eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای دل… کجا دیده‌ای بانویی را که درِ خانه‌اش را آتش بزنند، و او، با پهلوی شکسته، میان دیوار و در، فریاد نزند… فقط آه بکشد؟ کجا دیده‌ای مادری را که هنوز داغ پدر بر دل دارد، اما به جای تسلا، سیلی بر صورتش بنشانند؟ زهرا بود… دختر پیامبر، همسر علی، مادر حسن و حسین… اما در کوچه‌های مدینه، غریب‌تر از هر غریبی شد. نه برای حکومت، نه برای دنیا… فقط برای حق علی آمد، و همین دفاع، شد جرمش… پهلویش شکست، بازویش کبود شد، محسنش را از دست داد… اما دم نزد… فقط شب‌ها، کنار قبر پدر، با اشک‌های بی‌صدا، دل تاریخ را به آتش کشید… و ما هنوز، بعد از قرن‌ها، هر وقت نام زهرا می‌آید، دل‌مان می‌لرزد… اشک‌مان جاری می‌شود… و می‌گوییم: السلام علیک أیتها الصدیقة الشهیدة… @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۷ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک روز به اتفاق حسین محمودی، علی برادران و شیخ محمود خداکرم سوار اتوبوس شدیم و راهی کرمانشاه شدیم؛ مقصد، مقر بچه‌های اطلاعات عملیات بود. آن‌موقع، حسین الله‌کرم مسئول اطلاعات عملیات بود. بعدازظهر بود که رسیدیم. حسین گفت: «دیشب گردان سلمان روی ارتفاعات سلمان‌کشته و بنه‌ریگ عملیات کرده. فرمانده‌شون زخمی شده، کادر به‌هم ریخته. خوب موقعی رسیدید، یه سری بهشون بزنید.» عصر همان روز، نشانی گرفتیم و پرسان‌پرسان جای گردان را پیدا کردیم. دیدیم بچه‌ها چادر زده‌اند کنار رودخانه. هشتاد نفر با شورت و مایو مشغول شنا و یک‌لم بازی بودند. زمین باز و بی‌جان‌پناه بود، در تیررس هواپیماها. تعجب کردم، اما چیزی نگفتم. شب را همان‌جا، در چادر گردان خوابیدیم. فردا ظهر، حاج همت، رضا دستواره و حسین الله‌کرم آمدند. چارت جدید را چیدند: آقای زهرابی فرمانده گردان شد. حمید میرزایی، امیر نوری و من مسئول سه گروهان شدیم. علی برادران، اوستای تدارکات، مسئول تدارکات شد و حسین محمودی معاون گروهان. شیخ محمود هم نیروی آزاد بود. حدود ساعت سه بعدازظهر، دویست نیروی تازه‌نفس از گردان میثم به ما دادند تا ادغام شوند. نیروها را بین گروهان‌ها پخش کردیم. قرار شد شب، در بند پیرعلی و سلمان‌کشته عملیات کنیم؛ عملیاتی با اسم «مسلم‌بن‌عقیل». عصر، مجلس عزاداری و سینه‌زنی برگزار کردیم. یکی نوحه خواند و مجلس پرشور شد. من و مسئولان گروهان‌ها با آقای زهرابی، چهل متر دورتر از چادر بچه‌ها، جمع شدیم برای توجیه عملیات. چون قبلاً در سومار بودم، زمین را کمی می‌شناختم. هرچه در چنته داشتم، رو کردم. وسط جلسه، صدایی شبیه غرش هواپیما شنیدم. رفتم بیرون، دم چادر بچه‌ها ایستادم. صدای سینه‌زنی‌شان می‌آمد. برگشتم، جلسه را جمع‌بندی کردیم و به بچه‌ها گفتیم آماده حرکت باشند. بچه‌ها آمدند. سلاح‌ها را قلق‌گیری کردند، فانسقه‌ها را بستند. بعضی کنار رودخانه نشستند به گپ‌زدن. من یک پیراهن خاکی گشاد و شلوار کردی تنم بود؛ بدون کمربند و فانسقه. یک کلاش و سه خشاب برداشتم. به‌جای گیوه، نیم‌چکمه‌ای پوشیده بودم که یکی از رفقا بهم هدیه داده بود؛ چیزی بین پوتین و کفش چرمی، هم خوشگل، هم محکم، هم مناسب گل و شل و کوهستان. در تاریک‌روشن هوا، یک تویوتا از دور پیدا شد. ایستاد کنار چادر. راننده‌اش پیرمردی با محاسن سفید و صورتی نورانی بود؛ لباس خاکی پوشیده، قرص راه می‌رفت. سلام کرد و گفت: «آقا، من یه شب خواب دیدم تو گردان شما هستم، با شما رفتم عملیات، سرم از تنم جدا شد...» همین‌طور که گوش می‌دادم، یک‌دفعه صدای غرش هواپیما آمد. دیگه نفهمیدم چی شد. مزه‌ی تلخی تو دهنم پیچید، رفتم تو خلسه؛ انگار روی ابرها راه می‌رفتم. خواب و بیدار، سرم را بلند کردم. از سینه به پایین فلج بودم. آب رودخانه رنگ خون گرفته بود. دست و پای قطع‌شده روی آب شناور بود. جنازه‌ها دورم ریخته بودند. حسین محمودی، رفیق روزهای سخت، چند متر آن‌طرف‌تر افتاده بود. پیرمرد، سر از تنش جدا شده بود و بالای سرم افتاده بود. نفهمیدم کی انفجار شد، کی هواپیما بمب ریخت. همه‌چیز در یک لحظه به‌هم ریخت. از هوش رفتم. یک عده آمدند، ما زنده‌ها را جمع کردند، ریختند پشت تویوتا. وقتی بلندم کردند، نگاهی به پام انداختم؛ کف پا با پوتین از وسط شکافته شده بود، به یک تکه پوست آویزان بود. پشت تویوتا، از فشار داشتم خفه می‌شدم. دست و پای زخمی بچه‌ها توی صورتم می‌خورد، نفسم بند می‌آمد. تویوتا توی دست‌انداز می‌افتاد، بچه‌ها ناله می‌کردند. یکی ترکش خورده بود، یکی بی‌هوش بود، یکی دم نمی‌زد. با هر مصیبتی بود، رسیدیم بیمارستان صحرایی. پتویی زیر سرم گذاشتند، سرم وصل کردند. درد توی تنم پیچیده بود. یک نفر بالای سرم نشسته بود و مدام می‌گفت: «برادر، صلوات بفرست...» صدای هلی‌کوپتر آمد. بین بچه‌های بهداری بحث شد: «اگه با هلی‌کوپتر بفرستیم، تو هوا می‌زنند؛ اگه هواپیما خبر کنیم، سه چهار ساعت طول می‌کشه.» من و چند نفر مثل من که حال‌مان بد بود، سوار هلی‌کوپتر شدیم. خوابم برد. بیدار که شدم، توی راهروی درازی روی زمین خوابیده بودم. نصف تنه‌ام بی‌حس بود. انتهای راهرو را نگاه کردم، دیدم دو تا پا‌قطع‌شده می‌آورند؛ خونی و خاک‌آلود. دو نفر آمدند، بلندم کردند. دوباره از هوش رفتم. این‌بار که بیدار شدم، توی سالن تاریک و خلوتی بودم. از سرما مثل بید می‌لرزیدم، اما جان تکان خوردن نداشتم. پشتم درد می‌کرد، سوزن‌سوزن می‌شد. با خودم گفتم: «غلط نکنم، این‌جا معراج شهدایشان است...»
بی‌هوش شدم. فکر کردند تمام کرده‌ام. یک عده آمدند، با لهجه‌ی کرمانشاهی حرف می‌زدند. انگار دنبال عزیزشان بودند. جمعیت رسید به چند قدمی من. همه زورم را جمع کردم، سرم را بالا آوردم. تا چشم‌شان به من افتاد، جیغ کشیدند: «شهید زنده شده... شهید زنده شده!» و دویدند طرف درِ سالن... ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سلام بر شما که از میان خاکیان برخاستید و در آغوش آسمان آرام گرفتید... سلام ما به زخم‌هایی که بوی بهشت می‌دادند، به چشم‌هایی که آخرین نگاه‌شان را نذر قمر بنی‌هاشم کردند، و به دل‌هایی که در لحظه انفجار، ذکر یا حسین را فریاد زدند... شما رفتید، اما هنوز صدای قدم‌هایتان در خاک می‌پیچد، و ما مانده‌ایم با دلتنگیِ رد خون بر خاک... @defae_moghadas
🍂 سروصدای هلیکوپتر توی اتاقک پیچیده بود؛ اما من بیشتر ناله مجروحان را می شنیدم و دلم ریش می شد. یکی داد می زد: تشنمه ! یه چیکه آب بدید.» یکی ... از بدو بدوهای پرستار فهمیدم بیشتر مجروح ها حال خوبی ندارند... دیدن این صحنه ها حالم را خراب کرده بود. نه می توانستم روی پاهایم بایستم نه می توانستم بنشینم. از یک طرف ضعف کرده بودم و از طرف دیگر بدن لرزه شدیدی داشتم. دست هایم حتی جان نداشت فاطمه را، که آن قدر سبک و بی بنیه شده بود، بغل کنم. وقتی به فرودگاه تهران رسیدیم، اسماعیل، که خودش را با عصای زیر بغل سرپا نگه داشته بود، فاطمه را از من گرفت. من هم بی حال روی شانه اش افتادم. خلبان، وضعیت ما را که دید، جلو آمد و کمک کرد تا به فضای داخلی فرودگاه رسیدیم. وارد فرودگاه که شدم جنازه های خونین را دیدم که روی زمین افتاده بودند. تا آن روز درباره جنگ فقط شنیده بودم؛ چیزی ندیده بودم... دیدم برای جابه جایی دو تا از مجروح ها، که حال بدی داشتند، تلاشی نمی کنند. چشمم دنبال پرستار بود. فکر کردم حتما آن ها را از یاد برده است. وقتی پرستار ملافه را روی صورتشان کشید انگار قلبم از جا کنده شد. حالم آن قدر بد شد که همان جا روی زمین نشستم. دوباره اسماعیل کمکم کرد بلند شوم. راوی: زهرا امینی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 آب‌های اروند، رازدار قصه‌های ناتمام ای غواص‌های آسمانی، برادران شهیدم! کدام چشم تاب دیدن پلک‌های بسته‌تان را دارد و نمی‌لرزد؟ کدام دست، توان لمس دستان بسته‌تان را دارد و سنگ نمی‌شود؟ ما مانده‌ایم با سنگینی رازی که شما را، با دستان بسته، در گل‌های سرد اروند، به خدای خود سپردند. هر بار صدای شرشر آب می‌آید، قلبم از جا کنده می‌شود و پر می‌کشد به شب‌های سرد عملیات کربلای ۴ و ۵… شب‌هایی که شما خود را به آب سپردید، نه برای ماندن، که برای جاودانه شدن. یاد آن روزها، روزهایی که تنها صدای نفس‌های خفه در زیر آب و رگبار دشمن، موسیقی عبورمان بود، زجرآور است. یادم هست نیزارها چقدر تنگ و خفقان‌آور بودند؛ پناهگاهی از خاشاک برای قهرمانانی که قرار بود در قلب دشمن شکوفا شوند. شما از میان آن قامت‌های خشک نیزار گذشتید، با سری بالا، برای سرزمینی که زیر پایمان بود. و اروند… ای رودخانه خونین! تو را نه برای پل‌ها، که برای عبور مردانی بی‌سنگر به یاد می‌آورم. در والفجر ۸، شما چون ماهی‌های آتشین، پوسته‌ی سرد و خیس‌اش را شکافتید تا ما نفسی تازه کنیم. اما چه کسی می‌دانست که برای برخی از شما، این عبور، آخرین نفس‌ها خواهد بود؟ بیا و بگو، برادر! وقتی خورشید ظلمت شب، صورت سنگی‌تان را بوسید و دشمن، با ناجوانمردی، رگ‌هایتان را بست؛ در آن لحظه چه نجوا کردید؟ آیا تنها فریاد «یا زهرا» بود که در گلوی‌تان پیچید؟ ما را ببخشید که آن روز نتوانستیم در برابر چشمان آن نامردها بایستیم و نگذاریم با دستان بسته، شما را به معشوق برسانند. مظلومیت شما، غریب‌ترین داغی است که بر دل ما جامانده‌ها نشسته است. امروز در شهر قدم می‌زنیم، در آرامشی که به بهای خون بسته‌شده‌ی شما خریده شده است. اما این آرامش، برای ما زندان است. ما در میان زنده‌ها، زندانیانی هستیم که بوی خاک نم‌زده‌ی سنگر و بوی تند اروند را از یاد نبرده‌ایم. شما رفتید و راه‌های آسمان را نشان دادید. و ما، در این دنیا، تنها مانده‌ایم؛ میان هیاهوی زندگی، غریب‌تر از هر غریبی. دلتنگی ما، نه یک حس زودگذر، که رگ‌بندی است که تمام روزنه‌های امیدمان را به سمت کربلای جنوب و شب‌های پرستاره‌ی جبهه باز نگه داشته است. ای کاش امروز، ما هم می‌توانستیم با دستان بسته، پرواز کنیم... تا ابد در حسرت پروازتان همرزمتان، جامانده از قافله‌ی نور محمدباقر برزگر @defae_moghadas   
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبا ساکت و بیداری ولی معلومه درد داری بین هر نفس پر اشکِت سکوت تو پر گریه‌ست قنوت تو کنج این قفسه بیا امشب بذار خودتو جای من چه کنم فاطمه آخه یه حرفی بزن... حاج محمود کریمی @defae_moghadas
🍂 کلید بهشت کلید جهنم 🔸 در همان لحظات اولیه اسارت، وقتی افسر عراقی پلاک را از گردنم درآورد، با نگاهی تمسخرآمیز گفت: این همان کلید بهشت است که [امام] خمینی به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز کنید و داخل شوید؟! در جواب افسر عراقی، یکی از برادران بسیجی نکته‌ سنج، با اشاره به پلاک افسر عراقی گفت: حتماً این هم کلید جهنم است که صدام به شما داده تا وقتی به دست ما کشته شدید، به راحتی در جهنم را باز کنید و داخل شوید!؟ با شنیدن این جواب دندان‌شکن، افسر عراقی که سخت عصبانی شده بود، با ضربات سیلی و لگد به جان آن جوان بسیجی افتاد و او را کتک مفصّلی زد.   @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ حدسم درست بود؛ آنجا سردخانه بیمارستان بود. چند دقیقه بعد، چند نفر آمدند بالای سرم. برای اینکه بفهمند زنده‌ام، دستم را بالا آوردم. یکی‌شان چراغ‌قوه انداخت توی چشمم و نبضم را گرفت. گفت: «این بیهوش بوده، فکر کردیم شهید شده. بلندش کنید...» بلندم کردند و روی تخت سیار گذاشتند. توی سالن بیمارستان، از یکی پرسیدم ساعت چند است؟ گفت: «پنج صبح.» – کجا هستیم؟ – ایوان، شمال ایلام. در اتاق عمل، به پشت ران، زیر زانو و ساق پایم آمپول زدند تا فقط بی‌حس شود و درد را نفهمم. اما در حالت خواب و بیداری، حس می‌کردم دارند با پایم ور می‌روند. بحث بود: «قطع کنیم یا نه؟ فعلاً جلوی خونریزی را بگیریم...» تکه کنده‌شده پا را سر جایش چسباندند و دوختند. وقتی بیرونم آوردند، هنوز نیمه‌بیهوش بودم. یکی دو ساعت بعد، شکمم درد گرفت. درد پا هم اضافه شد. هی زیاد و زیادتر شد؛ مثل مار به خودم می‌پیچیدم. بالش را گذاشتم روی صورتم تا فریادم را کسی نشنود. همان موقع، شیخ محمود، بچه‌محل‌مان، آمد بالای سرم. خدا خیرش بدهد. حال مرا که دید، رفت و دکتر را خبر کرد. دکتر آمد، دست گذاشت روی شکمم، این طرف را فشار داد، آن طرف را فشار داد. از درد ناله کردم. گفت: «ببریدش اتاق عمل.» موهای شکمم را زدند، آمپول زدند، و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، شیخ هنوز بالای سرم بود. یک شیلنگ از شکمم بیرون آمده بود و یک سرم به دستم وصل بود. – سید، چطوری؟ – نمی‌دونم چه دردی بود، داشتم دیوونه می‌شدم. دکتر گفت: «احتمالاً روده‌هات به‌خاطر موج انفجار پاره شده.» فردا با آمبولانس فرستادندم کرمانشاه. همان روز، حاج‌خانم یاری، همسایه‌مان، آمده بود کرمانشاه دیدن فامیل. از طریق بستگانش فهمیده بود من آنجا بستری‌ام. آمد عیادتم. حاج‌خانمی صدوسی کیلویی، باصفا، از آن طایفه‌ها که اگر دختر به سید بدهند، انگار با امیرالمؤمنین وصلت کرده‌اند! آن روز، دکترها آب و چای را ممنوع کرده بودند. من ناجور تشنه بودم. لبم ترک خورده بود، زبانم مثل چوب خشک شده بود. حاضر بودم همه دنیا را بدهم و یک قلپ آب بخورم. در خیالاتم، آب خنک را یک نفس سر می‌کشیدم. حاج‌خانم مثل مادر بالای سرم نشست. حوله را خیس کرد، گذاشت روی لبم، عرقم را پاک کرد. با لهجه کرمانشاهی حرف می‌زد. دلش الهی شده بود. دنبال محرم و نامحرمی نبود. من اما چاره‌ای نداشتم جز اینکه یک رکب بزنم. گفتم: «حاج‌خانم، صبح که شما نبودی، دکتر گفت آب نخور، ولی چای می‌تونی بخوری.» بنده‌خدا رفت یک استکان چای آورد. چند بار از نعلبکی به استکان و برعکس ریخت تا خنک شد. گرفت جلوی دهنم. بی‌معطلی یک پیک زدم. داشتم پیک دوم را می‌رفتم که پرستار آمد، جیغ کشید: – گنده‌بک! چی بهش می‌دی؟ با این هیکلت خجالت نمی‌کشی؟ حاج‌خانم خودش را جمع‌وجور کرد و گفت: – چی می‌گی خانم؟ این سیده! – خوب سید باشه، آب بخوره می‌میره. – کی گفته؟ جدش بالای سرشه، خودش حفظش می‌کنه. توی کربلا آب را روی جدش بستید، حالا روی خودش؟ شما مگه یزید هستین؟ من خودم را به مظلومیت زدم، زیرچشمی نگاه‌شان می‌کردم. آن‌قدر بگو مگو کردند که دکتر آمد، حاج‌خانم را از اتاق بیرون کرد. خدا می‌داند چقدر شرمنده شدم. دلم برای حاج‌خانم سوخت. نقشه را من کشیده بودم، حاج‌خانم بی‌تقصیر بود. دکتر آمد بالای سرم: – آب بخوری، می‌میری. می‌فهمی یعنی چی؟ چند روز پیش یکی همین‌جا مرد. چرا این کارها را می‌کنید؟ یکی دو روز با همین تشنگی گذشت. درد پشتم هم اضافه شد. همه وجودم درد بود: شکم، پشت، کمر، پا. مسکن هم افاقه نمی‌کرد. احساس می‌کردم پشتم ورم کرده، نمی‌توانستم طاق‌باز بخوابم. یه‌وری افتاده بودم روی تخت. از پشتم عکس گرفتند. دکتر گفت: – ده دوازده تا ترکش ریز و درشت توی پشتت نشسته. یک ترکش یک‌سانتی هم کنار نخاع خورده. از دست ما کاری ساخته نیست. باید بری بیمارستان مجهز. علت دردها همین ترکش‌هاست. روز بعد، با آمبولانس فرستادندم فرودگاه کرمانشاه. توی سالن فرودگاه، باز تشنگی غالب شد. دور و برم را نگاه کردم شاید آب پیدا کنم. از تخت نمی‌توانستم پایین بیایم. یک پرستار رد می‌شد. صداش زدم، با صدایی لرزان گفتم: – راضی‌ام به یک ته پیمانه. یا علی خواهر، بی‌زحمت یک کم آب بدید، قرصم رو بخورم. – نمی‌شه. – چرا؟ – می‌دونی توی پرونده‌ات چی نوشته؟ – نه. – نوشته ایشان دروغ هم می‌گوید و خوردن مایعات ممنوع. – آخه خواهر، اون مال پنج روز پیشه. الان حالم خوب شده. خیالت تخت باشه... باز هم رکب گرفت. خانم رفت و یک ته‌استکان چای کمرنگ آورد. چای را زدم، حالم بهتر شد، چشمم باز شد، جان گرفتم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐