🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ تا نزدیک سحر زدیم و خوردیم. بالای سیلبند روبهرویمان، تانکها ردیف شده بودند. آنقدر بهشان نزدیک بودیم که آرپیجی به کار نمیآمد و اثر نمیکرد؛ اما دلی و مولایی هر چه گیرمان میآمد، میزدیم. آنجا، آدم قدر حاج احمد را میفهمید. اگر بود، میدانست چطور کار را جمع و جور کند. دم دمای ظهر فردا، عراق همینطور که آتش میریخت، رفت عقب و پشت سیلبند خط را سفت کرد. من با هفت هشت تا از بچهها که هیچیکشان را نمیشناختم، از شیار سمت راست سیلبند به طرف بالای پنجضلعی رفتم. هوا گرم شده بود و آفتاب کمکم چشم آدم را میزد و ما روی زمینی راه میرفتیم که حالت باتلاقی داشت؛ باتلاق نیمهخشک. کمی که رفتیم، یک نفر فرمان ایست داد: «شما کی هستید؟»
گفتیم: «نیروی حبیب هستیم.» چند دقیقه بعد، نصرت غریب - فرمانده گردان حمزه - جلو آمد. مرا میشناخت. سلام و علیک کردیم. گفت: «کجا بودید؟»
گفتم: «دیشب با بچههای اسماعیل محمدی تو خط بودیم.»
نصرت گفت: «اینها که قرار بود با ما دست بدن، چرا نیامدن؟»
گفتم: «مجبور شدند یک پد بیان عقب، توان نداشتند، آتش سنگین بود، زمینگیر شدند.»
با ناراحتی گفت: «چرا؟ این که نمیشود.» بعد رفت پای بیسیم. فکر کنم بیسیم زد به حاج همت و گفت: «حبیب عقب نشسته و نتوانسته با ما دست بدهد. تکلیف را معلوم کنید.» من بچهها را جمع کردم و آمدیم عقبه. نماندم تا بقیه قصه نصرت غریب و گردان حبیب را ببینم.
من دوباره همان نیمه مردادماه برای مرحله پنجم عملیات رمضان با گردان مقداد راهی خط مقدم شدم. بهمن نجفی، فرمانده گردان مقداد بود. بهمن گفت: «این بار میخواهیم از تجربیات قبلی استفاده کنیم. بدون شناسایی یک قدم جلو نمیرویم.» مسئولین اطلاعات عملیات گردان مقداد، اسماعیل خانی و قاسم الله وردی بودند. قبل از عملیات، دم غروب، حقیر به اتفاق بهمن نجفی و اسماعیل خانی و الله وردی با سه نیروی عملیاتی سوار تویوتا شدم و به طرف منطقه کوت سواری حرکت کردیم. ماشین را در جایی گذاشتیم که در تیررس نباشد. خودمان پای پیاده به طرف توک مدادی یعنی جنوب کانال ماهی رفتیم. بعد از نماز مغرب و عشا، جیره جنگی را که ردمان بود، خوردیم. کاکائو و پسته را کوبیده بودند که مثل شکلات سفت شده بود. آن را با یک کف دست نان لواش و پشت بندش یک قلب آب خوردیم و تیز راه افتادیم. بهمن خبره اطلاعات عملیات و شناسایی بود. هر چه میگفت، چشم بسته عمل میکردم. من پشت سر بهمن بودم. او مرتب تذکر میداد که پا جا پای همدیگر بگذارید و آهسته حرف بزنید. آن دو مسئول اطلاعات هم جلوتر از همه راه میرفتند.
چشممان که به تاریکی عادت کرد، خاکریز دو جداره دلبری را دیدیم که جلوی اروند رود زده بودند. نمیدانم چند کیلومتر بود؛ شاید بیشتر از بیست یا سی کیلومتر. تهش تو تاریکی پیدا نبود. داخلش آب بود و حتم داشتم مین و سیم خاردار و انواع تلههای انفجاری هم کار گذاشتهاند. در جایی نشستیم. قاسم دوربین کشید و توجیهمان کرد. نرم و آهسته حرف میزد. گفت: «اینجا اولین معبری است که قبلاً زدهایم. این کانال ماهی است و آن سرش توک مدادی. عرض کانال شاید به یک کیلومتر برسد. انواع تیربار و کمین و سنگر هم دورش هست....» بعد نوار سفیدی را نشانمان داد که کشیده بودند تا راه برگشت را گم نکنیم. با دوربین سنگرهای دیدهبانی عراقیها را در جزیره بوبیان دید زدیم و سنگرهای دوشکایشان که خودنمایی میکرد. نزدیک یک کانال، بچهها دو تا لولهی آلومینیومی دو سه متری را از زیر خاک درآوردند با یک مشت پیچ و مهره که در یک کیسه زیر خاک چال شده بود. روی هم سوارشان کردند و یک نردبام ساختند. گذاشتیم روی کانال و یکییکی رد شدیم و پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی نشستیم. از آن پشت، ستون تانکها و اولین مثلثیها پیدا بود. ارتفاع هر خاکریز مثلثیها به سه متر و طول هر ضلعش به دو هزار متر هم میرسید. روی هر ضلع، سه تا ـ سه تا تانک چیده بودند که لولهی هر یک به طرفی بود؛ یعنی هر تانک میتوانست جلوی خودش را بزند و احتیاط دیگری باشد. جلوتر از مثلثی، باز یک کانال دو جداره بود که شاید پنجاه یا صد متر با خاکریز مثلثی فاصله داشت. آن ساعت شب حتی یک نفر عراقی هم ندیدیم. همهجا تاریک، خلوت و ساکت بود.
نزدیک سحر، بحث برگشتن به عقبه پیش آمد. بهمن بیسیم زد و گفت: «ما آمدهایم و داریم تفریح میکنیم.» بعد رو به ما گفت: «من باید جاده را ببینم، هنوز توجیه نشدهام. نمیدانم با این مثلثیها چه باید بکنیم.» بعد با یکی از نیروهای اطلاعات عملیات رفت. من و بقیهی بچهها پشت همان خاکریز نشستیم به گپ و گفتوگو.
غروب، بهمن برگشت و همه با هم به عقبه برگشتیم. نیمهشب به عقبه رسیدیم.
فردا قبل از غروب آفتاب با گردان مقداد به طرف کانال ماهی حرکت کردیم. شب عملیات بود و نیروهای خطشکن در عقبه مستقر و آماده بودند. قرار بود ما خط را در جادهی شرقی غربی تنومه سفت کنیم. بهمن بود، تنومه کلید بصره است.
آن شب، حرکت را از جنوب پاسگاه زید به طرف تنومه شروع کردیم. اول از سنگرهای بتونی که به آن در میگفتیم، گذشتیم. به جادهای رسیدیم که رویش تانک چیده شده بود. تانکها را که دیدم، رفتم سرستون و به بهمن گفتم: «دیشب موقع شناسایی، اینها نبودند؟!» بهمن گفت: «عراق شنود دارد، میفهمد و اینها را در فاصلهی شب تا صبح آورده. از این موانع معلوم میشود عراق فهمیده ما عملیات میکنیم.» بعد از ۲-۳ ساعت پیادهروی، بهمن فرمان ایست داد. خودش یک تیم آرپیجیزن جدا کرد. من هم جزو آنها بودم. با او کمی جلوتر رفتیم و دید زدیم و دوباره برگشتیم پیش بچهها. آن شب کمی حالت خستگی داشتم و پلکهایم سنگین بود. دو شب و نصفی نخوابیده بودم. از شناسایی یکراست آمدیم خط. آن لحظه که به شروع عملیات چیزی نمانده بود، حال مناجات آمده بود. یک گوشه نشستم و کمی بندگی کردم. اسماء حضرت حق را که گفتم، دلم آرام گرفت. نمیدانم این خاصیت بد جنگ است یا خوب که مرگ آدم را زودرس میکند. تو جبهه آدم این را میداند و دست از خودبینیها و غرورها برمیدارد؛ صادق و روراست میشود. فقط در آن شبها و روزها بود که از حمد و سلام نمیرفتم تو کاسبی و چک و سفته. بیشتر بچهها در حال مناجات و وداع آخر بودند. از تکتکشان حلالیت طلبیدم و دو بیت خراباتی برایشان خواندم:
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
بچهها ای واللهی گفتند و عشق و حالی شد. صورت تکتکشان را ماچ کردم. فکر کردم که شاید فردا دیگر طرف را نبینم؛ باید باهاش صفا کنم و فرصتی به آخر خط نمانده.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
ای جان نثاران حسین یارتان.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
ای جان نثاران حسین یارتان
باشد خداوند نگهدارتان
شاعر:حاج صادق آهنگران
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
دلیران آزاده خبردار و آماده.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
دلیران آزاده
خبردار و آماده
شاعر: حاج صادق آهنگران
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 #گزیده_کتاب
« راز عاشقی »
داستان طنز
نویسنده: اکبر صحرایی
خروسخوان صبح، وسط اروندرود، توی جزیره مینو، مشرجب عین پرنده دُمجنبانک اینور و آنور میپرد و با دمُش گردو میشکند.
- سلاح مافوق سرّی داریم!
- اینی که میگی، کجاس؟
- فُضولی قدغن. ظهر تو جزیره صلبوخ پردهبرداری میشه.
- صلبوخ کجان قربون؟
چکوچیل درهم میکشد و میگوید: «اسم قدیم جزیره مینوه!»
کله ظهر، مشرجب، خمپاره شصت سفیدی را از سنگر تدارکات بیرون میکشد! «اینم سلاح مافوق سرّی.»
حیران از رنگ سفید خمپاره، جفت گوش مشرجب غُرغُر میکنم: «رنگ خودش عیبی داشت!»
- به وختش میفهمی قندعلی.
- مشتی ! به گوسفند و الاغ رنگ میزنن، گم نشه.
کله تکان میدهد: «پس چرا به تو رنگ نزدن خارخاسک!»
- از کجا آوردی قربون؟
- غنیمتیه قندعلی!
توی هوای شرجی و داغ جزیره، با افراد سنگر علافها، با گونی شنی، سنگر نعلشکلی برای تنها خمپارهانداز سفید دنیا میسازیم. مشرجب تا میخواهد گلوله خمپاره توی حلق خمپارهانداز فرو کند، گروهبان تنومندی با کلاهخود آهنی و لباس فرمِ تر و تمیز، همراه دو سرباز ارتش، روی سرمان خراب میشود.
- سلام برادرا... دنبال خمپارهاندازمون میگردیم... ندیدین؟
روی پاشنه پا میچرخم، جا تر است و مشرجب غیبش زده!
- دیروز یکی از خمپارهاندازای شصت ما توی محور اروند گم شده.
- به سلامتی... شاید دشمن برده!
- دشمن؟! ....
#کتاب
@defae_moghadas
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۲۱
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
عکسهای یادگاری
اسفند سال ۱۳۶۱ بهدلیل بارندگیهای خوب، دشت عباس بهاری دلانگیز داشت. ورزش صبحگاهی و پیادهرویهای چند کیلومتری، بخشی از برنامه روزانهمان بود. شبها نیز مراسمهای فرهنگی با حضور همه رزمندگان برگزار میشد که حالوهوای معنوی خاصی داشت.
روزی پس از مراسم صبحگاه و پیادهروی، چند عکس یادگاری گرفتیم؛ همان چند عکس و خاطرات آن روزها، تنها یادگارمان از آن دوران پرشور است.
تسویهحساب
صبح پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۶۱، پس از نماز صبح، زیارت عاشورا و مراسم صبحگاه، فرماندهی اعلام کرد که گردان ۹۰۱۶ (محمد رسولالله) برای دریافت برگه تسویهحساب به کارگزینی مراجعه کند.
این خبر برایمان هم ناباورانه بود و هم ناگهانی. گرچه آمادگی هرگونه فداکاری در راه انقلاب اسلامی را داشتیم و در انجام وظایف کوتاهی نکرده بودیم، اما دل کندن از فضای جبهه و جدایی از برادرانی که با آنان مأنوس شده بودیم، بسیار سخت و دلگیر بود.
خداحافظی با یاران
پس از تحویل تجهیزات و مراجعه به پرسنلی و دریافت برگه تسویهحساب، با چشمانی نمناک از دوستان و همسنگرانمان در شهرستانهای داراب، جهرم، رضوانشهر، لامرد، علامردشت، فیروزآباد، قیر و کارزین و شیراز حلالیت طلبیدیم و خداحافظی کردیم.
روز سختی بود... زیر لب، شعر ماندگار سعدی رحمهالله علیه را زمزمه میکردیم:
> بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
> کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
> هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
> داند که سخت باشد قطع امیدواران
> با ساربان بگویید احوال آب چشمم
> تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
خداحافظ... تا زمانی دیگر و دیداری دیگر.
حرکت از جبهه
حدود ساعت ۹ صبح پنجشنبه ۱۲ اسفند، همراه با شاپور، اسدالله، نادر، احمد، غلامعباس و چند تن دیگر از همشهریان، اردوگاه دشت عباس را بهسوی سهراهی ایستگاه صلواتی ترک کردیم.
در ایستگاه صلواتی، آخرین لیوان چای و ساندویچ نانپنیری را گرفتیم و با یک تویوتا لندکروز بهسمت اندیمشک حرکت کردیم. آخرین نگاهمان را به سرزمینهای دفاع مقدس دوختیم تا خاطرات آن دیار عاشقان در ذهنمان جاودانه بماند.
استقبال
پس از عبور از اندیمشک، دزفول و اهواز، صبح روز ۱۳ اسفند به شیراز رسیدیم. پس از ۷۰ روز، اولین نان داغ و آش را خریدیم و به دیدار مدرسه علمیه آقاباباخان، محل تحصیل خودم، رفتیم و با دوستان همحوزهای دیدار کردیم. سپس بهسمت فیروزآباد حرکت کردیم.
حدود ساعت یک بعدازظهر از فیروزآباد بهسمت روستایمان حرکت کردیم و نزدیک غروب آفتاب به دهرم رسیدیم.
در ابتدای روستا، وقتی پیاده شدیم، مثل زائرانی که از سفر زیارتی بازمیگردند، جوانان و همولایتیها دورمان حلقه زدند و ما را در آغوش گرفتند.
فراموش نمیکنم وقتی خبر رسیدنمان به مرحوم پدرم رسید، با پای برهنه تا مسافتی از راه به استقبالمان آمد. آن روزها خبری از وسایل ارتباطی نبود و بازار شایعات داغ بود...
به پایان آمد این دفتر...
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسبحال مشتاقی
پایان
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۲۱ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامینسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ ع
با تشکر از جناب حجت الاسلام حاج آقا اسلامی نسب که خاطرات دلی و دلچسب خودشون رو در اختیار همراهان کانال قرار دادند و چند روزی به یاد روزهای پر خاطره و مخاطره دفاع مقدس گذروندیم. 🌺🌺
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 در پایانِ جنگ، آنکه ایستاد و زخم خورد، اما خم نشد، پیروزِ واقعی بود.
ادعاها با امضا میآیند و میروند، اما حقیقت در دلِ خاک و خون جاودانه میماند.
ایران، با ایمان و ایثار، تاریخ را نه با کاغذ، که با جان نوشت.
🔸 لحظه اعلام آتش بس بین ایران و عراق در تلویزیون عراق
#کلیپ
@defae_moghadas