فرمانده یکی بود، سربازهایش مقابل هم
شوهرخاله ام می گفت در حرم کنار یکی هم سن و سال خودش نشسته که پا نداشته. پرسیده: پایت چه شده؟
مرد، عراقی بوده. سر به زیر انداخته که روم سیاه زمان جنگ سرباز بودم. چند تا هم ایرانی کُشته ام. خدا منو ببخشه.
شوهرخاله ام هم که سالها جبهه بوده، خیلی عادی گفته: خب این که چیزی نیست. منم کلی عراقی کشته ام!
بعد هر دو خنده شان گرفته و همدیگر را بغل کرده اند و بوسیده اند!
#خرده_روایت_ها
#الحسین_یجمعنا
#لعنت_به_آنکه_ما_را_باهم_نمی_خواست
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
.
آب پاش را از IKEA مسکو خریده بودم. یعنی همه خرید من از IKEA که یک شهر بزرگ لوازم خانگی حاوی شیر مرغ و جان آدمیزاد بود، همین آبپاش شد و یک الک کوچک برای نرم کردن بافت آرد کیک و حلواهام.
پارسال بردمش کربلا و نجف و سامرا و کاظمین و آنجا روی سر و صورت خودم و همسرجان و خواهرشوهرم را گاهی خیس می کردم باهاش. امسال بردمش حج. چند دور با من طواف کرده باشد خوب است؟ توی پیاده روی چند کیلومتری منا تا جمرات و بعدش تا هتل که توی ظل گرما بود، همین آبپاش کوچک نقش مهمی داشت و جلوی گرمازدگی را گرفت. امسال دوباره بردمش نجف و کربلا و کاظمین. روی سر و صورتمان اسپری می کرد و خوشحال بود از دیدن دوباره عتبات مقدسه.
حالا دوباره با پسرک رفته و خودش را رسانده به مشایه. پسرک ولی بهتر از من استفاده از آن را بلد بوده. شده موکب آبپاش و قطرات آبپاش را کرده نذر آدم های مسیر حسین...
با دیدن این عکس با خودم گفتم راستی مسیر زندگی ها چقدر متفاوتند. آبپاشی از کشوری کمونیستی می رود حج و بعدش هم می شود خادم پیاده روندگان بزرگترین اجتماع شیعه.
الک کوچکی هم هنوز مانده توی کابینت منزل ما...
#خرده_روایت_های_اربعین
#عاقبت_به_خیری
#آبپاش_باشیم😃
#نه_به_کابینت🤪
#دفعه_بعد_الک_رو_هم_می_برم_به_دلش_نیاد!
#پسرم_حسین
#اربعین_اولی
#الهی_که_همیشه_در_مسیر_امام_حسین_باشه
#و_خیر_برسونه
#و_بعد_عمری_شهید_بشه
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
فاتحه ای بخوانیم
برای همه شهدای کربلا و منتقمین خون شان و همه شهدای شیعه در طول تاریخ
#حلوا_عربی
و می فرمایند صوت کامل آن شعری که اقای محمود کریمی دارد درباره کتری جوشیده در حسینیه می خواند را هم برایمان بگذارید.
می گویم: چشم!
#چقدر_من_حرف_گوش_کنم_آخه🙈
Mahmud Karimi Ghasam Be Ketri Joshide-1.mp3
زمان:
حجم:
16.5M
ضمنا بگم که خیلی قشنگه و خیلی دوستش دارم.
مخصوصا اونجاش که می گه:
و دست باز تو یعنی بیا به آغوشم
متنی خواندم از دوستی که قراره توی کانال خط روایت https://eitaa.com/khatterevayat منتشر بشه.
کانالی که این روزها روایت های اربعینی رو بازنشر می ده.
به نظرم خیلی درست و دقیق بود.
گفتم برا شما هم بذارم.👇👇👇👇
به هر قیمتی که هست، باید برسیم به امام.
هیچ چیز جلودارمان نیست. خستگی، گرما ،بی خوابی، شلوغی،بیماری. اگر گرسنه شویم کمی غذا در حال رفتن، میخوریم و باز تندتر میرویم. با بغض و یاد عطشش آبی مینوشیم و قدم میزنیم. همه را زائر و عیال امام میبینیم. بیدریغ همه چیزمان را به یکدیگر میبخشیم و در خدمت به هم مسابقه میگذاریم. آخر ما امت امام حسینیم. همه یکی هستیم. من، او و دیگری معنا ندارد. همه دست یکدیگر را میگیریم تا برسیم به امام. امام است که امت را معنا میبخشد. عشق دیدار امام و زیارتش همه چیز را ممکن کرده است. شیرخوار و خردسال و کودکمان را به دندان میکشیم و با خود میبریم. چرا؟ تا به حال با خود فکر کردید چرا هیچ چیز برایمان مهم نیست جز رفتن و رسیدن و یاری کردن. چون امام داریم. چون امت هستیم. چون همه ملک امام حسینیم و غیر از امام، هیچ چیز معنا ندارد. اربعین که تمام میشود. متفرق میشویم. دیگر امت نیستیم. امام هم نداریم. من میشویم. جانِ من، خانوادهی من، بچههای من، آسایشِ من، پولِ من، زندگیِ من. مهربان نیستیم. دیگری میشود، اویی که من نیست. محور نداریم. مقصد نداریم. رغبت نداریم.
آقا جان سی شب در بهترین شبهای سال، دروغ میگوییم که "انا نرغب فی دوله کریمه". اگر رغبت به دولت شماست، اگر شما امام مایی، اگر ما امت حضرت حجتیم، پس چرا در اربعین تمام میشویم؟ ادامه دار نیستیم؟ چرا خسته می شویم؟ چرا نمیدویم تا برسیم؟ چرا دست یکدیگر را نمیگیریم؟ چرا از همه چیزمان نمیگذریم؟ ۱۱۹۰ سال است امام منتظر است تا ما امت شویم و برویم و برسیم. ولی باز ما، من میشویم. از هم میپاشیم.
کاش اربعین بماند برایمان.کاش امت بمانیم و به امام عصرمان برسیم.
✍️هاله مفیدی
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#روایت_اربعین
*یکم* :
از اعمال واجبمان این بود که برویم و به خانواده های شهدا سر بزنیم. قبل از وارد شدن به هر خانه بابا می گفت: "دخترم می ریم پیش اینا یه وقت منو بابا صدا نکنی ها!" خواسته زیادی بود از دخترکی بابایی که بابایش را کم به کم می دید. اما من سرتکان می دادم به رضایت. به اندازه خودم تجربه داشتم. سنگینی لحظه ای را یادم می آمد که وقتی که توی راهرو مجتمع مان دختری وسط دعوا سر جای پارک سه چرخه هایمان بابایش را صدا زده بود برای قدرت نمایی و بابای من نبود که صدایش بزنم.
*دوم* :
می گفت با مرد موکب دار عراقی و دو پسر رشیدش راهی حرم شدیم برای زیارت. به نزدیکی بین الحرمین که رسیدیم پسرها خداحافظی کردند و از ما جدا شدند. از پدرشان پرسیدم: چرا رفتند؟
گفت: ما عادت نداریم همراه پسرهای جوانمان به زیارت امام حسین برویم.
*سوم*
شهید نوید بین مزار شهدای گمنام می چرخد. رفیقش دوربین به دست همراهی اش می کند. شهید نوید می گوید: این شهدا خاصن. از همان ها که حضرت زهرا بالای سرشان می آید. دوستش آرزو می کند حضرت زهرا بالای سرآنها هم بیاید. شهید نوید اما هیچ توقعی از حضرت ندارد جز این که می گوید: خدا کنه که حضرت ما رو بخرن، شهید بشیم، شرمنده شون نشیم.
*چهارم* :
روز محشر است. حضرت زهرا و خانواده اش که همه شهیدند با همان بدن های زخمی و کبود رو به روی خلق ایستاده اند. من به بچه هایم اگر بدن های سالم داشته باشند می گویم: نزدیک من نایستید. خجالت می کشم. اگر بدن خودم هم سالم باشد که دلم می خواهد از شرمندگی آب شوم و داخل زمین محشر فرو روم. همان روز شهید نوید با بدنی که سه روز توی بیابان های سوریه زمین مانده، با سری که بریده شده و ندارد، خوشحال و سربلند از کنارمان رد می شود و سرش را بر دامن حضرتش می ساید. همان سری را که ندارد.
#ادب_حکم_می_کند_آدم_شهید_شود
#شرمندگی
#محشر
#لذت_شبیه_شدن_به_معشوق
#دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan