eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای فخرالدین حجازی داشت برای بچه‌ها صحبت می‌کرد. زبانش مثل شمشیر برنده بود. مثال می‌زد و می‌گفت: «دو دو دو پرسپولیس، دی دی دی پرسپولیس! کی گل زده؟ کی گل نزده؟ پرسپولیس که نون و آب نشد. مملکت جنگه، سر جوان‌های مردم رو با فوتبال گرم می‌کنن…» اصغر زد به من و گفت: «سید، الان یک آس بیا… وقتشه.» گفتم: «بابا، آقای حجازی، اگر استقلالی هستی مردونه بگو من استقلالی‌ام؛ چرا می‌کوبی؟ ما الحمدلله همه پرسپولیسی هستیم. اگر استقلال بهت پول داده جو بسازی، روراست بگو. اینجا جبهه‌ست؛ رو صداقت بگو…» همه خندیدند و کف زدند و صحنه عوض شد. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار با نوای حاج صادق آهنگران برپا مردان خدا همت کنید جنگ است بر تن جامه عزت کنید 🟢 خاطره ای از یک رزمنده؛ پیش از عملیات بدر، از حاج صادق برای برگزاری مراسم هفتم شهدای جهاد سازندگی اصفهان دعوت شد. ایشان پذیرفتند و مراسم پس از نماز مغرب و عشا در قرارگاه شهید رجایی برگزار گردید. حاج صادق با آن صدای ملکوتی خود، روضه حضرت زینب‌(س) و ورود اسرا به شهر شام را خواندند. در میانه‌ی روضه ناگهان گریزی زدند و خبر شهادت شهید بهرام اسفنانی و شهید حسین قربانی را ـ که همان روز در جاده سیدالشهدا‌(ع) در جزیره مجنون به فیض شهادت نائل شده بودند ـ اعلام کردند. با شنیدن این خبر، مجلس یک‌باره دگرگون شد. شهید اسفنانی از فرماندهان شجاع و محبوب مهندسی جنگ جهاد اصفهان بود. پس از روضه، حاج صادق نوحه‌ معروف: برپا مردان خدا همت کنید جنگ است، بر تن جامه عزت کنید را که در وصف رزمندگان مهندسی رزمی جهاد اصفهان بود، اجرا کردند. صدای داودی و ملکوتی این ذاکر دلسوخته اهل‌بیت‌(ع) تا قیامت در حافظه تاریخ ثبت خواهد ماند. خداوند ان‌شاءالله خیر دنیا و آخرت را به این پیرغلام امام حسین‌(ع) عنایت فرماید و به ایشان سلامتی و طول عمر باعزت و بابرکت عطا کند. ان‌شاءالله. برادر جانباز، رحمت‌الله فدائی ، اصفهان @defae_moghadas
🍂 تو مسجد شهرک دارخوین دعای کمیل گرفته بودیم. شهید تورجی‌زاده هم مثل همیشه وسط دعا یه خاطره از حضرت موسی(ع) تعریف کرد: می‌گفت یه بار حضرت موسی دعا کرد بارون بیاد، ولی خبری نشد. بعد فهمیدن یه بنده‌خدایی تو جمع گناهکار بوده. موسی(ع) گفت: «هر کی فکر می‌کنه گناهش سنگینه، از جمع بره بیرون تا دعا اثر کنه.» همین که اون آدم تو دلش توبه کرد، بارون هم شروع شد. تورجی‌زاده هم با همون حال معنوی گفت: «اگه کسی فکر می‌کنه گناه نابخشودنی داره، از وسط جمع بلند شه بره، شاید دعای ما هم زودتر مستجاب شد.» فضا یه‌جوری شده بود که انگار همه تو خلصه‌ن. سکوت، سنگین. همه سرشون تو دعا. یهو… از وسط جمع یه نفر بلند شد! همه سرها با سرعت نور برگشت سمتش. از قیافه‌ش معلوم بود اصلاً از اون آدمایی نیست که گناه سنگین داشته باشه؛ همین بدترش کرد! بنده‌خدا تازه فهمید چه گافی داده. نه می‌تونست بره بیرون، چون یعنی «بله، من همون گناهکارم». نه می‌تونست بشینه، چون باید جواب نگاه‌های شیطنت‌آمیز بقیه رو می‌داد. آخرش هم دید هیچ راهی نداره… یه‌هو خودش رو ول کرد رو زمین! جمعیت هم ترکید از خنده. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «چه اندوه جانکاهی است که پهلوانی پس از عمری ایستادن در آتش نبرد، سر بر بالین مرگی آرام نهد؛ گویی تقدیر، شعله‌ورترین مرد میدان را در خاموش‌ترین لحظه از او می‌رباید.» @defae_moghadas
🍂 علی به اکبر که زانوی غم بغل کرده و در فکر بود، گفت: «حالاچرا بُق کردی؟ خب دو سه سال صبر کن تا سن و سالت مناسب‌اعزام بشود، بعد برو جبهه.» اکبر به علی چشم غره رفت و گفت: «دو سه سال؟ تا آن موقع‌کی زنده است و کی مرده؟ من حالا می‌خواهم جبهه بروم.» ـ باز شروع کردی. آخر داداش کوچولو، تو با این قد و قامت‌رعنا و درب و داغان می‌خواهی جبهه چه کنی؟ می‌روی آن جا وبیشتر تو دست و پا می‌مانی و مانع از جنگیدن دیگران می‌شوی. ـ ببینم، تو که فقط از من شش ماه بزرگتری، تو جبهه طیاره‌شکار می‌کنی و با فوت تانک منفجر می‌کنی؟! ـ اولاً من یازده ماه و پنج روز از تو بزرگ‌ترم. در ثانی، من قدو قامت درست و حسابی دارم. به نظرم تو همین بسیج که‌هستی، باید خدایت را هم شکر کنی. بمان شاید فرجی شد وتوانستی به جبهه بیایی. خب، حالا اگر اشک و زاریت تمام شده، بنده با اجازه می‌خواهم برگردم منطقه. خدانگهدار. اکبر بلند شد. علی را در آغوش گرفت و با بغض گفت: «دعاکن من هم هر چه زودتر بیایم.» علی خندید و گفت: «ان شاءالله.» @defae_moghadas
چنین ایامی البته ۳۹ سال پیش شما کجا بودید و در چه حالی نمیدانم و اینکه اولین بار کی نام پنج ضلعی رو شنیده اید رو هم نمیدانم😊 اما من صبح روز نوزدهم وقتی که عملیات شروع شده بود ما را دور نقشه ای پهن کرده. روی زمین جمع کرده و توجیه مان کردند گفتند: آماده شید وارد منطقه عملیاتی شوید وارد پنج ضلعی شوید یه نگاهی به نقشه کردم یه قسمتی از نقشه شبیه پنج ضلعی بود اینکه اونجا آبستن چه حوادثی است بی اطلاع بودیم خلاصه بگم حوالی عصر پس از باز شدن جاده وارد منطقه عملیاتی و همون نقطه پنج ضلعی شدیم. پیکر شهدا و بخصوص غواص ها همچون آفتاب می درخشید هم قصد خیره شدن به آنان رو داشتیم هم در حال حرکت بودیم و مجال توقف نبود ما بچه های ضد زره در هوای روشن می تونستیم بجنگیم و به شکار تانک ها بریم ولی الان دیگه غروب بود زود هوا تاریک شد یه بهم ریختگی و شلوغی عجیبی در پنج ضلعی حاکم بود نیمه دیماه بود و سرمای معروف و استخون سوز جنوب به گمانم محمود همون هم رزم و یار همیشگی بود که زود به تحرک افتاد و در ضلع غربی یه سنگری که تا دیشب محل پست و استراحت عراقی ها بود رو اشغال کرد و شب هر جوری شده خودمون در اونجا جا دادیم تصور اینکه ظرفیت سه نفر ولی استقرار ده نفر باور کنید شدنی است حالا شما بگید نه نشدنی ما که انجام دادیم شدنی اش کردیم😊 از روز دوم عملیات کار ما شده بود اول صبح از پنج ضلعی بسمت خطوط مقدم که هر روز در حال تغییر بود راهی شده و حوالی بعد از ظهر برگردیم اینکه از کجا به کجا می رفتیم و در این رفت آمد چه دیدیم و کشیدیم بماند. پنج ضلعی چهار ضلع ش را آب گرفته بور شب عملیات بچه ها به آب زدن تا به پنج ضلعی رسیدند صبح هواپیما های دشمن بالای سر ما ظاهر می‌شدند و پنج ضلعی رو خاص بمباران می کردند و توپخانه و خمپاره های دشمن که شبانه روزی بود. ما بیشتر شهید رو در عملیات کربلای پنج دادیم چرا که منطقه تنگ و جمع و جور بود و بمباران ها و انفجار ها تلفات گیر بود. خاکریزی جداری پنج ضلعی چهار سوی آن کانال داشت . یعتی در وسط خاکریز کانال تعبیه کرده بودند تا جان پناه باشد البته این کار توسط عراقی ها انجام شده بود ولی الان دیگه دست ما بود این کانال ها که معمولا پر از جنازه عراقی ها بود محل تردد ناگزیر بچه های ما بود از اونجایی که عملیات های ما شبانه بود و هر شب هم عملیات داشتیم از عصر گردان ها از لشکر ها و استان های مختلف وارد اون کانال ها می شدند و بسمت خط مقدم رفته تا شب عملیات کنند سنگر ما کجا بود؟. درست در مسیر کانال ها 👇👇
نمی دونم من خیلی اهل ذوق بودم یا بقیه هم بودند معمولا من کار هر روزم بود عصر که میشد لب کانال می ایستادم و به ستون های در حال حرکت بخصوص به چهره ها خیره می‌شدم میدونستم میدونستم خیلی از اینا که در معرض دیدم رژه کنان در حال حرکت اند آخرین تردد شون است آخرین شب شون است این عزیز کرده ها و جگر گوشه های پدر و مادر😭😭😭 نمیدونم اون موقع فهم م بالا بود نمی دونم اون موقع آینده رو خوب می دیدم نمی دونم اون موقع بهم الهام شده بود که کاظم بشین و نگاه کن این صحنه تاریخ به خودش ندیده و نخواهد دید بهترین بندگان خدا چه راحت و چه با نشاط در حال عبور و گذر از دنیا هستند چه راحت دنیا رو با همه جذبه هایش و زرق و برق ش رو به سخره گرفته اند و تو غفلت نکن و نگاه کن و نگاه کردم بی شک اگر پای ادعا ها به میون بیاد و بگن: مشاهده گر کدوم جلوه زیبا و خاص دفاع مقدس بوده اید من به بانگ بلند میگم من من من من دیدم من به چشم خود دیدیم شهدا رو جانباز ها رو مشق شهادت و جانبازی می کردند من چقدر خوشبخت عالم م که در عمرم چنین توفیق ی داشتم ولی در ایام راهیان نور کاروان به شلمچه می رسند من به دیواره مرزی شلمچه میرم بسمت غروب آفتاب خیره شده آنچه رو می بینم که دیگران نمی بینند اما حرف م اما نکته ام اما صید م کاش همون عصر رو به غروب ها تنها نبود کاش تمام شب تا صبح بیرون از سنگر در سوز سرما می نشستم و در دل تاریکی و سیاهی شب ولو دورادور و با فاصله خیره به کانون رد و بدل آتش و فرود خمپاره و توپ ها می بودم و مدال افتخار لحظه رو دیدن رو کسب می کردم تمام اون لحظات شب معراج بهترین بندگان خدا بود. من حالیم نبود من حالیم نبود بعد از سال ها افسوس خوردن و حسرت سعی کردم دوباره گزیده نشوم در همین جنگ دوازده روزه درست روز غدیر که همه برنامه. ها بهم ریخته بود گمانه ها بر پایان نهضت و شکست انقلاب برای خیلی ها می چرخید خود را به خیابان انقلاب رساندم تا شاهد و ناظر حضور جانانه باشم وقتی خبر اقامه نماز به امامت حضرت جان رو می شنوم خودم رو به صفوف می رسانم که دچار غفلت و حسرت عمیق بی فایده نشم ما باید اینقدر حالی مون باشه که در کدوم زمانه و کدوم نقطه تاریخ یم شاهد باشیم کم نیستن این کانون های درخشان پر حادثه که اکثرهم نیستن ولی من و شما باید باشیم. خدا کنه حرف م رو منظورم رو پیام م رو رسونده باشم من امشب خاطره تنها نگفتم من امشب صحبت از نبض بیداری و حیات گفتم زنده باشیم ببینیم در عین بودن بدا به حال اونا که می تونستن شب و روزهای بعد از نوزدهم دیماه ۶۵ باشند ولی به هر دلیلی نبودن مفت از کف دادن شما قدر دان شب های قدر انقلاب باشید حاضر و ناظر باشید تاریخ در حال تکرار است. ✍️حاج کاظم @defae_moghadas
همون کانال که گفتم همون چهره که من دیدم شما نهایت پنج نفر می بینید من هر روز گردان ها می دیدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ عنوان: شب‌های کربلا در آن جلسه، آقای میثمی ـ نماینده امام ـ صحبت کرد و نماز ظهر را به امامت ایشان خواندیم. ناهار، بچه‌های تدارکات آمده بودند گل بکارند؛ غذایی درست کرده بودند شبیه مرغ سوخاری و کنارش نان و خیارشور هم گذاشته بودند. یک نفر شروع کرد به پخش غذا. مؤدب‌ها به هم تعارف می‌کردند: «بفرمایید برادر، با هم می‌خوریم.» وقتی نوبت به کادر ما رسید، جماعت میدان‌شوشی هی خوردند و هی گفتند «یکی دیگه». هرکدام سه تکه مرغ برداشتند و نشان به آن نشان که یازده تا غذا کم آمد. زمزمه و پچ‌پچ چرخید و همه با دست ما را نشان می‌دادند: «این‌ها هرکدام سه تا غذا برداشتن.» یکهو علیرضا نوری گفت: «آقا سید، تشریف بیارید.» رفتم. گفت: «مرد حسابی، ما گفتیم شما گردان پهلوون‌ها هستید. یازده تا غذا کم آمد، مشتی! چند نفر گرسنه موندن!» گفتم: «کی؟» با دست بچه‌های ما را نشان داد و گفت: «اون‌ها مگه بچه‌های شما نیستن؟» گفتم: «این‌ها مال ما نیستن؛ کادر ما اون‌ور نشسته. این‌ها بچه‌های شهادت هستن.» با شرمندگی سر تکان داد و گفت: «ببخشید.» گفتم: «ببین علی‌آقا، این بار چندمه که به آن‌هایی که غذا نخورده بودند کنسرو دادند. نماز مغرب و عشا را خواندیم و شام هم کنسرو ماهی بود. بعد از نماز دوباره جلسه توجیهی در قرارگاه لشکر برگزار می‌شد. این اولین جلسه توجیهی برای عملیات کربلای ۴ بود. چه شبی بود؟ شب ۲۸ صفر و من اصلاً حال جلسه نداشتم. اصغر و حسین تو جلسه بودند و خیالم از بابت توجیه عملیاتی راحت بود. ماشین‌ها رفته بودند و هیچ وسیله‌ای نداشتم که خود را به چادرهای گردان برسانم. سینه‌زنی بچه‌ها در شب شهادت... دلم تاب نداشت. از ساختمان جلسه آمدم بیرون و کمی تو محوطه قدم زدم. دور تا دور، انبارهای مواد غذایی بود که مردم فرستاده بودند. سر راه، مصطفی فرحزادی، بلبل و نوحه‌خوان لشکر را دیدم. گفت: «من با حاج آقا محقق آمده‌ام.» گفتم: «مصطفی، شب شهادته و دلم گرفته... چی کار کنم؟» قدم‌زنان از جلوی آسایشگاه نانواهای لشکر رد شدیم. یکی دو چراغ سوسو می‌زد. شاطرها انگار بیدار بودند. یک آن فکری به کله‌ام زد و رفتم جلو، زدم به شیشه نانوایی و شاطر را صدا زدم و پرسیدم: «شاطر آقا، چند نفرید؟» گفت: «سی - چهل نفر.» گفتم: «حاج مصطفی مداح این جاست، اهل روضه هستید؟ امشب شب شهادته.» شاطر گفت: «بله آقا، ما اهل روضه‌ایم.» رفتیم تو سالن و شاطرها جمع شدند. تخت‌ها را کنار کشیدند و چراغ را خاموش کردیم. مصطفی نوحه خواند و سینه زدیم. مجلس انسی شد و عزاداری کردیم. بعد از روضه، آمدم بیرون، خیس عرق اما سبک‌بال بودم. سینه‌زنی برای امام حسین در رگ و خونم ریشه داشت. از آن طرف، حاج محمد پی من می‌گشت. مرا که دید گفت: «مشتی کجا بودی؟ جلسه تموم شد.» گفتم: «عزاداری می‌کردیم تو اتاق نانواها.» حاج محمد گفت: «سید، فردا صبح زود یک ماشین میاد دم چادر. اول وقت باید برید تهران؛ هم برای دیدن امام هم جلسه داریم با آقای هاشمی.» گفتم: «ما نمی‌آییم.» پرسید: «برای چی؟» گفتم: «فردا ۲۸ صفره؛ ما باید عزاداری کنیم.» حاج محمد گفت: «مگر دست خودته؟ تو هنوز هیچی نشده...» گفتم: «تو که می‌دونی منو که می‌شناسی، وقتی بگم نمی‌آم، نمی‌آم. فردا شهادت امام حسنه... صد دفعه گفتم رو حرف من حرف نزن.» حاج محمد گفت: «هماهنگ کرده‌ام. فردا همه باید تهران باشید.» ساعت ۲ بعد از ظهر، ستاد لشکر تلافی سرپیچی ما را کرد و یک اتوبوس واحد فرستاد پی ما که ببردمان تهران. یک ساعت و نیم طول کشید تا بچه‌ها را جمع کردیم. کادر گردان میثم بیست ـ سی نفر می‌شدیم و ده - دوازده نفر هم از گردان شهادتی‌ها بودند. سوار شدیم و سحر رسیدیم تهران و یکراست رفتیم شاه عبدالعظیم. نماز صبح را تو حرم عبدالعظیم خواندیم و بعد رفتیم کله‌پزی داوود، تو خیابان خراسان. خدا بیامرزدش داوود را؛ پهلوان و ورزشکار بود و کله‌پزی‌اش هم پاتوق گردن‌کلفت‌ها و زورخانه‌ای‌ها. آن روز جمعیت را که دید، جا خورد. پنجاه نفر ریخته بودیم تو مغازه‌اش. گفت: «سید، من حریف شما نیستم.» بچه‌ها را تیم‌تیم کردیم و رفتیم تو نشستیم. هر پنج نفر، یک دست کله‌پاچه خوردیم و یک چای قند پهلو پشت بندش. بعد آمدیم دم پادگان ولی عصر. کادر گردان‌های دیگر، شب قبل رسیده و خوابیده بودند. آنجا ذهنم رفت دنبال محمود ژولیده که چقدر خوب است محمود را بیاوریم میثم. محمود تو کربلای ۱ ناجور مجروح شده بود و خبر داشتم که تازه از بیمارستان مرخص شده. یکی از بچه‌ها را فرستادم دنبالش و محمود را آورد دم پادگان ولی عصر. بعضی از بچه‌ها با محمود قاتی نبودند؛ اما من باهاش چفت بودم. بسیار بچه‌ی باصفا، شجاع و نترس و از همه مهم‌تر، مداحی کاربلد بود و جایش واقعاً تو گردان میثم خالی بود. سلام و علیک و احوال‌پرسی کردیم و قصه‌ی گردان میثم را براش گفتم.