eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
شعار مشترک جلسات روضه به جهت همراهی با صداوسیما و دیگر نهاد های تبلیغی عمومی، با عنایت بر مقتضیات موجود در جو فرهنگی و اسلامی کشور عبارت به عنوان شعار مشترک هیئت‌های عزاداری در ایام انتخاب شد. @hadithashk
حدیث اشک
شعار مشترک جلسات روضه به جهت همراهی با صداوسیما و دیگر نهاد های تبلیغی عمومی، با عنایت بر مقتضیات م
شمعی است که روشناش جان افروز است رعدی است که آتشین و دشمن سوز است در حصن حصین شال ماتم . با اشک ایران حسین تا ابد پیروز است @hadithashk
قسمتم گریه برایت نشود خواهم مرد عمر من خرج عزایت نشود خواهم مرد من به غیر از تو نمی خواهم از این زندگی ام زودتر جان به فدایت نشود خواهم مرد اشک ها راه نفس های مرا باز کنند چشم من غرق عطایت نشود خواهم مرد روزی سفره ی ما بسته به احسان شماست روزی ام حال و هوایت نشود خواهم مرد مادرم تا که بغل کرد مرا گفت: حسین... پسرم گر که گدایت نشود خواهم مرد آتش جنگ بلند است، ولی قسمت من اربعین کرببلایت نشود خواهم مرد @hadithashk
حی علی المحرم و حی علی الجهاد باید که سرخ پای عزای تو ایستاد حرب لمن هر آنکه به پرچم ادب نکرد سلم لمن هر آنکه برایت هزینه داد بیعت شکن نمیشود ایران چو کوفیان پشت سر سلاله زهراست این بلاد آتشفشان غیرت عباس میشویم لبیک یا حسین بود رمز اتحاد تاکید بر دعاست کنار مبارزه دست خداست بدرقه ی موشک عماد @hadithashk
الهی نگاهی! که انسان بمیرم چنان یک شهید مسلمان بمیرم نمی‌خواهم آسودگی را، خدایا مقدّر کن‌آخر پریشان بمیرم تو یک جلوه‌ات را نشانم بده، من قسم می‌خورم که: به قرآن بمیرم تو ارزانی‌ام کرده‌ای زندگی را مبادا خدایا که ارزان بمیرم شبیهِ حبیب آیم و وقت رفتن فراوان فراوان فراوان بمیرم فراخوان زده حق به باطل کشی، پس چه بهتر که در این فراخوان بمیرم «چو ایران نباشد، تن من نباشد» در ایران بمانم، در ایران بمیرم کنم اقتدایی به پیر جماران شبیه کسی مثل چمران بمیرم چه پایان خوبی اگر چون امامم بمیرم، به خاک بیابان بمیرم @hadithashk
سه ساله دخترت دریاب سه ساله دخترت را بگذار به دامنم سرت را باید که تلافی اش نمایم آن بوسه ی روز آخرت را قبل از منِ تشنه، چوب دستی بوسیده لبان پرپرت را با روسریِ سوخته بستم با گریه سرِ مکسّرت را دیدم سر شاخه تاب دادند خورشیدِ سر منورت را نفرین به کسی که نامنظم از پشت، بریده حنجرت را گفتند شبانه جمع کردند در بین حصیر پیکرت را خونابه ی داغ اهل بیتت ... پر کرده دو دیده ی ترت را با ضربه ی بی هوا شکستند آیینه ی در برابرت را افتادنِ از فراز محمل له کرده پر کبوترت را هر کس که رسید با غضب زد این دختر رنجورترت را تا اینکه مرا به تو رساند خواندم به خرابه مادرت را وقت سفر رقیه ات شد دریاب سه ساله دخترت را  محمد جواد شیرازی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
وای وای خسته ام بس که بین این صحرا در پی تو دویده ام ای طفل چکمه هایم خراب شد از بس خار از آن کشیده ام ای طفل نام من را شنیده ای تاحال خوب بشنو که نام من زجر است از من و شغل من چه می دانی کار هر صبح و شام من زجر است دیدم از دور با کسی انگار درد دل بی حساب میکردی چه کسی را در این بیابان ها مادر خود خطاب میکردی به امید کمک مباش ای طفل احدی بین دشت هرگز نیست زحمتم دادی و نمی دانی در مرامم گذشت هرگز نیست وقتی از روی ناقه با لگدم به روی خاک با سر افتادی باید این را حساب میکردی که تو با بد کسی درافتادی از همان لحظه نیزه پدرت با غضب در زمین فرو رفته همه فهمیده اند کار من است از منِ زجر آبرو رفته از زبان حضرت رقیه(سلام الله علیها) بس کن ای زجر کم گزافه بگو گرچه طفلم ولی یلی هستم جز خدا از کسی نمی ترسم نوه مرتضی علی هستم اگر آهم درآید از سینه کار تو اشک و آه خواهد شد هرکسی با رقیه در افتد روزگارش سیاه خواهد شد تو مرا هر چقدر هم بزنی باز هم جان نمی سپارم من مقصد آخرین من شام است با حبیبم قرار دارم من من خبر دارم او شهید شده ورنه بی من نمی رود سفری خواستم عمه غصه کم بخورد زده ام خویش را به بی خبری من اگر که تو را حلال کنم ولی از حرمله نمیگذرم از کلام رباب فهمیدم پیش لشکر خجل شده پدرم قصد دارم در انتهای قیام آبروی یزید را ببرم بعد هم با خیال آسوده می روم، می روم سوی پدرم  علی ذوالقدر لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عمــــو عبّاس(ع) کاروان در مسیرِ راز و نیـــاز مدّتی از مسیـــر باقــــی بود دختری مثلِ آسمان معصــوم باز هم رویِ دوشِ ساقی بود پیشِ هم در کــــنارِ هم با هم هردوشان مهربان و با احساس بود ساقی اسیرِ این کــــودک دخترک عاشقِ عمــــو عبّاس عاشـــقِ خنده های شیرینش عاشـــقِ آبشـــارِ مــویش بود عاشـــقِ ارتـــفــــاعِ بالایـــش فتـــحِ این قلّه آرزویش بــود این گذشت و گذشت تا اینکه چشم بر راهِ قطره ای بـــاران دید دارد عمـــو اباالفضل اش مَشک بر دوش می رود میدان مـــثــلِ مـــاهـــی دور از دریـــا دو لبِ کوچکش به هم میخورد دخترک خوبِ خوب می دانست داشت یک حادثه رقم می خورد دیـــد از دور که عَلَــــم افتــــاد دیـــد بابا بــــدونِ او برگشــــت با خودش گفت پس چــــرا بابا با عمو رفت ، بی عمــو برگشت ناگــهان در میانِ گرد و غُبـــار با نگـــاهِ رُبـــاب او هــــمــدرد بی صدا داد زد عمـو عبّــــاس به خــــدا تشنه نیستم برگــرد مثلِ دریا دلش تلاطُم داشت مثلِ باران به هر طرف بارید تا زمین خورد ناگهـــان بر نِی سرِ ساقی به سمتِ او چرخید دخترک ناگهان پرید از خواب با صدایــــی که گفت دلبندم و عمــــو گفت با کمی لبخند خواب دیدی... نترس فرزندم دخترک گـــفت : دوستـــت دارم تا تو هستی خیالِ من تخت است زندگـــی بی تو را نمی خــواهم در کنارت رقیّه خوشبخت است ساقـــی امّا درســـت می دانست خطری سخـــت در کمــــین باشد داشت عبّاس با خودش میگفت : کاش خوابت فقط همین باشد ...  ابراهیم زمانی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای خوبم کاری از دست کسی بر نمیاد من خودم اینارو بیرون میکنم نوه ی فاطمه ام خوب بلدم من با گریه شامو ویرون میکنم من دیگه طاقت دوری ندارم بابامو اونجوری که بود بیارن دیگه داره حوصلم سر میره ها عمه بابامو بگو زود بیارن اینقدر شما رو جای من زدن که میخوام جای همه گریه کنم عمه جون منو ببر یه گوشه که بشینم یه عالمه گریه کنم تا عمو بود یادته تو شهرمون هیچ کسی سایمونو ندیده بود گوشواره خوشگلامو پیدا کنید همونا که داداشم خریده بود عمه اینجایی یا رفتی عزیزم اگه اینجایی یه لحظه میشینی؟ یه چیزی میگم به بابام نگیا چشامم خوب نمیبینه میبینی؟  رسول عسگری لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
دختر غم زده دختر غم زده خرابه هام آرزویی ندارم غیر بابام می‌خوام امشب تا سحر صدات کنم ولی لکنت افتاده توی صدام من که تو آغوش تو می‌خوابیدم قبل خواب باید تورو می بوسیدم حالا سر به روی خاکا می‌زارم دیدنت تو خوابه تنها امیدم اگه من پرم شکست بابا فدات چشامم نمی‌بینه فدا چشات پر زخمم ولی من یه درد دارم بابایی خیلی دلم تنگ برات روی خاکا بابایی کشیدمت خم شدم یه دل سیر بوسیدمت تموم غصه من همین شده وقتی رفتی خواب بودم ندیدمت رفتی و با سیلی از خواب پریدم نفسم بند اومد از بس دویدم تا صدات زدم بابا منو زدن پناهی جز عمه زینب ندیدم بابا کل حرم و آتیش سوزوند چادر خواهرمو آتیش سوزوند اگه شونه نمیشه موی سرم معجر رو سرمو آتیش سوزوند گل سر دیگه برا موهام نخر دیگه خلخال واسه پاهام نخر لاله گوشم ببین زخمی شده گوشواره بابا دیگه برام نخر من که بودم روز آهوی حرم نمیتونم دیگه حتی راه برم همش از قافله ها جا میمونم تازیونه می رسه تا ببرم بابایی بال و پرم درد می‌کنه زخمای چشم ترم درد می‌کنه از شبی که افتادم از رو ناقه هنوزم موی سرم درد می کنه مثل شمعی پیکر من آب شده صورتم با زخم سیلی قاب شده مثل مادرت که بی هوا زدن بی هوا زدن تو این جا باب شده شبی که گم شده بودم زجر اومد عمو جون نشنوه بابا بد می زد قد به من به چکمه هاش نمی رسید بی هوا به پهلو هام .... می زد اومدی و گره من وا شده آخرای عمر این زهرا شده هر کسی منو تورو دیده می گه این سه ساله پیرتر از بابا شده شاعر؟؟؟ لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای من احوال من که جای شرح و بیان ندارد از آن رقیه دیگر طفلت نشان ندارد بعد از تو مبتلاییم پیری زودرس را این کاروان پدر جان دیگر جوان ندارد مهمانی تو در شام شب سرد و روز گرم است این خانه هیچ سقفی جز آسمان ندارد بوی غذا می آید خیلی گرسنه هستم این شهر لامروت یک مهربان ندارد ما پیش پات خوردیم از دستشان کتک را با رفتن تو دیگر این سفره نان ندارد بابا ببخش انقدر از دست من میفتی باید تورا بگیرم دستم توان ندارد شیرین زبانی ام نیز با گوشواره ام رفت لکنت گرفته دختت، دیگر زبان ندارد خون‌مردگی دستم از تنگی النگوست این زخم ارتباطی با ریسمان ندارد در حال جستجوی انگشتر تو هستم غمگین نشو رقیه قد کمان ندارد جز کاسه ای پر از خون در چهره‌ات نمانده انگار صورت تو اصلا دهان ندارد باید تقاص خود را از خیزران بگیرم من را نبوس امشب؛ لبهات جان ندارد سید محمد حسین حسینی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای من بعدِ تو دنیایی از آزار بود و دخترت کینه‌های لشکری خونخوار بود و دخترت روبرویم رقصِ یک نیزار بود و رأس تو روبرویت یک بیابان خار بود و دخترت در تمامِ این سفر شلاق بود و خواهرت شرم، از زخمِ امانت‌دار بود و دخترت چهره‌ام شد زخم‌بازاری پر از تیرِ نگاه لحظه‌ای که چشمِ یک بازار بود و دخترت در طوافم؛ استلامِ سنگ‌ها بود و سرت نیزه‌دارِ کعبه‌ی سیّار بود و دخترت پیکرم از ترسِ کابوسِ کنیزی آب شد لحظه‌ای که صحبت از اصرار بود و دخترت زخم‌هایم را شمردم؛ باز هم خوابم نبرد نیمه‌شب‌ها؛ شب فقط بیدار بود و دخترت شیشه‌ی بغضم شکست و جای کوهِ شانه‌ات شانه‌های سنگی دیوار بود و دخترت گرچه جانم بر لب آمد؛ زنده ماندم باز هم آرزوی بوسه‌ی دیدار بود و دخترت  رضا قاسمی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹