eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
ای جان نثاران حسین یارتان.mp3
زمان: حجم: 7.4M
‍ 🍂 نواهای ماندگار 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران ای جان نثاران حسین یارتان باشد خداوند نگهدارتان شاعر:حاج صادق آهنگران ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
دلیران آزاده خبردار و آماده.mp3
زمان: حجم: 6.6M
‍ 🍂 نواهای ماندگار 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران دلیران آزاده خبردار و آماده شاعر: حاج صادق آهنگران ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ‍ « راز عاشقی » داستان طنز نویسنده: اکبر صحرایی خروس‌خوان صبح، وسط اروندرود، توی جزیره مینو، مش‌رجب عین پرنده دُم‌جنبانک این‌ور و آن‌ور می‌پرد و با دمُش گردو می‌شکند. - سلاح مافوق سرّی داریم! - اینی که می‌گی، کجاس؟ - فُضولی قدغن. ظهر تو جزیره صلبوخ پرده‌برداری می‌شه. - صلبوخ کجان قربون؟ چک‌وچیل درهم می‌کشد و می‌گوید: «اسم قدیم جزیره مینوه!» کله ظهر، مش‌رجب، خمپاره شصت سفیدی را از سنگر تدارکات بیرون می‌کشد! «اینم سلاح مافوق سرّی.» حیران از رنگ سفید خمپاره، جفت گوش مش‌رجب غُرغُر می‌کنم: «رنگ خودش عیبی داشت!» - به وختش می‌فهمی قندعلی. - مشتی ! به گوسفند و الاغ رنگ می‌زنن، گم نشه. کله تکان می‌دهد: «پس چرا به تو رنگ نزدن خارخاسک!» - از کجا آوردی قربون؟ - غنیمتیه قندعلی! توی هوای شرجی و داغ جزیره، با افراد سنگر علاف‌ها، با گونی شنی، سنگر نعل‌شکلی برای تنها خمپاره‌انداز سفید دنیا می‌سازیم. مش‌رجب تا می‌خواهد گلوله خمپاره توی حلق خمپاره‌انداز فرو کند، گروهبان تنومندی با کلاه‌خود آهنی و لباس فرمِ تر و تمیز، همراه دو سرباز ارتش، روی سرمان خراب می‌شود. - سلام برادرا... دنبال خمپاره‌اندازمون می‌گردیم... ندیدین؟ روی پاشنه پا می‌چرخم، جا تر است و مش‌رجب غیبش زده! - دیروز یکی از خمپاره‌اندازای شصت ما توی محور اروند گم شده. - به سلامتی... شاید دشمن برده! - دشمن؟! .... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۲۱ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ عکس‌های یادگاری اسفند سال ۱۳۶۱ به‌دلیل بارندگی‌های خوب، دشت عباس بهاری دل‌انگیز داشت. ورزش صبحگاهی و پیاده‌روی‌های چند کیلومتری، بخشی از برنامه روزانه‌مان بود. شب‌ها نیز مراسم‌های فرهنگی با حضور همه رزمندگان برگزار می‌شد که حال‌وهوای معنوی خاصی داشت. روزی پس از مراسم صبحگاه و پیاده‌روی، چند عکس یادگاری گرفتیم؛ همان چند عکس و خاطرات آن روزها، تنها یادگارمان از آن دوران پرشور است. تسویه‌حساب صبح پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۶۱، پس از نماز صبح، زیارت عاشورا و مراسم صبحگاه، فرماندهی اعلام کرد که گردان ۹۰۱۶ (محمد رسول‌الله) برای دریافت برگه تسویه‌حساب به کارگزینی مراجعه کند. این خبر برای‌مان هم ناباورانه بود و هم ناگهانی. گرچه آمادگی هرگونه فداکاری در راه انقلاب اسلامی را داشتیم و در انجام وظایف کوتاهی نکرده بودیم، اما دل کندن از فضای جبهه و جدایی از برادرانی که با آنان مأنوس شده بودیم، بسیار سخت و دلگیر بود. خداحافظی با یاران پس از تحویل تجهیزات و مراجعه به پرسنلی و دریافت برگه تسویه‌حساب، با چشمانی نمناک از دوستان و هم‌سنگران‌مان در شهرستان‌های داراب، جهرم، رضوان‌شهر، لامرد، علامردشت، فیروزآباد، قیر و کارزین و شیراز حلالیت طلبیدیم و خداحافظی کردیم. روز سختی بود... زیر لب، شعر ماندگار سعدی رحمه‌الله علیه را زمزمه می‌کردیم: > بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران > کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران > هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد > داند که سخت باشد قطع امیدواران > با ساربان بگویید احوال آب چشمم > تا بر شتر نبندد محمل به روز باران خداحافظ... تا زمانی دیگر و دیداری دیگر. حرکت از جبهه حدود ساعت ۹ صبح پنجشنبه ۱۲ اسفند، همراه با شاپور، اسدالله، نادر، احمد، غلام‌عباس و چند تن دیگر از همشهریان، اردوگاه دشت عباس را به‌سوی سه‌راهی ایستگاه صلواتی ترک کردیم. در ایستگاه صلواتی، آخرین لیوان چای و ساندویچ نان‌پنیری را گرفتیم و با یک تویوتا لندکروز به‌سمت اندیمشک حرکت کردیم. آخرین نگاه‌مان را به سرزمین‌های دفاع مقدس دوختیم تا خاطرات آن دیار عاشقان در ذهن‌مان جاودانه بماند. استقبال پس از عبور از اندیمشک، دزفول و اهواز، صبح روز ۱۳ اسفند به شیراز رسیدیم. پس از ۷۰ روز، اولین نان داغ و آش را خریدیم و به دیدار مدرسه علمیه آقاباباخان، محل تحصیل خودم، رفتیم و با دوستان هم‌حوزه‌ای دیدار کردیم. سپس به‌سمت فیروزآباد حرکت کردیم. حدود ساعت یک بعدازظهر از فیروزآباد به‌سمت روستای‌مان حرکت کردیم و نزدیک غروب آفتاب به دهرم رسیدیم. در ابتدای روستا، وقتی پیاده شدیم، مثل زائرانی که از سفر زیارتی بازمی‌گردند، جوانان و هم‌ولایتی‌ها دورمان حلقه زدند و ما را در آغوش گرفتند. فراموش نمی‌کنم وقتی خبر رسیدن‌مان به مرحوم پدرم رسید، با پای برهنه تا مسافتی از راه به استقبال‌مان آمد. آن روزها خبری از وسایل ارتباطی نبود و بازار شایعات داغ بود... به پایان آمد این دفتر... به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب‌حال مشتاقی پایان ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۲۱ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ ع
با تشکر از جناب حجت الاسلام حاج آقا اسلامی نسب که خاطرات دلی و دلچسب خودشون رو در اختیار همراهان کانال قرار دادند و چند روزی به یاد روزهای پر خاطره و مخاطره دفاع مقدس گذروندیم. 🌺🌺
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 در پایانِ جنگ، آن‌که ایستاد و زخم خورد، اما خم نشد، پیروزِ واقعی بود. ادعاها با امضا می‌آیند و می‌روند، اما حقیقت در دلِ خاک و خون جاودانه می‌ماند. ایران، با ایمان و ایثار، تاریخ را نه با کاغذ، که با جان نوشت. 🔸 لحظه اعلام آتش بس بین ایران و عراق در تلویزیون عراق @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در لحظه‌ی شروع عملیات، بچه‌ها برای هم نخ می‌آمدند؛ «فلانی، اگر شهید شدی، ما را شفاعت کن… ما را حلال کن…» اما چیزی دل من و شاید دل خیلی از قدیمی‌های جنگ را آتش می‌زد: نبودِ حاج احمد. یکی پرسید: «تو که قدیمی هستی، می‌دونی حاج احمد متوسلیان کی می‌آد؟» من هم دمِ آخر، یک جفت شیش براش آوردم و گفتم: «یه خبری دارم، حاجی قراره بیاد.» گفت: «کی گفته؟» گفتم: «وزیر امور خارجه گفته با پرواز بعدی می‌آد!» حدود ساعت یک نصف شب، من، بهمن و یکی از بچه‌های اطلاعات از ستون جدا شدیم، رفتیم جلو، دید مختصری زدیم و برگشتیم. ستون را تکاندیم، از خاکریز رد شدیم و از میدان مین گذشتیم؛ معبرش را قبلاً زده بودند. بهمن گفت: «تانک‌ها الان سمت راست‌مون هستن. فقط آرپی‌جی به درد می‌خوره، نه تیربار، نه نارنجک...» هنوز حرفش تمام نشده بود که یک خمپاره خورد بغل ستون. بچه‌ها خوابیدند و درگیری خودبه‌خود شروع شد. بهمن گفت: «سید، تو اول بزن؛ دستت تبرکه.» من یک نمه شکار تانک بلد بودم. نشانه رفتم، شلیک کردم. مولایی خورد به برجکش و منفجر شد. بچه‌ها «الله‌اکبر» گفتند و حمله کردند. درگیر شدیم، دشمن را پشت سر گذاشتیم و قاتی‌شان شدیم. چند نفر از بچه‌ها را جمع کردم، با داد و فریاد آوردمشان پشت کانال اول، بین کانال دوجداره و خاکریز مثلثی. گفتم: «باید سه طرف رو داشته باشید؛ دارن از سه طرف می‌زنن.» هراس به جان آدم می‌افتاد. قصه‌ی مثلثی‌ها آنجا برایمان خوب جا افتاد. از هر طرف می‌خوردیم؛ هر گلوله برای یک نفر. عجب سیری شده بود! انگار رودست خورده بودیم. رفتم کنار بهمن. داشت آرپی‌جی می‌زد، نترس و جیگردار، این طرف و آن طرف می‌دوید و هدایت می‌کرد. بهمن کاربلد بود، اما به من محبت داشت و ازم نظر می‌خواست. کوچکترها هم محبت داشتند، حرف‌مان را می‌خریدند. تا دلتان بخواهد زدیم و خوردیم و تلفات هم گرفتیم. درگیری جانانه‌ای بود؛ جنگ واقعی. نزدیک سپیده، بهمن دید نیرو دیگر نمی‌کشد. گفت: «سید، هر کس رو می‌تونی جمع کن و ببر پشت سیل‌بند.» تا داد و فریاد کنم و بچه‌ها را جمع کنم، عراق تلمبه‌خانه‌اش را راه انداخت. آب را از کانال دوجداره پمپ کرد و ریخت توی دشت. چند دقیقه نشد، دشت را آب برداشت. آن‌قدر داد زدم که گلویم داشت پاره می‌شد. می‌خواستم بچه‌ها توجیه باشند و ناغافل نخورند، اما نمی‌توانستم جمع‌شان کنم. مجروح‌ها ریخته بودند بی‌مدد. چندین بار هدایت‌شان کردم طرف سیل‌بند، رفتم تا دم سیل‌بند و برگشتم وسط بچه‌ها. بچه‌ها، بنده‌خداها، جان‌شان کف دست‌شان بود، دنبال من می‌دویدند. از پشت سر، گلوله‌ی تانک و تیربار بدرقه‌مان می‌کرد. با هر مصیبتی بود، رفتیم پشت سیل‌بند. یک عده لاجون‌ها را آب برد. زنده‌مانده‌ها آمدند پشت سیل‌بند. دم ظهر، چند نفر داوطلب شدند بروند زخمی‌ها را بیاورند. دویدند طرف زخمی‌ها، سه نفرشان تیر خوردند و افتادند. دو نفرشان دست و پای یکی را گرفتند و دوان‌دوان آمدند پشت خاکریز. بیسیم زدیم به عقبه. گفتند: «آدم‌های سالم را می‌فرستید زخمی بیاورند، تلفات‌تان بیشتر می‌شود.» یک ساعت بعد، چند تا از زخمی‌ها، تشنه و خون‌داده، خودشان را رساندند پشت سیل‌بند. تلفات از عراقی‌ها زیاد گرفتیم؛ چندصد جنازه‌شان در لجن‌های خودشان غوطه‌ور بود. اما پیر خودمان هم درآمد. بعد از ظهر، خرد و خسته، تکیه دادم به شانه‌ی خاکی سیل‌بند. یک تویوتا ناهار آورد. آهسته از روی سیل‌بند رد شد، یکی‌یکی غذاها را پرت کرد برای بچه‌ها. بچه‌ها توی هوا غذا را می‌گرفتند؛ برنج و گوشت بود، در ظرف‌های پلاستیکی. بعد بطری‌های آب انداخت. بچه‌ها آب را در قمقمه‌شان ریختند. من قمقمه نداشتم. هر وقت تشنه می‌شدم، قمقمه‌ی بغل‌دستی‌ام را می‌گرفتم و یک پیک می‌زدم. یکی از بچه‌ها، اسرافیل بود؛ کم‌سن‌وسال و خوش‌خنده. به راننده‌ی تویوتا گفت: «داداش، میری عقب، محبت کن جنازه‌ی ما رو هم ببر.» لقمه توی دهان‌مان بود، خنده‌مان گرفت. تویوتا رفت تا ته سیل‌بند، غذا را پخش کرد، دور زد و داشت برمی‌گشت که یک‌دفعه یک خمپاره خورد بغل اسرافیل. ظرف غذایم را پرت کردم، شیرجه رفتم روی زمین؛ اما سریع بلند شدم. وسط گردوخاک دویدم طرف اسرافیل. ترکش به شاهرگش خورده بود و درجا تمام کرده بود. چند تا از بچه‌های اطرافش زخمی شده بودند، غرق خون، پخش‌وپلا. جنازه‌ی اسرافیل و زخمی‌ها را انداختیم پشت همان تویوتا و فرستادیم عقب. برگشتم همان‌جا که خون اسرافیل با خاک قاتی شده بود، نشستم. زمین از خون خیس بود. غذا از گلویم پایین نرفت. گذاشتمش یک گوشه و تکیه دادم به خاکریز.
بعد از ظهر، عراق یک آتش دلبری ریخت. یک خمپاره خورد بغل بهمن و دو سه نفر دیگر. موج گرفت‌شان و پرت‌شان کرد. یک آمبولانس آمد و بردشان عقب. تمام بعد از ظهر آن روز، کپ کردیم و ماندیم پشت سیل‌بند. آن‌قدر آتش سنگین بود که سرمان را بالا نمی‌توانستیم بیاوریم… ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهر خونین جامگان 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران فیلمی خاطره برانگیز از عملیات بیت المقدس و خرمشهر و حال و هوای رزمندگان اسلام شهر خونین جامگان تربت آزادگان عاشقان کربلا در رهت جان باختند سوی خاک اقدست رخش همت تاختند تا رهایت از کف دشمن دین ساختند یاد آن رزمندگان، نقش تاریخ زمان ... ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ @defae_moghadas 👈لینک عضویت ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂