🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۵۲
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ وفات آفتاب
یکی از روزها بلافاصله پس از آمارگیری در تمام آسایشگاه ها را بستند.
- چه اتفاقی افتاده؟
حتی اجازه ندادند کسی برای قضای حاجت خارج شود. نگهبانها سکوت کرده بودند و مرموزانه مینگریستند. از آسایشگاه شماره ۲۴ شروع به بازرسی کردند و تا شب ادامه یافت. همه گیج و سردرگم بودیم. آن شب دسترسی به اخبار نداشتیم چون همه اش دو تلویزیون وجود داشت که به نوبت به آسایشگاهها برده میشد. فردای آن روز وقتی رفتیم به حیاط دیدیم بچه های آسایشگاه بغلی سرهایشان را پایین انداخته اند.
بعد از گرفتن آمار و دادن راحت باش به سراغ یکی از بچه های کرج رفتم و پرسیدم: «جریان چیست؟» با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت: دیشب اخبار گفت امام از دنیا رفته است. فکر کردم دارم خواب میبینم. ناباورانه گفتم: «شاید شایعه است.»
- نه آقا مهدی دو سه مرتبه تکرار کرد.
برگشتم ، در خود ویران شده بودم. بچه ها را دیدم که هر کس به گوشه ای خزیده بود و بیصدا میگریست. بغضم گرفته بود و کسی را یارای صحبت با دیگری نبود.
اگر در تبریز بودم با بچه ها جمع می شدیم و برای تشییع می رفتیم تهران.
پای دیوار آسایشگاه روی پاهایم آوار شدم و چشمهایم را آزاد گذاشتم تا هر قدر که میخواهند گریه کنند. عراقی ها کاری به کار ما نداشتند. خیلی از ما دلمان میخواست کاری بکنیم و نمی توانستیم. همه سست بودند و فرزندان اسیر امام همه سوگوار او بودند. پس آمار شب، به آسایشگاهها آمدیم و باز گریه کردیم. اسدالله، نوحه خوان تهرانی ما، نوحه خواند. او برای آفتاب قلبهای ما که وفات یافته بود، نوحه می خواند. لباس تیره ای نبود که بپوشیم. آن شب دلهایمان را شمع کردیم و در شام غریبان پدر دردمند خویش، تا سحر سوختیم.
بند ۱، ۲، ۳ و ۴ که اسیران کربلای ۴ و ۵، به اضافه تعدادی از بچه های ما بودند با عراقیها درگیر شدند. عراقیها بعد از سه روز رفته بودند سراغ بچه ها و گفته بودند که تلویزیونتان را روشن کنید. بچه ها امتناع کرده بودند. عراقی ها از ترس پی آمدهای پیش بینی نشده، عقب نشینی کرده بودند. پس از سه روز در حیاط قدم میزدیم که شروع کردند به جداسازی بچه ها.
- برو وسایلت را بردار بیا.
من و یاسر از بچه های مرند کنار دیوار نشسته بودیم. تسبیح او دست من بود. یک دفعه علی ابلیس پیدایش شد و من سرم را برگرداندم که چشمش به من نیفتد.
- یاسر، طرف کجا را نگاه میکند؟
- ما را نگاه میکند.
دو نفر را فرستاده سراغمان
گفتم: «بیا بگیر تسبیحت را. انگار رفتنی شدم.»
دو نفر از ایرانیها که برای عراقیها لباس شویی و کارهای متفرقه دیگری میکردند آمدند و گفتند علی ابلیس صدایت میزند. رفتم پیشش سلام کرد. جواب سلامش را دادم. حالم را پرسید. گفت: میخواهم در حقت لطفی بکنم و جایت را عوض کنم.» رفتم وسایلم را برداشتم و آمدم به حیاط. بیست و پنج نفر را از میان ششصد نفر جدا کرده بودند و من یکی از آنها بودم. یکی از مترجمها را که مهدی نام بود کنار گذاشتند و مرا به جای او بردند.
رب المشاير، به عربی یعنی صاحبان جرم، مجرمها. ما این چنین بوديم. من بودم و دو نفر از بچه های لر که اسم هر دویشان حسین بود. اسدالله نوحه خوان بود و سید حسین قشم و چند نفر دیگر.
خلاصه هر کسی را که فکر میکردند حزب اللهی است جدا کردند و داشتند می بردند. ظهرهنگام پس از رفتن بقیه به داخل آسایشگاهها، به ما دمپایی های پاره ای دادند. در حقیقت بی کفش ماندیم. در همین حین، چشممان به عده ای افتاد که از اردوگاهی دیگر با چشمهای بسته به اردوگاه ما آمدند. آنها کسانی بودند که با عراقی ها زد و خورد کرده بودند و عراقی ها داشتند جابه جایشان میکردند. آن عده را زیر ضربات مشت و لگد آوردند و به اردوگاه ما (ملحق) انداختند. آنها هفتاد تن بودند. آنها را در اتاقی انداختند و دوباره کتکشان زدند. متعاقب آن ما را برداشتند و بردند. چه سرنوشتی در انتظار ما است؟ چه بلایی می خواهند سرمان بیاورند؟
در حالی که با کابل کتک میزدند ما را روی قسمتهای خارزار اردوگاه دواندند. آنها پوتین داشتند و ما بی کفش بودیم. لفته همان مأمور نانجیب سر در پی من گذاشته بود و پیاپی با کابل به پشتم میکوبید در حالی که لباسهای مندرس ما پاره شده بود، به در اردوگاه رسیدیم به محض عبور از در اردوگاه به هر یک از بچه ها یک سیلی و یک پشت پا و چند ضربه کابل هدیه کردند.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت #خاطرات_آزادگان
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 سلاااام 👋😍 بر رفقای با حال
سلام بر بروبچههای قدیم که جمعشون از طلا بود و همکلامیشون شفای دردهای روحی امروزمون
همونا که شوخطبعیهاشون دل آدم رو سالها شارژ میکرد و دنیایی از صفا بودن و محبت.
وقتی خاطرات صبحهای تماشایی جبهه رو ورق می زدم رسیدم به شهید کجباف، جوونی که میگفتن در شوخی دارای اجتهاده😂
یادش بخیر اون صبح پر جریان که با چشم باز کردنمون شروع شد و هنوز گرفتارشیم.
در اردوگاه پلاژ، وقتی همه توی سرمای صبح وضو میگرفتیم، کریم هنوز زیر پتوی گرم خوابیده بود! بخار از دستهامون بلند میشد ولی او تکان نمیخورد! 😬
کلکل شروع شد؛ گروهی خواستن بیرونش بکشن، ولی ما طرفش رو گرفتیم.
کریم با لهجه شیرین خودش، از زیر پتو گفت: «حسن جان، حالا که حمایتم کردی، دختر خالهای دارم، خوب و محجبه... عملیات که تموم شد، برات صحبت میکنم!»
بعد احمدرضا رو هم بینصیب نذاشت:
- قیافهت مناسب نیست ولی چون همشهریای، فکری برات دارم! 😂
علی و اکبر هم نرم شدند، و آخرش گفت:
«چه کنم با این دلم که نازکه؟ بعدِ عملیات میرم، برای همتون صحبت میکنم!»
در صبحگاه، حتی فرمانده گروهان هم سراغش آمد و گفت:
- همه رو فرستادی خونه بخت، منو یادت رفت؟!
و کریم، با زبان بومی خودش گفت:
«خونهتون آباد، انگار با BBC حرف زدم😄 ولی نگران نباشید، برا همهتون سراغ دارم.!»
با لبخند و فریاد، گروهان پر شد از ،
کجباف ✊... کجباف ✊... کجباف ✊
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 عبور از دجله - ۱۷
خاطرات سرباز اسیر عراقی
مترجم: حمید محمدی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
🔸 خاطره دوم
¤ بصره در آستانه سقوط
با نزدیکی سقوط بصره، فرماندهی منطقه تمام واحدهای متلاشیشده را گرد آورد و همراه با نیروهای تازهنفس، ضد حملهای سازماندهی کرد تا مناطق ازدسترفته را بازپس گیرد. تاکنون چنین تراکمی از یگانهای زرهی را یکجا ندیده بودم: لشکرهای ششم، دهم و نوزدهم، تیپ پرآوازهی دهم زرهی، تیپ دوم گارد ریاستجمهوری، تیپ یکم گارد و چند تیپ مؤثر دیگر در عملیات حاضر بودند. فرماندهان بلندپایه چون سرلشکر عدنان خیرالله (وزیر دفاع)، عبدالجبار شنشل (وزیر امور نظامی)، نزار الخزرجی (رئیس ستاد ارتش)، همراه گروهی از فرماندهان به منطقه آمدند تا فرماندهی عملیات شکستن محاصره را برعهده بگیرند.
ضد حمله از چند محور آغاز شد و درگیری به شدت تمام منطقه را در آتش فرو برد. در ابتدا، موفق شدیم ایرانیها را در برخی نقاط عقب برانیم، اما آنها به سرعت مواضع پیشین خود را پس گرفتند. مقاومت ایرانیها در برخی نقاط چنان سرسختانه بود که حتی با انبوه تجهیزات زرهی، شکستن خطوطشان ممکن نشد.
وقتی پیشروی متوقف شد، در اتاق فرماندهی تصمیمی تازه اتخاذ شد. با اعلام در بیسیمها، نیروها ماسکهای ضد گاز به چهره زدند و لباس حفاظتی پوشیدند. ابتدا تصور کردیم ایران حمله شیمیایی در پیش دارد؛ اما ناگهان جنگندههای خودی در آسمان ظاهر شدند و محمولهی مخوفشان را بر مواضع ایرانیها فرو ریختند. لحظاتی بعد، ستونهای دود سفید کل منطقه را پوشاند و ایرانیها ناچار به عقبنشینی شدند—هرچند با هزینهی سنگینی برای ما: نزدیک به یکسوم نیروهای ضد حمله توسط آنان تار و مار شده و اجسادشان در میدان نبرد باقی مانده بود.
با اندکی خاموششدن آتش نبرد، اجازهی عقبنشینی به واحد نابودشدهی ما داده شد. از تیپ ما چیزی باقی نمانده بود—یگانها یا منهدم شده بودند یا در ضد حمله جان باخته بودند. از نظر نفرات، تیپ در وضعی اسفبار بود و از تجهیزات نیز جز چند خمپارهانداز ناقص، چیزی باقی نمانده بود؛ چرا که حین عقبنشینی، بسیاری از ادوات برای ایرانیها جا مانده بود. پس از چند روز، با گرفتن آمار از بازماندگان، فهمیدیم بیش از ۷۰٪ نیروها کشته، زخمی یا اسیر شدهاند.
👈 ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عبور_از_دجله
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
▪️روضه بخوان...
کار که گیر میکرد،
شهید که پیدا نمیشد،
دست من را میگرفت و میگفت:
”بشین، روضه بخوان".
درست وسط میدان مین!
خودش هم مینشست کنارم،
درست وسط میدان مین!
های های گریه می کرد..!
میگفت: "روضه کارگشاست".
واقعا هم همینطور بود....
#فرمانده_تفحص
#شهید_مجید_پازوکی
#لشکر۲۷_حضرترسولﷺ
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #شهید
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 جنگ عراق و ایران از دیدگاه
فرماندهان صدام ۷
● سپهبد عبيد محمد الكعبي
ترجمه: عبدالمجید حیدری
✾࿐༅◉༅࿐✾
▪︎ وودز: ژنرال، ممکن است درباره راهبرد عملیاتی نیروی دریایی عراق در دوران جنگ توضیح دهید؟
کعبی: البته. پیشتر هم اشاره کردم که نیروی دریایی عراق مأموریتهای مشخصی برعهده داشت:
1. حفاظت از تأسیسات نفتی در فاو، امالقصر، مینای البکر (پایانه بصره) و خورالامیه یا اطراف آنها
2. پایش عملیاتهای نیروی دریایی ایران در بخش شمالی خلیج فارس
3. جلوگیری از پیادهشدن نیروهای ایرانی در سواحل عراق
مورای: لطفاً درباره حملات نیروهای ایرانی به پایانههای نفتی توضیح دهید. شدت عملیاتها چگونه بود؟
کعبی: دو عملیات قابل ذکر است. اولین عملیات در آغاز جنگ، در نوامبر یا دسامبر ۱۹۸۰ (آبان یا آذر ۱۳۵۹)، انجام شد. ایرانیها نیروهای خود را با بالگرد در یکی از پایانهها پیاده کردند و تلاش داشتند عملیات خرابکاری محدودی انجام دهند. دومین عملیات در سال ۱۹۸۴ (۱۳۶۳) انجام شد.
در آن زمان، من فرمانده نیروی دریایی بودم و در بغداد حضور داشتم. حوالی ساعت ۲ بامداد، رئیس ستاد نیرو اطلاع داد که پایانهای مورد حمله قرار گرفته. فوراً حرکت کردم و تا ساعت ۸:۳۰ صبح به قرارگاه نیرو در منطقه رسیدم. افسران حاضر در قرارگاه گزارش دادند که پایانه توسط نیروهای ایرانی اشغال شده است.
کعبی ادامه میدهد: هر مأموریت نیروی دریایی عراق شامل چند مرحله بود. مرحله اول از ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ تا ۲۱ نوامبر ۱۹۸۲ (۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تا ۳۰ آبان ۱۳۶۱) طول کشید و ماهیتی پدافندی داشت. در این مرحله:
- پایش شمال خلیج فارس انجام شد
- از حملات نیروهای ایرانی به سواحل عراق و پیادهسازی آنان جلوگیری گردید
- حفاظت از پایانههای مینای البکر و خورالامیه صورت گرفت
- آتش پشتیبانی نیروهای زمینی در محور بصره-آبادان تأمین شد
- به کشتیهای ایرانی در آبراه خورموسی حمله شد؛ این آبراه به خرمشهر و بندر امام خمینی منتهی میشود
مورای: درباره نقش نیروی دریایی عراق در محاصره آبادان بگویید. میدانیم نیروی زمینی عراق ارتباط پادگان آبادان را از طریق خشکی قطع کرده بود و ایرانیها ناچار بودند از دریا پشتیبانی کنند.
کعبی: دو ناو آبی خاکی در بندر بصره مستقر کرده بودیم. هر کدام مجهز به دو قبضه موشکانداز کاتیوشا بودند که برای پشتیبانی نیروهای زمینی به کار میرفتند. این ناوها به اهدافی حمله میکردند که خارج از تیررس توپخانه زمینی بود.
وودز: آیا این ناوها پیش از شروع جنگ بهسازی شده بودند یا پس از آن؟
کعبی: در آغاز جنگ، همزمان با حمله به خرمشهر، بهسازی ناوها انجام شد. بنا بر درخواست نیروی زمینی مبنی بر نیاز به پشتیبانی توپخانه، پاسخ دادیم که امکان انجام این کار وجود دارد ولی ناوها تنها در شب قابل استفاده هستند.
کعبی ادامه میدهد: مرحله دوم عملیاتهای نیروی دریایی از ۲۱ نوامبر ۱۹۸۲ تا ۸ فوریه ۱۹۸۶ (۳۰ آبان ۱۳۶۱ تا ۱۹ بهمن ۱۳۶۴) ادامه داشت و ماهیتی آفندی داشت. در این مرحله، با بهرهگیری از موشکاندازهای کاتیوشا و قایقهای موشکی، به کشتیهای ایرانی در نزدیکی خارک، بوشهر و نواحی جنوبی خارک حمله میشد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#فرماندهان_صدام
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کتب طنز دفاع مقدس
🔸 قاطر غنیمتی
نویسنده: اکبر صحرایی
قاطر رو مثل تانک آورده بودن خط. یکی گفت: «برادر این حیوانه!» اون یکی گفت: «نه، این همپیمان بچههای تخریبه.»
قاطر با نگاهی سنگین، خرناس کشید و وسط میدان مین نشست، انگار مأموریت جدید گرفته. بچهها با تعجب نگاهش میکردن، ولی فرمانده گفت: «این قاطر از خودمونه! با مأموریت عبور از خطوط ممنوعه.»
بعدتر، برایش درجه گذاشتن: سرقاطر یکم. حتی برایش بیسیم هم گرفتن، چون هر جا پا میگذاشت، مینها راه باز میکردن!
┄┅••༅✦༅••┅┄
#لبخند_زیر_آتش #طنز_جبهه #کتاب
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐