🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۵
راوی و نویسنده :
سید #فرهاد_مرعشی
<><><>
با ادامه روند عملیات، حضور نیروهای بومی نیز افزایش یافت. همانطور که پیشتر اشاره کردم، ابتدا این نیروها از میان بومیان ایرانی بودند، اما بهمرور، تعداد عراقیها بیشتر شد.
این موضوع دو دلیل عمده داشت:
۱. بسیاری از عراقیهای ساکن منطقه هور که از خدمت سربازی فرار کرده و در دل نیزارها پنهان شده بودند، متوجه شدند که مسیر ایران باز است و در صورت ورود، امنیت خواهند داشت. اغلب با خانوادههایشان به ایران کوچ کردند. نخستین برخوردشان با کمینهای ما بود و سپس به اردوگاهها منتقل میشدند.
۲. از آنجا که عملیات ما در سمت هور عراق متمرکز بود، این افراد به منطقه تسلط بیشتری داشتند و ما را راحتتر تا عمق هور و روستاهای اطراف هدایت میکردند. همکاریشان داوطلبانه بود و درخواستهای ما را با رغبت میپذیرفتند.
از جهاتی نیز این همکاری برای آنها سودمند بود؛ مثلاً حقوقی دریافت میکردند یا به اردوگاههای بهتری منتقل میشدند. با تمام نقاط ضعف و قوتی که نیروهای بومی داشتند، نمیتوان زحماتشان را نادیده گرفت یا از یادشان گذشت.
در اینجا لازم میدانم یادی کنم از برادر عزیزم، مرتضی همتپور، که چند ماه پیش از عملیات خیبر، زحمت فیلمبرداری از تمام آبراهها و مسیرهای شناسایی را کشید. این فیلمها باید هنوز موجود باشد. تمام شناساییها گزارش مکتوب دارند و امیدوارم روزی این اسناد در قالب یک مستند منتشر شود.
🔹 حیاتوحش هور
در هور، حیوانات مختلفی حضور داشتند. پشهها بزرگترین مزاحمان ما بودند. گرازهای وحشی هم دیده میشدند، اما بیشتر در نزدیکی خشکی بودند و مزاحمت چندانی نداشتند.
حیوانی به نام «ابولعروس» (اگر درست نوشته باشم) شبیه موش خرما بود ولی کوچکتر. شبی در یکی از مأموریتها، روی «تهل» برای استراحت توقف کردیم. همان شب، یکی از این ابولعروسها از روی کیسهخواب، انگشت پای علی کیانی را گاز گرفت—البته آن پایی که انگشت داشت!
موشها هم بودند و حیوانی دیگر به نام «روفیش» که شبیه لاکپشت بود، اما لاکش گوشتی و دندانهای تیزی داشت و گوشتخوار بود. «بیشلمبو» هم زیاد دیده میشد.
🔹 خوراک در هور
مرغابی کم نصیبمان میشد، اما ماهی بهوفور بود و واقعاً به تمام سختیهای هور میارزید. نیروهای بومی به دو روش ماهی صید میکردند:
۱. با تور ماهیگیری: شبها تور را پهن میکردند و صبح زود جمع میکردند. چون آب هور بسیار زلال بود، تور را مشکی میکردند تا ماهیها آن را نبینند؛ وگرنه فقط ماهی کور ممکن بود در تور بیفتد.
۲. با فاله: وسیلهای فلزی شبیه پنجه با دستهای بلند. هنگام حرکت بلم، فردی که فاله در دست داشت، در جلوی بلم میایستاد و با دیدن ماهی، آن را میزد. این کار بسیار سخت بود و نیاز به مهارت داشت.
به لطف حضور بومیها، تقریباً هیچگاه بدون ماهی نمیماندیم. حتی نان برنجی هم درست میکردند. چای که جای خود داشت. یکی از نیروهای بومیمان عاشق چای بود؛ در هر توقف، در بلم چای به راه میانداخت. با توجه به فراوانی نی، روشن کردن آتش کار سختی نبود.
پایان
@defae_moghadas
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای دل…
کجا دیدهای بانویی را که درِ خانهاش را آتش بزنند،
و او، با پهلوی شکسته، میان دیوار و در، فریاد نزند… فقط آه بکشد؟
کجا دیدهای مادری را که هنوز داغ پدر بر دل دارد،
اما به جای تسلا، سیلی بر صورتش بنشانند؟
زهرا بود…
دختر پیامبر، همسر علی، مادر حسن و حسین…
اما در کوچههای مدینه، غریبتر از هر غریبی شد.
نه برای حکومت، نه برای دنیا…
فقط برای حق علی آمد،
و همین دفاع، شد جرمش…
پهلویش شکست، بازویش کبود شد،
محسنش را از دست داد…
اما دم نزد…
فقط شبها، کنار قبر پدر، با اشکهای بیصدا،
دل تاریخ را به آتش کشید…
و ما هنوز، بعد از قرنها،
هر وقت نام زهرا میآید،
دلمان میلرزد…
اشکمان جاری میشود…
و میگوییم:
السلام علیک أیتها الصدیقة الشهیدة…
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یک روز به اتفاق حسین محمودی، علی برادران و شیخ محمود خداکرم سوار اتوبوس شدیم و راهی کرمانشاه شدیم؛ مقصد، مقر بچههای اطلاعات عملیات بود. آنموقع، حسین اللهکرم مسئول اطلاعات عملیات بود.
بعدازظهر بود که رسیدیم. حسین گفت:
«دیشب گردان سلمان روی ارتفاعات سلمانکشته و بنهریگ عملیات کرده. فرماندهشون زخمی شده، کادر بههم ریخته. خوب موقعی رسیدید، یه سری بهشون بزنید.»
عصر همان روز، نشانی گرفتیم و پرسانپرسان جای گردان را پیدا کردیم. دیدیم بچهها چادر زدهاند کنار رودخانه. هشتاد نفر با شورت و مایو مشغول شنا و یکلم بازی بودند. زمین باز و بیجانپناه بود، در تیررس هواپیماها. تعجب کردم، اما چیزی نگفتم. شب را همانجا، در چادر گردان خوابیدیم.
فردا ظهر، حاج همت، رضا دستواره و حسین اللهکرم آمدند. چارت جدید را چیدند:
آقای زهرابی فرمانده گردان شد. حمید میرزایی، امیر نوری و من مسئول سه گروهان شدیم. علی برادران، اوستای تدارکات، مسئول تدارکات شد و حسین محمودی معاون گروهان. شیخ محمود هم نیروی آزاد بود.
حدود ساعت سه بعدازظهر، دویست نیروی تازهنفس از گردان میثم به ما دادند تا ادغام شوند. نیروها را بین گروهانها پخش کردیم. قرار شد شب، در بند پیرعلی و سلمانکشته عملیات کنیم؛ عملیاتی با اسم «مسلمبنعقیل».
عصر، مجلس عزاداری و سینهزنی برگزار کردیم. یکی نوحه خواند و مجلس پرشور شد. من و مسئولان گروهانها با آقای زهرابی، چهل متر دورتر از چادر بچهها، جمع شدیم برای توجیه عملیات. چون قبلاً در سومار بودم، زمین را کمی میشناختم. هرچه در چنته داشتم، رو کردم.
وسط جلسه، صدایی شبیه غرش هواپیما شنیدم. رفتم بیرون، دم چادر بچهها ایستادم. صدای سینهزنیشان میآمد. برگشتم، جلسه را جمعبندی کردیم و به بچهها گفتیم آماده حرکت باشند.
بچهها آمدند. سلاحها را قلقگیری کردند، فانسقهها را بستند. بعضی کنار رودخانه نشستند به گپزدن. من یک پیراهن خاکی گشاد و شلوار کردی تنم بود؛ بدون کمربند و فانسقه. یک کلاش و سه خشاب برداشتم. بهجای گیوه، نیمچکمهای پوشیده بودم که یکی از رفقا بهم هدیه داده بود؛ چیزی بین پوتین و کفش چرمی، هم خوشگل، هم محکم، هم مناسب گل و شل و کوهستان.
در تاریکروشن هوا، یک تویوتا از دور پیدا شد. ایستاد کنار چادر. رانندهاش پیرمردی با محاسن سفید و صورتی نورانی بود؛ لباس خاکی پوشیده، قرص راه میرفت. سلام کرد و گفت:
«آقا، من یه شب خواب دیدم تو گردان شما هستم، با شما رفتم عملیات، سرم از تنم جدا شد...»
همینطور که گوش میدادم، یکدفعه صدای غرش هواپیما آمد. دیگه نفهمیدم چی شد. مزهی تلخی تو دهنم پیچید، رفتم تو خلسه؛ انگار روی ابرها راه میرفتم. خواب و بیدار، سرم را بلند کردم. از سینه به پایین فلج بودم. آب رودخانه رنگ خون گرفته بود. دست و پای قطعشده روی آب شناور بود. جنازهها دورم ریخته بودند. حسین محمودی، رفیق روزهای سخت، چند متر آنطرفتر افتاده بود. پیرمرد، سر از تنش جدا شده بود و بالای سرم افتاده بود.
نفهمیدم کی انفجار شد، کی هواپیما بمب ریخت. همهچیز در یک لحظه بههم ریخت. از هوش رفتم. یک عده آمدند، ما زندهها را جمع کردند، ریختند پشت تویوتا. وقتی بلندم کردند، نگاهی به پام انداختم؛ کف پا با پوتین از وسط شکافته شده بود، به یک تکه پوست آویزان بود.
پشت تویوتا، از فشار داشتم خفه میشدم. دست و پای زخمی بچهها توی صورتم میخورد، نفسم بند میآمد. تویوتا توی دستانداز میافتاد، بچهها ناله میکردند. یکی ترکش خورده بود، یکی بیهوش بود، یکی دم نمیزد. با هر مصیبتی بود، رسیدیم بیمارستان صحرایی. پتویی زیر سرم گذاشتند، سرم وصل کردند. درد توی تنم پیچیده بود. یک نفر بالای سرم نشسته بود و مدام میگفت:
«برادر، صلوات بفرست...»
صدای هلیکوپتر آمد. بین بچههای بهداری بحث شد:
«اگه با هلیکوپتر بفرستیم، تو هوا میزنند؛ اگه هواپیما خبر کنیم، سه چهار ساعت طول میکشه.»
من و چند نفر مثل من که حالمان بد بود، سوار هلیکوپتر شدیم. خوابم برد. بیدار که شدم، توی راهروی درازی روی زمین خوابیده بودم. نصف تنهام بیحس بود. انتهای راهرو را نگاه کردم، دیدم دو تا پاقطعشده میآورند؛ خونی و خاکآلود.
دو نفر آمدند، بلندم کردند. دوباره از هوش رفتم. اینبار که بیدار شدم، توی سالن تاریک و خلوتی بودم. از سرما مثل بید میلرزیدم، اما جان تکان خوردن نداشتم. پشتم درد میکرد، سوزنسوزن میشد. با خودم گفتم:
«غلط نکنم، اینجا معراج شهدایشان است...»
بیهوش شدم. فکر کردند تمام کردهام. یک عده آمدند، با لهجهی کرمانشاهی حرف میزدند. انگار دنبال عزیزشان بودند. جمعیت رسید به چند قدمی من. همه زورم را جمع کردم، سرم را بالا آوردم. تا چشمشان به من افتاد، جیغ کشیدند:
«شهید زنده شده... شهید زنده شده!»
و دویدند طرف درِ سالن...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سلام بر شما که از میان خاکیان برخاستید و در آغوش آسمان آرام گرفتید...
سلام ما به زخمهایی که بوی بهشت میدادند،
به چشمهایی که آخرین نگاهشان را نذر قمر بنیهاشم کردند،
و به دلهایی که در لحظه انفجار، ذکر یا حسین را فریاد زدند...
شما رفتید، اما هنوز صدای قدمهایتان در خاک میپیچد،
و ما ماندهایم با دلتنگیِ رد خون بر خاک...
#کلیپ #نماهنگ #شهید
@defae_moghadas
🍂 سروصدای هلیکوپتر توی اتاقک پیچیده بود؛ اما من بیشتر ناله مجروحان را می شنیدم و دلم ریش می شد. یکی داد می زد: تشنمه ! یه چیکه آب بدید.» یکی ...
از بدو بدوهای پرستار فهمیدم بیشتر مجروح ها حال خوبی ندارند...
دیدن این صحنه ها حالم را خراب کرده بود. نه می توانستم روی پاهایم بایستم نه می توانستم بنشینم. از یک طرف ضعف کرده بودم و از طرف دیگر بدن لرزه شدیدی داشتم. دست هایم حتی جان نداشت فاطمه را، که آن قدر سبک و بی بنیه شده بود، بغل کنم. وقتی به فرودگاه تهران رسیدیم، اسماعیل، که خودش را با عصای زیر بغل سرپا نگه داشته بود، فاطمه را از من گرفت. من هم بی حال روی شانه اش افتادم. خلبان، وضعیت ما را که دید، جلو آمد و کمک کرد تا به فضای داخلی فرودگاه رسیدیم. وارد فرودگاه که شدم جنازه های خونین را دیدم که روی زمین افتاده بودند. تا آن روز درباره جنگ فقط شنیده بودم؛ چیزی ندیده بودم...
دیدم برای جابه جایی دو تا از مجروح ها، که حال بدی داشتند، تلاشی نمی کنند. چشمم دنبال پرستار بود. فکر کردم حتما آن ها را از یاد برده است. وقتی پرستار ملافه را روی صورتشان کشید انگار قلبم از جا کنده شد. حالم آن قدر بد شد که همان جا روی زمین نشستم. دوباره اسماعیل کمکم کرد بلند شوم.
راوی: زهرا امینی
#بی_آرام
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 آبهای اروند،
رازدار قصههای ناتمام
ای غواصهای آسمانی، برادران شهیدم!
کدام چشم تاب دیدن پلکهای بستهتان را دارد و نمیلرزد؟ کدام دست، توان لمس دستان بستهتان را دارد و سنگ نمیشود؟
ما ماندهایم با سنگینی رازی که شما را، با دستان بسته، در گلهای سرد اروند، به خدای خود سپردند.
هر بار صدای شرشر آب میآید، قلبم از جا کنده میشود و پر میکشد به شبهای سرد عملیات کربلای ۴ و ۵…
شبهایی که شما خود را به آب سپردید، نه برای ماندن، که برای جاودانه شدن.
یاد آن روزها، روزهایی که تنها صدای نفسهای خفه در زیر آب و رگبار دشمن، موسیقی عبورمان بود، زجرآور است.
یادم هست نیزارها چقدر تنگ و خفقانآور بودند؛ پناهگاهی از خاشاک برای قهرمانانی که قرار بود در قلب دشمن شکوفا شوند.
شما از میان آن قامتهای خشک نیزار گذشتید، با سری بالا، برای سرزمینی که زیر پایمان بود.
و اروند… ای رودخانه خونین!
تو را نه برای پلها، که برای عبور مردانی بیسنگر به یاد میآورم.
در والفجر ۸، شما چون ماهیهای آتشین، پوستهی سرد و خیساش را شکافتید تا ما نفسی تازه کنیم.
اما چه کسی میدانست که برای برخی از شما، این عبور، آخرین نفسها خواهد بود؟
بیا و بگو، برادر!
وقتی خورشید ظلمت شب، صورت سنگیتان را بوسید و دشمن، با ناجوانمردی، رگهایتان را بست؛
در آن لحظه چه نجوا کردید؟
آیا تنها فریاد «یا زهرا» بود که در گلویتان پیچید؟
ما را ببخشید که آن روز نتوانستیم در برابر چشمان آن نامردها بایستیم و نگذاریم با دستان بسته، شما را به معشوق برسانند.
مظلومیت شما، غریبترین داغی است که بر دل ما جاماندهها نشسته است.
امروز در شهر قدم میزنیم، در آرامشی که به بهای خون بستهشدهی شما خریده شده است.
اما این آرامش، برای ما زندان است.
ما در میان زندهها، زندانیانی هستیم که بوی خاک نمزدهی سنگر و بوی تند اروند را از یاد نبردهایم.
شما رفتید و راههای آسمان را نشان دادید.
و ما، در این دنیا، تنها ماندهایم؛ میان هیاهوی زندگی، غریبتر از هر غریبی.
دلتنگی ما، نه یک حس زودگذر، که رگبندی است که تمام روزنههای امیدمان را به سمت کربلای جنوب و شبهای پرستارهی جبهه باز نگه داشته است.
ای کاش امروز، ما هم میتوانستیم با دستان بسته، پرواز کنیم...
تا ابد در حسرت پروازتان
همرزمتان، جامانده از قافلهی نور
محمدباقر برزگر
#دلنوشته
@defae_moghadas
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبا ساکت و بیداری
ولی معلومه درد داری
بین هر نفس پر اشکِت
سکوت تو پر گریهست
قنوت تو کنج این قفسه
بیا امشب بذار خودتو جای من
چه کنم فاطمه آخه یه حرفی بزن...
حاج محمود کریمی
#نماهنگ #فاطمیه
@defae_moghadas
🍂 کلید بهشت
کلید جهنم
🔸 در همان لحظات اولیه اسارت، وقتی افسر عراقی پلاک را از گردنم درآورد، با نگاهی تمسخرآمیز گفت: این همان کلید بهشت است که [امام] خمینی به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز کنید و داخل شوید؟! در جواب افسر عراقی، یکی از برادران بسیجی نکته سنج، با اشاره به پلاک افسر عراقی گفت: حتماً این هم کلید جهنم است که صدام به شما داده تا وقتی به دست ما کشته شدید، به راحتی در جهنم را باز کنید و داخل شوید!؟
با شنیدن این جواب دندانشکن، افسر عراقی که سخت عصبانی شده بود، با ضربات سیلی و لگد به جان آن جوان بسیجی افتاد و او را کتک مفصّلی زد.
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas