🎬 سینمای دفاع مقدس در ایران
فیلمهای دفاع مقدس اکرانشده
در سال ۱۳۶۲
۱. جانبازان – کارگردان: ناصر محمدی
- روایت زندگی و ایثار رزمندگانی که در جبهه مجروح شدند.
- تمرکز فیلم بر فداکاری و ازخودگذشتگی بود، نه صرفاً صحنههای نبرد.
- اهمیت: اولین فیلمی که بهطور مستقیم به موضوع جانبازان پرداخت و نگاه انسانی به جنگ داشت.
۲. آوای غیب – کارگردان: سعید حاجیمیری
- ترکیب حادثه و معنویت؛ نشان میدهد جنگ فقط نبرد فیزیکی نیست، بلکه ساحت عرفانی و روحی هم دارد.
- اهمیت: از نخستین تلاشها برای وارد کردن عنصر عرفان و ایمان به سینمای دفاع مقدس.
۳. کیلومتر ۵ – کارگردان: حجتالله سیفی
- داستان مقاومت در یک موقعیت خاص جغرافیایی (پاسگاه یا منطقه مرزی).
- اهمیت: تأکید بر جزئیات محلی و مردمی در دفاع، نه فقط ارتش و سپاه.
#سینمای_دفاع_مقدس
@defae_moghadas
🎬 فیلم "جانبازان"
نقاط قوت
- موضوع تازه: تا اون موقع بیشتر فیلمها روی نبرد و خط مقدم بودن، اما جانبازان سراغ زندگی و درد آدمهایی رفت که بعد از جبهه با زخمهاشون برگشتن. این نگاه انسانی خیلی ارزشمند بود.
- بار احساسی: فیلم تونست حس همدلی و احترام به جانبازها رو منتقل کنه؛ مخاطب میفهمید جنگ فقط پیروزی نیست، هزینه هم داره.
- اثر اجتماعی: باعث شد مردم بیشتر به قشر جانباز توجه کنن و جایگاهشون تو جامعه پررنگتر بشه.
نقاط ضعف
- ضعف فنی: مثل خیلی از فیلمهای اوایل دهه ۶۰، امکانات محدود بود؛ صحنهها ساده و بعضی جاها خام به نظر میرسید.
- شخصیتپردازی سطحی: جانبازها بیشتر تیپ بودن تا شخصیت عمیق؛ یعنی نماد ایثار بودن، نه آدمهای چندلایه با زندگی شخصی.
- ریتم کند: روایت بعضی جاها کشدار میشد و مخاطب رو خسته میکرد.
🔸 تاثیرگذاری
- جانبازان تونست نگاه جامعه رو تغییر بده؛ مردم فهمیدن جنگ فقط خط مقدم نیست، بلکه ادامهاش تو زندگی روزمره جانبازها جریان داره.
- این فیلم راه رو برای آثار بعدی باز کرد که به پیامدهای انسانی جنگ پرداختن، نه فقط صحنههای نبرد.
جانبازان شاید از نظر سینمایی شاهکار نبود، ولی از نظر فرهنگی خیلی مهم بود. اولین بار بود که دوربین از خط مقدم عقب کشید و به زندگی آدمهایی نگاه کرد که جنگ رو با خودشون به خانه آورده بودن.
#سینمای_دفاع_مقدس
@defae_moghadas
🍂 ارزش افسر بیشتره
یا حاجی؟
محسن جامِ بزرگ
🔸 صحبتم سر سرهنگ بود که با ترس و عجله آمد و گفت: نعم سیّدی!
عدنان ازش پرسید:
- در ایران، ارزش کدام بیشتر است، درجه افسری یا مکه؟
- درجه بالاترست.
- پس اینها چرا به این می گویند حاجی؟ ( یعنی وقتی افسر هست و احترام افسری بیشتر است چرا حاجی صداش می کنند!)
سرهنگ با یک کراهتی گفت: سیّدی از آن وقت که در ایران انقلاب شد و اینها به قدرت رسیدند و حکومت را به دست گرفتند، به این می گویند اخوی، به آن می گویند اخوی، به آن یکی می گویند حاجی! در ارتش درجه ملاک است. اینها مسخره اش را درآورده اند!
#خاطرات_آزادگان #طنز_اسارت
@defae_moghadas
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ایران اَبَرقدرت موشکی جهان؛ بالاتر از آمریکا!
شگفتی شبکه اماراتی از توان تسلیحاتی و نظامی ایران: علیرغم تلاشهای بینالمللی برای محدود کردن ایران اما همچنان این کشور توان و پیشرفت تکنولوژی خود را به رخ میکشد!
مجری شبکه اماراتی "المشهد":
🔸ایران به فناوریهای تسلیحاتی پیشرفته مجهز شده که شامل سوخت پلاسمایی، سلاحهای مبتنی بر پلاسما و موشکهای الکترومغناطیسی با قابلیتهای ویژه میباشد.
🔸ایران در رتبه سوم جهان از نظر تعداد موشکهای بالستیک پس از روسیه و چین و حتی بالاتر از ایالات متحده قرار دارد.
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در همان روزها از طریق سید محمد کشفی - رفیق و بچهمحل سپاهیام - خبردار شدم که ضدانقلاب در کردستان جان گرفته و در گیرودار توطئهای دیگر است و بسیاری از پرچمداران سپاه به سقز رفتهاند تا در قالب فعالیت و شناساییهایی ضدانقلاب را پاکسازی کنند. برنامهریزی سپاه برای سقز نبرد نامنظم و چریکی بود. به این صورت که محسن شفق فرمانده سپاه سقز و حسین خالقی معاونش شد. سید محمد کشفی مسئول آموزش عملیات و من مسئول تربیت بدنی شهر سقز شدم و حقیر پیشنهاد کردم که حاج قاسم نیز در این سفر همراهمان باشد.
برای همین یک روز تنهایی به خانه حاج قاسم رفتم تا با ترفندی او را راضی کنم و با خودم به سقز ببرم. وقتی در خانه حاجی نشسته بودم، پدرش خیلی عصبانی و ناراحت بود و تا خوردم، به من و جنگ و همه چیز فحش داد.
هی گفت و گفت تا کفرم درآمد و حسابی عصبانی شدم. خواستم خفتش کنم که دیدم حاج قاسم سرش را پایین انداخته و هیچ چیز نمیگوید. من هم مجبور شدم سکوت کنم. وقتی به اتفاق حاجی از خانهشان بیرون آمدیم، رو به حاجی گفتم: چرا جواب بابات را ندادی؟
گفت: کار یک روز و دو روزش نیست؛ بیست ساله دارد به من ایراد میگیرد؛ اما من هیچ وقت جوابش را ندادهام. هر وقت ناراحت و دلگیر میشوم یاد مرشد چلویی میافتم که چقدر زخمزبان شنید و دم نزد. اگر جواب میداد دیگر مرشد چلویی نمیشد. من حق ندارم جواب پدرم را بدهم و صدایم را برایش بلند کنم.
- اما او ناحق میگفت.
- باشه؛ ناحق بگوید؛ پدرمه. در مقابل هر کس آدم یک تکلیف دارد: یک موقع تکلیفش داد زدن است، یک موقع سکوت، یک موقع هم باید از آبرویش مایه بگذارد.
این هم از آن تیکههای قاسم بود که هیچ جوابی برایش نداشتم. عاقبت با هزار خواهش و تمنا راضیش کردم با من به سقز بیاید، و یک روز صبح به اتفاق سید قاسم مشهدی باقر راهی سقز شدیم.
نزدیک دیواندره برای ناهار توقف کردیم و به یک غذاخوری رفتیم. طرف یک برنج شفته آورد؛ صد رحمت به کوفته تهرانیها. یک خورش سفت هم گذاشت بغلش. هر کاری کردیم، از گلویمان پایین نرفت. طرف فهمید چه حالی داریم. آمد و گفت: «آقا این غذا را بخورید، اگر بماند، اسرافه...» حاجی گفت: «اگر آن اسرافه ما هم بخوریم، اسرافه؛ معده ما این غذا را نمیتواند هضم کند.»
من هم گفتم: «از وقتی مجروح شدهام دیگر غذاهای شفته نمیتوانم بخورم؛ اگر بخورم رو به قبله میشوم از درد شکم.» از آنجا بیرون آمدیم و به کبابی سقز رفتیم که امتحانش را پس داده بود. کبابهایش متالیک و خوشمزه بود.
نزدیک غروب به سقز رسیدیم و در ساختمانی که قبلاً مقر ساواک بود مستقر شدیم. نیروها در سالن ورزشی سقز مستقر بودند و حسین خالقی هدایتگر کار بود. شبها بچههای ستاد فرماندهی سپاه سقز یک سو، و بچههای آموزش در سوی دیگر با هم والیبال بازی میکردیم و برای هم کرکری میخواندیم. گاهی سفره هم یکی بود و نماز جماعت و روضه هم برپا میشد. هرچند بعضیها راضی نبودند، گاهگاهی هم ترنابازی میکردیم؛ یک بازی قدیمی و سنتی ایران که نسل به نسل منتقل شده است.
بازی به این صورت بود که یک نفر را به دلخواه پیش میکردیم و او با کبریت تعیین تکلیف میکرد که چه کسی شاه و چه کسی مجرم و چه کسی شلاقخور باشد. هر کسی که مجرم میشد، محکوم به خواندن غزل خراباتی میشد که حتماً باید در مدح اهل بیت باشد. گاهی هم ضربههای ملسی با دستمال یزدی میخورد که آن مزه بازی بود. البته سادات و پیران شلاق نمیخوردند.
یک روز در اوایل کار قرار شد جلسهای بگذاریم و مسئولیتها را تقسیم کنیم و به نوعی برای مبارزه با ضدانقلاب برنامهریزی داشته باشیم. دوستان میخواستند به حاج قاسم مسئولیتی بدهند و از تجربهاش کمک بگیرند. وسط جلسه قاسم بلند شد و گفت: «من باید تجدید وضو کنم؛ میبخشید.» و رفت بیرون. هرچه منتظر شدیم نیامد. بلند شدم و پیاش رفتم. هرچه گشتم، پیدایش نکردم؛ در ساختمان تربیت بدنی و محوطهاش هم نبود. تا غروب صبر کردم. غروب به کرج و خانهاش تلفن کردم. خودش گوشی را برداشت.
گفتم: «حاج قاسم چرا رفتی؟»
گفت: «ببین... وقتی آمدیم سوار ماشین بشیم قرار شد من فقط یک نیرو باشم. چرا منو رو کردی؟ من حریف این کار نیستم. نمیتوانم از پس ضدانقلاب بربیایم. از این ارتفاعات نمیتوانم بالا بروم. آدم این کار نیستم. اینها که تو قاطیشان شدهای همهشان سپاهی کلهگنده هستند. میگویند یک بسیجی یکلاقبا آمده، شده مسئول...»
میدانستم حاج قاسم اگر فرمانده هم بشود، فرماندهی لایق و کاربلد خواهد بود؛ اما او از مسئولیت و مطرح شدن فرار میکرد. دیگر چیزی از باب مخالفت نگفتم؛ چون به او ایمان و اعتقاد داشتم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عاقبت بخیری
معنایی جز شهادت ندارد
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع میشد.
تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور ☹️ از اینكه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.
شنبهها بعد از خبر، سریال ژاپنی «سالهای دور از خانه» پخش میشد و می تونستیم از تلویزیون داخل حسینیه استفاده کنیم..
در همین حین بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و برادر كافشانی (تبلیغات گردان) با لحنی آرام و پرهیجان اعلام كرد:
📢 برادرانی كه میخواهند سریال خواهر اوشین تماشا كنند، به حسینیه گردان مراجعه کنند..
صدای انفجار خنده بچههای رزمنده بود كه از هر چادری به هوا بلند شد ...😂
و اون روزها بهانه ای برای سر به سر گذاشتن برادر کافشانی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود میجنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقهای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوهای رنگ بود که عدهای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباسهایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه میکرد. پوتینها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباسهای جدید شدم یک نظامی!
ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر میکرد: «درود به روان پاک شهید میثم.»
شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیریهایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچهها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف میکرد: «شهید میثم به قدری بچهها رو میدوند و خسته میکرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب میرفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اونها رو درمیآورد و کف پای بچهها رو میبوسید.»
#خداحافظ_کرخه
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 غواصان کربلای چهار - ۵
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بنده به همراه جانباز عزیز و دوستداشتنی حمید باطنی، شهید محسن میرهادی و تعدادی از غواصها تقریباً سالم بودیم که خبر رسید دشمن در محور اروند صغیر بچهها را زمینگیر کرده است.
مأمور شدیم با جمعی از نیروهای تازهنفس به آن سمت برویم. در محور قبلی حمله شیمیایی صورت گرفته بود و ریههایم آسیب دیده بود، اما هنوز توان ادامه داشتم.
به اتفاق حمید باطنی و محسن میرهادی به جمع بچهها پیوستیم و حرکت کردیم. دوباره به سمت اروند صغیر رفتیم و پس از درگیری شدید با دشمن، در شب بیستونهم دیماه (۹ بهمن ۱۳۶۵)، دوست عزیزم محسن میرهادی به شهادت رسید. من نیز از ناحیه دست راست و پای چپ بر اثر اصابت تیر و ترکش مجروح شدم. شدت جراحات شیمیایی و آسیب جدی به ریهها، دست و پا، توان ادامه رزم را از من گرفت. با لطف خدا و یاری دوستان، از میان دشمن خارج شدم.
هرچند در آن لحظات بیهوش بودم، اما وقتی به هوش آمدم، خود را در فرودگاه اهواز یافتم؛ در حالی که با دست و پای مجروح به سمت هواپیما حمل میشدم. همانجا حمید باطنی را دیدم که او نیز مجروح شده بود. سپس به بیمارستان عیسیبنمریم اصفهان اعزام شدم.
قصه ما و بچههای غواص، پس از ده روز درگیری شدید در عملیات کربلای ۵، با شهادت محسن میرهادی و مجروحیت من و حمید باطنی به پایان رسید. البته در این مدت چند نفر از دوستان غواص مجروح شدند و به عقب بازگشتند و دیگر یارانمان به جمع شهیدان پیوستند.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
ارادتمند،
سید محمود شریفی
بازمانده شهدای غواص کربلای ۴،
گردان کوثر لشکر ۱۷
پایان
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐