چنین ایامی
البته ۳۹ سال پیش
شما کجا بودید و در چه حالی
نمیدانم
و اینکه اولین بار کی نام پنج ضلعی رو شنیده اید رو هم نمیدانم😊
اما من
صبح روز نوزدهم
وقتی که عملیات شروع شده بود
ما را دور نقشه ای پهن کرده. روی زمین جمع کرده و توجیه مان کردند
گفتند:
آماده شید وارد منطقه عملیاتی شوید
وارد پنج ضلعی شوید
یه نگاهی به نقشه کردم
یه قسمتی از نقشه شبیه پنج ضلعی بود
اینکه اونجا آبستن چه حوادثی است
بی اطلاع بودیم
خلاصه بگم
حوالی عصر پس از باز شدن جاده وارد منطقه عملیاتی و همون نقطه پنج ضلعی شدیم.
پیکر شهدا و بخصوص غواص ها همچون آفتاب می درخشید
هم قصد خیره شدن به آنان رو داشتیم
هم در حال حرکت بودیم و مجال توقف نبود
ما بچه های ضد زره
در هوای روشن می تونستیم بجنگیم و به شکار تانک ها بریم ولی الان دیگه غروب بود
زود هوا تاریک شد
یه بهم ریختگی و شلوغی عجیبی در پنج ضلعی حاکم بود
نیمه دیماه بود و سرمای معروف و استخون سوز جنوب
به گمانم محمود همون هم رزم و یار همیشگی بود که زود به تحرک افتاد و در ضلع غربی یه سنگری که تا دیشب محل پست و استراحت عراقی ها بود رو اشغال کرد و شب هر جوری شده خودمون در اونجا جا دادیم
تصور اینکه ظرفیت سه نفر ولی استقرار ده نفر
باور کنید شدنی است
حالا شما بگید نه نشدنی
ما که انجام دادیم شدنی اش کردیم😊
از روز دوم عملیات
کار ما شده بود اول صبح از پنج ضلعی بسمت خطوط مقدم که هر روز در حال تغییر بود راهی شده و حوالی بعد از ظهر برگردیم
اینکه از کجا به کجا می رفتیم و در این رفت آمد چه دیدیم و کشیدیم بماند.
پنج ضلعی چهار ضلع ش را آب گرفته بور
شب عملیات بچه ها به آب زدن تا به پنج ضلعی رسیدند
صبح هواپیما های دشمن بالای سر ما ظاهر میشدند و پنج ضلعی رو خاص بمباران می کردند و توپخانه و خمپاره های دشمن که شبانه روزی بود.
ما بیشتر شهید رو در عملیات کربلای پنج دادیم چرا که منطقه تنگ و جمع و جور بود و بمباران ها و انفجار ها تلفات گیر بود.
خاکریزی جداری پنج ضلعی چهار سوی آن کانال داشت . یعتی در وسط خاکریز کانال تعبیه کرده بودند تا جان پناه باشد
البته این کار توسط عراقی ها انجام شده بود
ولی الان دیگه دست ما بود
این کانال ها که معمولا پر از جنازه عراقی ها بود محل تردد ناگزیر بچه های ما بود
از اونجایی که عملیات های ما شبانه بود
و هر شب هم عملیات داشتیم
از عصر گردان ها از لشکر ها و استان های مختلف وارد اون کانال ها می شدند و بسمت خط مقدم رفته تا شب عملیات کنند
سنگر ما کجا بود؟.
درست در مسیر کانال ها
👇👇
نمی دونم من خیلی اهل ذوق بودم
یا بقیه هم بودند
معمولا من کار هر روزم بود
عصر که میشد لب کانال می ایستادم
و به ستون های در حال حرکت بخصوص به چهره ها خیره میشدم
میدونستم
میدونستم
خیلی از اینا که در معرض دیدم
رژه کنان در حال حرکت اند
آخرین تردد شون است
آخرین شب شون است
این عزیز کرده ها و جگر گوشه های پدر و مادر😭😭😭
نمیدونم اون موقع فهم م بالا بود
نمی دونم اون موقع آینده رو خوب می دیدم
نمی دونم اون موقع بهم الهام شده بود
که کاظم بشین و نگاه کن
این صحنه تاریخ به خودش ندیده
و نخواهد دید
بهترین بندگان خدا
چه راحت و چه با نشاط
در حال عبور و گذر از دنیا هستند
چه راحت دنیا رو با همه جذبه هایش و زرق و برق ش رو به سخره گرفته اند
و تو غفلت نکن و نگاه کن
و نگاه کردم
بی شک اگر پای ادعا ها به میون بیاد و بگن:
مشاهده گر کدوم جلوه زیبا و خاص دفاع مقدس بوده اید
من به بانگ بلند میگم
من
من
من
من دیدم
من به چشم خود دیدیم
شهدا رو
جانباز ها رو
مشق شهادت و جانبازی می کردند
من چقدر خوشبخت عالم م
که در عمرم چنین توفیق ی داشتم
ولی در ایام راهیان نور
کاروان به شلمچه می رسند
من به دیواره مرزی شلمچه میرم
بسمت غروب آفتاب خیره شده
آنچه رو می بینم که دیگران نمی بینند
اما حرف م
اما نکته ام
اما صید م
کاش همون عصر رو به غروب ها تنها نبود
کاش تمام شب تا صبح بیرون از سنگر
در سوز سرما می نشستم
و در دل تاریکی و سیاهی شب
ولو دورادور و با فاصله
خیره به کانون رد و بدل آتش و فرود خمپاره و توپ ها می بودم
و مدال افتخار لحظه رو دیدن رو کسب می کردم
تمام اون لحظات شب معراج بهترین بندگان خدا بود.
من حالیم نبود
من حالیم نبود
بعد از سال ها افسوس خوردن و حسرت
سعی کردم دوباره گزیده نشوم
در همین جنگ دوازده روزه
درست روز غدیر
که همه برنامه. ها بهم ریخته بود
گمانه ها بر پایان نهضت و شکست انقلاب برای خیلی ها می چرخید
خود را به خیابان انقلاب رساندم
تا شاهد و ناظر حضور جانانه باشم
وقتی خبر اقامه نماز به امامت حضرت جان رو می شنوم خودم رو به صفوف می رسانم
که دچار غفلت و حسرت عمیق بی فایده نشم
ما باید اینقدر حالی مون باشه
که در کدوم زمانه و کدوم نقطه تاریخ یم
شاهد باشیم
کم نیستن
این کانون های درخشان پر حادثه
که اکثرهم نیستن
ولی من و شما باید باشیم.
خدا کنه
حرف م رو
منظورم رو
پیام م رو
رسونده باشم
من امشب خاطره تنها نگفتم
من امشب صحبت از
نبض بیداری و حیات گفتم
زنده باشیم
ببینیم در عین بودن
بدا به حال اونا
که می تونستن شب و روزهای بعد از نوزدهم دیماه ۶۵ باشند ولی به هر دلیلی نبودن
مفت از کف دادن
شما قدر دان
شب های قدر انقلاب باشید
حاضر و ناظر باشید
تاریخ در حال تکرار است.
✍️حاج کاظم
#خاطرات #دلتنگیها
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ عنوان: شبهای کربلا در آن جلسه، آقای میثمی ـ نماینده امام ـ صحبت کرد و نماز ظهر را به امامت ایشان خواندیم. ناهار، بچههای تدارکات آمده بودند گل بکارند؛ غذایی درست کرده بودند شبیه مرغ سوخاری و کنارش نان و خیارشور هم گذاشته بودند. یک نفر شروع کرد به پخش غذا. مؤدبها به هم تعارف میکردند: «بفرمایید برادر، با هم میخوریم.» وقتی نوبت به کادر ما رسید، جماعت میدانشوشی هی خوردند و هی گفتند «یکی دیگه». هرکدام سه تکه مرغ برداشتند و نشان به آن نشان که یازده تا غذا کم آمد. زمزمه و پچپچ چرخید و همه با دست ما را نشان میدادند: «اینها هرکدام سه تا غذا برداشتن.» یکهو علیرضا نوری گفت: «آقا سید، تشریف بیارید.» رفتم. گفت: «مرد حسابی، ما گفتیم شما گردان پهلوونها هستید. یازده تا غذا کم آمد، مشتی! چند نفر گرسنه موندن!» گفتم: «کی؟» با دست بچههای ما را نشان داد و گفت: «اونها مگه بچههای شما نیستن؟» گفتم: «اینها مال ما نیستن؛ کادر ما اونور نشسته. اینها بچههای شهادت هستن.» با شرمندگی سر تکان داد و گفت: «ببخشید.» گفتم: «ببین علیآقا، این بار چندمه که به آنهایی که غذا نخورده بودند کنسرو دادند. نماز مغرب و عشا را خواندیم و شام هم کنسرو ماهی بود. بعد از نماز دوباره جلسه توجیهی در قرارگاه لشکر برگزار میشد. این اولین جلسه توجیهی برای عملیات کربلای ۴ بود. چه شبی بود؟ شب ۲۸ صفر و من اصلاً حال جلسه نداشتم. اصغر و حسین تو جلسه بودند و خیالم از بابت توجیه عملیاتی راحت بود. ماشینها رفته بودند و هیچ وسیلهای نداشتم که خود را به چادرهای گردان برسانم. سینهزنی بچهها در شب شهادت... دلم تاب نداشت. از ساختمان جلسه آمدم بیرون و کمی تو محوطه قدم زدم. دور تا دور، انبارهای مواد غذایی بود که مردم فرستاده بودند. سر راه، مصطفی فرحزادی، بلبل و نوحهخوان لشکر را دیدم. گفت: «من با حاج آقا محقق آمدهام.» گفتم: «مصطفی، شب شهادته و دلم گرفته... چی کار کنم؟» قدمزنان از جلوی آسایشگاه نانواهای لشکر رد شدیم. یکی دو چراغ سوسو میزد. شاطرها انگار بیدار بودند. یک آن فکری به کلهام زد و رفتم جلو، زدم به شیشه نانوایی و شاطر را صدا زدم و پرسیدم: «شاطر آقا، چند نفرید؟» گفت: «سی - چهل نفر.» گفتم: «حاج مصطفی مداح این جاست، اهل روضه هستید؟ امشب شب شهادته.» شاطر گفت: «بله آقا، ما اهل روضهایم.» رفتیم تو سالن و شاطرها جمع شدند. تختها را کنار کشیدند و چراغ را خاموش کردیم. مصطفی نوحه خواند و سینه زدیم. مجلس انسی شد و عزاداری کردیم. بعد از روضه، آمدم بیرون، خیس عرق اما سبکبال بودم. سینهزنی برای امام حسین در رگ و خونم ریشه داشت. از آن طرف، حاج محمد پی من میگشت. مرا که دید گفت: «مشتی کجا بودی؟ جلسه تموم شد.» گفتم: «عزاداری میکردیم تو اتاق نانواها.» حاج محمد گفت: «سید، فردا صبح زود یک ماشین میاد دم چادر. اول وقت باید برید تهران؛ هم برای دیدن امام هم جلسه داریم با آقای هاشمی.» گفتم: «ما نمیآییم.» پرسید: «برای چی؟» گفتم: «فردا ۲۸ صفره؛ ما باید عزاداری کنیم.» حاج محمد گفت: «مگر دست خودته؟ تو هنوز هیچی نشده...» گفتم: «تو که میدونی منو که میشناسی، وقتی بگم نمیآم، نمیآم. فردا شهادت امام حسنه... صد دفعه گفتم رو حرف من حرف نزن.» حاج محمد گفت: «هماهنگ کردهام. فردا همه باید تهران باشید.» ساعت ۲ بعد از ظهر، ستاد لشکر تلافی سرپیچی ما را کرد و یک اتوبوس واحد فرستاد پی ما که ببردمان تهران. یک ساعت و نیم طول کشید تا بچهها را جمع کردیم. کادر گردان میثم بیست ـ سی نفر میشدیم و ده - دوازده نفر هم از گردان شهادتیها بودند. سوار شدیم و سحر رسیدیم تهران و یکراست رفتیم شاه عبدالعظیم. نماز صبح را تو حرم عبدالعظیم خواندیم و بعد رفتیم کلهپزی داوود، تو خیابان خراسان. خدا بیامرزدش داوود را؛ پهلوان و ورزشکار بود و کلهپزیاش هم پاتوق گردنکلفتها و زورخانهایها. آن روز جمعیت را که دید، جا خورد. پنجاه نفر ریخته بودیم تو مغازهاش. گفت: «سید، من حریف شما نیستم.» بچهها را تیمتیم کردیم و رفتیم تو نشستیم. هر پنج نفر، یک دست کلهپاچه خوردیم و یک چای قند پهلو پشت بندش. بعد آمدیم دم پادگان ولی عصر. کادر گردانهای دیگر، شب قبل رسیده و خوابیده بودند. آنجا ذهنم رفت دنبال محمود ژولیده که چقدر خوب است محمود را بیاوریم میثم. محمود تو کربلای ۱ ناجور مجروح شده بود و خبر داشتم که تازه از بیمارستان مرخص شده. یکی از بچهها را فرستادم دنبالش و محمود را آورد دم پادگان ولی عصر. بعضی از بچهها با محمود قاتی نبودند؛ اما من باهاش چفت بودم. بسیار بچهی باصفا، شجاع و نترس و از همه مهمتر، مداحی کاربلد بود و جایش واقعاً تو گردان میثم خالی بود. سلام و علیک و احوالپرسی کردیم و قصهی گردان میثم را براش گفتم.
بعد این در و آن در زدیم و به زور یک دست لباس نظامی جور کردیم و تنش کردیم. محمود ریز نقش بود و بعد از مجروحیت لاغرتر شده بود و لباس به تنش گریه میکرد. لباس را پوشید و به جای امیر، برادران مسئول گروهان نینوا شد.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای دوکوهه تو بیا
با دل من حرف بزن
با نوای
حاج صادق آهنگران
مرثیهای بی نظیر در فراق دوستانی
که دیگر نیستند
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#کلیپ #مثنوی
#نماهنگ #شبانه
@defae_moghadas 👈لینک عضویت
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
🍂 میخندیدند؛
نه از بیدردی، بلکه از ایمان به راهی که میرفتند.
و صاحب دلهایی آرام، قدمهایی استوار و لبخندی که پرچمِ امید را به رقص میآورد.
و لبخندشان که شهادت میداد شجاعتشان را و گاه آرامترین چهره انسانی را.
کولهای بر دوش، نوری در نگاه و سدی محکم برای کشوری به نام "ایران"
#عکس
@defae_moghadas
🍂 آیا میدانید
چه عواملی باعث توقف ارتش صدام در ماه نخست جنگ شد؟
🔻عوامل متعددی سبب توقف نیروهای عراقی و استقرار آنها در آخرین مواضع اشغالی گردید که به صورت سرفصل عبارت است از:
۱- مقاومت دور از انتظار نیروهای مدافع جبهه اسلامی که نمونه های اصلی آن حملات نیروی هوایی و حماسه مقاومت در خرمشهر و سوسنگرد بود.
۲- فرماندهی و هدایت صحیح نیروها به وسیله امام امت.
۳- امدادهای غیبی و عنایت خداوند به انقلاب اسلامی
۴- عدم تناسب توان رزمی عراق با گستردگی اهداف مورد نظر رهبران این کشور
۵- موانع طبیعی مانند رودخانه های کرخه و کارون و همچنین مناطق حدفاصل دشت عباس و دشت آزادگان که سبب شد تا انعطاف پذیری در مانور یگان های دشمن محدود گردد.
جلو گیری از پیش روی دشمن و توقف اجباری او در خطوطی ناهمگون و آسیب پذیر، هر چند از جانب عراق به عنوان یک حرکت تاکتیکی و تبلیغاتی با اعلام آتش بس یک جانبه دنبال گردید، اما به معنای آن نبود که دشمن پس از آن، از تلاش برای گسترش نیروهایش در مناطق اشغالی دست کشید.
#آیا_میدانید
@defae_moghadas
31.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رزمندهای که عزرائیل رو خسته کرد | یکی از عجیبترین خاطرات تاریخ جنگ را بشنوید
تمام ارتش عراق جمع شدن اینو شه.ید کنن، خدا نخواست.
حورالعین ۱۰ بار شربت شها.دت را بهش تعارف کردن باز هم خدا مخالفت کرده.*
*پزشکان خودمون هم سعی کردن ایشون را به وادی شها.دت رهسپار کنن موفق نشدن!
#کلیپ
@defae_moghadas
#گزیده_کتاب
🍂 عباس دست طلا
┄═❁❁═┄
جاده کرمانشاه، زیر چرخهای اتوبوسها و کامیونها، فرسوده میشود. دفتر یادداشتم را درمیآورم و توی صفحه اولش مینویسم:
ـ اولین اعزام به جبهه ۵۹/۸/۱۸
صدای مهیبی میآید؛ مثل آسمان غرمبه. انگاری اتوبوس هم یک تکان شدیدی
خورده باشد. دفتر و خودکار از دستم میافتد. لرزم میگیرد. با این که همین چهل روز پیش، صدام تهران را بمباران کرد و صابون این صداها را به تنم مالیدهام، ولی حس میکنم دارم اولین ترس از انفجار را تجربه میکنم. تو گویی اتوبوس نصف شده و الان است که من به همراه آنانی که روی صندلیهای جلو نشستهایم، به کوه بخوریم!
ته ماشین هم به ته دره سقوط کند...
توی ذهنم دوستانم را میبینم که جلوی چشمهایم تکه تکه میشوند و گوشتهای بدنشان روی سر و صورتم میپاشد. مرگ، روبهرویم ایستاده و صدایم میکند:
ـ های! عباسعلی!... عباس فابریک!... عباس!... عباس دست طلا!
میخواهم اشهدم را بخوانم، اما جز چند کلمه اده... بده چیز دیگری بر زبانم جاری نمیشود.
هنوز هم میلرزم. سرم را بین دستهایم میگیرم.
میخواهم فریاد بزنم...
که صدایی میگوید:
ـ نترسید! رعد و برق هواست.
#کتاب
#عباسدستطلا
داستانی از زندگی حاج عباس علی باقری
@defae_moghadas