eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 رفتم توی رخت شویی و نزدیک فاطمه نشستم. بقچه ها را آوردند داخل حاج خانمی گفت: «این ها رو از خط آوردن. برا بردنشون هم عجله دارن.» چند نفر دست به کار شدند تا آنها را بشویند ملافه ای برداشتم بگذارم توی تشت. وقتی بازش کردم چند تکه پوست و گوشت کبود و سوخته چسبیده بود به ش. بوی سوختگی پیچید توی سرم، آن قدر تخس بودم که از چیزی نمیترسیدم. ولی این بار خیلی فرق داشت؛ پرتش کردم روی زمین، خانمی آن را برداشت، حواسش بهم نبود. با صلوات تکه ها را جمع کرد و ملافه را چنگ زد. هرچه با خودم کلنجار رفتم فایده نداشت. دیگر جرئت نمیکردم ملافه ای باز کنم. ملافهای خیس کنار تشت فاطمه بود. با ترس آن را برداشتم. تاید ریختم رویش و لکه هایش را توی دست ساییدم. خانم ها سعی میکردند روی ملافه ها و لباس ها اثری از لکه نماند. آن ملافه هم سبز بود و نمی شد وایتکس بریزم رویش. با تمام توانم لکه ها را ساییدم تا محو شدند. هرچه میشستم یکی نگاهش میکرد و خودش باز آن را می شست. فضا پر بود از بوی خون و وایتکس و صدای مداحی و ذکر صلوات خانم ها از دیدن آن تکه گوشتها حالم گرفته بود. فضولی و کنجکاوی را گذاشتم کنار، ساکت پشت تشت ماندم و پابه پای خانم ها رخت شستم. روایت فرشته غافلی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 غواصان کربلای چهار - ۴ راوی: سید محمود شریفی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ بچه‌های تخریب‌چی غواص شروع به بریدن سیم‌های خاردار کردند. چون در دید مستقیم دشمن بودیم، با بریدن تنها چند لایه، بلافاصله هدف قرار می‌گرفتند و به شهادت می‌رسیدند. پایشان را می‌گرفتیم و به داخل آب می‌کشیدیم تا مسیر باز بماند. پس از تلاش‌های پی‌درپی، بالاخره معبری کوچک روی دژ باز شد. اما با ورود به نهر، تمام سطح آب پر از سیم‌های خاردار بود و لباس غواصی بچه‌ها مدام گیر می‌کرد. در آغاز ورود به آب، برای استتار، روی لباس غواصی یک پیراهن خاکی بسیجی پوشیده بودیم. اما همین‌که وارد آب شدیم، آن را درآوردیم. لباس‌های غواصی به گونه‌ای بود که با برخورد به سیم‌های خاردار، به‌راحتی گیر می‌افتاد. با این حال، تا نزدیکی طلوع آفتاب در نهر خین جنگیدیم. بچه‌ها یکی‌یکی شهید یا مجروح می‌شدند و صحنه‌ای جان‌سوز رقم خورده بود. پیش از طلوع، دستور عقب‌نشینی صادر شد. گفته بودند هر نفر باید یک شهید یا مجروح را با خود به عقب ببرد. من نیز پیکر یک شهید را برداشتم و همراه با شهید محمودرضا محمدی، محمد شاه‌محمدی، حسین جلالی و چند نفر دیگر که هنوز زنده مانده بودیم، به عقب آمدیم. سینه‌ام ترکش خورده بود و با پارچه‌ای بسته بودم. خونریزی داشتم، اما توان حرکت هنوز باقی بود. کمی که از موانع و نیزارها فاصله گرفتیم، سردار شکارچی را دیدیم که کنار نیزار افتاده بود. گفت: «شهدا را همین‌جا بگذارید و سریع از داخل کمین‌ها خارج شوید»، چون دقیقاً پشت سنگرهای کمین دشمن قرار داشتیم. کمی عقب‌تر رفتیم. هوا روشن شده بود و یک قایق دشمن در منطقه‌ای بدون نی، در حال گشت‌زنی بود. خوشبختانه ما چند نفر را ندیدند. با شهادت و مجروح شدن بهترین دوستانم، صبح روز چهارم دی‌ماه (۶۵/۱۰/۴) با تحمل تلفات سنگین به خط خودی رسیدیم. در سنگری کوچک، از شدت خستگی لحظه‌ای به خواب رفتم. حدود یک ساعت بعد، برادر جانباز سیف‌الله افشار که از نیروهای گردان امام رضا و پشتیبان ما بود، بیدارم کرد. چهره‌ام در لباس غواصی، آغشته به لجن، خون و خستگی بود. او خبر داد که بسیاری از بچه‌ها شهید شده‌اند و فرمانده عباس میرهادی نیز به یاران شهیدش پیوسته است. آن شب، جهنمی واقعی را پشت سر گذاشتیم. با باقی‌مانده‌ی نیروهای غواص به لشکر برگشتیم. مسئولان لشکر یکی‌یکی آمدند و پس از سخنرانی گفتند: «الان وقت استراحت نیست. شما منطقه را دقیق می‌شناسید و باید به گردان‌های قبلی خود بازگردید، سازماندهی شوید و پیش‌قراول عملیات بعدی باشید.» چند نفری بودیم: حمید باطنی، تقی بهادری، محسن میرهادی، عبدالله عبادی و... بدن‌هایمان پر از زخم بود، اما دستور واضح بود: باید شکست جبران شود و دوباره در گردان نقش‌آفرینی کنیم. به گردان روح‌الله بازگشتیم و در یگان رزم سازماندهی شدیم. ما چند نفر در یک دسته قرار گرفتیم و پس از چند روز استراحت در جنگل‌های اندیمشک، برای عملیات کربلای ۵ آماده شدیم. در شب ۲۰ دی‌ماه ۱۳۶۵، در حالی‌که دشمن غرق در شادی پیروزی در کربلای ۴ بود، از سمت کانال ماهی به آن‌ها حمله کردیم. در درگیری و فتح یک مقر گردان دشمن، عبدالله عبادی عزیز در کنارم به شهادت رسید. صبح روز بعد، تقی بهادری نیز در جریان فتح مقر به شهادت رسید. مقر را فتح کردیم و شب بعد به سمت یک مقر تیپ حرکت کردیم. خدا را شکر، آن مقر نیز فتح شد، اما در این مسیر، شهدای زیادی تقدیم کردیم. روحشان شاد. ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬 سینمای دفاع مقدس در ایران فیلم‌های دفاع مقدس اکران‌شده در سال ۱۳۶۲ ۱. جانبازان – کارگردان: ناصر محمدی - روایت زندگی و ایثار رزمندگانی که در جبهه مجروح شدند. - تمرکز فیلم بر فداکاری و ازخودگذشتگی بود، نه صرفاً صحنه‌های نبرد. - اهمیت: اولین فیلمی که به‌طور مستقیم به موضوع جانبازان پرداخت و نگاه انسانی به جنگ داشت. ۲. آوای غیب – کارگردان: سعید حاجی‌میری - ترکیب حادثه و معنویت؛ نشان می‌دهد جنگ فقط نبرد فیزیکی نیست، بلکه ساحت عرفانی و روحی هم دارد. - اهمیت: از نخستین تلاش‌ها برای وارد کردن عنصر عرفان و ایمان به سینمای دفاع مقدس. ۳. کیلومتر ۵ – کارگردان: حجت‌الله سیفی - داستان مقاومت در یک موقعیت خاص جغرافیایی (پاسگاه یا منطقه مرزی). - اهمیت: تأکید بر جزئیات محلی و مردمی در دفاع، نه فقط ارتش و سپاه. @defae_moghadas
🎬 فیلم "جانبازان" نقاط قوت - موضوع تازه: تا اون موقع بیشتر فیلم‌ها روی نبرد و خط مقدم بودن، اما جانبازان سراغ زندگی و درد آدم‌هایی رفت که بعد از جبهه با زخم‌هاشون برگشتن. این نگاه انسانی خیلی ارزشمند بود. - بار احساسی: فیلم تونست حس همدلی و احترام به جانبازها رو منتقل کنه؛ مخاطب می‌فهمید جنگ فقط پیروزی نیست، هزینه هم داره. - اثر اجتماعی: باعث شد مردم بیشتر به قشر جانباز توجه کنن و جایگاهشون تو جامعه پررنگ‌تر بشه. نقاط ضعف - ضعف فنی: مثل خیلی از فیلم‌های اوایل دهه ۶۰، امکانات محدود بود؛ صحنه‌ها ساده و بعضی جاها خام به نظر می‌رسید. - شخصیت‌پردازی سطحی: جانبازها بیشتر تیپ بودن تا شخصیت عمیق؛ یعنی نماد ایثار بودن، نه آدم‌های چندلایه با زندگی شخصی. - ریتم کند: روایت بعضی جاها کشدار می‌شد و مخاطب رو خسته می‌کرد. 🔸 تاثیرگذاری - جانبازان تونست نگاه جامعه رو تغییر بده؛ مردم فهمیدن جنگ فقط خط مقدم نیست، بلکه ادامه‌اش تو زندگی روزمره جانبازها جریان داره. - این فیلم راه رو برای آثار بعدی باز کرد که به پیامدهای انسانی جنگ پرداختن، نه فقط صحنه‌های نبرد. جانبازان شاید از نظر سینمایی شاهکار نبود، ولی از نظر فرهنگی خیلی مهم بود. اولین بار بود که دوربین از خط مقدم عقب کشید و به زندگی آدم‌هایی نگاه کرد که جنگ رو با خودشون به خانه آورده بودن. @defae_moghadas
🍂 ارزش افسر بیشتره یا حاجی؟ محسن جامِ بزرگ 🔸 صحبتم سر سرهنگ بود که با ترس و عجله آمد و گفت: نعم سیّدی! عدنان ازش پرسید: - در ایران، ارزش کدام بیشتر است، درجه افسری یا مکه؟ - درجه بالاترست. - پس اینها چرا به این می گویند حاجی؟ ( یعنی وقتی افسر هست و احترام افسری بیشتر است چرا حاجی صداش می کنند!) سرهنگ با یک کراهتی گفت: سیّدی از آن وقت که در ایران انقلاب شد و اینها به قدرت رسیدند و حکومت را به دست گرفتند، به این می گویند اخوی، به آن می گویند اخوی، به آن یکی می گویند حاجی! در ارتش درجه ملاک است. اینها مسخره اش را درآورده اند!   @defae_moghadas 
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ایران اَبَرقدرت موشکی جهان؛ بالاتر از آمریکا! شگفتی شبکه اماراتی از توان تسلیحاتی و نظامی ایران: علی‌رغم تلاش‌های بین‌المللی برای محدود کردن ایران اما همچنان این کشور توان و پیشرفت تکنولوژی خود را به رخ می‌کشد! مجری شبکه اماراتی "المشهد": 🔸ایران به فناوری‌های تسلیحاتی پیشرفته مجهز شده که شامل سوخت پلاسمایی، سلاح‌های مبتنی بر پلاسما و موشک‌های الکترومغناطیسی با قابلیت‌های ویژه می‌باشد. 🔸ایران در رتبه سوم جهان از نظر تعداد موشک‌های بالستیک پس از روسیه و چین و حتی بالاتر از ایالات متحده قرار دارد. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در همان روزها از طریق سید محمد کشفی - رفیق و بچه‌محل سپاهی‌ام - خبردار شدم که ضدانقلاب در کردستان جان گرفته و در گیرودار توطئه‌ای دیگر است و بسیاری از پرچمداران سپاه به سقز رفته‌اند تا در قالب فعالیت و شناسایی‌هایی ضدانقلاب را پاکسازی کنند. برنامه‌ریزی سپاه برای سقز نبرد نامنظم و چریکی بود. به این صورت که محسن شفق فرمانده سپاه سقز و حسین خالقی معاونش شد. سید محمد کشفی مسئول آموزش عملیات و من مسئول تربیت بدنی شهر سقز شدم و حقیر پیشنهاد کردم که حاج قاسم نیز در این سفر همراهمان باشد. برای همین یک روز تنهایی به خانه حاج قاسم رفتم تا با ترفندی او را راضی کنم و با خودم به سقز ببرم. وقتی در خانه حاجی نشسته بودم، پدرش خیلی عصبانی و ناراحت بود و تا خوردم، به من و جنگ و همه چیز فحش داد. هی گفت و گفت تا کفرم درآمد و حسابی عصبانی شدم. خواستم خفتش کنم که دیدم حاج قاسم سرش را پایین انداخته و هیچ چیز نمی‌گوید. من هم مجبور شدم سکوت کنم. وقتی به اتفاق حاجی از خانه‌شان بیرون آمدیم، رو به حاجی گفتم: چرا جواب بابات را ندادی؟ گفت: کار یک روز و دو روزش نیست؛ بیست ساله دارد به من ایراد می‌گیرد؛ اما من هیچ وقت جوابش را نداده‌ام. هر وقت ناراحت و دلگیر می‌شوم یاد مرشد چلویی می‌افتم که چقدر زخم‌زبان شنید و دم نزد. اگر جواب می‌داد دیگر مرشد چلویی نمی‌شد. من حق ندارم جواب پدرم را بدهم و صدایم را برایش بلند کنم. - اما او ناحق می‌گفت. - باشه؛ ناحق بگوید؛ پدرمه. در مقابل هر کس آدم یک تکلیف دارد: یک موقع تکلیفش داد زدن است، یک موقع سکوت، یک موقع هم باید از آبرویش مایه بگذارد. این هم از آن تیکه‌های قاسم بود که هیچ جوابی برایش نداشتم. عاقبت با هزار خواهش و تمنا راضیش کردم با من به سقز بیاید، و یک روز صبح به اتفاق سید قاسم مشهدی باقر راهی سقز شدیم. نزدیک دیواندره برای ناهار توقف کردیم و به یک غذاخوری رفتیم. طرف یک برنج شفته آورد؛ صد رحمت به کوفته تهرانی‌ها. یک خورش سفت هم گذاشت بغلش. هر کاری کردیم، از گلویمان پایین نرفت. طرف فهمید چه حالی داریم. آمد و گفت: «آقا این غذا را بخورید، اگر بماند، اسرافه...» حاجی گفت: «اگر آن اسرافه ما هم بخوریم، اسرافه؛ معده ما این غذا را نمی‌تواند هضم کند.» من هم گفتم: «از وقتی مجروح شده‌ام دیگر غذاهای شفته نمی‌توانم بخورم؛ اگر بخورم رو به قبله می‌شوم از درد شکم.» از آنجا بیرون آمدیم و به کبابی سقز رفتیم که امتحانش را پس داده بود. کباب‌هایش متالیک و خوشمزه بود. نزدیک غروب به سقز رسیدیم و در ساختمانی که قبلاً مقر ساواک بود مستقر شدیم. نیروها در سالن ورزشی سقز مستقر بودند و حسین خالقی هدایت‌گر کار بود. شب‌ها بچه‌های ستاد فرماندهی سپاه سقز یک سو، و بچه‌های آموزش در سوی دیگر با هم والیبال بازی می‌کردیم و برای هم کرکری می‌خواندیم. گاهی سفره هم یکی بود و نماز جماعت و روضه هم برپا می‌شد. هرچند بعضی‌ها راضی نبودند، گاه‌گاهی هم ترنابازی می‌کردیم؛ یک بازی قدیمی و سنتی ایران که نسل به نسل منتقل شده است. بازی به این صورت بود که یک نفر را به دلخواه پیش می‌کردیم و او با کبریت تعیین تکلیف می‌کرد که چه کسی شاه و چه کسی مجرم و چه کسی شلاق‌خور باشد. هر کسی که مجرم می‌شد، محکوم به خواندن غزل خراباتی می‌شد که حتماً باید در مدح اهل بیت باشد. گاهی هم ضربه‌های ملسی با دستمال یزدی می‌خورد که آن مزه بازی بود. البته سادات و پیران شلاق نمی‌خوردند. یک روز در اوایل کار قرار شد جلسه‌ای بگذاریم و مسئولیت‌ها را تقسیم کنیم و به نوعی برای مبارزه با ضدانقلاب برنامه‌ریزی داشته باشیم. دوستان می‌خواستند به حاج قاسم مسئولیتی بدهند و از تجربه‌اش کمک بگیرند. وسط جلسه قاسم بلند شد و گفت: «من باید تجدید وضو کنم؛ می‌بخشید.» و رفت بیرون. هرچه منتظر شدیم نیامد. بلند شدم و پی‌اش رفتم. هرچه گشتم، پیدایش نکردم؛ در ساختمان تربیت بدنی و محوطه‌اش هم نبود. تا غروب صبر کردم. غروب به کرج و خانه‌اش تلفن کردم. خودش گوشی را برداشت. گفتم: «حاج قاسم چرا رفتی؟» گفت: «ببین... وقتی آمدیم سوار ماشین بشیم قرار شد من فقط یک نیرو باشم. چرا منو رو کردی؟ من حریف این کار نیستم. نمی‌توانم از پس ضدانقلاب بربیایم. از این ارتفاعات نمی‌توانم بالا بروم. آدم این کار نیستم. اینها که تو قاطی‌شان شده‌ای همه‌شان سپاهی کله‌گنده هستند. می‌گویند یک بسیجی یک‌لاقبا آمده، شده مسئول...» می‌دانستم حاج قاسم اگر فرمانده هم بشود، فرماندهی لایق و کاربلد خواهد بود؛ اما او از مسئولیت و مطرح شدن فرار می‌کرد. دیگر چیزی از باب مخالفت نگفتم؛ چون به او ایمان و اعتقاد داشتم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐