eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 کتب طنز دفاع مقدس 🔸 قاطر غنیمتی نویسنده: اکبر صحرایی قاطر رو مثل تانک آورده بودن خط. یکی گفت: «برادر این حیوانه!» اون یکی گفت: «نه، این هم‌پیمان بچه‌های تخریبه.» قاطر با نگاهی سنگین، خرناس کشید و وسط میدان مین نشست، انگار مأموریت جدید گرفته. بچه‌ها با تعجب نگاهش می‌کردن، ولی فرمانده گفت: «این قاطر از خودمونه! با مأموریت عبور از خطوط ممنوعه.» بعدتر، برایش درجه گذاشتن: سرقاطر یکم. حتی برایش بیسیم هم گرفتن، چون هر جا پا می‌گذاشت، مین‌ها راه باز می‌کردن! ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 نکته‌های دفاع مقدس ۲ در آینه تحلیل قسمت ۸ — حجت الاسلام حسین تائب ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ 🔸 حسین طائب گفت: «آن‌ها شروع‌کننده جنگ بودند، اما ما تمام‌کننده‌اش بودیم.» او تأکید کرد که در این جنگ، ملت ایران ایستاد و با ارادهٔ خود، آتش‌بس را به دشمن تحمیل کرد. وی افزود: «اسرائیل و آمریکا قدرت جمهوری اسلامی را دیدند؛ محاسبات‌شان به‌هم ریخت، چون انتظار چنین ایستادگی‌ای را نداشتند.» 🔸 طائب گفت: «دشمن در این جنگ، تمام توانمندی‌هایش را به کار گرفت؛ از نظامی و امنیتی گرفته تا جنگ ترکیبی.» وی افزود: «اسرائیل با پشتیبانی آمریکا، طرح جامعی برای این جنگ آماده کرده بود؛ اما در برابر اتحاد مردم و هدایت رهبری شکست خورد.» وی تأکید کرد: «زد و خورد اطلاعاتی، امنیتی و نظامی هم‌زمان جریان داشت؛ اما ملت ایران در همهٔ این عرصه‌ها ایستاد.» 🔸 او گفت: «در پایان جنگ، این مردم بودند که اراده‌شان را تحمیل کردند تا دشمن آتش‌بس را بپذیرد.» وی افزود: «با وجود هزینه‌ها، ملت ایران با اتحاد و پیروی از فرماندهی کل قوا، پیروزی را رقم زد.» طائب تأکید کرد: «این وحدت، عنایت الهی را به همراه داشت و سایهٔ لطف خدا بر کشور افتاد.» 🔸 طائب گفت: «بسیاری از اتفاقات جنگ قابل تصویر نیست، چون اسرائیل اجازه انتشار اخبار را نمی‌دهد.» وی افزود: «تلفات سنگین، آسیب به تأسیسات حیاتی، و حتی درگیری با آمریکا در پایگاه العدید، همه در سکوت خبری پنهان شد.» طائب هشدار داد: «این انقباض رسانه‌ای، نشانهٔ ضعف و ترس رژیم صهیونیستی است.» 🔸 او گفت: «نتانیاهو با شروع این جنگ، می‌خواست بحران‌های داخلی اسرائیل را پنهان کند و بقای سیاسی‌اش را تضمین کند.» طائب افزود: «اما شکست در اهداف نظامی و سیاسی، پایه‌های قدرت او را سست کرد؛ حمایت از او در کنست به نصف کاهش یافت.» وی تأکید کرد: «پرونده‌های قضایی‌اش دوباره فعال شده و خشم عمومی در اسرائیل بالا گرفته؛ این یعنی آغاز فروپاشی.» ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 از لحظه ای که اسراییل با یک ارتش واقعی مثل ایران وارد جنگ شد، شما فرار کردید لایو یک آمریکایی با خلبان رژیم صهیونیستی ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  باغ ملکوت قسمت ۵۳ خاطرات آزاده               مهدی لندرودی ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ▪︎ وارد حیاط شدیم، چشممان به سرگردی افتاد که کابل در دست داشت. با خودم گفتم: وقتی سرگردشان دست خالی بود، آن‌طور ما را می‌زدند، حالا که خودش کابل برداشته، وای به حالمان. همان لحظه، نجوایی آهسته کنار گوشم پیچید: "ما را اینجا خواهند کشت." یکی از بچه‌ها زبان حال همه را بر زبان آورد. بعد از کتک، من و دو نفر دیگر را بردند آسایشگاه ۳ بند ۱. دوان دوان رفتیم و در انتهای صف نشستیم. آمار می‌گرفتند. مسئول اردوگاه، آدمی محتاط و محافظه‌کار بود؛ نمی‌خواست از اردوگاهش سروصدا بلند شود. لباس‌هایمان پاره بود. بعد از آزادباش، چند نفر از بچه‌های آسایشگاه آمدند و شروع کردند به درآوردن خارها و تیغ‌ها از پاهایمان. در همان حال، مسئول کمپ وارد شد. گفت: "ما خودمان عجم هستیم. اینجا حزب‌الله نیست، لبنان نیست که به جان هم بیفتید. اسیر هستید، اسارتتان را بگذرانید." بچه‌های آسایشگاه پیش‌تر منافق‌ها را زده بودند، چون هنگام رحلت امام، آنها دهان‌کجی کرده بودند. خوب هم کتک خورده بودند و حالا جدا شده بودند تا جمع آسایشگاه یک‌دست شود. مسئول کمپ ادامه داد: "این‌ها آدم‌های بیچاره‌ای هستند. از اردوگاه دیگر آورده‌ایمشان، بدبخت‌اند. وضعشان را که می‌بینید؟ رسیدگی کنید. لباس و دیگر وسایل بدهید." با اشاره به ما حرفش را تمام کرد و رفت. گفتند: "آقا، حمام آماده است... بفرمایید دوش بگیرید." حیرت‌زده به هم نگاه کردیم. حمام؟ کجاست؟ گفتند: "گوشه آسایشگاه با المنت مقداری آب گرم کرده‌ایم. شامپو هم هست." سه نفری رفتیم حمام. ناباورانه و خجالت‌زده با لیوان‌های آلومینیومی آب به سر و صورتمان می‌ریختیم. گفتند: "چرا با لیوان؟ این سطل‌ها را پر کنید، بریزید به سر و رویتان!" ما به قناعت عادت کرده بودیم، آنها دلشان حسابی برایمان سوخته بود. آب گرم، صابون، یک دوش درست‌وحسابی... جانمان تازه شد. گفتیم: ای بابا! اگر می‌دانستیم تبعید به اینجا این شکلی است، زودتر شلوغ می‌کردیم. پرده را کنار زدم تا لباس‌هایم را بپوشم؛ دیدم از لباس‌ها خبری نیست. "جل‌الخالق!" هر طرف را نگاه کردم، دیدم لباس نو گذاشته‌اند، توی بقچه‌ای گل‌دوزی‌شده. یکی از بچه‌ها آمد سمت‌مان. پرسیدم: "می‌بخشی، لباس‌های ما را ندیدی؟" آرام جواب داد: "لباس‌های شما خیس شده، شسته‌اند. این‌ها را بپوشید." با اشاره به لباس‌های نو گفت. از خجالت نمی‌دانستیم کجا فرار کنیم. پیراهن نو را پوشیدم. یک زیرشلواری پوشیدم که حتی یک وصله نداشت. شورت هم داده بودند. از حمام که بیرون آمدیم، چای تازه‌دم آوردند. چای خشک را با سیم‌های برق، با المنت، داخل سطل جوشانده بودند. از آن همه محبت و ایثار، خودمان را گم کرده بودیم. اما حس کردیم از ما کناره می‌گیرند. حدس زدیم ما را منافق می‌پندارند. این انتقال از اردوگاه دیگر و باقی ماجراها، برایشان بوی دسیسه می‌داد. عصر بود. دیدم کسی زل زده به من. قیافه‌اش نظرم را گرفت. خودش آمد کنارم نشست: "تو ترک هستی؟" گفتم: "بله." پرسید: "هارالی‌سان؟" گفتم: "تبریزی." گفت: "از کدام لشکر هستی؟" گفتم: "عاشورا." مکثی کرد، گفت: "ببینم، تو مهدی نیستی؟" گفتم: "بله، خودم هستم." ناگهان بغلم کرد. روبوسی و حال‌واحوال. هرچه فکر کردم، یادم نیامد او را کجا دیده‌ام. گفتم: "ببخشید، نمی‌شناسمت." زد زیر خنده: "ای بابا، منم جواد، بچه‌ی زنجان!" ناگهان همه‌چیز یادم آمد. سال ۶۵، گردان ولی‌عصر، عملیات کربلای ۵. او غواص بود. ما برگشته بودیم عقب، آنها اسیر شده بودند. در ایران برایش مراسم عزاداری گرفته بودیم، فکر کرده بودیم شهید شده. حالا دیدنش مثل برگشتن کسی از دل خاطره بود. رفت، ما را تأیید کرد و خیال همه را راحت کرد. ادامه دارد ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4_5832421758103194111.mp3
زمان: حجم: 6.9M
🍂 نواهای ماندگار 🔸 بانوای حاج صادق آهنگران آخرین نوحه دفاع مقدس بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ نماز جمعه تهران تا آخرین نفر، تا آخرین نفس ما ایستاده ایم شعر: مرحوم حاج حبیب الله معلمی ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 صبح بخیر با عطر چای و یادگاری‌های جبهه ‌‌‌‌‌‌‌‌🌸 یادش بخیر... اون روزای ماووت... که نفس توی آتیش خمپاره‌ها می‌سوخت، ولی یه فنجون چای می‌تونست همه چیزو به هم بزنه! ‌🍃 وسط اون‌همه انفجار و اضطراب، صدای سهیل — یادگاری‌گیر حرفه‌ای گردان — در دل سنگر پیچید: «آقای معینیان... آقای معینیان...» بچه‌ها با قلب‌هایی که توی گلوی‌شون اومده بود، منتظر شنیدن خبر انفجار بودند... اما سهیل، با چشمای برق‌زده و نفس‌زنان، فقط گفت: 🔹 «آقای معینیان... چای می‌خوای؟ 😄» و اون لحظه... از سنگینیِ جنگ جدا شدیم و افتادیم به جون سهیل!😂 امان از چای‌خورهایی که حتی وسط مرگ و زندگی هم دنبال دم‌نوش آرامش‌اند! 🫖 نوش جان اون لبخندهایی که بین آتیش و خاک سنگر پخش می‌شدن... و سلام بر سهیل‌ها، که حتی توی تلخی روزگار، بلدن چطور مزهٔ شیرین زندگی رو یادمون بندازن.   ‌‌‍‌🍂 صبح بخیر رزمنده‌ 🍂 ┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌┅••༅✦༅••┅┄‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا