بعد از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ ماه بعد که کردستان شلوغ شد، خود را به کردستان رساند و سه ماه و نیم در آنجا بود. او با کشیدن نقشههای نظامی دقیق، محور سردشت پیرانشهر را که پوشیده از جنگلهای انبوه آلواتان، کوههای سر به فلک کشیده و تنگههای پرپیچ و خم بود، از محاصره نیروهای شورشی درآورد. او معتقد بود که در جنگهای چریکی اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با کمترین تلفات و ادوات جنگی میتوان دشمن را از درون متلاشی کرد.
جیپ آهو از جاده خاکی پرپیچ و خم وارد گودالی بزرگ شد که اطراف آن را با سیمخاردار پوشانده بودند و تابلوهای منطقه نظامی در لابهلای سیمهای خاردار به چشم میخورد. جلو در ورودی، چیپ آهو توقف کرد. راننده برگهای را که دست سرهنگ بود، گرفت و به دژبان نشان داد. دژبان احترام نظامی گذاشت و اجازه عبور داد.
ماشین از جاده باریک و گلآلود عبور میکرد. دو طرف جاده پر بود از ماشینهای اسقاطی، آهنپاره و تانک. سرهنگ از راننده خواست جلو در سولهای که انتهای جاده بود، نگه دارد. سربازی آن طرفتر تانک آسیب دیدهای را تعمیر میکرد. هوا به قدری سرد بود که نفسهایش به صورت بخار از دهان و بینیاش خارج میشد.
سرهنگ نگاهش را از سرباز گرفت و در فلزی سوله را باز کرد. در با سر و صدا باز شد و سرهنگ وارد سوله شد. از سربازی که دستهای چرب و سیاهش را با دستمال پاک میکرد، سراغ سرگرد خداپرست را گرفت. سرباز، سرهنگ را به انتهای سوله راهنمایی کرد.
#گزیده_کتاب
#اونگاهشرا_بهارث_گذاشت
@defae_moghadas
🍂 غواصان کربلای چهار - ۲
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
از مقر لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب علیه السلام در اندیمشک با مینیبوس به سمت سد دز حرکت کردیم و آموزش غواصی ما شروع شد.
در روزهای سرد پاییز و آب بسیار سرد سد دز، شبانهروز مشغول آموزشهای سخت و طاقتفرسای غواصی بودیم. آب و هوا سرد، اما دل بچهها گرم به عشق انجام دستور امام که فرموده بود: «امسال کار جنگ را یکسره کنید» و بچههای غواص قرار است پیشقراولان این عملیات باشند.
آموزشها تقریباً بهصورت کاملاً سری بود و ما از نوشتن نامه و هر گونه تماس با محیط خارج از سد دز و محل آموزش منع شده بودیم. با همه سختیها، آموزش غواصی تمام شد و آموزش عبور از نیزار شروع شد. به سمت هورالهویزه حرکت کردیم. در این منطقه، بهدلیل رسیدن ماه آخر پاییز، سرما بیشتر شده بود و زمین آن منطقه بسیار نمناک بود. بهحدی که در طول شبانهروز که مشغول آموزش در نیزارها بودیم و لحظاتی هم که در زیر نخل در کنار نهر در چادرها برای استراحت میآمدیم، تمام لباس بچهها با نمناک بودن خیس میشد.
حدوداً چند روزی از شروع آموزش گذشته بود که فرمانده لشکر، سردار جعفری، به جمع ما آمد و وقتی وضعیت لباسهای بچهها را دید، با دستور ایشان پلاستیک ارسال شد و زیر چادرها پلاستیک کشیدند و یک حمام صحرایی هم با دستور ایشان ایجاد شد. امکانات بسیار محدود، و سختی آموزش بسیار بالا بود. سردی هوا و لجنزار بودن منطقه، چهره بچهها را بسیار ژولیده کرده بود، اما دل بچههای غواص به انجام عملیاتی بزرگ برای سرفرازی ایران گرم بود. اکثر بچههای غواص برای راز و نیاز خود چالههایی بهصورت قبر کنده بودند و نیمهشب که از آموزش برمیگشتیم، بعد از یک تایم استراحت کوتاه برای عبادت و راز و نیاز با معبود خود تنها میشدند.
بالاخره آموزشهای بسیار سخت غواصی و عبور از نیزار به پایان رسید و شوق بچههای غواص برای سرفرازی ایران با نثار جان خود بیشتر میشد. در این روزهای پایانی مأموریت بچهها تقریباً مشخص شده بود، اما منطقه عملیاتی هنوز کامل مشخص نبود. اما مأموریت افراد تک به تک مشخص بود.
به روز موعود نزدیک شدیم. شب هنگام سوار کامیونها شدیم و به سمت خرمشهر حرکت کردیم. بالاخره بعد از سختیهای فراوان، سه روز قبل از عملیات کربلای ۴، بچههای غواص خطوط را تحویل گرفتیم و روزانه بهصورت مستمر کالک عملیات و حوزه وظایف هر یک دقیق مشخص شد. منطقه عملیات جنوب عراق، شلمچه، کانال ماهی، نهر خین، محور ابوالخصیب با هدف آزادسازی شهر بصره مشخص شد و محور بچههای گردان کوثر نهر خین بود، نهری که به مقتلگاه شهدای غواص نام گرفت.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
.
🍂 انجام عملیات راپل ، فارغالتحصیل اولیندوره رنجری در ایران ،
شهید سرلشکر حسن آبشناسان ...
شير مرد دلاور و بیتكرار ارتش ايران زمين، شهيد آبشناسان، فرماندهی مردمی
حقاً كه اين سرزمين به داشتن اين دليران افتخار ميكند.
#عکس
@defae_moghadas
50.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سخنرانی بانوی عارفه
"همسر شهید رشید" را
حتما گوش دهید.
حال باید فهمید شهید رشید که بود که چنین همسر باسواد و با کراماتی داشتند.
شهید عباس؛ کپی پدر بود..
و هرسه در قالب یک کالبد و در خانواده ای عالم و دانا.
گوش دهید و پندی و الگویی از این خانواده بگیرید.
سجایای اخلاقی فرماندهان سپاه اسلام این است.
فرماندهای که خود عارف و عالم به زمان بود.
بین نظامیهای جمهوری اسلامی چنین انسانهای بزرگ و دانشمندی وجود دارد.
پ.ن: حقیقتا حقیر از دیدن این به ظاهر ۲۰ دقیقه که بیش از ساعتها مطالعه ارزش دیدن دارد متحیر شدم. زهد، تقوی، علم این بانو را که مسلط به مباحث و با حلم و صبر هر آنچه که نیاز بود از زندگی سردار رشید و فرزندشان بدانیم را با آن کلام بلکه با ندایی از دل یادآوری کردند.
#کلیپ. #شهید_رشید
@defae_moghadas
🍂 وقتی مصطفی گامبو میآمد!
محمد سلیمانی
هواکشهایی که برای تهویه هوای داخل آسایشگاه بر روی پنجرهها نصب شده بود از بیرون آسایشگاه کلید داشت که شبهای زمستان بخاطر سردی هوا و گرم ماندن اسایشگاه، اکثرا خاموش بود جز زمان پست مصطفی گامبوی لعنتی!
مصطفی گامبو وقتی از مرخصی برمیگشت شبها خصوصا در فصل سرد زمستان که پنجرهها بدلیل سرما بسته و هواکشها هم خاموش بود اقدام به روشن کردن هواکشهای آسایشگاه میکرد. شبهای سرد زمستان وقتی هواکشها روشن میشد همه متوجه میشدیم مصطفی گامبو از مرخصی برگشته است. روشن کردن تهویهها در شبهای زمستان اذیت کننده بود ما احتمال میدادیم مصطفی این مسئله را میداند ولی شاید بدلیل مشکلات خانوادگیش به ما گیر میداد چون به بعضی بچهها گفته بود من مشکلاتی در خانواده خودم دارم و در اذیت هستم. غیر از بحث تهویه روزها هم بیخود و بی جهت به اسرا گیر الکی میداد و تنبيه میکرد.
#خاطرات_کوتاه
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂 سفر بخیر...
سفر به خیر گل من که می روی با باد
ز دیده می روی اما نمیروی از یاد
کدام دشت و دمن؟یا کدام باغ و چمن؟
کجاست مقصدت ای گل؟
کجاست مقصدباد؟
مباد بیم خزانت که هر کجا گذری
هزار باغ به شکرانه تو خواهد زاد
خزان عمر مرا داشت در نظر دستی
که بر بهار تو نقش گل و شکوفه نهاد
تمام خلوت خود را اگر نباشی تو
به یاد سرخ ترین لحظه تو خواهم داد
بیایم از پی تو گردباد اگر نبرد
مرا به همره خود سوی نا کجا آباد
#منزوی
#عکس
#دفاع_مقدس
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در دو عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، یکی از دو لشکر تهران تلفات سنگینی متحمل شد؛ ضربهای سخت که فرماندهان این دو لشکر را به شدت متأثر کرد. خبر شهادت ابراهیم هادی، یل اطلاعات عملیات، دل من و همه رزمندگان، دوستداران و رفقای ابرام را سوزاند. حتی به نظر میرسید نوعی یأس و نومیدی در دل نیروها شکل گرفته بود که کار را برای عملیاتهای بعدی دشوارتر میکرد.
در چند عملیات گذشته، شاهد بودیم که هر بار چندین نیروی دلاورمان در صحراهای آتشین عراق جا میماندند. حرف رزمندهها حول محور کاهش تلفات میچرخید. پیام شهدا از زبان بزرگان جنگ چون علی موحد، کاظم رستگار، اصغر رنجبران، منصور کوچک، محسنی، سعید قاسمی، محمد جوانبخت، حسیناللهکرم، حسین اسکندرلو، مجید زاد و دیگران شنیده میشد. آتشی در جان بچهها افتاده بود؛ اما شاید بسیاری جرأت بیان آن را نداشتند.
همین زمزمهها باعث شد که حدود سه ماه جنگ متوقف شود و دیگر حرفی از عملیات جدید به میان نیاید؛ هرچند در آن روزهای پرآشوب، جنگ همچنان حرف اول را میزد. فرماندهان، بیش از نیروها، ناراحت و پریشان بودند. در تهران گرد هم آمدند، تجارب و درد دلها را در میان گذاشتند و به بحث و جدل پرداختند.
در نهایت تصمیم گرفتند با هدایت پیشکسوتان جنگ، نیمچه اعتراضی به شیوهی جنگیدن «گوشت و تانک» داشته باشند. و چون همیشه، یک نفر باید پیشقدم میشد و سینهاش را سپر میکرد. این بار، علمدار پاکباخته، حسن بهمنی، جلودار شد تا این فکر نو، که فشردهی دردها و حرفهای فرماندهان بود، به گوش مسئولان کشور برسد.
واقعاً هیچکس به اندازهی حسن در آن برهه به حساسیت جنگ پی نبرده بود. او متفکر و کاربلد بود، فنون جنگاوری را میدانست و میخواست راهکاری نو برای جنگ ارائه کند؛ جنگی که زیر سایهی ایدئولوژی و تفکر پیش برود و کارها با مطالعه و برنامهریزی انجام شود.
در آن سالها، بسیاری جانفشانی کردند، در میدان مین دویدند و در دل آتش و خون، کار را پیش بردند؛ اما حسن در جنگ تفکر کرد، و این کم چیزی نبود.
حسن، رفیق بیستسالهام بود. هر دو در مدرسهی جمشید درس خوانده بودیم؛ او کلاس چهارم بود و من کلاس اول. هممحلی و همبازی بودیم، اما همیشه یک سر و گردن از همه بالاتر بود. فرزند اول خانوادهای پولدار، مؤمن و بافکر بود که همگی تحصیلات عالی داشتند و هوش و استعداد خدادادیشان زبانزد بود.
پس از گرفتن دیپلم، شنیدم در دو دانشگاه شرکت نفت و امور قضایی قم پذیرفته شد؛ اما به دانشگاه نرفت و ترجیح داد کنار پدرش باشد و ادارهی آموزشگاه رانندگی را به عهده بگیرد. شاید هم نیازی به دانشگاه احساس نمیکرد؛ چون اهل مطالعه بود و اطلاعات زیادی داشت.
آن زمان که من در زورخانه و هیئت و خانقاه غرق بودم، او مثنوی معنوی، گلستان سعدی و شعرهای حافظ را از بر داشت. در ایمان و اعتقادات مذهبی سرآمد بچههای محل بود، اما هیچگاه مقدسنمایی نکرد و اعتقادش را به رخ دیگران نکشید.
حسن جوانی خوشچهره، خوشاندام و پهلوانمنش بود. در کنار ساختن روح، به ساختن جسمش هم توجه داشت. همیشه شیکپوش و خوشلباس بود و از نوجوانی رنگ پیراهن، شلوار و کفشش با هم هماهنگ بود؛ الگویی برای خوشتیپهای محل.
در آغاز انقلاب، در تظاهرات مثل ستارهای درخشید و همانند هزاران جوان ایرانی، انقلاب را به ثمر رساند. از پایهگذاران سپاه و اعضای اصلی آن بود. برای من بودن یا نبودن در سپاه مهم نبود؛ بیشتر دنبال آزادی بودم. اما او معتقد بود اگر سپاه نباشد، انقلاب حفظ نمیشود.
یادم هست در روزگاری که مردم معتادان و فقیران را طرد میکردند، حسن به آنها پول میداد و میگفت: «اینها مریضاند، باید کسی درمانشان کند.» هر وقت مشقادر، رفتگر محل را میدید، او را در آغوش میگرفت، میبوسید و با مهربانی پولی در جیبش میگذاشت. اینها معرفت و عرفان حسن را نشان میداد؛ کارهایی که به عقل هیچ جوانی در آن سن و سال نمیرسید.
حسن اما روی شیوهی جنگیدن حرف داشت. معتقد بود با توجه به تعداد زیاد نیروهای بسیجی و سپاهی، میتوان طوری جنگید که نتیجهی بهتر و تلفات کمتر داشت.
آنهایی که غصهدار رفقایشان بودند، و فرماندهانی که گردان از دست داده بودند، بهویژه دو لشکر تهران که ضربههای سختی خورده بودند، روی حرف حسن مکث کردند.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شور و شوق وصف ناشدنی رزمندگان اسلام در وداع و اعزام
از کنار حرم قدسی ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 از کتاب
گزارش به خاک هویزه
راننده لودر تا بیل را در زمین فرو کرد ناگهان لباس فرم حسین مشخص شد . حسین روز عملیات تنها پاسداری بود که لباس فرم پوشیده بود . قلبم داشت از دهانم در می آمد. خیالم راحت شد لااقل جسدی از حسین باقی مانده است! به راننده گفتم : برو عقب.
خاک ها را با دست کنار زدم . فانسقه خاکی دور کمر شهید مشخص شد . با کمال تعجب دیدم آن قران همیشگی که همراه سید حسین بود ، زیر خاک است . قرآنی با امضای امام خمینی و آیت الله خامنه ای. روی سینه حسین هنوز عکس کوچک امام و آرم سپاه نشسته بود.
خاک را کنار زدم . اما دیدم بر خلاف اجساد دیگر که استخوان هایشان سالم بود. جمجمه حسین خرد شده !! تمام استخوان های تنش متلاشی شده بود!! وقتی این صحنه را دیدم نا خود آگاه یاد صحنه کربلا افتادم و اسب هایی که جنازه شهدا را زیر پا له کرده بودند!!
با کمال تعجب دیدمو آرپی جی حسین زیر بدنش له شده! همان جا بود که فهمیدم اخباری که از هویزه شنیده بودم صحت دارد! معلوم شد تانک ها با شنی های خود از روی جسد علم الهدی رد شده و استخوان هایش را خرد کرده بودند!
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas