eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
خواهرت مضطر شده آمدند از عرش حق؛ دور و برت محشر شده خیمه برپا کرده ای و خواهرت مضطر شده قلبش از جا کنده شد وقتی رسیدی کربلا قلبش از دلواپسی پیوسه شعله ور شده خواهر است و درد را میخوانَد از چشمان تو دردِ غربت داری و چشمانِ خواهر `تر” شده دوست میدارد برادرزاده هایش را عجیب جانش از دلشوره، درگیرِ غمی دیگر شده بیقرارِ این صدای دلنشین است و مدام سخت بیتابِ اذان هایِ علی اکبر(ع) شده لحظه لحظه مَشک را لبریز می‌بیند از آب حالِ سقّای حرم از هر زمان بهتر شده مادرانه بوسه زد...آرامش جانِ رباب(س)- دستهای کوچک و گرم ِ علی اصغر(ع) شده میرود خندان رقیه(س)‌جان در آغوش حسین(ع) عمه زینب(س) خیره سمتِ این پدر-دختر شده عمه زینب(س) خاک را برداشت استشمام کرد بوی خون میداد و آغازِ غم ِ حیدر(ص) شده گفت برگردیم ای جانِ برادر...جانِ من! بیقرارم!... بیقرارِ پیکرت مادر شده   خواب دیدم زخمی و با تشنگی جان میدهی خواب دیدم حنجرت مجروح با خنجر شده پیکرت که بود روزی زینتِ دوش نبی(ص) خواب دیدم روی خاک افتاده و بی سر شده!  مرضیه عاطفی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
حسین جانم ببر از کربلا ما را که اینجا جای ماندن نیست مگر تکلیف عهد کوفه مثل روز روشن نیست !!؟؟ اگر خونت بگیرد دامن هر بی وفایی را ندارد لاجرم تقصیر ؛ مادر پاکدامن نیست مصیبت را خودم دارم به چشم خویش می بینم اگر دلشوره ای هم هست نقل ام ایمن نیست برایت میکنم گریه ولی این کمترین کار است برایت میکنم زاری که راهی غیر شیون نیست برایت از مدینه پیرهن باید می آوردم که آوردم دگر اینک مرا دینی به گردن نیست سپردی مردها را تا زره بر تن کنند اما میان خیمه ها اندازه ی قاسم که جوشن نیست چه خوب اینکه عنان مرکبم دست ابوالفضل است امان از ساعتی که ساربانم محرم من نیست نگاه شمر از حالا به سمت خیمه ام باشد کسی اندازه ی او با من آشفته دشمن نیست خودت فکری برای بددهانی مثل خولی کن که زینب خواهر تو اهل هر حرفی شنیدن نیست  علیرضا خاکساری لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
کاروان ستارگان سحر کاروان ستارگان سحر کاروانی ز روز روشن تر به زلالی آب و آیینه به لطیفی برگ نیلوفر صاحبان جلالت توحید وارثان لطافت کوثر اهل تسلیم و اهل اعطینا تا فصل لربک وانحر یک به یک این تبار معروفند به نبردی همیشه با منکر حیدرانی که میرسند از راه در پی فتح صد جهان خیبر پسران قبیله‌ی‌ کوهند دختران عشیره‌ی گوهر مردهاشان مقلدان علی بانوان پای منبر مادر در عبورند با طمأنینه چون نسیم از کویر پهناور آری آزادگان سبک‌بالند نیست باری به دوششان جز سر عاشقانند و می‌شوند مدام همگی‌شان فدای یکدیگر گوییا می‌روند سوی منا گوییا آمدند از مشعر روشنایی راه از ازلند تا رسیدن به عرصه‌ی محشر حوریان حوالی زهرا شیرهایی ز تیره‌ی حیدر همه‌ی پیرهایشان عاشق همه‌ی کودکان جگرآور مرگ بازیچه‌‌است در نظر کودکانی چنان علی اصغر مرحبا از اذان بلند شود گر موذن شود علی اکبر آخر کاروانشان ساقی اول کاروانشان ساغر مثل پروانه‌اند گرد حسین همه جمعند حول این محور دختر مرتضی‌ست بر ناقه در حجابی ز نور چون معجر در زمان نزول اجلالش پای عباس پله‌ی آخر حق نگهدار این همه دلدار حق نگهدار این همه دلبر سید محمد حسین حسینی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
داداش حسین(ع) به دل بد راه نمیدم باشه داداش نمی ترسم که قدم تا شه داداش ولی می ترسم از اینکه ببینم سر انگشترت دعوا شه داداش جهان رو به هلاکت می رسونن به ابلیس هی ارادت می رسونن اینا که قدر جو ایمان ندارن واسه گندم به قتلت می رسونن جای دل توی سینه سنگ دارن هزاران نقشه و نیرنگ دارن میشه از تو نگاه حرمله خوند اینا با اصغرت هم جنگ دارن الهی جون من نذر بر و روت صراط مستقیمه قوس ابروت می ترسم جای اطفال تو آخر بشینه نیزه ی دشمن به پهلوت  شهریار سنجری لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
شعار مشترک جلسات روضه به جهت همراهی با صداوسیما و دیگر نهاد های تبلیغی عمومی، با عنایت بر مقتضیات موجود در جو فرهنگی و اسلامی کشور عبارت به عنوان شعار مشترک هیئت‌های عزاداری در ایام انتخاب شد. @hadithashk
حدیث اشک
شعار مشترک جلسات روضه به جهت همراهی با صداوسیما و دیگر نهاد های تبلیغی عمومی، با عنایت بر مقتضیات م
شمعی است که روشناش جان افروز است رعدی است که آتشین و دشمن سوز است در حصن حصین شال ماتم . با اشک ایران حسین تا ابد پیروز است @hadithashk
قسمتم گریه برایت نشود خواهم مرد عمر من خرج عزایت نشود خواهم مرد من به غیر از تو نمی خواهم از این زندگی ام زودتر جان به فدایت نشود خواهم مرد اشک ها راه نفس های مرا باز کنند چشم من غرق عطایت نشود خواهم مرد روزی سفره ی ما بسته به احسان شماست روزی ام حال و هوایت نشود خواهم مرد مادرم تا که بغل کرد مرا گفت: حسین... پسرم گر که گدایت نشود خواهم مرد آتش جنگ بلند است، ولی قسمت من اربعین کرببلایت نشود خواهم مرد @hadithashk
حی علی المحرم و حی علی الجهاد باید که سرخ پای عزای تو ایستاد حرب لمن هر آنکه به پرچم ادب نکرد سلم لمن هر آنکه برایت هزینه داد بیعت شکن نمیشود ایران چو کوفیان پشت سر سلاله زهراست این بلاد آتشفشان غیرت عباس میشویم لبیک یا حسین بود رمز اتحاد تاکید بر دعاست کنار مبارزه دست خداست بدرقه ی موشک عماد @hadithashk
الهی نگاهی! که انسان بمیرم چنان یک شهید مسلمان بمیرم نمی‌خواهم آسودگی را، خدایا مقدّر کن‌آخر پریشان بمیرم تو یک جلوه‌ات را نشانم بده، من قسم می‌خورم که: به قرآن بمیرم تو ارزانی‌ام کرده‌ای زندگی را مبادا خدایا که ارزان بمیرم شبیهِ حبیب آیم و وقت رفتن فراوان فراوان فراوان بمیرم فراخوان زده حق به باطل کشی، پس چه بهتر که در این فراخوان بمیرم «چو ایران نباشد، تن من نباشد» در ایران بمانم، در ایران بمیرم کنم اقتدایی به پیر جماران شبیه کسی مثل چمران بمیرم چه پایان خوبی اگر چون امامم بمیرم، به خاک بیابان بمیرم @hadithashk
سه ساله دخترت دریاب سه ساله دخترت را بگذار به دامنم سرت را باید که تلافی اش نمایم آن بوسه ی روز آخرت را قبل از منِ تشنه، چوب دستی بوسیده لبان پرپرت را با روسریِ سوخته بستم با گریه سرِ مکسّرت را دیدم سر شاخه تاب دادند خورشیدِ سر منورت را نفرین به کسی که نامنظم از پشت، بریده حنجرت را گفتند شبانه جمع کردند در بین حصیر پیکرت را خونابه ی داغ اهل بیتت ... پر کرده دو دیده ی ترت را با ضربه ی بی هوا شکستند آیینه ی در برابرت را افتادنِ از فراز محمل له کرده پر کبوترت را هر کس که رسید با غضب زد این دختر رنجورترت را تا اینکه مرا به تو رساند خواندم به خرابه مادرت را وقت سفر رقیه ات شد دریاب سه ساله دخترت را  محمد جواد شیرازی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
وای وای خسته ام بس که بین این صحرا در پی تو دویده ام ای طفل چکمه هایم خراب شد از بس خار از آن کشیده ام ای طفل نام من را شنیده ای تاحال خوب بشنو که نام من زجر است از من و شغل من چه می دانی کار هر صبح و شام من زجر است دیدم از دور با کسی انگار درد دل بی حساب میکردی چه کسی را در این بیابان ها مادر خود خطاب میکردی به امید کمک مباش ای طفل احدی بین دشت هرگز نیست زحمتم دادی و نمی دانی در مرامم گذشت هرگز نیست وقتی از روی ناقه با لگدم به روی خاک با سر افتادی باید این را حساب میکردی که تو با بد کسی درافتادی از همان لحظه نیزه پدرت با غضب در زمین فرو رفته همه فهمیده اند کار من است از منِ زجر آبرو رفته از زبان حضرت رقیه(سلام الله علیها) بس کن ای زجر کم گزافه بگو گرچه طفلم ولی یلی هستم جز خدا از کسی نمی ترسم نوه مرتضی علی هستم اگر آهم درآید از سینه کار تو اشک و آه خواهد شد هرکسی با رقیه در افتد روزگارش سیاه خواهد شد تو مرا هر چقدر هم بزنی باز هم جان نمی سپارم من مقصد آخرین من شام است با حبیبم قرار دارم من من خبر دارم او شهید شده ورنه بی من نمی رود سفری خواستم عمه غصه کم بخورد زده ام خویش را به بی خبری من اگر که تو را حلال کنم ولی از حرمله نمیگذرم از کلام رباب فهمیدم پیش لشکر خجل شده پدرم قصد دارم در انتهای قیام آبروی یزید را ببرم بعد هم با خیال آسوده می روم، می روم سوی پدرم  علی ذوالقدر لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عمــــو عبّاس(ع) کاروان در مسیرِ راز و نیـــاز مدّتی از مسیـــر باقــــی بود دختری مثلِ آسمان معصــوم باز هم رویِ دوشِ ساقی بود پیشِ هم در کــــنارِ هم با هم هردوشان مهربان و با احساس بود ساقی اسیرِ این کــــودک دخترک عاشقِ عمــــو عبّاس عاشـــقِ خنده های شیرینش عاشـــقِ آبشـــارِ مــویش بود عاشـــقِ ارتـــفــــاعِ بالایـــش فتـــحِ این قلّه آرزویش بــود این گذشت و گذشت تا اینکه چشم بر راهِ قطره ای بـــاران دید دارد عمـــو اباالفضل اش مَشک بر دوش می رود میدان مـــثــلِ مـــاهـــی دور از دریـــا دو لبِ کوچکش به هم میخورد دخترک خوبِ خوب می دانست داشت یک حادثه رقم می خورد دیـــد از دور که عَلَــــم افتــــاد دیـــد بابا بــــدونِ او برگشــــت با خودش گفت پس چــــرا بابا با عمو رفت ، بی عمــو برگشت ناگــهان در میانِ گرد و غُبـــار با نگـــاهِ رُبـــاب او هــــمــدرد بی صدا داد زد عمـو عبّــــاس به خــــدا تشنه نیستم برگــرد مثلِ دریا دلش تلاطُم داشت مثلِ باران به هر طرف بارید تا زمین خورد ناگهـــان بر نِی سرِ ساقی به سمتِ او چرخید دخترک ناگهان پرید از خواب با صدایــــی که گفت دلبندم و عمــــو گفت با کمی لبخند خواب دیدی... نترس فرزندم دخترک گـــفت : دوستـــت دارم تا تو هستی خیالِ من تخت است زندگـــی بی تو را نمی خــواهم در کنارت رقیّه خوشبخت است ساقـــی امّا درســـت می دانست خطری سخـــت در کمــــین باشد داشت عبّاس با خودش میگفت : کاش خوابت فقط همین باشد ...  ابراهیم زمانی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹