eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۷ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حمام خون چند وقتی بود حمام درست‌وحسابی نکرده بودیم. گاهی فقط مقداری آب گرم می‌کردیم و سروصورت‌مان را می‌شستیم. تصمیم گرفتیم صبح روز ۲۸ بهمن‌ماه (۱۳۶۳/۱۱/۲۸) با جمعی از دوستان به چشمه آب گرم جاری دهلران برویم؛ هم لباس‌هایمان را بشوییم، هم استحمام کنیم. صبح زود حرکت کردیم. کارهایمان را انجام داده بودیم و نزدیک ظهر آماده بازگشت به محل استقرار گردان بودیم که برای چندمین بار سروکله هواپیماهای دشمن بعثی پیدا شد. چند نقطه را بمباران کردند؛ از جمله قسمتی از پایین‌دست چشمه را که تعدادی از رزمندگان در آن مجروح شدند. آب جاری رنگ خون گرفته بود... وقتی به آن نقطه رسیدیم، آمبولانس‌ها و نیروهای تعاون برای انتقال مجروحان رسیده بودند. مجروحان به درمانگاه صحرایی اعزام شدند. تصمیم به دیدار شب‌هنگام، در یکی از ساختمان‌های دهلران نشسته بودیم و گرم بیان خاطرات بودیم. تصمیم گرفتیم با چند نفر از هم‌رزمان، از جمله اسدالله روشن و نادر زارع، به دیدار هم‌محلی‌هایی برویم که قبلاً به جبهه اعزام شده بودند. از دهلران تا اهواز فاصله زیادی بود. پس از گرفتن مرخصی دو روزه، بعد از نماز صبح، عقب یک تویوتا سوار شدیم. هوا هنوز کمی سرد بود، اما بهار دل‌انگیزی شده بود؛ همه‌جا سرسبز و مناظر تماشایی. حدود ساعت ۸ صبح در ایستگاه صلواتی «دست عباس» توقف کردیم. در ایستگاه‌های محقر و خاکی صلواتی، امکانات پذیرایی مهیا بود: نان و پنیر و چای در لیوان‌های پلاستیکی یا شیشه‌های مربایی، همیشه دلچسب بود. صدای دلنشین و ملکوتی صلوات «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم» ورد زبان مردمانی از جنس نور بود؛ دل هر انسانی را جذب می‌کرد. سوار خودروی دیگری شدیم و حدود ساعت ۱۰ صبح به شهر شهیدپرور و مقاوم دزفول رسیدیم. تماس تلفنی حدود دو ماه بود که از خانواده بی‌خبر بودیم. به دوستان گفتم: حالا که به شهر آمده‌ایم، خوب است یک تماس تلفنی داشته باشیم تا خبر سلامتی‌مان را اطلاع‌رسانی کنیم. موافقت کردند. در آن روزگار، روستای ما خبری از تلفن و وسایل ارتباطی نداشت. تنها یک نفر از هم‌ولایتی‌ها که ساکن فیروزآباد بود، مرحوم هوشنگ غلامی، در منزلش تلفن داشت. رفتیم مخابرات. صف طولانی بود. به انتظار نشستیم تا نوبت‌مان شد. اعلام کردند فقط سه دقیقه وقت دارید برای صحبت! دوستان این فرصت را به من دادند. خوش‌شانس بودیم؛ روز جمعه بود و مرحوم هوشنگ گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوال‌پرسی، گفت: «خوب شد تماس گرفتید. شایعه شده بود شما شهید شده‌اید و بعضی دیگر از بچه‌ها زخمی شده‌اند!» گفتم: «نه، خدا را شکر همه سلامت هستند. فقط دو نفر از هم‌رزمان، حاج‌آقا عبدی و شکرالله مرادی، زخمی شده‌اند و به بیمارستان اعزام شده‌اند.» دیگر بیش از این فرصت صحبت نبود. خداحافظی کردیم. مسیر اهواز خودمان را به جاده اهواز رساندیم. با مینی‌بوس به سمت اهواز حرکت کردیم. ظهر گذشته بود که رسیدیم. نماز نخوانده بودیم. در حوالی مسجدی به نام صاحب‌الزمان رفتیم و نماز خواندیم. محل خدمت دوستان‌مان زاغه مهمات بود. در آن منطقه فقط خودروهای نظامی حق عبور و مرور داشتند. ناچار مدتی کنار جاده منتظر ماندیم تا یک خودرو آیفا رسید. دست بلند کردیم، ایستاد. فرد پاسداری که همراه راننده بود پرسید: «شما؟» گفتم: «بسیجی هستیم.» کارت شناسایی دارید؟ بله. کارت شناسایی و برگ مرخصی را که مشاهده کرد، اجازه داد عقب آیفا سوار شویم. به سمت محل خدمت دوستان حرکت کردیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
وطن‌پرستی جزئی از آیین سنتی مکتب شینتوست؛ چیزی فراتر از علاقه به زادگاه. علاقه‌ای از جنس عشق به مادر. حالا که بزرگ‌تر شده بودم و به کلاس اول می‌رفتم، از شنیدن اسمم و معنای آن بیشتر لذت می‌بردم. کونیکو، فرزند وطن. وقتی همکلاسی‌ها صدایم می‌زدند کونیکو، احساس شیرینی آمیخته با غرور پیدا می‌کردم. گویی فقط من و دخترانی چون من که اسمشان کونیکوست فرزند وطن هستیم و بقیه غریبه‌اند. پرچم کشورم را مثل اسمم دوست داشتم. روی میز چوبی هر کلاس یک پرچم گذاشته بودند. معلم کلاس اول می‌گفت اولین جایی که خورشید در بامداد زودتر از هر جای دیگر در کره‌ی زمین طلوع می‌کند و به مردم سلام می‌دهد، سرزمین ماست: کشور خورشید تابان. و من که به ماهی قرمز و لباس کیمونوی قرمز و شکوفه‌های قرمز علاقه داشتم، از دیدن دایره‌ی توپُر و قرمزرنگ پرچم که نماد خورشید است ذوق‌زده می‌شدم و شادی می‌دوید زیر پوستم. 🔹خاطرات کونیکو یامورا، یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران   @defae_moghadas
🍂 آیا می‌دانید‼️ آیا می‌دانید اولین کوله‌پشتی تخریبی چگونه طراحی شد؟ در نیمه دوم سال ۱۳۶۰، برای حل مشکل نوارگذاری در میدان‌های مین، برادر مهدی خلفی پیشنهاد ساخت وسیله‌ای داد که بتواند نوارهای هشدار را سریع‌تر و ایمن‌تر باز و جمع کند. ظرف یک هفته، بچه‌های صنایع نظامی موفق شدند کوله‌پشتی‌ای طراحی کنند که مجهز به قرقره بود و در حالت‌های ایستاده، نشسته و سینه‌خیز قابل استفاده بود. این نوآوری، زمان عملیات تخریب را به‌طور چشمگیری کاهش داد و پس از رفع نواقص، به تعداد مورد نیاز تولید شد. تصویر مثالی است ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 شما نظرات همراهان کانال در خصوص "کوچه نقاش‌ها" ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ خاقانی سلام در خصوص نقد کوچه نقاش‌ها برای شما ارسال کنیم،یا کانال وگروه خاصی هست بفرستیم. در کل دست مریزاد این همه تلاش برای زنده نگه داشتن خاطرات رزمندگان اسلام میکنید . بله بنده به گروه بزرگ روستامان هرشب ارسال میکنم بی نهایت استقبال می‌کنند هرشب کمی دیر شود زیر سوال میبرند . بسیار جذاب و جالب هست مخصوصا برای خودم رزمنده که در عملیات‌های کربلای4و5شرکت داشتم تنوع خاصی دارد. تشکر وقدردانی🌹🌹🌹🌹🌹 ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ احمد قوه عود سلام کتاب درباره جنگ تحمیلی زیاد خوانده ام اما کوچه نقاش ها تفاوت (وخوبیش)اینه که هم خیلی روان وهم خودمونی نوشته ،ازاینکه خاطرات یک نفر آدم لوطی نقل میشود برای مردم جالب است،که بدانند در جبهه ها همه جور آدمی حضور داشت بهرجهت از زحماتتون تشکر می کنم اجرتون با خدای شهیدان ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍
🍂 حمامی که به دلمان ماند عملیات والفجر ۸ بود و سه هفته تمام حمام نرفته بودیم. یک وقت هست آدم در شهر و شرایط عادی حمام نمی‌رود، خب قابل تحمل است؛ اما در منطقه جنگی، با گرد و خاک، دود گلوله‌ها و رفت‌وآمد در لجن‌های کنار اروند، وضعیت به‌قدری بد شده بود که دیگر تحملش آسان نبود. برای اینکه کمی از بوی لباس‌ها کم کنیم و کنار هم قابل تحمل‌تر باشیم، رفتم تعاون و تخلیه شهدا و یک شیشه گلاب گرفتم تا به لباس‌هایمان بزنیم. اما خارش بدن امانمان را بریده بود. گاهی حس می‌کردیم دو دست برای خاراندن کافی نیست؛ کاش سه چهار تا دست داشتیم! 😅 خلاصه، در یک روز بارانی تصمیم گرفتیم حمامی پیدا کنیم و دوشی بگیریم. روز بارانی را انتخاب کردیم چون وقتی باران می‌بارید، خبری از بمباران هوایی نبود و آرامش بیشتری داشتیم. البته عزیزانی که آنجا بوده‌اند می‌دانند خاک خوزستان وقتی گل می‌شود، مثل چسب به کف پوتین یا کفش می‌چسبد و حسابی سنگین‌مان می‌کرد. آدرسی گرفتیم و راه افتادیم، اما متأسفانه قبل از رسیدن ما، یک گلوله توپ کنار کانتینر حمام صحرایی خورده بود و یکی از بچه‌ها داخلش شهید شده بود. کف حمام نزدیک بیست سانتی‌متر خون جمع شده بود. خیلی حالمان گرفته شد و برگشتیم. تا اینکه چند روز بعد، بالاخره به عقب رفتیم و دوش گرفتیم. آن حمام، با همه سختی‌ها و تأخیرش، به دلمان ماند... عکس راوی: ببینید لباس هایم شوره زده مشخص است @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ حرف من توی گوش حسین نرفت. دم دمای ظهر، آب جیره‌بندی شد و قمقمه‌های همدیگر را گرفتیم و لبی تر کردیم. آفتاب خوزستان با کسی شوخی ندارد، می‌سوزاند و خشک می‌کند. کل‌کل کردن با حسین هم دیگر فایده نداشت. حسین می‌رفت روی خاکریز، یک آرپی‌جی می‌زد و دوباره می‌پرید پشت خاکریز. نمی‌دانم برای خدا بود یا گنده‌بازی؛ اما هر چه بود، نمی‌توانستم تنهایش بگذارم. بچه‌های کوچک را می‌دیدم که التماس می‌کردند: «جان مادرت، ما را ببر یا ما را اینجا نذارید». دلم آتش می‌گرفت. آن‌هایی که نمی‌توانستند حرف بزنند، با چشم‌هایشان التماس می‌کردند و کمک می‌خواستند. کف دشت مثل گل ریخته بودند. اگر می‌رفتم عقب، می‌گفتند او که ادعا داشت در رفته، همه مرا نگاه می‌کردند. سن و سالم از بقیه بیشتر بود و کوچک‌ترها روی من حساب می‌کردند. تا ظهر، خاکریز را شخم زدند و هر کاری دلشان خواست کردند. دیگر چیزی توی دست و بالمان نبود؛ نه تیر و نه هیچ چیز دیگر. مرگ توی یک قدمی‌مان بود، یک صلوات داشتیم و ذکر خدا و بس. آن وسط، یک بار رفتم پشت بی‌سیم و با حاج احمد صحبت کردم. گفتم: «حاجی، به دادمون برس.» حاجی با ناراحتی گفت: «نیروها رو فرستاده‌ام نیم‌پهلو بشن و تانک‌هاشون رو بزنن دست راست‌تون. هر چی تانک می‌خوره، بدونید ما زده‌ایم. ما بیکار نیستیم، یک مشت آرپی‌جی‌زن روانه کرده‌ایم.» حاجی دلش می‌خواست نیرو وارد زمین کند؛ اما در آن وضع و حلقه‌ی محاصره، دستش بسته بود. اگر هزار تا نیرو هم می‌آمد، فایده نداشت. جنگ گوشت و آهن به جایی نمی‌رسید. صدای حاجی دلم را گرم کرد. حاجی همیشه پای کار بود و نیرو را خوب درک می‌کرد. بعد از ظهر، توی دل آتش و خون، حسین رفت توی خاکریز. یک گلوله‌ی آرپی‌جی گذاشت روی قبضه و نشانه گرفت طرف تانک‌ها؛ اما هنوز شلیک نکرده بود که یک گلوله‌ی مستقیم تانک خورد بغل دستش و حسین مزدش را گرفت. افتاد روی خاکریز، غلت خورد و آمد توی سینه‌ی خاکریز و شهید شد. چند متری با او فاصله داشتم. بلند شدم و دویدم طرفش که یک دفعه پشت ساق دستم سوخت. نشستم، آستینم را بالا زدم و دیدم یک ترکش نشسته توی دستم و ازش خون می‌آید. روی زخم را محکم با دستمال بستم تا خونش بند بیاید. حدود یک ساعت همان‌جا نشستم تا این که نمی‌دانم بچه‌ها چطور حلقه‌ی محاصره را شکستند و آمدند توی دل محاصره. اول امدادگرها آمدند و بعد، حاج احمد آمد. من روی شانه‌ی خاکریز نشسته بودم؛ خسته و خاک‌آلود. نای بلند شدن نداشتم. حاج احمد رفت بالای سر حسین نشست و گریه کرد. حمل مجروح‌ها و زخمی‌ها را بردند، جنازه‌ی بچه‌ها اما مانده بود آن طرف خاکریز. هوا که رو به تاریکی رفت، آتش عراق هم خوابید. مدلش این طور بود؛ روزها آتش می‌ریخت و شب‌ها ساکت بود. شب‌ها نوبت ما بود که خودنمایی کنیم. گردان حمزه و ابوذر آمدند و از کنارمان گذشتند. در تاریکی و روشنایی، من هم بلند شدم و لاجون و بی‌رمق به عقب رفتم. در بیمارستان صحرایی زخمم را سرپایی پانسمان کردند. بعد با یک ماشین آمدم مقر انرژی اتمی. نیمه‌شب به آنجا رسیدم. فردا صبح، حاج احمد را با آمبولانس آوردند. حاجی هم پایش تیر خورده بود، زخمش را با باند سفیدی بسته بود و با عصا راه می‌رفت. رفتم جلو و بغلش کردم. تا بعد از ظهر پیش حاجی ماندم. حاجی با همه رفیق می‌شد و گرم می‌گرفت. آن روز از حسین پرسید و محاصره‌ی عراقی‌ها. من هر چه دیده و شنیده بودم، براش گفتم. حاجی گفت: «حسین مرد بود، مردونگی کرد؛ اما می‌توانست بیاد عقب. چقدر بهش اصرار کردم؟ آخه سمت چپ شما، میثم بود که کار او هم بیخ پیدا کرده بود. محسن وزوایی را فرستادم پیگیر کارشون باشه و جمع و جورشون کنه که یک گلوله‌ی توپ می‌خوره و محسن درجا شهید میشه.» از خبر شهادت محسن یکه خوردم. گفتم: «محسن شهید شد؟» گفت: «آره. دیگه کار خرمشهر یکسره‌ست، ریشه‌ی عراق رو کنده‌ایم.» نشستم و یک خرده گریه کردم برای محسن و برای حسین. هر دو واقعاً تک خال بودند و لیاقتشان شهادت بود. غروب از حاج احمد خداحافظی کردم و شب را در مقر انرژی اتمی ماندم. صبح وقتی بیدار شدم، حاجی رفته بود. کلی به خودم فحش دادم که چرا نتوانستم صبح زود بیدار بشوم و حاجی را ببینم! آن روز از یک عده که تازه از خط برگشته بودند، پرسیدم: «شما کجا بودید؟ چه کار کردید؟» گفتند: «ما محور چپ بودیم، لشکر امام حسین الان نزدیک خرمشهره.» همان موقع سوار ماشین شدم و رفتم پیش بچه‌های اطلاعات عملیات، عباس کریمی و میثم بهرامی مسئول اطلاعات عملیات بودند. گفتند: «امشب می‌زنیم به خط.» عصر، در چهار تیم چهار نفره قرار گرفتیم و رفتیم طرف خط مقدم. من و اسماعیل خانی، قاسم الله وردی و مجتبی حسینی، از یک خاکریز گذشتیم و دوربین کشیدیم. تانک‌ها آن طرف پل خرمشهر قطار شده بودند.
قاسم الله وردی که بچه سال بود، شمار تانک‌ها و جاهایشان را روی کاغذ نوشت. قرار بود شب کار را بکشانند به خیابان‌های خرمشهر و یکسره‌اش کنند. شب رفتم گردان حمزه و در ستون رضا چراغی قرار گرفتم. این مرحله‌ی چهارم عملیات بیت‌المقدس بود. عباس کریمی نیروها را توجیه می‌کرد و می‌گفت: «دو گردان حمزه و حبیب باید جلوتر بروند و عمل کنند، دو گردان هم از فلان منطقه... من و اسماعیل خانی به عنوان نیروی اطلاعات عملیات با گردان حمزه راهی خط مقدم شدیم. من تا حدی آن منطقه را می‌شناختم. یک ساعت و نیم راه رفتیم و در جایی توقف کردیم. رضا چراغی، نیروها را پخش کرد و گفت: نزدیک دشمن و نقطه رهایی هستیم. تو تاریکی مطلق، روبوسی و حلالیت طلبیدن‌ها انجام شد. دور و بر ساعت ۱۲ شب، دستور حمله آمد. در قانون اطلاعات عملیات، همان موقع که نیروها رسیدند پای کار، می‌بایست برمی‌گشتم عقب؛ اما نگاهی روی زمین انداختم و یک سلاح پیدا کردم. چند دقیقه که از شروع عملیات گذشت، بچه‌ها ریختند جلو و پیشروی کردند. سلاح کسی اگر می‌افتاد، رفیقش برمی‌داشت. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 می‌گفت: يك روز كه با چند تن از دوستان با قايق در نی‌زارها در حال گشت زدن بوديم، ناگهان از جلوی دشمن در آمديم. آن‌ها مجهزتر از ما بودند و سريع قايق ما را هدف قرار دادند.  سعی كرديم دور بزنيم و به مقر برگرديم. اما اين كار طول كشيد و چند تن از بچه‌ها به شهادت رسيدند.  وقتی از قايق پياده شديم و مجروحان و شهدا را از قايق خارج كرديم، يكی از بچه‌ها كه در بذله‌گويی و شوخ‌طبعی شهره بود، در كف قايق دراز كشيده بود. بلندش كردم و در حالی كه از شدت ناراحتی اشك می‌ريختم، پرسيدم: كجات تير خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تير خورده؟ او در حالی كه سعی می‌كرد خود را زار نشان دهد، گفت: كوله‌پشتيم، كوله‌پشتيم .... من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسيدم: كوله‌پشتيت چی؟! ... گفت: خودم هيچيم نشده، كوله‌پشتيم تير خورده 😳 به او برس! تازه فهميدم او حالش خوب است و گلوله‌ای به او اصابت نكرده، خدا شكر كردم. هنوز می‌خواستم از خوشحالی او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالی از من گرفته. می‌خواستم گوشش را بگيرم و از قايق پرتش كنم، بيرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسيدن من.  معذرت‌خواهی كرد و گفت: لبخند بزن دلاور! من هم خنده‌ام گرفت و تلافی كارش را به زمان ديگر ی موكول كردم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا