eitaa logo
🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
8.1هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
30 فایل
رمان #مستِ_مهتاب #خانم_یگانه برنده‌ی عشق از #میم‌دال 🌱 💙کانالداران عزیز ✅کپی مطالب فـــقــــط با فوروارد مستقیم😊 🎀 #تبلیغ کانالهای شما👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ رسیدیم‌ خونه‌، تا زنگ و به صدا درآوردم، ایلیا‌ گفت‌ کیه‌ و بعد‌ پشت‌ در‌ ظاهر‌ شد. دیدم آماده شده و می‌خواد بره بیرون. با‌ دیدنمون‌ تعجب‌ کرد‌ و گفت‌: -شمایید‌؟ داشتم‌ می‌اومدم‌ دنبالتون. شبنم گفت: -علیک‌ سلام... با چشم‌ اشاره‌ای‌ به‌ در‌ کرد‌ و‌ گفت‌: -اجازه‌ می‌دین؟ ایلیا‌ از‌ جلوی‌ در‌ رفت‌ کنار‌ و گفت‌: -سلام،‌ بفرمایید. رفتیم‌ تو‌ خونه‌ و‌ بعد‌ از‌ سلا‌م‌ و‌ احوالپرسی‌‌ مامان‌ و بابا، با شبنم‌ و خبر گرفتن از حال خاله و آقا ناصر، رفتیم‌ تو‌ اتاق. _خب‌ شبنم‌ خانم‌ چیکاره‌ایم؟ -من‌ که‌ میگم‌ فیلم‌ ببینیم _اوم، پیشنهاد‌ خوبیه‌، می‌خوایم‌ تا‌ صبح‌ بیدار‌ بمونیم‌ دیگه‌ نه!؟ -صد البته‌ یاسی‌ خانم! _خب‌ میگم‌ بعد‌ فیلم‌ دیدن، شعر‌ بخونیم‌ و‌ حرف‌ بزنیم‌، چطوره؟ -خوبه... به‌ شبنم‌ گفتم‌ بگرده‌ دنبال‌ فیلم‌ خوب‌ و‌ البته‌ اشک‌ درار! خودم‌ رفتم‌ شامی رو که مامان حاضر کرده بود، چیدم توی سینی و آوردم تو اتاق. _فیلم پیدا‌ کردی؟ -آره‌، همه‌ نوشتن‌ عالی‌ بود‌ کلی‌ گریه‌ کردم‌ باهاش. _همین‌‌ خوبه‌ بیار‌ ببینیم، البته‌ نه! بزار‌ اول‌ تشک‌ پهن‌ کنم‌ و‌ بعد‌‌ فیلم‌ و بزار. -باشه‌ اما اول بیا شام بخوریم خیلی گرسنمه. شام‌ رو‌ با‌ کلی‌ مسخره‌ بازی‌ خوردیم‌ و تشک‌مونو‌ کنار‌ هم‌ پهن‌ کردم‌ و بعد‌ شبنم‌ فیلم‌ و‌‌ گذاشت. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ "40 دقیقه‌ بعد" _شبنم‌ داری‌ گریه‌ می‌کنی؟ شبنم‌ درحالی‌ که‌ چشماش و با‌ دست‌ پاک‌ می‌کرد‌، گفت: -خب‌ چیه‌ مگه؟ فیلم‌ غمگین‌ گذاشتم‌ باهاش‌ بخندیم؟ تو‌ مثل سنگی‌، هر فیلمی‌ می‌بینی‌‌ انگار‌ نه‌ انگار، من‌ که‌ مثل‌ تو‌ نیستم. جدا از احساساتِ سر فیلم دیدن، کلا با شبنم در این مورد فرق دارم، چون شبنم آدمیه که احساساتش و زود بروز میده، می‌شه گفت زودرنجِ؛ اما من برعکس اون! تا بتونم جلوی خودم و می‌گیرم تا احساساتم و خفه کنم! سعی می‌کنم روی احساساتم کنترل داشته باشم تا کمتر آسیب ببینم و موفق هم هستم. گریه تو جمع که اصلا! حتی یه نفر هم باشه مثل شبنم، باز هم نمی‌تونم جلوش گریه کنم، بالاخره هرکسی یه جوریه دیگه! _اوههه‌... باشه‌، چخبرته‌ یکم‌ نفس‌ بگیر! تو‌ از کجا‌ می‌دونی‌ من‌ سنگم؟ خودمم‌ بغضم‌ گرفت‌ اینجای‌ فیلم‌، اما‌ گریه‌ نکردم‌. -باشه‌ تو راست میگی بزار‌ ببینیم‌ ادامش‌ چی‌ می‌شه! ... _تموم‌ شد‌ الآن؟ شبنم چشماش و با دستمال خشک کرد و گفت: -آره، می‌خوای‌ تا‌ صبح‌ ادامه‌ داشته‌ باشه؟ اشک‌دونم‌ خالی‌ شد‌ دیگه. خندیدم بهش! اشک‌دون! _چقدر‌ بی‌ سر‌ و‌ ته! اصلا‌ خوشم‌ نمیاد‌ از‌ فیلمایی‌ که‌ پایانش‌ خوش‌ نیست! -مثل‌ اینکه‌ خودت‌ گفتی‌ اشک‌ درار‌ بیارها! فیلمای‌ غمگین‌ که‌ آخرش‌ خوش‌ نیست! _باشه قرار گزاشته بودیم حرف بزنیم و... ناراحتیش و یادش رفت و با ذوق گفت: -شعر بخونیم!! ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ یکی زدم تو سرش! _چرا داد می‌زنی؟ مثل اینکه همه خوابیدن ها! ساعت و نگاه کردی؟ دستش و گذاشت روی سرش، همونجایی که بهش ضربه زدم و بعد بغض مصنوعی کرد و گفت: -اینه رسم مهمون نوازیت یاسمن خانم!؟ قیافش خیلی بانمک شده بود و بهش خندیدم که صدای باز شدن در مساوی شد با رفتن من و شبنم زیر پتو تا مثلا مامان فکر کنه خوابیدیم! مامان بعد یکمی سکوتش گفت: -باشه فهمیدم خوابیدید اما حداقل تو خواب یکم یواش‌تر حرف بزنید و بخندید! خنده‌ی ریزی کردیم و از زیر پتو اومدیم بیرون. _مامان یه شبِ دیگه! اذیت نکن. -مگه من چیزی بهتون گفتم؟ حالا که بیدارید می‌خواید چیزی براتون بیارم؟ _نه مامان اگر خواستم خودم میام شبنم تشکر کرد و بعد مامان رفت. _خب شروع کنیم مشاعره رو؟ من و شبنم دوتامون عاشق شعر بودیم! شبنم رو نمی‌دونم اما من؛ موقع‌هایی که خسته‌ام، ناراحت یا دلگیر از بقیه، با شعر خوندن حالِ خودم و خوب می‌کنم، درواقع شعر خوندن یکی از روش های خوب کردنِ حالِ دلمه. این علاقه‌ای که به شعر داشتیم باعث شده بود که اغلب باهم مشاعره کنیم و لذت ببریم. شبنم بله‌ی پر از ذوقی گفت و این من بودم که شروع کردم به خواندن شعری که دوسش داشتم از صائب تبریزی: _سرنوشت برگ برگ این چمن را خوانده ام * حاصل نخل تمنّا میوه‌ی خام است و بس* -بسی زیبا! سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود* هرکه چون شمع بخندد به شبِ تارِ کسی* "منعم‌شیرازی" _یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم* دولتِ صحبتِ آن مونس جان مارا بس* "حافظ" ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
سلام پارت‌های دیروز و امروز تقدیم نگاهتون❤️‍🔥
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ بعد از کمی مشاعره درحالی که جفتمون خسته شده بودیم، تصمیم گرفتیم حرف بزنیم.. صرفا به خاطر اینکه سر شوخی رو باز کنم یا شاید هم کمی کنجکاوی، رو به شبنم گفتم: _چه خبر از خواستگارایی که صف کشیدن و تو ناز می‌کنی؟ -خبرِ سلامتی! _نه جدی خواستگار داری؟ زودتر بری از دستت یه نفس راحت بکشیم. -بله که دارم، یدونه دارم پاشنه‌ی در و از جا درآورده.. اما نپرس کیه چون خودمم نمی‌دونم! _نبابا؟ مگه می‌شه خودت ندونی؟ پس چجوری فهمیدی؟ حتی نمی‌دونی کجایی هست یا چیکاره‌ست؟ -نه اصلا! چند روزه زنگ می‌زنن خونه و مامان جواب می‌کنه، هربار به بهانه های مختلف، از اون گذشته ... پشت چشمی نازک کرد و با عشوه گفت: -من فعلا قصد ازدواج ندارم و می‌خوام بمونم ورِ دل خودت! تازه... می‌خوام ادامه تحصیل بدم! ابروهام و بالا انداختم و بهش دهن کجی کردم : _اوه.. کی جلوی ادامه تحصیلِ تو رو گرفته؟ از حالتی که داشتم خارج شدم و با لحن صمیمی و جدی گفتم: _اما جدا از شوخی! هرکی بخواد الآن برای تو پا پیش بزاره، انگشتای دستم و نشون دادم و با حالت حرصی گفتم: با همین انگشتام چشم هاش و در میارم! فهمیدی؟! یکم با تعجب نگاهم کرد و بعد باهم زدیم زیر خنده. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ تا اذان صبح رو با حرف زدن گذروندیم و بعد بلند شدیم وضو گرفتیم و نماز خوندیم. هوا یکم روشن شده بود و ما هنوز قصد خوابیدن نداشتیم. یه ایده خوب به ذهنم رسید، سریع پا شدم رفتم آشپزخونه و دوتا تخم مرغ برداشتم‌ با یکمی رب! روغن و رب رو ریختم تو ماهیتابه و تخم مرغ شکستم روش و چندتا تیکه نون هم برداشتم. رفتم به شبنم گفتم بیاد بریم توی حیاط که گفت یهو بابا و ایلیا میان اما قانعش کردم اونا الآن خواب هفت پادشاهن! یه زیرانداز پهن کردم گوشه‌ی حیاط و رفتم تو آشپزخونه و ماهیتابه و نون‌ها رو آوردم. دیدم شبنم چشماش برق زد با دیدن صبحونه. لقمه هایی که با اشتها می‌خورد، نشون می‌داد خیلی گرسنش بوده! _یواش تر آبجی، یهو می‌پره تو گلوت بدون شبنم می‌شما! با دهان پر گفت: -بادمجون بم آفت نداره! باد خنکی می‌اومد و برگای درخت انجیر رو تکان می‌داد. من عاشق این هوا بودم، هوای بهاری! هر لقمه‌ای که توی دهانم می‌ذاشتم و با لذت می‌جوییدم انگار توی بهشتم! شاید مسخره باشه از نظر خیلی‌ها، اما خب این خوشی‌های ساده، زندگی ما رو می‌سازه! همین... همین خوشی‌های کوچیک! با صدای شبنم به خودم اومدم: -کجایی؟ خیلی خوب بود و چسبید بهم! دست گلت درد نکنه. _نوش جان! صدای سرفه ای اومد و بلافاصله ایلیا از درِ حال اومد بیرون و نگاهش به من و شبنم افتاد. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ شبنم دستش و گذاشت روی دهنش و یه جیغ کشید! چون نه شال سرش بود نه لباس آستین بلند تنش! سریع و با صدای بلند به ایلیا گفتم: _چشمات و درویش کن! سریع چشماش و بست و روشو برگردوند. شبنم پشت من قایم شده بود و حس می‌کردم داره آبغوره می‌گیره، چون روی این چیزها خیلی حساس بود، حتی اگر ناگهانی چنین اتفاقی می‌افتاد هم باز عذاب وجدان داشت! ناگفته نماند منم تقریبا همینطور بودم. سرم و چرخوندم سمتش و گفتم: شبنم چته! ندیدت که! داداشم سریع روشو اونطرفی کرد! -هی بهت میگم نیایم تو حیاط هی تو میگی بیا بریم! برو یه شال و مانتو برام بیار.. رفتم از توی اتاق براش شال و مانتو آوردم و به ایلیا گفتم می‌تونه بیاد. سریع خودشو رسوند به سرویسِ کنار حیاط! بعد که اومد سلامی کرد و گفت: -شرمنده شبنم خانم ضروری بود! چشم غره‌ای بهش رفتم و اشاره کردم به داخل خونه. شبنم زل زده بود بهم. بهش گفتم: _چیه؟ خودش که گفت ضروری بود، به من ارتباطش چیه؟ نفسش رو حرصی داد بیرون که گفتم: _خب بابا بیخیال! انگار چی شده؟ بعد بیخیال دست بردم سمت نون‌ها و یه لقمه برای خودم گرفتم. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ با صدای مامان، چشمام و باز و بسته کردم. نور آفتابی که از پنجره به اتاق می‌تابید، چشمم و اذیت می‌کرد و باعث شد دستم و بزارم روی چشمم. -بلند شید خرس گنده‌ها! لنگ ظهره! نگاه کردم به شبنم که با همون مانتو و شال خوابیده بود و دهانش باز بود و یه دستش زیر متکا، یه دستش روی متکا، یه پاش روی معده‌ی من و یه پاش روی تشک بود! با خودم گفتم به این می‌خوره به خواب زمستونی رفته باشه! بلند شدم نشستم: _سلام مامان! ساعت چنده؟ وسایلی که کف اتاق ریخته بود و جمع می‌کرد و غرغری نثارم می‌کرد. -علیک سلام، ساعت یازده و ربعه.. پاشو کمک کن مهمون داریم خجالت بکش. موهام و شونه کردم و بستم، بعد رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم. یه لگد به شبنم زدم تا بیدارش کنم که بیدار نشد.. بار دوم، بار سوم.. بسه دیگه اگر می‌خواست بیدار بشه تا الآن بیدار می‌شد! باید یه روش دیگه رو امتحان کنم. رفتم یکم آب آوردم و از پشت ریختم توی یقه‌ی لباسش! درجا بیدار شد عین برق گرفته‌ها! سریع خودمو عقب کشیدم. چند ثانیه بعد از اینکه نفس نفس زد و نگاهش رو از روبه‌رو برداشت، خیره به من نگاه کرد. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ وضعیت رو قرمز می‌دیدم، پا به فرار گذاشتم که دوید دنبالم توی سالن. مامان من و شبنم و که دید، یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهمون کرد و بعد سرش و به علامت تاسف تکون داد. -بیاید صبحونه بخورید... _مامان ما صبحونه خوردیم شبنم گفت: -آره خاله دخترت تخم مرغ و رب مهمونمون کرد. _الان تیکه انداختی؟ مامان جوابم و داد: -دختر همه به مهموناشون نون‌ تست و کره مربا با شیر و آب پرتقال می‌دن، اونوقت تو تخم مرغ و رب دادی به شبنم؟ _اوه مامان خودت میگی مهمون، از نظر من مهمون یعنی کسی که باهاش رودربایستی داری، پس شبنم مهمون نیست! مامان نفسش و فوت کرد بیرون و گفت: -خب حالا بیا کمک کن کلی کارا مونده. بلند گفتم: _مامان! ما می‌خوایم بریم کتابخونه که... -لازم نکرده! همش می‌خوای از زیر کار در بری! کمک به مامانت واجبتره تازه ثوابم داره. یه نگاه به شبنم کردم و شونه‌ای بالا انداختم و بعد رفتم آشپزخونه کمک مامان که بعد شبنم هم اومد پیشمون. بابا و ایلیا اومدن و خریدهایی که مامان گفته بود رو آوردن. بالاخره بعد از تموم کردن کارهایی که مامان به من و شبنم واگذار کرده بود، رفتیم توی اتاق تا لباسامون و عوض کنیم. صدای زنگ به صدا در اومد و باهم رفتیم توی سالن. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ خاله نرگس و خاله نسرین اینا اومدن به علاوه مامانجون و باباجون! کم کم شمیم و سایه هم به جمعمون اضافه شدن. سلام گرمی بهشون کردیم و مشغول پذیرایی ازشون شدم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که آقایون گرم صحبت با همدیگه شدن مثل همیشه بحثای اقتصادی و سیاسی که علاقه‌ای به شنیدنشون نداشتم و خب این طبیعی بود چون من یه دختر بودم و باید هم‌صحبت خاله اینا میشدم، اما نه! اونا هم برای افکار من بزرگ بودن. باید با همسطح خودم کسی مثل شبنم هم صحبت می‌شدم، ولی بازم برای شنیدن حرفای بزرگتر ها پیششون نشستیم و به ظاهر گرم صحبت با هم شدیم. چند دقیقه که گذشت به شبنم گفتم: _حوصلم سر رفت واقعا! -منم همینطور _چیکار کنیم؟ -نمی‌دونم _سوژه نداری درموردش حرف بزنیم؟ -نه هیچی! یهو ذهنم یه جرقه زد! با چشم ایلیا و آرمان و نشون دادم و گفتم: _بیا بریم با اونا مشاعره! بعدش لبخندی روی لباش نشست و از جا بلند شدیم تا بریم سراغ مشاعره چهار نفری! ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ آرمان سرش توی گوشی بود و ایلیا داشت باهاش حرف می‌زد. بهشون گفتم: _شما حوصلتون سر نرفته؟ بلند شید بریم تو حیاط بشینیم مشاعره کنیم! بعد یکم که غرغر کردن و بهانه آوردن که ما زیاد بلد نیستیم، از جا بلند شدن و باهم رفتیم توی حیاط روی تخت چوبی که کنار حوض وسط حیاط قرار گرفته بود، نشستیم. شبنم لبه‌ی تخت نشست و ایلیا هم همینطور، من و آرمان هم نشستیم سمت تکیه گاهِ تخت. آرمان گفت: _خونتون رو خیلی دوست دارم، صفا و صمیمیت خاصی داره، مثل خونه‌ی مادربزرگه! با این حرفش لبخندی روی لبم جا خوش کرد. همیشه از این اخلاق آرمان خوشم میومد، با اینکه شوهرِخاله نرگس پولدار بود و آرمان توی ناز و نعمت بزرگ شده بود، اما بازم از اون دسته آدمایی نبود که پول رو به هر چیزی ترجیح بده یا فقط به فکر پول باشه و پایین‌تر از خودشون رو نبینه! برعکس با ما خیلی خوب بود و این سبک خونه زندگی رو دوست داشت. خواستیم شروع کنیم که ایلیا گفت: -اول منم! یعنی از من شروع کنیم. با موافقتمون شروع کرد: -در پرده ی پندار چو بازی و خیال است* جز عشق تو هرچیز که در هردو جهان است* نگاهی بهش انداختم که دیدم داره یه جور خاصی شبنم و نگاه می‌کنه، بعد که متوجه نگاه من شد سرش و انداخت پایین. نوبت شبنم بود: -تا کی به تمنای وصال تو یگانه* اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه* ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ من ادامه دادم: _هر که گفتار نرم پيش آرد* همه دل ها به قيد خويش آرد* آرمان: -در دايره قسمت ما نقطه‌ی تسليميم* لطف آنچه تو انديشی حكم آنچه تو فرمايی* خوبه که این دوتا بلد نبودن و انقدر بلد بودن! بازی تازه داشت قشنگیشو به رخ می‌کشید که یهو صدای جیغ شبنم رفت بالا! -سوووووسک! از جام بلند شدم تا ببینم سوسک کجاست که دیدم چسبیده به پاش! شبنم چشم‌هاش و بسته بود و دهانش و باز کرده بود و همینجور جیغ می‌کشید. من چون از سوسک نمی‌ترسیدم بلند شدم، یه دمپایی برداشتم و محکم زدم به سوسک و در کسری از ثانیه... _کشتمش! شبنم برای یک لحظه ساکت شد و دوباره صدای جیغش رفت هوا! انگار تازه درد جایی که دمپایی زده بودم و یادش اومده بود -آییی پام! خاله اومد بیرون: -شبنم چته؟ خونه رو گذاشتی رو سرت؟ _هیچی خاله سوسک به پاش چسبیده بود، کشتمش. -شبنم خجالت بکش مادر! بعد هم رفت توی سالن که شبنم یه نیشگونی ازم گرفت: -تو چرا نمیگی با دمپایی با همه توانایی که داشتی زدی به پام‌؟ یکی طلبت! تمام این مدت، آرمان و ایلیا نظاره‌گر ما دوتا بودن! دستم و جلوی چشماشون تکون دادم: _شما ماتِ‌تون برده چرا؟ یه بار دیگه دستم و تکون دادم: _شبنم تحویل بگیر انقدر جیغ زدی گوشاشون دیگه نمی‌شنوه! -خانم آی‌کیو چشم‌هاشون که باید ببینه دستت و داری تکون می‌دی. یهو همزمان سرهاشون و به علامت تاسف تکون دادن و بعد زدن زیر خنده و بازم همزمان گفتن: -خب، کجا بودیم؟! ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️