1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراقب قلبم باش
نه بخاطر قلب منه
چون حُبّ شما و
فرزندان شما تو قلبمه
یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)
#فتو_کلیپ
@defae_moghadas
🍂 معامله تیربار گرینف با
کنسرو قورمهسبزی
راوی: حسن زارع(شیرازی) »
تیربارچی گردان سیدالشهدا بهبهان
°°°°°°°
عملیات خیبر بود. پاتک سنگین عراق شروع شده بود و از زمین و زمان بر سرمان آتش میریخت. حتی یک گلوله آتش پشتیبانی هم نداشتیم. چارهای جز عقب نشینی نبود. دستور فرماندهان بود و باید اطاعت میکردیم.
تعدادی از دوستانم شهید یا مجروح شده بودند و باید آنها را در خاک دشمن جا میگذاشتیم. دلم حسابی غم گرفته و روی قلبم تلمبار شده بود. هوس سیگار کرده بودم. شاید دل غمزدهام تسکین یابد. گاهی دور از چشم فرمانده پُکی میزدم. در آن حال غمزدگی حسابی دلم سیگار میخواست.
در آن وانفسا و آتش نمیدانم از کجا سر و کله آقایی با یک کیف برزنتی نو در دست و سیگار بر لب پیدا شد. از بچههای ما نبود. گفتم:
کاکو سیگار داری یه نخ هم به من بدی؟
یک نخ بهم داد. گفتم: اگه داری چند نخ دیگه بده تا به دوستام بدم. پاکتش را داد. گفتم:
پس خودت چی؟ گفت من دارم. بعد درِ کیفش رو باز کرد. دیدم کیپ تا کیپ باکس سیگاره. گفتم اینارو از کجا آوردی؟ گفت: در سنگرهای جلو از برادران عراقی. گفتم بابا ای ول. پس یکی دو باکس هم به من بده. اما بیانصاف فقط دو سهتا پاکت بیشتر بهم نداد.
به سمت عقب راه افتادم. در بین راه تیربار گرینفی با نوار فشنگ دیدم. آن را برداشتم. گفتم شاید لازم شد. در بین راه گردانی که ظاهراً مشهدی و از لشکر ۵ نصر بود در دو طرف جاده مستقر بودند. به قول خودشان برای تأمین سه راهی خندق آمده بودند. گفتم سه راهی که دست عراقیها افتاد. گفت: به ما گفتند اینجا باشیم.
یکی از آنها گفت برادر شما که دارین میرین عقب. این تیربار رو به ما بده. فکر معامله به سرم زد. آخه من هم تیربارچی بودم و هم تدارکاتچی. گفتم پس بیا باهم یه معامله بکنیم. پرسید چه معاملهای؟
گفتم ما چند روزه غذا نخوردیم. خوراکی چیزی داری به من بدی؟ دست کرد توی کولهپشتی خودش و یه دونه کنسرو خورشسبزی با یک بسته خرما که به شکل چهار گوش پرس شده بود به من داد. گفتم: هرچند ارزش تیربار خیلی بیشتر از کنسرو خورشسبزیه، لااقل تن ماهی، خاویاری چیزی، اما باشه قبول. تیربار را به او دادم و به راهم ادامه دادم. معامله پایاپای خوبی بود. هم او راضی بود و هم من.
باز در بین راه اسلحه کلاشی پیدا کردم و آن را برداشتم. چند قدم جلوتر بسیجی دیگری گفت: برادر این کلاش رو به من بده. گفتم چی داری بجاش بهم بدی؟
دست کرد توی کولهپشتی خودش و مقداری نون خشک و یه بسته از همون خرماها بهم داد. کلاش را هم معامله کردم و به راهم ادامه دادم.
کمی جلوتر یک جنازه عراقی دیدم. کنار هور افتاده و کوله پشتی روی دوشش مانده بود. توی کولهپشتی گشتم. فقط یک پاکت سیگار دیدم. برداشتم و راه افتادم.
دلم گرفته بود و یاد شکم گرسنه بچهها بودم. اصلاً نتوانستم به غذاهایی که معامله کرده بودم دست بزنم. همون سیگارها را با بقیه سیگاریها تقسیم کردم.
✍ حسن تقی زاده بهبهانی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#خاطرات
کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس
@defae_moghadas
🍂
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 معامله تیربار گرینف با کنسرو قورمهسبزی راوی: حسن زارع(شیرازی) » تیربارچی گ
آدم یاد توافق برد برد سیاسیون میفته 😂 هستهای رو بده بره،
در عوض با هواپیمای ایرباس ۳۵۰A عکس یادگاری بگیر 😢
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مزار شهید سید نور و یادبود شهید سالمی در گلزار شهدای اهواز
#قرارگاه_نصرت
#پسران_هور
#شهید_علی_هاشمی
@defae_moghadas
🍂 چای جوشیده سیاه
عباسعلی مومن (نجار)
بچه های زحمتکش آشپز اردوگاه، چای خشک رو داخل یک دستمال بزرگ ریخته و سپس دستمال رو بهم گره میزدند و داخل دیگ بزرگ که هنوز جوش نیامده می انداختند و بعد از نیم ساعت آماده حمل به آسایشگاه بود و چون با سطل پلاستیکی حمل می شد و مسیر آشپزخانه تا آسایشگاه کمی فاصله داشت و زمانی که وارد آسایشگاه میشد بچهها چند عدد پتو روی سطل گذاشته تا موقع مصرف، گرم و داغ میماند. داخل نجاری یک المنت درست کرده بودیم و برادر مجتبی سنقری شب با خودش وارد آسایشگاه میکرد و صبح با خودش برمیگرداند و گاهی دوستانم در نجاری چای درست میکردند و چای خشک را یک نفر از بچههای مشهد که به اتاق نگهبانی رفت و آمد داشت میآورد.
🔹 آزاده تکریت ۱۱
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۲۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ پروندهی ستاد جنگهای نامنظم با شهادت دکتر چمران کمکم رو به بسته شدن بود. دیگر کسی نبود که کار را رهبری کند. فقط امثال قاسم مانده بودند که گهگاه بچهها را به ادامهی مبارزه تشویق میکردند. مثلاً قاسم ما را به تیمهای دو یا سه نفره تقسیم میکرد و هر شب برای شناسایی میفرستاد.
در همان روزها خبر شهادت دلاور کوهستان، اصغر وصالی، رسید. برای من، اصغر نماد مردانگی و شجاعت بود. اما او باید میرفت؛ لیاقتش بود که در روز عاشورا شهید شود.
در یکی از مأموریتهای شناسایی، قبضهی آرپیجی هم با خود بردم. آن روزها خام بودم و نمیدانستم که نیروی شناسایی نباید سلاح سنگین مثل آرپیجی یا تیربار حمل کند؛ چون در عمق دشمن، این سلاحها مانع حرکت و شناسایی دقیق میشوند. آن شب تا نزدیکی خط عراق رفتیم، اما یک کیلومتر مانده به خط، عراق آتش سنگینی روی سرمان ریخت و همانجا زمینگیر شدیم. چند آرپیجی شلیک کردم، ولی مجبور شدم زود عقبنشینی کنم.
یکی از بچهها، غلام، آنقدر هول شده بود که گلولهی آرپیجی را بهجای دشمن، روانهی آسمان کرد! در آن اوضاع قمر در عقرب، خندهمان گرفت و مانده بودیم غلام کجا را هدف گرفته. بچهها گفتند: «غلام کنتاک ماه را سوزانده!» از آن به بعد، لقبش شد «غلام کنتاکی».
بعد از آزادی دهلاویه، که یادگار دکتر چمران و مقدمپور بود، اعلام کردند مسئولان محورها جمع شوند؛ قرار بود عملیات بزرگی زیر نظر سپاه برای آزادسازی بستان و چزابه انجام شود، شاید عراق را تا مرز عقب بزنیم.
عدهای هم میگفتند: «به عشق دکتر، یک عملیات ایذایی در دهلاویه انجام میدهیم.» همه میخواستند بدانند سرنوشت ستاد جنگهای نامنظم چه میشود. امام بسیج عمومی اعلام کرده بود و سپاه، که تازه تأسیس شده بود، نیرو جذب میکرد؛ یعنی مثل یک اداره، استخدام میشدیم و مستمری میگرفتیم. اما من اینطور بار نیامده بودم. همیشه آزاد بودم. زیر کد این و آن نمیتوانستم زندگی کنم. به همین خاطر، به یاد دکتر و به عشقش که هیچوقت از دلم بیرون نرفت، به دهلاویه رفتم. درگیری جدی نبود، من هم یک نمکی در این آش پاشیدم.
گفتند این عملیات مقدمهی طریقالقدس است. در آن گیرودار، با حاج قاسم سری به تهران زدیم. یادم نیست برای چه کاری؛ اما صبح هشتم شهریور به نخستوزیری رفتیم. ظهر، اتفاقی از ساختمان بیرون آمدیم و برای ناهار برگشتیم. وقتی داشتیم غذا میگرفتیم، صدای انفجار مهیبی آمد.
بمبی که قبلاً منافقین در نخستوزیری کار گذاشته بودند، منفجر شد. انفجار شدید بود. سریع از ساختمان بیرون زدیم و از خیابان، شعلههای آتش را دیدیم که از پنجرهها بیرون میزد. صدایش چند خانه آنطرفتر را لرزاند. همانطور که سراسیمه زبانههای آتش را نگاه میکردم، یک نفر که آتش گرفته بود، خودش را از پنجره پرت کرد پایین و بدنش کنارمان تالاپ افتاد. بعدها فهمیدیم آن بندهخدا آقای کلاهدوز بوده.
آقای رجایی و باهنر زندهزنده در آتش سوختند. شدت آتش آنقدر زیاد بود که آتشنشانی هم کاری از دستش برنیامد. وقتی اوضاع کمی آرام شد، وارد ساختمان شدیم. حاج چهپور تا مرا دید، سراسیمه گفت: «سید، پشت در این اتاق وایستا. مواظب باش... یه مقدار طلا تو این اتاقه. الان مردم میریزن اینجا...»
حادثهی تلخی بود. شهادت آقای رجایی ضربهی سنگینی برای کشور بود؛ برای ما که مدتی در کنار ایشان زندگی و کار کرده بودیم، بسیار دردناکتر. ایشان چنان سوخته بود که همسرش فقط از روی دندانهایش توانست شناساییاش کند.
بعدها معلوم شد همانهایی که با ریشهای بیریشه پیشنمازی میکردند و مورد اعتماد بودند، ضدانقلاب و خرابکار از آب درآمدند؛ آدمهایی مثل کشمیری خائن که ما پشت سرش نماز میخواندیم. او کلید همهی اتاقها را داشت، تعیین میکرد چه کسی وارد شود، چه کسی تفتیش شود. با اطمینان کامل، بمب را زیر میز جلسه گذاشته بود و دفتر ریاستجمهوری را فرستاد هوا.
آن زمان، جو کشور اینطور بود؛ هر کس هر نقشی میخواست بازی میکرد و همه هم باور میکردند. بعدها شنیدم کشمیری را دوستانش در خارج کشتند؛ رسم باندهای ترور همین است.
شهادت آقای رجایی، که زمانی مراد و معلم ما در نخستوزیری بود، یکی از تلخترین خاطرات زندگیام است. او برای این کشور زحمت زیادی کشید و خدماتش تا امروز باقی مانده.
وقتی به منطقه برگشتم، دوباره به جنگهای نامنظم و چریکی ادامه دادم. حاج قاسم به کرج رفت و من در منطقه ماندم. آن موقع حاجی یک دختر و یک پسر داشت.
بیشتر در مناطق رملی شمال دشت آزادگان فعالیت میکردم. کمکم در کار تخریب و زدن معبر قوی شدیم و گروههای تخریب خودبهخود شکل گرفتند. یادم هست حدود صد تا الاغ از همدان آوردند. یک الاغ ماده را اول رها کردند در میدان مین تا بقیهی نرها به عشق او بروند و معبری باز شود. اما الاغ ماده روی مین رفت و منفجر شد. بقیهی الاغها ترسیدند و خشکان زدند. هرچه با زنجیر و طناب زدیم و هی کردیم، تکان نخوردند.
آنجا یاد مشت علی گچی محلمان افتادم و قصهاش را برای بچهها تعریف کردم. پیرمردی سادهدل، مشتی و باصفا بود که با قاطرش شن و ماسه و گچ میآورد. یک روز دیدم خیلی عصبانی است و با زنجیر قاطر بیچاره را میزند. گفتم: «مشت علی، حالا نزنش، چی شده؟» گفت: «این پدرسگ چند روز پیش پاش رفته تو میلههای جوب؛ حالا فهمیده باید از اونجا رد بشه، ترسیده، تکون نمیخوره.»
یکی از بچهها خندید و گفت: «ما از این الاغها بدتریم. صد بار پامون تو حادثه بره، دست برنمیداریم.» دیگری پرسید: «آخرش خر مشت علی رد شد یا نه؟» گفتم: «با زور ترکه و زنجیر، مجبورش کرد از جوب بپره.»
وقتی الاغها جواب ندادند، قرار شد بچههای سبکوزن بخوابند تو میدان مین و بقیه از رویشان رد شوند.
از دیگر یاران جنگهای نامنظم که همرزمم بود و شهید شد، ابوالفضل میوهچی بود؛ بچهی کوچهی نقاشها. از اولین شهدای جنگ تحمیلی بود. بعدها اسم کوچهمان به نام او تغییر کرد. یادش بهخیر...
القصه، من در مرحله ی دوم عملیات طریق القدس شرکت نکردم و
اواخر آذرماه سال ٦۰ به تهران برگشتم
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐