در منطقه حاج عمران در سنگر که بودیم میدیدیم نزدیک غروب یک آدم کوتاه قد، که چفیهاش را به صورتش میبست، روی یک بولدوزر زنجیری مینشیند و در حالی که از کنار ما رد میشود، دست تکان میدهد و بالا میرود!
نزدیک صبح هم که هنوز هوا تاریک بود پایین میآمد، به این رفت و آمد عادت کرده بودیم، اما نمیدانستیم او کیست، یک شب در سنگر نشسته بودیم، بهبهانی گفت:
این راننده بلدوزر کیه؟ نکنه دشمن باشه؟ نکنه کوموله باشه؟
گفتیم: نه بابا کوموله کجا بود؟ بدبخت زیر آتش تا صبح داره تو خط جون میکنه، برای گرد و خاک چفیه میبنده؛
بهبهانی نگران بود گفت:
من فردا صبح میرم ببینم کیه این، صبح که آن بنده خدا داشت پایین میآمد و ما هم برای نماز بیدار شده بودیم، بهبهانی از سنگر بیرون پرید؛
من و سه چهار نفر دیگه از بچهها هم بیرون رفتیم تا درگیری فیزیکی پیش نیاید؛
بولدوزر که داشت از کنار ما رد میشد، بهبهانی گفت وایسا وایسا، راننده هم ایستاد،
بهبهانی بالا رفت و چفیه را از روی صورت او کشید، پسر بچه سیزده سالهای بود!
همه متعجب بودیم که چرا این پسر صورتش را بسته است، بهبهانی پرسید:
چرا صورتت رو میبندی؟
پسر جواب داد همین جوری، بهبهانی گفت: نه باید بگی چرا این کار رو میکنی، پسر نمیخواست حرفی بزند، اما بهبهانی اصرار کرد، پسر گفت:
از ترس اینکه فرمانده خط من رو دعوا نکنه؛ اگه میفهمید سنم کمه، من رو راه نمیداد،
فرمانده درخواست بولدوزر کرده بود تا هرشب بالای ارتفاع برود. بهبهانی گفت:
من فکر کردم تو کوموله هستی، پسرک خندید و گفت: نه، من از بچههای جهاد مشهدم!!!
#ام_کاکا
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂
.. پرسیدم: «علی آقا، شنیدم بچه های لشکر انصار، شما رو خیلی دوست دارن. میگن شما از توی زندانیا، جرم بالاها و اعدامیا رو میبرید جبهه و اونقدر روشون کار میکنید که یه آدم دیگه ای
میشن!»
على
آقا لبخندی زد و پرسید: «از کی شنیدی؟»
با افتخار و غرور جواب دادم: «خُب شنیدم دیگه.» بعد خیلی با ادب مثل گزارشگرها پرسیدم: «این آدما خطرناک نیستن؟ تا بحال مشکلی براتون پیش نیاوردن؟».
علی آقا با اطمینان گفت: «نه؛ اصلاً و ابداً. من به نیروهام همیشه میگم....» لبخندی زد و ادامه داد: «به شما هم میگم زهرا خانم؛ اخلاق تو جامعه حرف اول رومیزنه. اگه ما روی اخلاقیات خوب کار کنیم، جامعه ایده آلی داریم. اگه اخلاق افراد جامعه،اسلامی و درست باشه؛ کشور مدینه فاضله میشه. ما باید وارد قلب و دل مردم جامعه بشیم تا مملکت در مسیر الهی قرار بگیره. من سعی میکنم با نیروهام اینطوری باشم و تنها چیزی هم که تو زندگی خیلی خوشحالم میکنه، اینه که یه آدمی که راه اشتباه میرفته، بیارم تو مسیر اصلی و الهی.
امام فرمودند: «جبهه، دانشگاه آدم سازیه.» اگه ما پیرو خط امامیم، باید عامل
به فرمایشهای امام باشیم ..».
#گلستان_یازدهم
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂
به نام خدا
به بهانه یادبود قهرمانان هویزه:
شوری به نام انقلاب افتاد
فریاد شوق از هر کران برخاست
آینده ای مبهم نشان می داد
ملت فرایندی دگر می خواست
گَردی نشست و جنگ شد آغاز
خون در رگ غیرت به جوش آمد
خیل جوانمردان این سامان
از هر کرانی در خروش آمد
هنگامه ای در شهر بر پا شد
پای تجاوز در میان آمد
مردان با غیرت کمر بستند
حرف از نثار جسم و جان آمد
بهر نبردی بی امان رفتیم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
پای نثار جسم و جان رفتیم
یک جمع عاشق بود و ما بودیم
پاک و زلال و بی ریا بودیم
در جمع عاشق مسلکان دهر
افتاده و بی ادعا بودیم
آهنگران تشویقمان می کرد
دل با نوای کاروانش رفت
ای کاش می دیدی چه مردانی
با لشکر صاحب زمانش رفت
عشق همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن رشادت بود
تا پای جان ماندن عبادت بود
در خاک و خون خفتن سعادت بود
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زه از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
قطعنامه را یک شب پذیرفتیم
جام قبولش نوش جان کردیم
در کوله هامان چفیه ها را نیز
چون غصه ها در دل نهان کردیم
آتش بس اجرا شد و ختم جنگ
دل خسته و خاموش برگشتیم
با صد امید و آرزو رفتیم
با حسرتی بر دوش برگشتیم
یارانمان رفتند و ما ماندیم
از کاروان رفته جا ماندیم
بانگ رحیل کاروان برخاست
بشکسته دل،بشکسته پا ماندیم
سوداگرانِ روزگارِ جنگ
آهنگ خود از ما جدا کردند
بر گُرده ی رزمندگان جنگ
خوان زراندوزی بنا کردند
ممد نبودی تا که می دیدی
نا محرمان هم رنگ مان گشتند
نامردمان جبهه نادیده
میراث خوار جنگ مان گشتند
نامحرمان اهل زیر آبی
با جعل مدرک های قلابی
میراث مان را هم درو کردند
در یک شب پر نور و مهتابی
این سرزمین از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروز مادر شد
غ ع فتحی
#شعر
@defae_moghadas
🍂 روایت تصویر
در مردابی پوشیده از آب و گیاهان، جوانی کمسن و سال با اسلحهای قدیمی در دست، سینهخیز پیش میرود. چهرهاش از گل و لای پوشیده شده، اما نگاه مصمم و اندکی خستهاش از میان این پوشیدگی آشکار است. او آخرین نفر از گروهی است که پاهای نفر جلویی در قاب دیده میشود؛ جایگاهی که نشان میدهد هیچکس بیرون از صف نیست.
این تصویر، تنها یک لحظه فردی نیست؛ بلکه پدیدار یک تجربه جمعی است. ضرورت جنگ همه را پای کار آورده است. بدن جوان با زمین و مرداب یکی شده، فردیتش در دل جمع محو گشته، و ارادهاش فراتر از توان شخصی به سوی آینده و عملیات جهت دارد. گل و لای چهره، هم نشانه رنج است و هم نماد محو شدن فرد در راه تکلیف مشترک.
اسلحه قدیمی در دست او، خود گویای حقیقتی دیگر است: مسئولین و نیروها با همه داشتهها و نداشتهها، با هرچه در اختیار داشتند، ایستادند تا سد راه دشمن شوند. این ابزار فرسوده، نماد کمبود امکانات است، اما در عین حال نشانه ارادهای است که هیچ کمبودی نمیتواند آن را متوقف کند.
مرداب و نیزار کوتاه، گذرگاهی آستانهایاند: مرزی میان زندگی روزمره و ورود به جبهه. سینهخیز رفتن در این مرز، تجربه عبور است؛ عبور از طبیعت به تاریخ، از فردیت به جمع، از آرامش به خطر.
این تصویر، حقیقتی از بودن در جهان را آشکار میکند: لحظهای که ضرورت جنگ، فرد و جمع، طبیعت و تاریخ، خستگی و اراده را در یک قاب به هم میرساند. جوان خسته و مصمم، با اسلحهای قدیمی در دست، نماد نسلی است که در برابر ضرورت، هیچ کنارهای نیافت و همه پای کار آمدند.
#روایت_تصویر
@defae_moghadas
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حزب الله
اهل اطاعت است و ولایت
و قدر نعمت میشناسد
و از مرگ نمیهراسد
#کلیپ #رهبری #آوینی
@defae_moghadas
🍂 مردمانی که کودکیشان را زیر سایه جنگ بزرگ میشوند،
در برابر دشمن هیچگاه عقب نمینشینند.
#عکس
@defae_moghadas
🍂 ماجرای پسرش را میگفت، ریز ریز گریه میکرد.
شهادتش را دیده بودند اما خبری از جسدش نبود.
همانطور که تعریف میکرد دو تا بچه از سر و کولش بالا میرفتند. پرسیدم "اینا کیند؟"
بچههای پسر بزرگش بودند. اسیر بود.
اصرار میکرد شربت بخوریم، رویمان نمیشد. تعارف کردیم خودش هم بخورد. روزه بود.
#خاطرات_کوتاه #دزفول
@defae_moghadas
ساقی بده پیمانه ای،
زان می که بی خویشم کند
برحسن شورانگیز تو ،
عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم ،
بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم ،
فارغ ز تشویشم کند
نور سحر گاهی دهد ،
فیضی که می خواهی دهد
بامسکنت، شاهی دهد،
سلطان درویشم کند
سوزد مرا، سازد مرا ،
در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا ،
بیگانه از خویشم کند
بستاند آن سرو سهی ،
سودای هستی از «رهی»
یغما کند اندیشه را ،
دور از بد اندیشم کند
#معیری
@defae_moghadas