🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۵۱
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ وفات آفتاب
زمستان سیاه را داشتیم پشت سر می گذاشتیم و عید نوروز داشت نزدیک می شد. شکم همه به پشتهایشان چسبیده بود و بچه ها به اشباح خسته می مانستند.
در آسایشگاه تفریحاتی مثل شطرنج بود، اما ما در آسایشگاه خود، مسابقات علمی ترتیب می دادیم. مقداری سؤال از این و آن می گرفتم و مقداری سؤال هم خودم طرح میکردم و مجری مسابقه هم خودم بودم. اواخر زمستان قرآن آوردند و عده ای شروع کردند به حفظ آیات. با نزدیک شدن ایام عید و و بهار بچه ها به یاد خانه هایشان افتاده بودند و غمی عمیق در چشم هایشان موج می زد. سرانجام، ساعت هفت و سی دقیقه سر رسید و سال ۱۳۶۸ تحویل شد.
بچه ها عدس و... سبز کرده بودند. بعد از تحویل سال شروع کردیم به خوردن بیسکویت و لطیفه گفتن. اسدالله نامی بود نوحه خوان و از بچه های تهران. با زیر شلواری راه می رفت و برای کشتی حریف می طلبید و اتفاقاً بدون استثنا زمین می خورد و ما میخندیدیم.
يا مقلب القلوب و الابصار...
دعای تحویل سال نو را همگی با صدای بلند خوانده بودیم. و عراقی ها که در عزاداری هایشان هم می زدند و می رقصیدند، شگفت زده از دعای ما بودند.
- چرا در سال جدیدتان ماتم گرفته اید؟ بخوانید و برقصید.
فردای آن روز نگهبانها در حیاط شوخی میکردند و به همدیگر آب می پاشیدند.
پنجره آسایشگاه ها باز شد و به هر نفر بسته ای شکلات رسید. البته بعداً فهمیدیم از حقوق ماهیانه خودمان خریده اند. تا نصف شب با شیر خشک قهوه درست کردیم و لطیفه گفتیم و نقی سلیمانی چند غزل از حافظ خواند و تاثیر خوبی روی بچه ها داشت. فردای آن روز افسر عراقی آمد و گفت که جشن بگیرید. همه در حیاط جمع شدند. گفتند که باید آواز بخوانید و برقصید.
آسایشگاه بند ۱ کناره گیری کرد، اما بند ۲ می رقصید. در آسایشگاه دیدم ظرف خاکروبه پر شده است. ظرف را برداشتم ببرم و خالی اش کنم، لفته در حیاط مرا دید.
- برو برقص.
- اوه نه ول کنید.
- نه باید برقصی
این را گفت و افسر را صدا کرد و مرا نشان او داد.
- این خیلی خوب می رقصد.
- به خدا من بلد نیستم.
افسر گفت: بگذار برود.
جلوی چشم افسر کاری نکرد اما چند متر آن سوتر با کابلی چنان بر باسنم کوبید که تا سیزده فروردین جایش درد میکرد.
رفته رفته ایام ابتدای فروردین سپری میشد و انتظار همه بچه ها را دلتنگ تر می کرد. اخبار را مجدانه تعقیب می کردیم. در انتظار خبر مهمی بودیم؛ در انتظار رهایی شاید، اما همه چیز بی فایده به نظر میرسید و روزهای گرم داشتند از راه میرسیدند. گاهی حس میکردم از آغاز زمان از خیلی سالها پیش اسیر بوده ام. صحنه هایی که بچه ها را در اتاقهای تنگ و در گرمای بالای چهل درجه عراق حبس می کردند و روزهایی که آب پیدا نمیشد و بچه ها به سراغ شیرهای خالی از آب می رفتند و بخار میمکیدند در نظرم مجسم می شد. «خدایا باز تابستان امسال از راه می رسد و ما هنوز در بند ستمگران هستیم.»
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلاااام 👋😍 بر اهل دل و
اهل معنا
همون بسیجیهای عاشق جبهه
جبههای که شده بود دلدار همه بچهها
و سلام امروز ما به عاشقانی که وقتی کنار دلدارشون مینشستن، دیگه ساعت رو نگاه نمی کردن و چرتکه زمان و مکان نمینداختن.
یادش بخیر! اون رفیق ما که یه پایه خنده بود و با اون لهجه شیرینش چقدر آدم دورش جمع میشد.
یه روز میگفت:
از ماموریت های چهلوپنج روزه و سه ماهه خسته شده بودم و گفتم دفترچه بگیرم و بیام خدمت سربازیم رو بگذرونم.
ماهها از خدمتم گذشت و حساب و کتابش از دستم در رفته بود.
روزی که با ماشین غذا گذرم به ستاد لشکر افتاد و معطل ماشین موندم، از سر بیکاری سری به دفاتر ستاد زدم و از مانده خدمتم پرسیدم.
پروندهدار وقتی پروندهمو باز کرد، ابروهاش رو تو هم برد و گفت:
"بنده خدا ! چهار ماهه خدمتت تموم شده و تو بی خبری؟"، بعد عینک رو بالا زد و گفت: "میگم، قیافهات خیلی آشناس، توی غار اصحاب کهف نبودی تو؟"
با تعجب و کمی شیرین بازی گفتم:
"والله تقصیر من نیست، تو جبهه زمان به سرعت میگذره".
"بنظرم زمان منو جا گذاشته"😁
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 عبور از دجله - ۱۶
خاطرات سرباز اسیر عراقی
مترجم: حمید محمدی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
🔸 خاطره دوم
¤ آن سوی بیسیم، صدای محزون سروان ثائر حمید الجبوری، فرمانده گروهان یکم، شنیده میشد؛ خبر از حمله نیروهای ایرانی و سقوط موضعش میداد. هنوز آن صدا در ذهنم میپیچید که خبر شوم دیگری اعصابم را لرزاند: ستوان یکم عادل خزعل فرحان، فرمانده گروهان دوم، طبل سقوط و نابودی واحدش را به صدا درآورد.
ترس جان، خطوط فرماندهی را از معنا تهی کرده بود. افراد دستهدسته به عقب میگریختند؛ بیاعتنا به فریادها و تهدیدهای افسرانشان. اوضاع هر لحظه وخیمتر میشد. در این گیرودار، ستوان خزعل و چند درجهدار دیگر کشته شدند. سروان ثائر که مرگ را برابر دیدگانش حس کرده بود، راه فرار را بر ماندن ترجیح داد؛ و همین تصمیم، آخرین انسجام گروهانش را نیز بر باد داد.
تا آن لحظه، جناح راست هنگ «گلا» به دست ایرانیها افتاده بود. هیچ کاری از من ساخته نبود. مات و متحیر، تنها نظارهگر صحنهای بودم که بیش از آنکه واقعیت باشد، کابوسی خونآلود مینمود. امید به زندهماندن حتی به اندازهی ذرهای در وجودمان باقی نمانده بود. چرا که گریزی از مرگ، در چنین معرکهای ممکن نبود.
در همین لحظه، کاظم آهی سرد کشید، با دست خونآلودش عرق پیشانیاش را پاک کرد و ادامه داد:
«از تمام واحدهای تیپ، فقط گروهان چهارم و هنگ سوم ما جان سالم به در بردند؛ چون ایرانیها از جناح چپ پیشروی نکردند. صبح فردا حمله دوباره آغاز شد، اما جز همان دو گروهان چیزی از ما باقی نمانده بود. مقاومتشان نیز بهزودی فرو ریخت و آنان نیز به سرنوشت شوم بقیه دچار شدند.
دیدم ماندن در مقر، چیزی جز حماقت محض نیست؛ زیرا ایرانیها تا چند لحظه دیگر خود را به مقر میرساندند. با سرگرد فاضل عیسی، در حالی که جز جنازه و مجروحی باقی نمانده بود، پا به فرار گذاشتیم. تا آن زمان چنین صحنه دلخراشی ندیده بودم.»
سکوتی کوتاه کرد. چهرهاش گواه آن بود که حتی خاطرهی آن روزها لرزه بر جانش میاندازد. در آن لحظات خاموشی، خودم به فکر فرو رفتم و بابت عقلگراییام که چند روز پیش از آمدن به جبهه منصرف شده بودم، از ته دل احساس خشنودی کردم. در این آشوب، بعید نبود که گلولهای سرنوشت مرا نیز همانند دیگر افسران و سربازان رقم بزند.
کاظم که نفسی تازه کرده بود، روایت تلخش را چنین ادامه داد:
«آتش سنگین از همه سو بر سرمان میبارید. کسانی که از خطوط دیگر جان به در برده بودند نیز در حال فرار بودند؛ اما بسیاری زیر باران گلوله نقش زمین میشدند. هر چند قدم یک جنازهی متلاشی یا مجروحی خونین روی زمین افتاده بود، و نالههایشان لحظهای خاموش نمیشد. اما هیچکس حاضر نبود با به خطر انداختن جانش به کمک آنان برود. فقط میدویدیم. ایرانیها نیز با سرعت از پیمان پیش میآمدند.
به لب رود دجله رسیدیم؛ نقطهی نهایی فرار. شمار زیادی از نیروهای واحدهای دیگر نیز آنجا بودند. میدانستیم اگر ایرانیها پیشتر بیایند، چارهای جز سپردن خود به آب نداریم. و همین شد. ایرانیها زودتر از آنچه تصور میکردیم رسیدند. اگر لحظهای درنگ میکردیم، کارمان تمام بود.
رود خروشان، همانند طوماری عظیم، همه چیز را درمینوردید. نگاهمان یکبار به ایرانیهایی بود که تکبیرگویان پیش میآمدند و همه چیز را درو میکردند، و بار دیگر به موجهای بیرحم دجله. مرگ از هر سو پنجه در گریبانمان انداخته بود. در نهایت، تصمیم خود را گرفتم؛ با وجود خروش هولناک آب، خود را درون رود انداختم و با هر مشقتی، خود را به آن سو رساندم.
خیلیهای دیگر هم همین کار را کردند؛ اما تنها کسانی نجات یافتند که شنا بلد بودند و توانستند با جریان آب مقابله کنند. آنان که در آب ماندند، غرق شدند؛ خوراک ماهیها شدند. و آنان که نتوانستند از رود عبور کنند، به ایرانیها تسلیم شدند.»
👈 ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عبور_از_دجله
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
.
🍂 تیغِ اسارت
راوی:
احمد گاموری،
بندر ماهشهر – کمپ ۱۰ رمادیه
فروردینماه ۱۳۶۵، تازه پا به اردوگاه رمادیه ۱۰ گذاشته بودیم. دو ماهی از اسارتمان میگذشت. آن دو ماه، چیزی کمتر از جهنم نداشت: از میدان عملیات تا دژبان مرکزی بغداد، از بازجوییهای استخبارات تا سیلیهای پیدرپی و تونل مرگ. آنقدر خون و خاک به سروصورتمان نشسته بود که انگار رنگ پوستمان عوض شده بود.
از همان بدو ورود، چشم افسران عراقی به ریشها افتاد. هرکه ریش بلندتری داشت، به زعم آنها فرماندهای بود در لباس اسیر. برای همین، یکی از افسرها با غیظ فریاد زد:
«همهتان باید روزانه ریشهایتان را بزنید! این دستور است! سربازها کنترل میکنند!»
اما در آن برهوت، با آن همه جراحت و ضعف، تیغ کجا بود؟ یک تیغ، برای هر ده نفر.
نفرات اول هنوز رمق داشتند، تیغ هم کمی تیز بود. اما وقتی نوبت به نفر پنجم و ششم رسید، پوست و مو باهم جدا میشدند. و ما، که خود را به «برابری در رنج» عادت داده بودیم، تصمیم گرفتیم به عدالت ادامه دهیم؛ نه بهخاطر تیغ، بلکه برای روحی که نمیخواست بشکند.
هر ده نفر به صف میایستادیم، و آن تیغ کند، بیرحمانه روی صورتهای زخمی و چرکآلودمان میلغزید. پوستها میشکافتند، خون با عرق و چرک قاطی میشد، و ما فقط نفس میکشیدیم. نه از درد نالهای، نه شکایتی. تنها چیزی که بینمان ردوبدل میشد، نگاههایی بود پر از فهم، پر از رفاقت، پر از مقاومت.
آن روزها، تیغی که ریشمان را میبرید، غرورمان را نبرید. صورتها زخمی شدند، اما دلها نه.
حالا که سالها گذشته و دارم این سطرها را مینویسم، باور کنید درد همانجور به سراغم میآید؛ با همان شدت، با همان بو، با همان طعم خون.
#خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
🍂
🍂 لبخند زیر آتش
تو دل جنگ، وسط صدای خمپاره و بوی باروت، همیشه یه گوشهای برای خنده بوده—خندهای که یا از ته دل بوده یا از سر درد!
فصل جدید معرفی کتب، یه جور گردش توی دنیای کتابهای طنز دفاع مقدسه؛ آثاری که درد رو با شوخی قاب گرفتن، شتر رو آمبولانس کردن، از قلیهماهی ضد مین ساختن، و با یه کلاغ بمبدار، خاکریز رو نجات دادن!
تو این بخش، قراره با ۲۱ کتاب باحال و خاطرهساز آشنا بشیم. برای هر کدوم، یه نثر بامزه و قابل تصویرسازی انتخاب کردیم که هم بخندیم، هم ما رو ببره وسط میدون.
از «اکبر کاراته» تا «دیگ ضدمیگ»، از «مین سوسکی» تا «قاطر غنیمتی»، همه اینا قراره نشون بدن که لبخند توی جبهه، یه جور مقاومت بود؛ یه جور زنده موندن با شوخی، حتی وسط آتش و انفجار.
همراهمون باشید،
@defae_moghadas
🍂
🍂 کتب طنز دفاع مقدس
🔸 آمبولانس شتری
اکبر صحرایی
࿐✧•✧࿐
«راننده آمبولانس، حاجی دارعلی، با اون سبیلهای قیطونی و عینک تهاستکانی، وسط میدان مین ایستاده بود و داد میزد: "بچهها! اگه قراره بترکیم، لااقل با نظم بترکیم!"
یکی از بچهها که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت: "حاجی، آمبولانس شتریات کجاست؟"
حاجی با افتخار اشاره کرد به شتری که با باند و سرم تزریقی آویزون از گردنش، کنار خاکریز نشسته بود. گفت: "این شتر، هم آمبولانسه، هم مشاور روانشناسیه. هر کی باهاش حرف بزنه، دردش کم میشه."
بچهها خندیدن، ولی شتر با نگاهی عاقلاندرسفیه، تف کرد سمت مین و گفت: "من دیگه رفتم مرخصی!"»
┄┅••༅✦༅••┅┄
#لبخند_زیر_آتش #طنز_جبهه #کتاب
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ای ایران بخوان
همان کسی است که می گوید ایران و ایرانی باید به چنان قدرت و جایگاهی برسد که
هر کس در جهان خواست با علوم روز آشنا شود مجبور باشد زبان فارسی یاد بگیرد
@defae_moghadas
🍂
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۶
● سپهبد عبيد محمد الكعبي
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
▪︎ وودز: نیروی دریایی عراق یکی از آتشبارهای موشکی «کرم ابریشم» را در منتهیالیه شبهجزیره فاو مستقر کرده بود. از چه زمانی استفاده از این سامانه را آغاز کردید؟
کعبی: از سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی) استفاده از موشکهای «کرم ابریشم» را آغاز کردیم.
مورای: چه نوع اطلاعات و پوشش راداری در اختیار داشتید؟
کعبی: از سه ایستگاه راداری دوربرد استفاده میکردیم که تا بیش از ۱۰۰ کیلومتر را پوشش میدادند. در سال ۱۹۸۵ میلادی (۱۳۶۴ شمسی) یک ایستگاه جدید در یکی از پایانههای نفتی مستقر کردیم. علاوهبر آن، یک ایستگاه راداری دیگر به سامانه موشکی کرم ابریشم اضافه شد. همچنین در «امالقصر» نیز یک ایستگاه راداری داشتیم که مجموعاً امکان رصد کامل بخش شمالی خلیج [فارس] را برایمان فراهم میکرد.
وودز: با اینکه امکان پوشش دفاعی بخش شمالی خلیج [فارس] را داشتید، اما نمیتوانستید در مناطق دورتری از خلیج [فارس] عملیات اجرایی داشته باشید، درست است؟
کعبی: با استفاده از قایقهای موشکانداز به بوشهر حمله کردیم. از سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی) به بعد، با بهرهگیری از بالگرد حدود ۲۰ فروند نفتکش را هدف قرار داده و غرق کردیم.
مورای: پس در سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی)، علاوهبر مأموریتهای دفاعی اولیه، مأموریتی تهاجمی نیز به نیروی دریایی عراق واگذار شد؟
کعبی: در آغاز جنگ، وظایف نیروی دریایی مشخص نبود و فرماندهی عالی عراق شناختی از توانمندیهای این نیرو نداشت. بنابراین مأموریتها در قالب نقش دفاعی باقی ماندند. در طول جنگ، دو ناو موشکانداز، نه فروند قایق گشتی توپدار و سامانه موشکهای «کرم ابریشم» به امکانات نیروی دریایی اضافه شدند.
مورای: قایقهای موشکانداز را از کجا تهیه کردید؟
کعبی: این قایقها را حدود سال ۱۹۸۴ میلادی (۱۳۶۳ شمسی) از اتحاد جماهیر شوروی دریافت کردیم. از طریق سوریه و آبهای مجاور کویت وارد خلیج [فارس] شدند. طی جنگ هم سه سامانه راداری از چین و تعدادی مین صوتی از ایتالیا خریداری کردیم.
مورای: پس تا سالهای ۱۹۸۳ یا ۱۹۸۴ میلادی (۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ شمسی)، چشمانداز نیروی دریایی عراق بهتدریج گسترش یافت. آیا شخص صدام باعث این گسترش بود؟
کعبی: صدام در ابتدا متوجه اهمیت جبهه دریایی نبود؛ بهخصوص که ایران در دریا، به ویژه در جزیره خارک با پایانههای نفتیاش، منافع گستردهای داشت. ایرانیها حدود ۸۲ درصد از نفت خود را از طریق خارک صادر میکردند. بهگمانم، صدام از سال ۱۹۸۳ میلادی (۱۳۶۲ شمسی) بهتدریج به اهمیت نیروی دریایی پی برد و دریافت که باید پایانههای نفتی ایران در اطراف خارک را بهعنوان اهداف اصلی تلقی کند و به آنها حمله کند. نهایتاً، رهبران عراق متوجه شدند که باید به جنگ دریایی نیز توجه کنند و در آن دوره صدام از نیروی دریایی حمایت کرد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐