🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یکی دو روز بعد، اصغر هم به دوکوهه آمد. پایش کمی میلنگید و با سختی راه میرفت. همان روز جذب نیرو برای گردان میثم شروع شد. در هفتهی اول، حدود ۱۲۰ نفر از گردانهای دیگر یا نیروهای تازهاعزامی به گردان ما آمدند و آنها را در باشگاه افسران اسکان دادیم.
از همان ابتدا تصمیم داشتم در لشکر حرف تازهای بزنم. میخواستم گردان ما در همهچیز با دیگر گردانها فرق داشته باشد. یک صبح، در مراسم صبحگاه، همراه داشاصغر چارت جدید گردان را چیدیم و گروهانها را معرفی کردیم. اصغر همیشه سکوتی روحانی داشت؛ خاکی، بیادعا و بینیاز از پیشسلامی. حرفها را من میگفتم و او فقط نظارت میکرد. خیلیها وقتی مسئول گروهان میشدند حال و هوایشان عوض میشد، اما اصغر حتی یکبار نگفت: «سید، بگذار من حرف بزنم.»
چون تعداد نیروها زیاد بود، یک گروهان احتیاط از بچههای ادوات و تسلیحات تشکیل دادیم و اسمش را «کوثر» گذاشتیم تا در مواقع ضروری بین گروهانها تقسیم شوند.
بعد از معرفی چارت جدید گفتم: «لطف خدا شامل حال ما شده که آقایان حسین طاهری، جعفری و گودرزی ــ که همه از معلمهای تاکتیک و رزماند ــ به گردان ما آمدهاند. ضمن احترام به لشکر، ما هفتهای سه روز آموزش تاکتیک داریم. کار ما با بقیه یکنمه فرق دارد. فقط شنبهها صبحگاه داریم؛ یکشنبه، سهشنبه و پنجشنبه آموزش نظامی است. سهشنبه شبها دعای توسل داریم و شب جمعه دعای کمیل. ظهرها میتوانید استراحت کنید و ساعت چهار بعدازظهر مسابقهی گلکوچک داریم. همه باید تیم بیاورند و تا سه ربع به اذان بازی میکنیم.»
وقتی دربارهی سینهزنی صحبت میکردم، یکی از بچهها کاغذی آورد که نوشته بود: «بچهها جواناند؛ وقتی لخت میشن، مثل اینه که پنبه رو بذاری تو آتیش، ه.م.»
گفتم: «آقای ه.م، نمیدانم کی هستی و چرا این را نوشتی، اما اگر قرار باشد اینطور باشد، باید اول یک طومار بنویسیم و حمام عمومی را ببندیم! ما اینجا پیراهن درمیآریم و سینه میزنیم؛ آنجا (حمام) ملت شلوارشان را هم درمیآرن!» بچهها زدند زیر خنده. بعد ادامه دادم: «قاموس ما اینه برادر. نمیگم حتماً پیراهنتون رو دربیارید، اما با زیرپیراهن سینهزدن به چشم ما خوش نمیآد. حالا خود دانید.»
همان موقع چند نفر از صف بیرون رفتند و به گردانهای دیگر پیوستند.
یک روز حمید مشکی ــ پیک گردان ــ را فرستادم تهران تا از ستاد پشتیبانی جنگ یک تلویزیون و بیستسی فیلم سینمایی بگیرد. یکشنبه و دوشنبه شبها برای بچهها فیلم میگذاشتیم. دوشنبه صبحها هم خودم کلاس اخلاق داشتم: «سیری بر جوانمردان». یک تختهسیاه به دیوارهی چادر زدم و رویش نوشتم: «ابراهیم هادی». بعد از پهلوانیها، مردانگی و شجاعت ابرام میگفتم؛ اینکه در فلان عملیات چه رشادتهایی کرده. اینها را میگفتم تا جوانها یاد بگیرند و الگو بگیرند. بعد رو میکردم به اصغر و میگفتم: «حاجاصغر، حرف آخر رو شما بزن. فرض کن شب عملیات است، توی بهمنشیر هستیم و یک ساعت دیگر میزنیم به خط...»
اصغر یکبار گفت: «من فقط یک چیز میخوام بگم: مردونگی این نیست که چهارتا تانک بزنید. مردونگی اینه که اگر کسی ترسید، آبروش رو نبرید.»
اصغر تجربههای عملیاتهای قبل را به بچهها منتقل میکرد. من میخواستم نیروهای میثم از نظر آموزشی قوی باشند. با توجه به تلفات عملیاتهای قبلی، معلوم بود آموزشها ضعیف بوده. همهی تصمیماتم را با مشورت اصغر میگرفتم؛ او طرح میداد و من اجرا میکردم.
یک روز حاجمحمد آمد و گفت: «از کارهای شما تعجب میکنم. چرا این همه مربی تاکتیک آوردهاید تو گردانتون؟»
گفتم: «اینها فقط برای آموزش نیامدهاند؛ آمدهاند بروند عملیات. تازه اگر گردانهای دیگر مربی بخواهند، اینها را میفرستیم تا آموزش آنها هم قوی شود.»
ما طرحها و نوآوریهایی داشتیم که در گردانهای دیگر نبود. مثلاً هفتهای دو بار با کادر گردان جلسه میگذاشتیم و کارها و مشکلات را با نظر جمع حل میکردیم.
مسئول رسیدگی به مجروحان و کارهای عقبه در تهران، حاج جواد وهابیان بود؛ از نیروهای قدیمی کمیتهی میدان خراسان. انفرادی و آزاد به گردان ما آمده بود و به رزمندهها، مخصوصاً مجروحان شیمیایی، از نظر دارو و مسائل مالی کمک میکرد. اگر کسی گرفتاری داشت، بیصدا گرهگشایی میکرد.
کارها طبق برنامه پیش میرفت. نماز شب و عبادت تا سپیدهدم رسم همهی رزمندهها بود؛ فرقی نمیکرد کدام گردان. میثمیها هم نماز شبخوانهایشان تا صبح بیدار میماندند. عشقیها هر وقت دلشان میکشید نماز میخواندند. همهی گردانها شبها زیارت عاشورا داشتند؛ گروهان اکبر سرپوشان عصرها میخواندند. ما هم در این چیزها سخت نمیگرفتیم؛ آمده بودیم بجنگیم. نفس عمل مهم بود.
در گروهان فدک نوجوانی بود به نام حسین باشی که هر روز با صدای بلند میگفت: «ای گروهان فدک، السلام علیک؛ ای گروهان بقیع، السلام علیک؛ ای آسیدابوالفضل، السلام علیک؛ حاجاصغر با عشق، السلام علیک...» و همه را به اسم صدا میزد. همین کارش از اول صبح به همه روحیه میداد و دلمردگی را میبرد.
در گردان ما، علی اوسط مهدوی، قاسم حمامی (پسر حمامی محل) و مجتبی جوادزاده از بچههای سرچشمه و مدرسهی علوی بودند؛ درسخواندههای گردان. مجتبی اخلاقی دلنشین داشت؛ مهربان، نجیب، باصفا و بیشیلهپیله. همیشه با او شوخی میکردم و میگفتم: «شما انجمن حجتیهای هستید؟»
مجتبی میخندید و میگفت: «ما از دو طرف میخوریم. تو دبیرستان میگن وزیر و وکیل میشید، این طرفیها میگن شما به درد کشته شدن هم نمیخورید!»
هر روز عصر فوتبال گلکوچک بازی میکردیم. یارکشی بود و بچهها تیم میآوردند. من و اصغر چون پایمان ناقص بود و میشلیدیم، گاهی خودمان را میانداختیم وسط و یک شوت میزدیم تا بچهها حال کنند. اصغر والیبالش عالی بود؛ قد بلند و آبشارهای محکم.
برای زورخانهایها هم کم نگذاشتیم. کنار حسینیهی حاجهمت، گود زورخانه را کندیم؛ یکونیم متر عمق و سه متر قطر. کف و دیواره را سیمان کردیم. شلوار کردی شد لباس رسمی زورخانه و رویش لنگ میبستیم تا یکدست باشیم. هر روز تکخالهای ورزش میآمدند: محمود ژولیده، علی زاکانی، حاجحسین سازور و... و اینطور ورزش باستانی را در آن مملکت بیدر و پیکر جا انداختیم. من فقط میل میگرفتم؛ حسین سازور استاد چرخ بود و بیش از دو دقیقه میچرخید.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
ما لشکر امام حسینیم ،
حسینوار هم باید بجنگیم...
۱۳۶۵ - اهواز
سخنرانی فرمانده لشکر۱۴ امامحسین(ع)
#شهید_حسین_خرازی در جمع رزمندگان
عکاس: حسین سعادت راد
#عکس
@defae_moghadas
یک سرگرد عراقی با کمک یک مترجم از ما بازجویی کرد. دستها و چشمهای ما را بسته و رو به دیوار نگه داشته بودند. یکی یکی ما را به اتاق سرگرد میبردند و بازجویی میکردند. چون آگاهانه و با اعتقاد و همچنین لبیک به فرمان امام به جبهه آمده بودیم، رعب و وحشتی نداشتیم. حتی به یاد دارم وقتی دستهای مرا از پشت بستند و فهمیدم آنها عراقی هستند، فقط برای یک لحظه چهره همسر، بچه و خانوادهام از ذهنم گذشت و تمام شد. به طوری که، وقتی ما را سوار ماشین میکردند، میخندیدیم و این خنده ما آنها را بیشتر عصبانی میکرد و در حین زدن، شعار میدادند: «طیّار خمینی؛ خلبان خمینی!» هر حرکتی هم میکردیم، از پشت میزدندمان و نمیفهمیدیم برای چه ما را میزدند. این پذیرایی تا بصره ادامه داشت.
#همسایه_دیوارها
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂
🍂 نگین پیشانی
«شهید سعید درفشان»
راوی: حاج صادق آهنگران
┄═❁๑❁═┄
سعید درفشان از دوستان نزدیک من و از بچه های مسجد جزایری بود. تمامی بچه ها به خاطر ایمان، معنویت، اعتقاد و شجاعتی که داشت، به شدت به او احترام می گذاشتند. او حقیقتا جوانی دوست داشتنی بود و در جنگ، شجاعت های بسیاری از خود نشان داده بود.
شب عملیات فتح المبین، پشت قرارگاه نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم. در حین صحبت، دیدم. یک فشنگ دستش گرفته و با آن بازی می کند. بعد به فشنگ اشاره کرد و گفت: «این تیر خوبه بخوره وسط پیشونی، جاییکه پیشونی را روی مهر میگذاری»
و با حسرت گفت: «چه کیفی داره!»
عملیات فتح المبین آغاز شد. سعید به همراه حمید رمضانی، برای سرکشی به یکی از محورها رفته بود. در بین راه مورد هدف تیربار دشمن قرار گرفت و سعید شهد شهادت را چشید.
وقتی با جنازه سعید رو برو شدم، به اولین جایی که نگاه کردم پیشانی اش بود. تیر به سجدهگاهش اصابت کرده و او را به آرزویش رسانده بود.
#خاطرات #شهید
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ هنوز چند روزی از حضورمان در دوکوهه نگذشته بود که حاجمحمد دوباره مرا خواست و گفت:
«بچههات رو بردار؛ ظرف پنج روز برید قلاویزان و پدافندی مهران، جاتون رو با گردان شهادت عوض کنید. تا ابلاغ بعدی هم دویست نیروی جدید بهتون میدیم.»
همان روز اتوبوس گرفتیم و با کمک حسین طاهری و اصغر، بچهها را به سنگرهای قلاویزان منتقل کردیم. من به ارتفاعات و راهکارهای قلاویزان کاملاً آشنا بودم و نیازی به توجیه اولیه نداشتم. برای همین، بچههای گردان شهادت خیلی سریع منطقه را ترک کردند.
اما در مهران… روز اول که هیچ، روز دوم دو تا دوربین گم شد. ذهنم رفت سمت یکی از اعزامیهای جدید. از همان اول روی او زوم کرده بودم؛ از آن آدمهایی که در پایینشهر بهشان نمیگویند «تابلو»، میگویند «نئون»! بچهی میدان غار بود و از تیغکشهای حرفهای. بچهها به او میگفتند «حسین سیاه».
یک روز رفتم حسینیه حاجهمت. دیدم حسین تنها نشسته و نماز میخواند. گفتم: «طیبالله داداش، قبول باشه.»
گفت: «یا علی… ما خودمون غارتزدهایم.»
با تعجب پرسیدم: «غارتزدهای؟ چطور؟»
گفت: «هیچی… مالِ ما رو هم بردن!»
گفتم: «یعنی دوربین ما رو بردن؟»
گفت: «نه… دلمون رو بردن.»
تعجب کردم. این اولین «آس» حسین بود؛ در لفافه فهماند که دربارهی دوربین بیخود به او گیر ندهم.
بعد گفت: «من شما رو میشناسم؛ شما منو نمیشناسی؟»
گفتم: «شاید یه جایی دیدمت؟»
گفت: «شما داداش سیدباقر نیستی؟»
گفتم: «چرا.»
گفت: «داداش ما تو این طایفهها ورقی بود، وزنه بود. آقا سید، شما بچهی لبخطی. داداش ما هم شهید شده. از هر کسی پرسیدم کجا برم بهتره، گفتن باید بری میثم؛ جای دیگه با تو رفیق نمیشن.»
و این شروع دوستی من و حسین اسماعیلی بود. با همان چند جملهی ساده فهمانْد که دلش دریاست. از هیبتش پیدا بود مرد جنگ است؛ ترس در چشمهایش نبود. هر بدی داشت، اما هیچکدامش بدِ جنگ نبود. موقع خطر جا نمیزد.
چند روز بعد دوباره آمد و گفت: «آقا سید، عرضی داشتم.»
گفتم: «بفرما.»
گفت: «من خوش ندارم با بچهرزمندهها برم حموم. منو با فرماندهها بفرستین.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «چراش رو نپرس؛ خودت بعداً میفهمی.»
روز پنجشنبه، کادر گردان بقچههایشان را زدند زیر بغل که بروند حمام صحرایی. حسین را صدا زدم و گفتم: «بیا با کادر برو حموم.»
برای یک لحظه دلم خواست دنبالش بروم ببینم چرا اصرار دارد با مسئولان گردان برود.
یک نفر را گذاشتم بالای سر گردان و رفتم حمام.
حسین هیکل ورزشکاری داشت. وقتی داشت لباسهایش را میپوشید، نگاهی به او انداختم و چشمهایم از تعجب گرد شد. چند جای بدنش گلهبهگله خالکوبی بود: «عشق»، «مادر»، «اسیر رفیق»، «اسیر عشق»، «گرفتار»، «رفیق خدا» و هزار تیکهی دیگر.
در جنوبشهر رسم بود لاتها روی بدنشان خال میکوبیدند، اما نه اینقدر. چیزی نگفتم و رویم را برگرداندم.
چند روز بعد، در ایام محرم، حاجمحمد هم آمد مقر ما؛ هم برای بازدید از خط پدافندی و هم شرکت در عزاداری امام حسین (ع). حاجمحمد بچههیئتی و کاملاً مذهبی بود. مرام ما را میدانست و میدانست در گردان ما برای امام حسین (ع) مفصل عزاداری میشود.
ما یک عقبه در سنگشکن قبل از مهران داشتیم. یک سوله برای استراحت بچهها زده بودیم و یک موتور آب داشتیم. وقتی گرما اذیت میکرد، بچهها را میبردیم آبتنی. همیشه یک گروهان را در عقبه میگذاشتیم برای عزاداری و دو گروهان را در سنگرهای پدافندی. بعد نوبتی جابهجایشان میکردیم تا همه بتوانند در عزاداری شرکت کنند.
در همان روزها شنیده بودیم گردان شهادت هفده شهید داده، اما معلوم نبود چرا در پدافندی اینقدر تلفات داشتهاند.
مدتی گذشت تا فهمیدیم فرمانده گردان هر کس را میگذاشته در سنگر نگهبانی، عراقیها با تیر قناسه میزدند. آنها مسلط بودند؛ قناسهزنهای چغر داشتند. اما ما از آنها تیزتر بودیم.
یک سنگر نگهبانی زدیم و کلاهآهنی را گذاشتیم سر سلاح و بهصورت نمایشی روی دیوارهی سنگر علم کردیم. نیرو داخل سنگر نمیگذاشتیم. گونی چیدیم و ارتفاع دیواره را بالا بردیم. روزی پنجاه تیر مستقیم میخورد به این کلاه. بچهها از لای درز گونیها دید میزدند و نگهبانی میدادند.
جادهها هم در دید عراقیها بود. به محض اینکه یک تویوتا یا کامیون تردد میکرد، هزاران خمپاره میزدند روی جاده. برای همین رزق و روزی را با موتور جابهجا میکردیم و پیکها از سینهکش خاکریز رفتوآمد میکردند.
روز پنجم یا ششم حضورمان در پدافندی، یکی از بچههای نگهبان به طرز مرموزی گم شد. احتمال دادیم عراقیها او را شناسایی کرده و دزدیدهاند برای تخلیهی اطلاعاتی. چون یکی دو شب بعد، ناگهان محور راست ما را زیر آتش گرفتند. نیروها را برداشتیم و رفتیم محور راست و درگیر شدیم. از آن طرف هم روی محور چپ آتش ریختند. آمده بودند جاپا بگیرند. انگار زیر و بم ما را درآورده بودند.
تا صبح درگیر بودیم. سه مجروح و یک شهید، بهاضافهی نگهبان گمشده، تلفات ما بود.
بین ما و عراقیها یک تپه بود. در روشنایی روز دوربین کشیدیم و دیدیم یک جنازهی عراقی و دو سه شهید ایرانی روی تپه افتادهاند. با خودم گفتم شاید عراقیه سنگین بوده که رفقایش نتوانستهاند او را ببرند.
شب بعد، من و حسین طاهری و حسین بابایی ـ که تخریبچی و کاربلد بود ـ رفتیم روی تپه. بابایی مینها را خنثی کرد و یک معبر زد. جلوتر رفتیم. جنازهها را راحت میدیدیم، اما از حالتشان و از مینهای اطراف پیدا بود که عراقیها جنازهها را تله کردهاند. اگر نزدیک میشدیم، حتماً گیر میافتادیم.
حسین با ناراحتی گفت: «آن یکی دوست منه؛ مجید حیدرنژاد. باید برم بیارمش.»
گفتم: «حسینجون بیخیالش شو. این تلهست. بریم جلو، انفجار میشه. عراقیها از بالا میبینن و بعد تپه رو کنفیکون میکنن.»
به سختی راضیاش کردیم که قید شهدا را بزند. ناچار پیکر عزیز بچهها را جا گذاشتیم و برگشتیم تا بعداً با شناسایی و روی حساب و کتاب، آنها را برگردانیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
اهنگران کارون 2_110416232618.mp3
زمان:
حجم:
21.6M
🍂 برای شهدای تفحص
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم
شما حماسه سرودیدو ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم و نان درآوردیم
و شعر
بوی خون میآید از این سرزمین
با اشعار انتقادی
و نوای رسای
یادگار هشت سال دفاع مقدس
"حاج صادق آهنگران"
شعر: سعید بیانکی
#نواهای_صوت_ماندگار
@defae_moghadas