چهل سال است مانوسم به گریه
طبیب درد افسوسم به گریه
همان پیراهنی را که ربودند
چهل سال است میبوسم به گریه
چهل سال از جگر آهم درآمد
که جوشن از تن شاهم درآمد
فراموشم نخواهد شد همان شب
که روی نیزه ها ماهم درآمد
قرار قلب زارم گریه بوده
همه دارو ندارم گریه بوده
نپرسید از چه پلکم زخم برداشت
چهل سال است کارم گریه بوده
همین که در دلم آشوب افتاد
به پای گریه ام یعقوب افتاد
چنان ضربه به لبهای پدر خورد
که رنگ خون لب بر چوب افتاد
گلوی دلبر دلخواه زخم است
میان سینه حتی آه زخم است
دلیل گریه ی چل ساله ی من
هزارو نهصدو پنجاه زخم است
به سر میریخت آتش از روی بام
امان از تشت زر ای وای از جام
تمام روضه ی های من همین است
نپرسید از دلم الشام الشام...
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk
من چهل سال غم و غصه مکرر دیدم
نرود از نظرم آنچه که آخر دیدم
بلبلان از غم گلها همه بیتاب شدند
غنچه ها را همه پژمرده و پرپر دیدم
کوچه ی تنگ ندیدم چو عمویم امّا
تنگی قتلگه و پیکر بی سر دیدم
مات و مبهوت نظر کردم و فریاد زدم
جای یک زخم هلالی روی پیکر دیدم
اسبها از بدنش رد شده و لرزیدم
که رد نعل به روی رگ حنجر دیدم
آنچه من دیده ام ای کاش نبیند چشمی
من خودم کاکل او در کف لشکر دیدم
از همه سختی گودال همین بس باشد
قتل صبر پدر و نیزه و خنجر دیدم
بوریا جمع تنش را همه بر عهده گرفت
پی انگشت پدر در همه جا گردیدم
با عبا جمع نمودم که نریزد عباس
پاره های تنِ سقای دلاور دیدم
کاش می مردم ازاین غم که نبینم امّا
چادر سوخته وپاره ی خواهر دیدم
وای از شام که ناموس خدا را بردند
خنده و هلهله در مردم کافر دیدم
سخت تر از همه بازار یهودی ها بود
عمه ها را همه در حالت مضطر دیدم
سخن از برده فروشی شد و لرزید رباب
به روی نیزه سرشک علی اصغر دیدم
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#محمود_اسدی
@hadithashk
یا دعا یا روضه میخواندی میان بسترت
چکمهها اما تو را زود از صدا انداختند
وایِ من دیدند بیماری، برای التیام
چند دفعه پیکرت را زیر پا انداختند
با همان غلهای جامع با همان زنجیرها
از روی ناقه تو را هم بی هوا انداختند
آن همه زنجیر دورِ گردن تو کم نبود
بینِشان شلاقها بدجور جا انداختند
باید از احوال موی خواهرت فهمید که..
وای بر عمامهات آتش چرا انداختند
لب گزیدی هر قدر، دادت درآمد عاقبت
پیش چشمت از سرِ نی بچه را انداختند
کاش نانی بود آنجا ،بیشتر تا بشکنی
از همان ته ماندهها پیش شما انداختند
دست بسته پای بسته پیش چشمِ خیس تو
دختران را بین مُشتی بیحیا انداختند
خولی و زجر و سنان تا بیشتر زجرت دهند
هر کجا رفتی به زیرت بوریا انداختند
#شعر_شهادت_امام_سجاد_ع
#حسن_لطفی
@hadithashk
روضه برپا بود هر جا آب بود
روضه هایش ذکر بابا آب بود
مقتل جانسوز آقا آب بود:
تشنه لب بود آه اما آب بود
روضه خوانش گاه ظرفی آب شد
گاه گاهی روضه خوان قصاب شد
ماجرای آب آبش کرده بود
غصه ی ارباب آبش کرده بود
مادری بی تاب آبش کرده بود
دختری بی خواب آبش کرده بود
یا خودش بارید دائم یا رباب
روضه می خواندند هر دم با رباب
پیکری را بر زمین پامال دید
شمر را در گودی گودال دید
عمه را بالای تل بی حال دید
لشکری را در پی خلخال دید
هجمه ی شمشیرها یادش نرفت
سنگ ها و تیرها یادش نرفت
هم به تن رخت اسارت دیده بود
خیمه را در وقت غارت دیده بود
از سنان خیلی جسارت دیده بود
از حرامی ها شرارت دیده بود
آتش بی داد دنیا را گرفت
شمر آمد راه زن ها را گرفت
عمه را با دست بسته می زدند
با همان نیزه شکسته می زدند
بچه ها را دسته دسته می زدند
می شدند آنقدر خسته... می زدند
تازیانه جای طفلان خورده بود
زین جهت خیلی به زینب برده بود
با تنش زنجیرها درگیر بود
در غل و زنجیر امّا شیر بود
از نگاه حرمله دلگیر بود
اوجوان بود آه امّا پیر بود
ماجرای شام پشتش را شکست
غصه های شام پشتش را شکست
کوچه های شام پیرش کرده بود
شهر و بار عام پیرش کرده بود
سنگ روی بام پیرش کرده بود
طعنه و دشنام پیرش کرده بود
بی هوا عمامه اش آتش گرفت
مثل زهرا جامه اش آتش گرفت
درد و رنج و غصه ی بسیار دید
از زبان شامیان آزار دید
خواهرانش را سر بازار دید
عمه را در معرض انظار دید
بزم مِی بود و سر و طشتی طلا
خیزران بود و عزیز مصطفی
نیزه بازی با سرش هم جای خود
بوریا و پیکرش هم جای خود
دست بی انگشترش هم جای خود
ماجرای خواهرش هم جای خود
خاک را همسایه ی افلاک کرد
خواهرش را در خرابه خاک کرد
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#وحید_محمدی
@hadithashk
پنجاه و چندسال از مردم بریده بودم
در پشت پرده بودم خلوت گزیده بودم
هم صحبتم تو بودی همسایه ام ابالفضل
تفسیر آیه کردم قران شنیده بودم
امروز اول صبح مثل اسیر جنگی
به شهر سابق خود تنها رسیده بودم
هرکس که دید خندید بر راه رفتن من
دنبال دخترانت از بس دویده بودم
ترسیدم از شلوغی حق داشتم حسین جان
کوچه ندیده بودم! دعوا ندیده بودم!
از شمر طعنه خوردم از حرمله کشیده
بغضی شکسته بودم رنگی پریده بودم
از شرّ چشمهای سنگین آشنایان
بر صورتم نقابی از خون کشیده بودم
چادر برایم آورد خرما برایم آورد
آن دختری که روزی او را خریده بودم
دیدم سرت شکسته! دیدی سرم شکسته؟
دیدم به نیزه بودی! دیدی خمیده بودم؟
در قصر کوفه بت را با خطبه ام شکستم
مثل خلیل آنجا من برگزیده بودم
#مصائب_کوفه
#محرم_۱۴۰۴
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
تو زینت عبادت و بارانِ رحمتی
زیباترین تجلی انوار نعمتی
هم دومین علی به تبار حسینی و...
هم دومین علی به تبار امامتی
آری، همیشه مثلِ عمویِ کریمِ خود
تو بر فرازِ قلّهیِ جود و کرامتی
همراهِ عمه جانِ صبورت، الی الابد...
معنایِ ایستادگی و استقامتی
از خاطر شریف تو هرگز نرفته که...
وقتِ غروبِ روزِ دهم شد قیامتی
گودال، قسمتِ پدرت، قسمتِ تو شام
چه سرگذشت تلخ و غریبی!، چه قسمتی!
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#علی_گلچین_پور
@hadithashk
اشک روز و شب خدایی تو
راز سجاده ی دعایی تو
زخم مشهود روضه هایی تو
روضه ی زجر کربلایی تو
چقَدَر سختی و بلا دیدی
سر بابا ز تن جدا دیدی
بُغض از حنجر تو می ریزد
اشکِ چشمِ ترِ تو می ریزد
ناله دور و بر تو می ریزد
ضجّه پشت سر تو می ریزد
تن تب دار تو پُر از داغ است
آتش ناله های عشاق است
جانت آمد ز غصه ها بر لب
روزها ناله، گریه ات هر شب
سوختی بین روضه ها با تب
بیشتر با مصائب زینب
کربلا با دم تو احیا شد
جگر خونت ارباً اربا شد
بار غم روی دوش خود بردی
دل به غیر از خدا که نسپردی
مثل زینب چقدر پژمردی
بیشتر از همه کتک خوردی
چقدر سوختی و سوزاندی
تو چهل سال روضه می خواندی
آب دیدی و گریه کردی تو
یاس چیدی و گریه کردی تو
قد خمیدی و گریه کردی تو
مو سفیدی و گریه کردی تو
روضه خوانِ مُوثّق دردی
با دل خون ما چه ها کردی
تن بی سر به چشم خود دیدی
رگ حنجر به چشم خود دیدی
پاره پیکر به چشم خود دیدی
زخم معجر به چشم خود دیدی
وای از شام و از مسیر عذاب
سرِ بازار و دردِ بزمِ شراب
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#محرم_۱۴۰۴
#جابر_عابدی
@hadithashk
آه و ماتم ز عصر روز دهم
آه از ضربه ی دوازدهم
قاتل و کهنه خنجرش ای وای
سر جدا شد ز پیکرش ای وای
لحظهای بعد با سری پرخون
شمر آمد ز قتلگه بیرون
خولی نحس و شوم بد آیین
سر خونین نهاد در خورجین
سوی کوفه روان به سرعت باد
شد که سر را دهد به ابن زیاد
نیمه ی شب به حالتی خسته
دید دارالاماره در بسته
رو سوی خانه کرد رذل شرور
سر خونین نهاد کنج تنور
همسرش گفت ، گو چها کردی
از سفر با خودت چه آوردی
گفت سوغات، بهترینها را
سر فرزند پاک زهرا را
گفت از کربلا سر آوردم
تحفه ای بهر همسر آوردم
گفت هر کس که از سفر آید
بهر سوغات سیم و زر آرد
تو به همراه خود سر آوردی ؟
سر سبط پیمبر آوردی؟
زدی آتش به پیکر و جانم
با تو هرگز دگر نمی مانم
چون جدا شد ز وصله ای ناجور
چشمش افتاد ناگهان به تنور
دید تابیده از زمین به سما
نور زیبای سیدالشهدا
محو شد در کمال شیدایی
محو انوار بس دل آرایی
نور میدید از درون تنور
نور ساطع ز روی حضرت نور
سر خونین به روی خاکستر
همره صوت ناله ی مادر
ناله بود و فغان و زمزمه بود
ناله و اشک و آه فاطمه بود
ناله ی یا بُنَیَّ یا مظلوم
بوسه ی بر گلو و بر حلقوم
مادری دیده پیکری پامال
آمده در تنور از گودال
آنچنان خسته که خدا داند
روضه ی قتلگاه میخواند
آه در قتلگاه بلوا شد
بر سر غارت تو دعوا شد
با سر نیزه میکشیدند ات
با لب تشنه سر بریدند ات
پسرم با تنت چها کردند
سرت از پیکرت جدا کردند
بعد از آن هم دلم به شور افتاد
چون سرت داخل تنور افتاد
باز بر زخم دل نمک خورده
من بمیرم لبت ترک خورده
من بمیرم برایت ای مادر
از چه بالشت توست خاکستر
زن خولی نظر به سر میکرد
مات بر صحنه او نظر میکرد
سر شکسته پر از جراحت و زخم
ابرو بشکسته زخم گونه و چشم
در تنوری که غرق نور شده
زلف مشکین نمای بور شده
سر درآورد و غرق حیرت شد
و سراپا غرور و غیرت شد
تا سحر غرق شور و ماتم بود
همچو زهرا به ماتم و غم بود
سر نداد و به دست خولی مرد
آه سر را به زور خولی برد
#محرم_۱۴۰۴
#تنور_خولی
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
شهر رفته به خواب کشت تو را
گریه ی بی حساب کشت تو را
بین خیمه عطش که جاری شد
روضه ی آب آب کشت تو را
گاه گهواره ی علی ، گاهی
لای لای رباب کشت تو را
در مسیری که داشتی تا شام
محمل بی حجاب کشت تو را
گاه بازار و کوچه گردی ها
گاه بزم شراب کشت تو را
آفتاب چهارم اسلام !
تابش آفتاب کشت تو را
لحظه ی ذبح گوسفندان نیز
دیدن ظرف آب کشت تو را
#شعر_شهادت_حضرت_امام_سجاد_ع
#محرم_۱۴۰۴
#شهریار_سنجری
@hadithashk
میون خیمه هرشب روضه داره
نداره خوابُ برلب روضه داره
اگه چشمای مهدی غرق خونه
به یاد عمه زینب روضه داره
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#سید_سجاد_حسینی
@hadithashk
ای از تنور آمده از حنجرت بگو
از لحظه های سوخته، با خواهرت بگو
با من که سر شکسته ام از دیدن سرت
از لحظه های آخر بالا سرت بگو
با این به بهت مانده عزادار کوچکت
از گیسوان غرقه به خاکسترت بگو
خیمه که سوخت امنیت ما خراب شد
با من مگو که خواهرم از معجرت بگو
من از غروب و غارت اطفال گفته ام
تو از شروع غارت انگشترت بگو
از خون زخم تازه ی بر گوشه ی لبت
با چشمهای خون زده ی دخترت بگو
#کوفه_شام
#حسن_کردی
@hadithashk