5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عکسهای جان گرفته
رزمندگان گردان نور اهواز
قبل از عملیات فتح المبین
#فتو_کلیپ #هوش_مصنوعی
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یک روز صبح در مقر سپاه پاسداران در منطقه ۱۰، پادگان ولیعصر، جمع شدیم. از طرف سپاه، آقای محسن رضایی آمده بود تا پاسخ سؤالات حسن و رزمندهها را بدهد. قرار شد جلسه در محوطهی باز و جلوی چشم همه برگزار شود تا هیچ حرفی پنهان نماند.
کاظم نجفی رستگار، دوست صمیمی و همکار حسن بهمنی، منصور کوچک محسنی، سعید قاسمی و حسین اللهکرم جزو پیشکسوتها و ناظرین بودند. یکی دو روحانی هم که حرف بچههای رزمنده را میفهمیدند و جرأت بیان داشتند، همراه جمع شدند.
وقتی آقای رضایی وارد شد، همان ابتدا گفت: «شما احتمال میدهید در این جمع نفوذی باشد؟»
حسن پاسخ داد: «بله.»
رضایی گفت: «حرفهایی هست که نمیتوانم اینجا جلوی همه بزنم. چند نفر را انتخاب کنید تا برویم طبقه بالا.»
حسن پذیرفت و با کاظم رستگار، سعید قاسمی، عباس نجفآبادی، منصور کوچک محسنی و حسین اللهکرم بالا رفت. آن طرف هم محسن رضایی، محمد کوثری و اکبر نوجوان بودند؛ کوثری و نوجوان مسئول طرح عملیات بودند و موضعی میانه داشتند. ما در محوطه منتظر نتیجه ماندیم. پس از دو سه ساعت، آقایان بیرون آمدند و گفتند: «فردا ساعت ۱۰ صبح در پادگان باشید.»
ماجرا این بود: یک طرف میگفت هر چه فرمانده بگوید باید اطاعت شود؛ طرف دیگر میگفت فرمانده باید زمین را ببیند و تشخیص دهد عملیات ممکن است یا نه. حسن اعتراض داشت به شیوهی جنگ «گوشت و تانک»؛ میگفت چرا حساب و کتاب نیست و چرا هر بار خواستیم نظر بدهیم، گفتند حرف نزنید. حرفهای او عصارهی چهار سال جنگ بود.
قرار شد نمایندهی امام بیاید و تکلیف را روشن کند. پیام امام چنین بود: «یا برخی آقایان فریب خوردهاند، یا از سر دلسوزی حرف میزنند؛ که من احتمال میدهم دومی باشد. اما به عنوان فرماندهی کل قوا امر میکنم هر چه فرمانده گفت اگر هم اشتباه باید اطاعت شود.»
بعد از خواندن پیام، همهمهای افتاد. حسن باید حرف آخر را میزد. جمعی جدا شدند، جمعی هم دنبال حسن رفتند تا دم زورخانهی پادگان ولیعصر. همه منتظر بودند: بمانیم یا برویم؟ اصغر رنجبران گفت: «داش حسن، دندون رو بکن، حرف آخر رو بزن.» سکوتی شد. حسن گفت:
«من اعتراضم را رساندم؛ اما پیرو امام هستم. اگر امام بگوید دست صدام را ببوس، میبوسم. فردا به منطقه میروم؛ اگر نجنگیم، مملکت زیر سؤال میرود. خواستم راهی پیدا کنم که هم زمین را بگیریم و هم زمان را. الان اگر زمینی میگیریم، زمان را از دست میدهیم. صدام اگر زمینی داد، در عوض تا دلش خواست از ما تلفات گرفت. این بسیجی وقتی کشته شد دیگر جایگزین ندارد. اگر طرح من اجرا میشد، پرچم ایران را در بغداد بالا میبردیم.»
خیلیها حرف حسن را پذیرفتند، بعضی هم راه خود را جدا کردند. من همانجا از دوستان خداحافظی کردم و به خانه برگشتم.
چند روزی که تهران بودم، اتفاقی افتاد. یک شب همراه فاطمه و سعید به منزل مادر فاطمه رفتیم. موقع برگشت، جلوی میدان پیروزی، دم کارخانهی قند، دیدم خیابان شلوغ است. فکر کردم تصادف شده. موتور را کنار گذاشتم و رفتم جلو.
ماشین عروس ایستاده بود. یکی کراوات داماد را گرفته و میکشید بیرون. عروس ترسیده بود و گریه میکرد. بچههای محل مرا شناختند و راه باز کردند. رفتم جلو، داماد را بغل کردم و گفتم: «اینها ناداناند، ما نوکر شما هستیم.» داماد گفت: «یقهام را گرفته چون کراوات زدهام.» او را آرام کردم، فاطمه هم عروس را دلداری داد. هر دو را سوار ماشین کردیم و راهی شدند.
به آن طرف گفتم: «اگر مردی، فردا بیا خط مقدم. این عروس و داماد تا قیامت هم با بسیجی خوب نمیشوند وقتی شما اینطور برخورد میکنید.» طرف بیجواب رفت.
وقتی سوار موتور شدیم، به فاطمه گفتم: «امر به معروف خوب است اما...»
فاطمه حرفم را برید و گفت: «خوب است؛ اما به شرطی که اول خودش را شناخته باشد و بیعیب باشد، بعد دیگران را ارشاد کند. من تازه فهمیدم چرا هر وقت به او میگفتم در جمع زنها ارشاد کن، میگفت: من هنوز خودم را نشناختهام.»
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شاید خیلیا قضیه روضه معروف حضرت زهرای شهید تورجی زاده
رو ندونن.
اول از همه اینو بگم که شهید تورجی زاده به شدت به حضرت زهرای مرضیه (س) ارادت داشت،
اهل مداحی و روضه بود و به شدت علاقه داشت.
روزی شهید خرازی ازشون میخوان که براشون روضه بخونن شهید تورجی مجروح بودن اما براشون روضه خانم فاطمه زهرا رو از یشت بی سیم میخونن
دو سه روز بعدش هم حاج حسین شهید میشن
به بهانه ایام فاطمیه و شهادت حضرت زهرا (س) این روضه رو گوش بدیم و..
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 رفتم توی رخت شویی و نزدیک فاطمه نشستم. بقچه ها را آوردند داخل حاج خانمی گفت: «این ها رو از خط آوردن. برا بردنشون هم عجله دارن.» چند نفر دست به کار شدند تا آنها را بشویند ملافه ای برداشتم بگذارم توی تشت. وقتی بازش کردم چند تکه پوست و گوشت کبود و سوخته چسبیده بود به ش. بوی سوختگی پیچید توی سرم، آن قدر تخس بودم که از چیزی نمیترسیدم. ولی این بار خیلی فرق داشت؛ پرتش کردم روی زمین، خانمی آن را برداشت، حواسش بهم نبود. با صلوات تکه ها را جمع کرد و ملافه را چنگ زد. هرچه با خودم کلنجار رفتم فایده نداشت. دیگر جرئت نمیکردم ملافه ای باز کنم. ملافهای خیس کنار تشت فاطمه بود. با ترس آن را برداشتم. تاید ریختم رویش و لکه هایش را توی دست ساییدم. خانم ها سعی میکردند روی ملافه ها و لباس ها اثری از لکه نماند. آن ملافه هم سبز بود و نمی شد وایتکس بریزم رویش. با تمام توانم لکه ها را ساییدم تا محو شدند. هرچه میشستم یکی نگاهش میکرد و خودش باز آن را می شست. فضا پر بود از بوی خون و وایتکس و صدای مداحی و ذکر صلوات خانم ها از دیدن آن تکه گوشتها حالم گرفته بود. فضولی و کنجکاوی را گذاشتم کنار، ساکت پشت تشت ماندم و پابه پای خانم ها رخت شستم.
روایت فرشته غافلی
#حوض_خون
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 غواصان کربلای چهار - ۴
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بچههای تخریبچی غواص شروع به بریدن سیمهای خاردار کردند. چون در دید مستقیم دشمن بودیم، با بریدن تنها چند لایه، بلافاصله هدف قرار میگرفتند و به شهادت میرسیدند. پایشان را میگرفتیم و به داخل آب میکشیدیم تا مسیر باز بماند. پس از تلاشهای پیدرپی، بالاخره معبری کوچک روی دژ باز شد. اما با ورود به نهر، تمام سطح آب پر از سیمهای خاردار بود و لباس غواصی بچهها مدام گیر میکرد.
در آغاز ورود به آب، برای استتار، روی لباس غواصی یک پیراهن خاکی بسیجی پوشیده بودیم. اما همینکه وارد آب شدیم، آن را درآوردیم. لباسهای غواصی به گونهای بود که با برخورد به سیمهای خاردار، بهراحتی گیر میافتاد. با این حال، تا نزدیکی طلوع آفتاب در نهر خین جنگیدیم. بچهها یکییکی شهید یا مجروح میشدند و صحنهای جانسوز رقم خورده بود.
پیش از طلوع، دستور عقبنشینی صادر شد. گفته بودند هر نفر باید یک شهید یا مجروح را با خود به عقب ببرد. من نیز پیکر یک شهید را برداشتم و همراه با شهید محمودرضا محمدی، محمد شاهمحمدی، حسین جلالی و چند نفر دیگر که هنوز زنده مانده بودیم، به عقب آمدیم. سینهام ترکش خورده بود و با پارچهای بسته بودم. خونریزی داشتم، اما توان حرکت هنوز باقی بود.
کمی که از موانع و نیزارها فاصله گرفتیم، سردار شکارچی را دیدیم که کنار نیزار افتاده بود. گفت: «شهدا را همینجا بگذارید و سریع از داخل کمینها خارج شوید»، چون دقیقاً پشت سنگرهای کمین دشمن قرار داشتیم. کمی عقبتر رفتیم. هوا روشن شده بود و یک قایق دشمن در منطقهای بدون نی، در حال گشتزنی بود. خوشبختانه ما چند نفر را ندیدند.
با شهادت و مجروح شدن بهترین دوستانم، صبح روز چهارم دیماه (۶۵/۱۰/۴) با تحمل تلفات سنگین به خط خودی رسیدیم. در سنگری کوچک، از شدت خستگی لحظهای به خواب رفتم. حدود یک ساعت بعد، برادر جانباز سیفالله افشار که از نیروهای گردان امام رضا و پشتیبان ما بود، بیدارم کرد. چهرهام در لباس غواصی، آغشته به لجن، خون و خستگی بود. او خبر داد که بسیاری از بچهها شهید شدهاند و فرمانده عباس میرهادی نیز به یاران شهیدش پیوسته است.
آن شب، جهنمی واقعی را پشت سر گذاشتیم. با باقیماندهی نیروهای غواص به لشکر برگشتیم. مسئولان لشکر یکییکی آمدند و پس از سخنرانی گفتند: «الان وقت استراحت نیست. شما منطقه را دقیق میشناسید و باید به گردانهای قبلی خود بازگردید، سازماندهی شوید و پیشقراول عملیات بعدی باشید.»
چند نفری بودیم: حمید باطنی، تقی بهادری، محسن میرهادی، عبدالله عبادی و... بدنهایمان پر از زخم بود، اما دستور واضح بود: باید شکست جبران شود و دوباره در گردان نقشآفرینی کنیم. به گردان روحالله بازگشتیم و در یگان رزم سازماندهی شدیم. ما چند نفر در یک دسته قرار گرفتیم و پس از چند روز استراحت در جنگلهای اندیمشک، برای عملیات کربلای ۵ آماده شدیم.
در شب ۲۰ دیماه ۱۳۶۵، در حالیکه دشمن غرق در شادی پیروزی در کربلای ۴ بود، از سمت کانال ماهی به آنها حمله کردیم. در درگیری و فتح یک مقر گردان دشمن، عبدالله عبادی عزیز در کنارم به شهادت رسید. صبح روز بعد، تقی بهادری نیز در جریان فتح مقر به شهادت رسید. مقر را فتح کردیم و شب بعد به سمت یک مقر تیپ حرکت کردیم. خدا را شکر، آن مقر نیز فتح شد، اما در این مسیر، شهدای زیادی تقدیم کردیم. روحشان شاد.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🎬 سینمای دفاع مقدس در ایران
فیلمهای دفاع مقدس اکرانشده
در سال ۱۳۶۲
۱. جانبازان – کارگردان: ناصر محمدی
- روایت زندگی و ایثار رزمندگانی که در جبهه مجروح شدند.
- تمرکز فیلم بر فداکاری و ازخودگذشتگی بود، نه صرفاً صحنههای نبرد.
- اهمیت: اولین فیلمی که بهطور مستقیم به موضوع جانبازان پرداخت و نگاه انسانی به جنگ داشت.
۲. آوای غیب – کارگردان: سعید حاجیمیری
- ترکیب حادثه و معنویت؛ نشان میدهد جنگ فقط نبرد فیزیکی نیست، بلکه ساحت عرفانی و روحی هم دارد.
- اهمیت: از نخستین تلاشها برای وارد کردن عنصر عرفان و ایمان به سینمای دفاع مقدس.
۳. کیلومتر ۵ – کارگردان: حجتالله سیفی
- داستان مقاومت در یک موقعیت خاص جغرافیایی (پاسگاه یا منطقه مرزی).
- اهمیت: تأکید بر جزئیات محلی و مردمی در دفاع، نه فقط ارتش و سپاه.
#سینمای_دفاع_مقدس
@defae_moghadas
🎬 فیلم "جانبازان"
نقاط قوت
- موضوع تازه: تا اون موقع بیشتر فیلمها روی نبرد و خط مقدم بودن، اما جانبازان سراغ زندگی و درد آدمهایی رفت که بعد از جبهه با زخمهاشون برگشتن. این نگاه انسانی خیلی ارزشمند بود.
- بار احساسی: فیلم تونست حس همدلی و احترام به جانبازها رو منتقل کنه؛ مخاطب میفهمید جنگ فقط پیروزی نیست، هزینه هم داره.
- اثر اجتماعی: باعث شد مردم بیشتر به قشر جانباز توجه کنن و جایگاهشون تو جامعه پررنگتر بشه.
نقاط ضعف
- ضعف فنی: مثل خیلی از فیلمهای اوایل دهه ۶۰، امکانات محدود بود؛ صحنهها ساده و بعضی جاها خام به نظر میرسید.
- شخصیتپردازی سطحی: جانبازها بیشتر تیپ بودن تا شخصیت عمیق؛ یعنی نماد ایثار بودن، نه آدمهای چندلایه با زندگی شخصی.
- ریتم کند: روایت بعضی جاها کشدار میشد و مخاطب رو خسته میکرد.
🔸 تاثیرگذاری
- جانبازان تونست نگاه جامعه رو تغییر بده؛ مردم فهمیدن جنگ فقط خط مقدم نیست، بلکه ادامهاش تو زندگی روزمره جانبازها جریان داره.
- این فیلم راه رو برای آثار بعدی باز کرد که به پیامدهای انسانی جنگ پرداختن، نه فقط صحنههای نبرد.
جانبازان شاید از نظر سینمایی شاهکار نبود، ولی از نظر فرهنگی خیلی مهم بود. اولین بار بود که دوربین از خط مقدم عقب کشید و به زندگی آدمهایی نگاه کرد که جنگ رو با خودشون به خانه آورده بودن.
#سینمای_دفاع_مقدس
@defae_moghadas
🍂 ارزش افسر بیشتره
یا حاجی؟
محسن جامِ بزرگ
🔸 صحبتم سر سرهنگ بود که با ترس و عجله آمد و گفت: نعم سیّدی!
عدنان ازش پرسید:
- در ایران، ارزش کدام بیشتر است، درجه افسری یا مکه؟
- درجه بالاترست.
- پس اینها چرا به این می گویند حاجی؟ ( یعنی وقتی افسر هست و احترام افسری بیشتر است چرا حاجی صداش می کنند!)
سرهنگ با یک کراهتی گفت: سیّدی از آن وقت که در ایران انقلاب شد و اینها به قدرت رسیدند و حکومت را به دست گرفتند، به این می گویند اخوی، به آن می گویند اخوی، به آن یکی می گویند حاجی! در ارتش درجه ملاک است. اینها مسخره اش را درآورده اند!
#خاطرات_آزادگان #طنز_اسارت
@defae_moghadas