.
🍂 انجام عملیات راپل ، فارغالتحصیل اولیندوره رنجری در ایران ،
شهید سرلشکر حسن آبشناسان ...
شير مرد دلاور و بیتكرار ارتش ايران زمين، شهيد آبشناسان، فرماندهی مردمی
حقاً كه اين سرزمين به داشتن اين دليران افتخار ميكند.
#عکس
@defae_moghadas
50.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سخنرانی بانوی عارفه
"همسر شهید رشید" را
حتما گوش دهید.
حال باید فهمید شهید رشید که بود که چنین همسر باسواد و با کراماتی داشتند.
شهید عباس؛ کپی پدر بود..
و هرسه در قالب یک کالبد و در خانواده ای عالم و دانا.
گوش دهید و پندی و الگویی از این خانواده بگیرید.
سجایای اخلاقی فرماندهان سپاه اسلام این است.
فرماندهای که خود عارف و عالم به زمان بود.
بین نظامیهای جمهوری اسلامی چنین انسانهای بزرگ و دانشمندی وجود دارد.
پ.ن: حقیقتا حقیر از دیدن این به ظاهر ۲۰ دقیقه که بیش از ساعتها مطالعه ارزش دیدن دارد متحیر شدم. زهد، تقوی، علم این بانو را که مسلط به مباحث و با حلم و صبر هر آنچه که نیاز بود از زندگی سردار رشید و فرزندشان بدانیم را با آن کلام بلکه با ندایی از دل یادآوری کردند.
#کلیپ. #شهید_رشید
@defae_moghadas
🍂 وقتی مصطفی گامبو میآمد!
محمد سلیمانی
هواکشهایی که برای تهویه هوای داخل آسایشگاه بر روی پنجرهها نصب شده بود از بیرون آسایشگاه کلید داشت که شبهای زمستان بخاطر سردی هوا و گرم ماندن اسایشگاه، اکثرا خاموش بود جز زمان پست مصطفی گامبوی لعنتی!
مصطفی گامبو وقتی از مرخصی برمیگشت شبها خصوصا در فصل سرد زمستان که پنجرهها بدلیل سرما بسته و هواکشها هم خاموش بود اقدام به روشن کردن هواکشهای آسایشگاه میکرد. شبهای سرد زمستان وقتی هواکشها روشن میشد همه متوجه میشدیم مصطفی گامبو از مرخصی برگشته است. روشن کردن تهویهها در شبهای زمستان اذیت کننده بود ما احتمال میدادیم مصطفی این مسئله را میداند ولی شاید بدلیل مشکلات خانوادگیش به ما گیر میداد چون به بعضی بچهها گفته بود من مشکلاتی در خانواده خودم دارم و در اذیت هستم. غیر از بحث تهویه روزها هم بیخود و بی جهت به اسرا گیر الکی میداد و تنبيه میکرد.
#خاطرات_کوتاه
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂 سفر بخیر...
سفر به خیر گل من که می روی با باد
ز دیده می روی اما نمیروی از یاد
کدام دشت و دمن؟یا کدام باغ و چمن؟
کجاست مقصدت ای گل؟
کجاست مقصدباد؟
مباد بیم خزانت که هر کجا گذری
هزار باغ به شکرانه تو خواهد زاد
خزان عمر مرا داشت در نظر دستی
که بر بهار تو نقش گل و شکوفه نهاد
تمام خلوت خود را اگر نباشی تو
به یاد سرخ ترین لحظه تو خواهم داد
بیایم از پی تو گردباد اگر نبرد
مرا به همره خود سوی نا کجا آباد
#منزوی
#عکس
#دفاع_مقدس
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در دو عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، یکی از دو لشکر تهران تلفات سنگینی متحمل شد؛ ضربهای سخت که فرماندهان این دو لشکر را به شدت متأثر کرد. خبر شهادت ابراهیم هادی، یل اطلاعات عملیات، دل من و همه رزمندگان، دوستداران و رفقای ابرام را سوزاند. حتی به نظر میرسید نوعی یأس و نومیدی در دل نیروها شکل گرفته بود که کار را برای عملیاتهای بعدی دشوارتر میکرد.
در چند عملیات گذشته، شاهد بودیم که هر بار چندین نیروی دلاورمان در صحراهای آتشین عراق جا میماندند. حرف رزمندهها حول محور کاهش تلفات میچرخید. پیام شهدا از زبان بزرگان جنگ چون علی موحد، کاظم رستگار، اصغر رنجبران، منصور کوچک، محسنی، سعید قاسمی، محمد جوانبخت، حسیناللهکرم، حسین اسکندرلو، مجید زاد و دیگران شنیده میشد. آتشی در جان بچهها افتاده بود؛ اما شاید بسیاری جرأت بیان آن را نداشتند.
همین زمزمهها باعث شد که حدود سه ماه جنگ متوقف شود و دیگر حرفی از عملیات جدید به میان نیاید؛ هرچند در آن روزهای پرآشوب، جنگ همچنان حرف اول را میزد. فرماندهان، بیش از نیروها، ناراحت و پریشان بودند. در تهران گرد هم آمدند، تجارب و درد دلها را در میان گذاشتند و به بحث و جدل پرداختند.
در نهایت تصمیم گرفتند با هدایت پیشکسوتان جنگ، نیمچه اعتراضی به شیوهی جنگیدن «گوشت و تانک» داشته باشند. و چون همیشه، یک نفر باید پیشقدم میشد و سینهاش را سپر میکرد. این بار، علمدار پاکباخته، حسن بهمنی، جلودار شد تا این فکر نو، که فشردهی دردها و حرفهای فرماندهان بود، به گوش مسئولان کشور برسد.
واقعاً هیچکس به اندازهی حسن در آن برهه به حساسیت جنگ پی نبرده بود. او متفکر و کاربلد بود، فنون جنگاوری را میدانست و میخواست راهکاری نو برای جنگ ارائه کند؛ جنگی که زیر سایهی ایدئولوژی و تفکر پیش برود و کارها با مطالعه و برنامهریزی انجام شود.
در آن سالها، بسیاری جانفشانی کردند، در میدان مین دویدند و در دل آتش و خون، کار را پیش بردند؛ اما حسن در جنگ تفکر کرد، و این کم چیزی نبود.
حسن، رفیق بیستسالهام بود. هر دو در مدرسهی جمشید درس خوانده بودیم؛ او کلاس چهارم بود و من کلاس اول. هممحلی و همبازی بودیم، اما همیشه یک سر و گردن از همه بالاتر بود. فرزند اول خانوادهای پولدار، مؤمن و بافکر بود که همگی تحصیلات عالی داشتند و هوش و استعداد خدادادیشان زبانزد بود.
پس از گرفتن دیپلم، شنیدم در دو دانشگاه شرکت نفت و امور قضایی قم پذیرفته شد؛ اما به دانشگاه نرفت و ترجیح داد کنار پدرش باشد و ادارهی آموزشگاه رانندگی را به عهده بگیرد. شاید هم نیازی به دانشگاه احساس نمیکرد؛ چون اهل مطالعه بود و اطلاعات زیادی داشت.
آن زمان که من در زورخانه و هیئت و خانقاه غرق بودم، او مثنوی معنوی، گلستان سعدی و شعرهای حافظ را از بر داشت. در ایمان و اعتقادات مذهبی سرآمد بچههای محل بود، اما هیچگاه مقدسنمایی نکرد و اعتقادش را به رخ دیگران نکشید.
حسن جوانی خوشچهره، خوشاندام و پهلوانمنش بود. در کنار ساختن روح، به ساختن جسمش هم توجه داشت. همیشه شیکپوش و خوشلباس بود و از نوجوانی رنگ پیراهن، شلوار و کفشش با هم هماهنگ بود؛ الگویی برای خوشتیپهای محل.
در آغاز انقلاب، در تظاهرات مثل ستارهای درخشید و همانند هزاران جوان ایرانی، انقلاب را به ثمر رساند. از پایهگذاران سپاه و اعضای اصلی آن بود. برای من بودن یا نبودن در سپاه مهم نبود؛ بیشتر دنبال آزادی بودم. اما او معتقد بود اگر سپاه نباشد، انقلاب حفظ نمیشود.
یادم هست در روزگاری که مردم معتادان و فقیران را طرد میکردند، حسن به آنها پول میداد و میگفت: «اینها مریضاند، باید کسی درمانشان کند.» هر وقت مشقادر، رفتگر محل را میدید، او را در آغوش میگرفت، میبوسید و با مهربانی پولی در جیبش میگذاشت. اینها معرفت و عرفان حسن را نشان میداد؛ کارهایی که به عقل هیچ جوانی در آن سن و سال نمیرسید.
حسن اما روی شیوهی جنگیدن حرف داشت. معتقد بود با توجه به تعداد زیاد نیروهای بسیجی و سپاهی، میتوان طوری جنگید که نتیجهی بهتر و تلفات کمتر داشت.
آنهایی که غصهدار رفقایشان بودند، و فرماندهانی که گردان از دست داده بودند، بهویژه دو لشکر تهران که ضربههای سختی خورده بودند، روی حرف حسن مکث کردند.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شور و شوق وصف ناشدنی رزمندگان اسلام در وداع و اعزام
از کنار حرم قدسی ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 از کتاب
گزارش به خاک هویزه
راننده لودر تا بیل را در زمین فرو کرد ناگهان لباس فرم حسین مشخص شد . حسین روز عملیات تنها پاسداری بود که لباس فرم پوشیده بود . قلبم داشت از دهانم در می آمد. خیالم راحت شد لااقل جسدی از حسین باقی مانده است! به راننده گفتم : برو عقب.
خاک ها را با دست کنار زدم . فانسقه خاکی دور کمر شهید مشخص شد . با کمال تعجب دیدم آن قران همیشگی که همراه سید حسین بود ، زیر خاک است . قرآنی با امضای امام خمینی و آیت الله خامنه ای. روی سینه حسین هنوز عکس کوچک امام و آرم سپاه نشسته بود.
خاک را کنار زدم . اما دیدم بر خلاف اجساد دیگر که استخوان هایشان سالم بود. جمجمه حسین خرد شده !! تمام استخوان های تنش متلاشی شده بود!! وقتی این صحنه را دیدم نا خود آگاه یاد صحنه کربلا افتادم و اسب هایی که جنازه شهدا را زیر پا له کرده بودند!!
با کمال تعجب دیدمو آرپی جی حسین زیر بدنش له شده! همان جا بود که فهمیدم اخباری که از هویزه شنیده بودم صحت دارد! معلوم شد تانک ها با شنی های خود از روی جسد علم الهدی رد شده و استخوان هایش را خرد کرده بودند!
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
گزارش به خاک هویزه ۱ خاطرات یونس شریفی قاسم یاحسینی ┄═❁๑
.
این کتاب 👆 خاطرات جناب یونس شریفی هستش و یکی از دلچسبترینهای دفاع مقدس، که سال گذشته زدیم تو کانال و الان برای مطالعه در دسترسه❤️
🍂 غواصان کربلای چهار - ۳
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بچههای گردان کوثر مأمور بودند از سه محور به سمت نهر خین حرکت کنند. در سمت راست ما، غواصان لشکر ۵ نصر قرار داشتند؛ بهگونهای که برای هر گروهان غواص، یک گردان پشتیبان در نظر گرفته شده بود. وظیفه پیادهنظام، پشتیبانی پس از شکستن خط توسط غواصان بود تا ادامه عملیات را پیش ببرند. گردان روحالله (امام رضا) به فرماندهی شهید میرهادی نیز از سمت راست و میان نیزارها مأمور پشتیبانی گروهان ما بود.
بیشترین فاصله با خط دشمن را نیروهای لشکر ۱۷ علیبنابیطالب علیهالسلام و لشکر ۵ نصر داشتند. منطقه پیشِروی ما پر از آب و نیزار بود و به نهر خین منتهی میشد. پیش از رسیدن به خط اصلی دشمن، موانع و کمینهای متعددی وجود داشت. شب قبل، نیروهای اطلاعات و عملیات به آب زده بودند و ظهر روز سوم دیماه (۱۳۶۵/۱۰/۳) کالک عملیات مرور شد. گفته شد که رسیدن به نهر خین آسان خواهد بود، اما بهدلیل فاصله زیاد ما با دشمن، مقرر شد حدود ساعت ۴ تا ۵ عصر همان روز وارد آب شویم. در این زمان تقریباً روشن بود که عملیات لو رفته است. شهید محمودرضا محمدی، فرمانده گردان کوثر، که هدایت مستقیم گروهان ما را برعهده داشت، این موضوع را گوشزد کرد؛ اما با تأکید فرمود: «دستور امام است و باید عملیات انجام شود.»
حدود ساعت ۳ عصر، در سنگر مشغول مرور وظایف غواصان بودیم. در همان لحظه سردار شکارچی جمله معروف «دستور امام است» را تکرار کرد. بچهها دیگر به لو رفتن عملیات فکر نمیکردند؛ تنها دغدغهشان انجام وظیفه و شکستن خط دشمن بود. پس از جلسه، دعا و راز و نیاز آغاز شد. سکوت سنگین منطقه تنها گاهی با صدای تیربار یا شلیک دشمن شکسته میشد. در جمع ما، اشک و توسل به ائمه موج میزد.
حدود ساعت ۴:۳۰ تا ۵ عصر، با ارادهای محکم و توکل بر خدا وارد آب شدیم. هوا رو به تاریکی میرفت. همه غواصان گردان کوثر در محور ما وارد آب شدند. پس از عبور از فاصلهای حدود ۱۰۰ متر که نیزار کمتر بود، وارد نیزار شدیم. دستور اکید این بود که هیچکس حق ندارد به مجروح یا شهید رسیدگی کند؛ تنها باید آنان را به کناری هدایت کنیم تا مسیر بسته نشود و حرکت ادامه یابد. هدف این بود که تا ساعت ۱۰ شب، زمان آغاز عملیات، به نهر خین برسیم.
با تاریک شدن هوا و کمتر از یک ساعت پس از ورود به آب، آتش دشمن آغاز شد. جهنمی برپا شد؛ آسمان با منورهای دشمن روشن شد و توپخانه، تیربارها و ضد هواییها بیوقفه شلیک میکردند. با وجود این، حرکت غواصان ادامه داشت. نفر جلوی من تیر یا ترکش به گلویش خورد؛ او را روی نیها هدایت کردم و ستون ادامه مسیر داد. من حدود نفر دهم بودم و پشت سرم دیگر بچهها حرکت میکردند. موج انفجارها ما را زیر آب میبرد و گلولههای مستقیم اطرافمان فرود میآمد.
پس از حدود یکونیم ساعت حرکت، به موانع رسیدیم: سیمهای خاردار در آب، خورشیدیهای زیر سطح که بدن بچهها را زخمی میکردند. سرهای تیز خورشیدیها به بدن فرو میرفت و سیمهای خاردار پوست را میخراشید، اما حرکت متوقف نشد. ساعت نداشتیم، اما گمان میکنم حدود ۹ تا ۱۰ شب بود که پس از گذر از این همه مانع و تقدیم شهید و مجروح، به نهر خین رسیدیم.
نهر خین برخلاف تصور، تنها چند لایه سیم خاردار نداشت؛ بلکه دژ مستحکم دشمن با سنگرهای بتنی، سیمهای خاردار حلقوی و خورشیدیهای متعدد پیشِرویمان بود. دشمن با ضد هوایی، تیربار و دوشکا از فاصله کمتر از ۲۰ متری آتش سنگین میریخت. با این حال، بچهها شروع به بریدن سیمهای خاردار کردند تا از دژ عبور کنیم. در همین لحظات، دوست عزیزم رمضان رجبی در آستانه ورود به نهر خین مجروح شد.
اکنون کمینهای دشمن پشت سر ما بود و ما در قلب دشمن نفوذ کرده بودیم؛ در کنار نهر، با تمام توان در تلاش برای عبور از موانع و ادامه عملیات.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐