eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 نکته‌های دفاع مقدس ۲ در آینه تحلیل قسمت ۷ — دکتر فواد ایزدی ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ 🔸 ایزدی گفت: «جنگ ۱۲ روزه، نتیجهٔ سال‌ها برنامه‌ریزی اسرائیل بود؛ نه واکنش به عملیات طوفان الاقصی.» او افزود: «روز حمله از قبل تعیین شده بود؛ حتی قرار بود با مراسم عروسی پسر نتانیاهو هم‌زمان شود.» وی تأکید کرد: «این جنگ، بخشی از پروژهٔ تجزیه ایران بود.» 🔸 او گفت: «ترامپ و نتانیاهو مذاکره را بهانه کردند تا ذهن ایران را از حمله منحرف کنند.» ایزدی افزود: «دو پروندهٔ مذاکره و حمله، کاملاً جدا بودند؛ اما عمداً با هم ترکیب شدند تا ایران غافلگیر شود.» وی هشدار داد: «نباید دوباره در دام مذاکرهٔ فریب‌آمیز بیفتیم.» 🔸 او گفت: «در کشور ما، عمق رابطهٔ آمریکا و اسرائیل به‌درستی تبیین نشده است.» «در این جنگ، آمریکا نه‌فقط سوخت‌رسانی کرد، بلکه بخشی از بمباران را خودش انجام داد.» ایزدی تأکید کرد: «این یعنی جنگ مستقیم، نه نیابتی.» 🔸 او گفت: «حمله به ساختمان صداوسیما، بخشی از طرح سرنگونی ساختار جمهوری اسلامی بود.» وی افزود: «دشمن تصور می‌کرد کارکنان فرار می‌کنند و رسانه را تصرف می‌کند؛ اما شکست خورد.» ایزدی گفت: «این حمله، نماد جنگ شناختی و رسانه‌ای بود.» 🔸 او گفت: «با وجود آسیب‌ها، قدرت بازدارندگی ایران حفظ شده است.» وی افزود: «دشمن تصور می‌کرد با حذف فرماندهان، کشور فلج می‌شود؛ اما ظرف چند ساعت، فرماندهی جایگزین شد.» ایزدی تأکید کرد: «آتش‌بس، نه پایان جنگ، بلکه وقفه‌ای برای بازسازی دشمن بود.» ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 سلاااام 👋😍 بر اهل دل و اهل معنا همون بسیجی‌های عاشق جبهه‌ جبهه‌ای ک
🍂 سلام و خسته نباشید یکی از خاطراتی که از رزمنده‌ای شنیدم این بود: «چهار ماه اضافه خدمت خوردم و اصلاً خبر نداشتم!» این حرف مرا به یاد خاطره‌ای از خودم انداخت که به اختصار خدمتتان عرض می‌کنم: در دوران جنگ، به‌واسطه شور و عشقی که در جوان‌ها برای دفاع از وطن موج می‌زد، من به همراه جمع زیادی از دانش‌آموزان دبیرستانی، که پیش‌تر آموزش نظامی دیده بودیم، در قالب یک گردان با عنوان "بسیج دانش‌آموزی" به جبهه اعزام شدیم. در یکی از اعزام‌های دوم یا سوم، در عملیات والفجر ۵، به شدت مجروح شدم. ابتدا به کرمانشاه منتقل شدم و سپس با هواپیما به تهران آمدم. حدود یک ماه در بیمارستان بستری بودم. بعد از بهبودی، با سختی توانستم امتحانات سال چهارم دبیرستان را پشت سر بگذارم و فارغ‌التحصیل شوم. با امید قبولی در کنکور، به خدمت وظیفه نرفتم و در عوض، داوطلبانه به عنوان بسیجی به خط مقدم برگشتم. حدود هشت ماه در خط مقدم بودم، اما وقتی نتایج کنکور آمد، در رشته مدنظرم قبول نشدم. تصمیم گرفتم ابتدا سربازی بروم و بعد از آن، اگر عمری بود، دوباره برای کنکور آماده شوم. در سپاه به عنوان "پاسدار وظیفه" مشغول خدمت شدم و در دو عملیات دیگر هم شرکت کردم. پس از ۱۸ ماه خدمت، روزی در سنگر اجتماعی، پزشک ارتشی آمد و از سربازهایی که مشکل جسمی داشتند، معاینه کلی انجام داد. من هم با توجه به مجروحیتم که اذیتم می‌کرد، به معاینه رفتم. وقتی دکتر و دوستان هم‌سنگرم متوجه مجروحیت و جانبازی من شدند، همگی تعجب کردند که چطور هنوز سرباز وظیفه هستم! دکتر گفت: «شما با توجه به مشکل جسمی ناشی از مجروحیت، باید از خدمت معاف می‌شدید!» بعد از آن، به بخش پرسنلی محل خدمتم مراجعه کردم. مدارک مجروحیتم را که تحویل دادم، مسئول مربوطه با تعجب گفت: «۱۸ ماه خدمت کردی؟! خودت نمی‌دونستی جانباز هستی و نباید خدمت کنی؟!» گفتم: قسمت ما این بود که یه سال و نیم "مفت و مجانی" خدمت کنیم. وگرنه خبر داشتم که مجروح جنگم! 😅😅 احمدی – جانباز ۴۰ درصد @defae_moghadas 🍂
🍂 مجله دفاع مقدس کانال خاطرات "حماسه جنوب" روایتی از رشادت‌ها، شوخی‌های سنگر و ناگفته‌های دفاع مقدس ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ آنچه در این کانال می‌خوانید: 🔸 خاطرات ناب روایت‌های فراموش‌نشدنی از خط مقدم 🔸 طنز جبهه شوخی‌های سنگری، لبخند میان میدان 🔸 نشر کتب معرفی آثار ارزشمند دفاع مقدس 🔸 نکات شنیدنی دانستنی‌های کمتر شنیده‌شده 🔸 کلیپ‌های زیرخاکی لحظاتی ناب از روزهای پر افتخار ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📌 به جمع همرزمان بپیوندید! 👉 @defae_moghadas @defae_moghadas 🔹 همراه شویم تا خاطرات را زنده نگه داریم! 🌿 ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 مجله دفاع مقدس کانال خاطرات "حماسه جنوب" روایتی از رشادت‌ها، شوخی‌های سنگر و ناگفته‌های د
برای جذب مخاطب به کانالهای ارزشی فعال عمل کنیم. اینم یه جور صدقه جاریه‌ست در مسیر فرهنگ سازی😊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۵۲ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ▪︎ وفات آفتاب یکی از روزها بلافاصله پس از آمارگیری در تمام آسایشگاه ها را بستند. - چه اتفاقی افتاده؟ حتی اجازه ندادند کسی برای قضای حاجت خارج شود. نگهبانها سکوت کرده بودند و مرموزانه می‌نگریستند. از آسایشگاه شماره ۲۴ شروع به بازرسی کردند و تا شب ادامه یافت. همه گیج و سردرگم بودیم. آن شب دسترسی به اخبار نداشتیم چون همه اش دو تلویزیون وجود داشت که به نوبت به آسایشگاهها برده می‌شد. فردای آن روز وقتی رفتیم به حیاط دیدیم بچه های آسایشگاه بغلی سرهایشان را پایین انداخته اند. بعد از گرفتن آمار و دادن راحت باش به سراغ یکی از بچه های کرج رفتم و پرسیدم: «جریان چیست؟» با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت: دیشب اخبار گفت امام از دنیا رفته است. فکر کردم دارم خواب می‌بینم. ناباورانه گفتم: «شاید شایعه است.» - نه آقا مهدی دو سه مرتبه تکرار کرد. برگشتم ، در خود ویران شده بودم. بچه ها را دیدم که هر کس به گوشه ای خزیده بود و بیصدا می‌گریست. بغضم گرفته بود و کسی را یارای صحبت با دیگری نبود. اگر در تبریز بودم با بچه ها جمع می شدیم و برای تشییع می رفتیم تهران. پای دیوار آسایشگاه روی پاهایم آوار شدم و چشمهایم را آزاد گذاشتم تا هر قدر که میخواهند گریه کنند. عراقی ها کاری به کار ما نداشتند. خیلی از ما دلمان میخواست کاری بکنیم و نمی توانستیم. همه سست بودند و فرزندان اسیر امام همه سوگوار او بودند. پس آمار شب، به آسایشگاهها آمدیم و باز گریه کردیم. اسدالله، نوحه خوان تهرانی ما، نوحه خواند. او برای آفتاب قلبهای ما که وفات یافته بود، نوحه می خواند. لباس تیره ای نبود که بپوشیم. آن شب دلهایمان را شمع کردیم و در شام غریبان پدر دردمند خویش، تا سحر سوختیم. بند ۱، ۲، ۳ و ۴ که اسیران کربلای ۴ و ۵، به اضافه تعدادی از بچه های ما بودند با عراقیها درگیر شدند. عراقی‌ها بعد از سه روز رفته بودند سراغ بچه ها و گفته بودند که تلویزیونتان را روشن کنید. بچه ها امتناع کرده بودند. عراقی ها از ترس پی آمدهای پیش بینی نشده، عقب نشینی کرده بودند. پس از سه روز در حیاط قدم می‌زدیم که شروع کردند به جداسازی بچه ها. - برو وسایلت را بردار بیا. من و یاسر از بچه های مرند کنار دیوار نشسته بودیم. تسبیح او دست من بود. یک دفعه علی ابلیس پیدایش شد و من سرم را برگرداندم که چشمش به من نیفتد. - یاسر، طرف کجا را نگاه می‌کند؟ - ما را نگاه می‌کند. دو نفر را فرستاده سراغمان گفتم: «بیا بگیر تسبیحت را. انگار رفتنی شدم.» دو نفر از ایرانی‌ها که برای عراقی‌ها لباس شویی و کارهای متفرقه دیگری می‌کردند آمدند و گفتند علی ابلیس صدایت می‌زند. رفتم پیشش سلام کرد. جواب سلامش را دادم. حالم را پرسید. گفت: میخواهم در حقت لطفی بکنم و جایت را عوض کنم.» رفتم وسایلم را برداشتم و آمدم به حیاط. بیست و پنج نفر را از میان ششصد نفر جدا کرده بودند و من یکی از آنها بودم. یکی از مترجمها را که مهدی نام بود کنار گذاشتند و مرا به جای او بردند. رب المشاير، به عربی یعنی صاحبان جرم، مجرمها. ما این چنین بوديم. من بودم و دو نفر از بچه های لر که اسم هر دویشان حسین بود. اسدالله نوحه خوان بود و سید حسین قشم و چند نفر دیگر. خلاصه هر کسی را که فکر می‌کردند حزب اللهی است جدا کردند و داشتند می بردند. ظهرهنگام پس از رفتن بقیه به داخل آسایشگاهها، به ما دمپایی های پاره ای دادند. در حقیقت بی کفش ماندیم. در همین حین، چشممان به عده ای افتاد که از اردوگاهی دیگر با چشمهای بسته به اردوگاه ما آمدند. آنها کسانی بودند که با عراقی ها زد و خورد کرده بودند و عراقی ها داشتند جابه جایشان می‌کردند. آن عده را زیر ضربات مشت و لگد آوردند و به اردوگاه ما (ملحق) انداختند. آنها هفتاد تن بودند. آنها را در اتاقی انداختند و دوباره کتکشان زدند. متعاقب آن ما را برداشتند و بردند. چه سرنوشتی در انتظار ما است؟ چه بلایی می خواهند سرمان بیاورند؟ در حالی که با کابل کتک می‌زدند ما را روی قسمتهای خارزار اردوگاه دواندند. آنها پوتین داشتند و ما بی کفش بودیم. لفته همان مأمور نانجیب سر در پی من گذاشته بود و پیاپی با کابل به پشتم می‌کوبید در حالی که لباسهای مندرس ما پاره شده بود، به در اردوگاه رسیدیم به محض عبور از در اردوگاه به هر یک از بچه ها یک سیلی و یک پشت پا و چند ضربه کابل هدیه کردند. ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلاااام 👋😍 بر رفقای با حال سلام بر بروبچه‌های قدیم که جمع‌شون از طلا بود و همکلامی‌شون شفای دردهای روحی امروزمون همونا که شوخ‌طبعی‌هاشون دل آدم رو سالها شارژ می‌کرد و دنیایی از صفا بودن و محبت. وقتی خاطرات صبح‌های تماشایی جبهه رو ورق می زدم رسیدم به شهید کجباف، جوونی که می‌گفتن در شوخی دارای اجتهاده😂 یادش بخیر اون صبح پر جریان که با چشم باز کردنمون شروع شد و هنوز گرفتارشیم. در اردوگاه پلاژ، وقتی همه توی سرمای صبح وضو می‌گرفتیم، کریم هنوز زیر پتوی گرم خوابیده بود! بخار از دست‌هامون بلند می‌شد ولی او تکان نمی‌خورد! 😬 کل‌کل شروع شد؛ گروهی خواستن بیرونش بکشن، ولی ما طرفش رو گرفتیم. کریم با لهجه شیرین خودش، از زیر پتو گفت: «حسن جان، حالا که حمایتم کردی، دختر خاله‌ای دارم، خوب و محجبه... عملیات که تموم شد، برات صحبت می‌کنم!» بعد احمدرضا رو هم بی‌نصیب نذاشت: - قیافه‌ت مناسب نیست ولی چون همشهری‌ای، فکری برات دارم! 😂 علی و اکبر هم نرم شدند، و آخرش گفت: «چه کنم با این دلم که نازکه؟ بعدِ عملیات می‌رم، برای همتون صحبت می‌کنم!» در صبحگاه، حتی فرمانده گروهان هم سراغش آمد و گفت: - همه رو فرستادی خونه بخت، منو یادت رفت؟! و کریم، با زبان بومی خودش گفت: «خونه‌تون آباد، انگار با BBC حرف زدم😄 ولی نگران نباشید، برا همه‌تون سراغ دارم.!» با لبخند و فریاد، گروهان پر شد از ، کجباف ✊... کجباف ✊... کجباف ✊ ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  عبور از دجله - ۱۷ خاطرات سرباز اسیر عراقی   مترجم:  حمید محمدی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ 🔸 خاطره دوم ¤ بصره در آستانه سقوط با نزدیکی سقوط بصره، فرماندهی منطقه تمام واحدهای متلاشی‌شده را گرد آورد و همراه با نیروهای تازه‌نفس، ضد حمله‌ای سازماندهی کرد تا مناطق ازدست‌رفته را بازپس گیرد. تاکنون چنین تراکمی از یگان‌های زرهی را یک‌جا ندیده بودم: لشکرهای ششم، دهم و نوزدهم، تیپ پرآوازه‌ی دهم زرهی، تیپ دوم گارد ریاست‌جمهوری، تیپ یکم گارد و چند تیپ مؤثر دیگر در عملیات حاضر بودند. فرماندهان بلندپایه چون سرلشکر عدنان خیرالله (وزیر دفاع)، عبدالجبار شنشل (وزیر امور نظامی)، نزار الخزرجی (رئیس ستاد ارتش)، همراه گروهی از فرماندهان به منطقه آمدند تا فرماندهی عملیات شکستن محاصره را برعهده بگیرند. ضد حمله از چند محور آغاز شد و درگیری به شدت تمام منطقه را در آتش فرو برد. در ابتدا، موفق شدیم ایرانی‌ها را در برخی نقاط عقب برانیم، اما آن‌ها به سرعت مواضع پیشین خود را پس گرفتند. مقاومت ایرانی‌ها در برخی نقاط چنان سرسختانه بود که حتی با انبوه تجهیزات زرهی، شکستن خطوطشان ممکن نشد. وقتی پیشروی متوقف شد، در اتاق فرماندهی تصمیمی تازه اتخاذ شد. با اعلام در بی‌سیم‌ها، نیروها ماسک‌های ضد گاز به چهره زدند و لباس حفاظتی پوشیدند. ابتدا تصور کردیم ایران حمله شیمیایی در پیش دارد؛ اما ناگهان جنگنده‌های خودی در آسمان ظاهر شدند و محموله‌ی مخوفشان را بر مواضع ایرانی‌ها فرو ریختند. لحظاتی بعد، ستون‌های دود سفید کل منطقه را پوشاند و ایرانی‌ها ناچار به عقب‌نشینی شدند—هرچند با هزینه‌ی سنگینی برای ما: نزدیک به یک‌سوم نیروهای ضد حمله توسط آنان تار و مار شده و اجسادشان در میدان نبرد باقی مانده بود. با اندکی خاموش‌شدن آتش نبرد، اجازه‌ی عقب‌نشینی به واحد نابودشده‌ی ما داده شد. از تیپ ما چیزی باقی نمانده بود—یگان‌ها یا منهدم شده بودند یا در ضد حمله جان باخته بودند. از نظر نفرات، تیپ در وضعی اسفبار بود و از تجهیزات نیز جز چند خمپاره‌انداز ناقص، چیزی باقی نمانده بود؛ چرا که حین عقب‌نشینی، بسیاری از ادوات برای ایرانی‌ها جا مانده بود. پس از چند روز، با گرفتن آمار از بازماندگان، فهمیدیم بیش از ۷۰٪ نیروها کشته، زخمی یا اسیر شده‌اند. 👈 ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
▪️روضه بخوان... کار که گیر می‌کرد، شهید که پیدا نمی‌شد، دست من را می‌گرفت و میگفت: ”بشین، روضه بخوان". درست وسط میدان مین! خودش هم می‌نشست کنارم، درست وسط میدان مین! های های گریه می کرد..! می‌گفت: "روضه کارگشاست". واقعا هم همینطور بود.... ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا