eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
اشک روز و شب خدایی تو راز سجاده ی دعایی تو زخم مشهود روضه هایی تو روضه ی زجر کربلایی تو چقَدَر سختی و بلا دیدی سر بابا ز تن جدا دیدی بُغض از حنجر تو می ریزد اشکِ چشمِ ترِ تو می ریزد ناله دور و بر تو می ریزد ضجّه پشت سر تو می ریزد تن تب دار تو پُر از داغ است آتش ناله های عشاق است جانت آمد ز غصه ها بر لب روزها ناله، گریه ات هر شب سوختی بین روضه ها با تب بیشتر با مصائب زینب کربلا با دم تو احیا شد جگر خونت ارباً اربا شد بار غم روی دوش خود بردی دل به غیر از خدا که نسپردی مثل زینب چقدر پژمردی بیشتر از همه کتک خوردی چقدر سوختی و سوزاندی تو چهل سال روضه می خواندی آب دیدی و گریه کردی تو یاس چیدی و گریه کردی تو قد خمیدی و گریه کردی تو مو سفیدی و گریه کردی تو روضه خوانِ مُوثّق دردی با دل خون ما چه ها کردی تن بی سر به چشم خود دیدی رگ حنجر به چشم خود دیدی پاره پیکر به چشم خود دیدی زخم معجر به چشم خود دیدی وای از شام و از مسیر عذاب سرِ بازار و دردِ بزمِ شراب @hadithashk
آه و ماتم ز عصر روز دهم آه از ضربه ی دوازدهم قاتل و کهنه خنجرش ای وای سر جدا شد ز پیکرش ای وای لحظه‌ای بعد با سری پرخون شمر آمد ز قتلگه بیرون خولی نحس و شوم بد آیین سر خونین نهاد در خورجین سوی کوفه روان به سرعت باد شد که سر را دهد به ابن زیاد نیمه ی شب به حالتی خسته دید دارالاماره در بسته رو سوی خانه کرد رذل شرور سر خونین نهاد کنج تنور همسرش گفت ، گو چها کردی از سفر با خودت چه آوردی گفت سوغات، بهترینها را سر فرزند پاک زهرا را گفت از کربلا سر آوردم تحفه ای بهر همسر آوردم گفت هر کس که از سفر آید بهر سوغات سیم و زر آرد تو به همراه خود سر آوردی ؟ سر سبط پیمبر آوردی؟ زدی آتش به پیکر و جانم با تو هرگز دگر نمی مانم چون جدا شد ز وصله ای ناجور چشمش افتاد ناگهان به تنور دید تابیده از زمین به سما نور زیبای سیدالشهدا محو شد در کمال شیدایی محو انوار بس دل آرایی نور می‌دید از درون تنور نور ساطع ز روی حضرت نور سر خونین به روی خاکستر همره صوت ناله ی مادر ناله بود و فغان و زمزمه بود ناله و اشک و آه فاطمه‌ بود ناله ی یا بُنَیَّ یا مظلوم بوسه ی بر گلو و بر حلقوم مادری دیده پیکری پامال آمده در تنور از گودال آنچنان خسته که خدا داند روضه ی قتلگاه میخواند آه در قتلگاه بلوا شد بر سر غارت تو دعوا شد با سر نیزه میکشیدند ات با لب تشنه سر بریدند ات پسرم با تنت چها کردند سرت از پیکرت جدا کردند بعد از آن هم دلم به شور افتاد چون سرت داخل تنور افتاد باز بر زخم دل نمک خورده من بمیرم لبت ترک خورده من بمیرم برایت ای مادر از چه بالشت توست خاکستر زن خولی نظر به سر میکرد مات بر صحنه او نظر میکرد سر شکسته پر از جراحت و زخم ابرو بشکسته زخم گونه و چشم در تنوری که غرق نور شده زلف مشکین نمای بور شده سر درآورد و غرق حیرت شد و سراپا غرور و غیرت شد تا سحر غرق شور و ماتم بود همچو زهرا به ماتم و غم‌ بود سر نداد و به دست خولی مرد آه سر را به زور خولی برد @hadithashk
شهر رفته به خواب کشت تو را گریه ی بی حساب کشت تو را بین خیمه عطش که جاری شد روضه ی آب آب کشت تو را گاه گهواره ی علی ، گاهی لای لای رباب کشت تو را در مسیری که داشتی تا شام محمل بی حجاب کشت تو را گاه بازار و کوچه گردی ها گاه بزم شراب کشت تو را آفتاب چهارم اسلام ! تابش آفتاب کشت تو را لحظه ی ذبح گوسفندان نیز دیدن ظرف آب کشت تو را @hadithashk
میون خیمه هرشب روضه داره نداره خوابُ برلب روضه داره اگه چشمای مهدی غرق خونه به یاد عمه زینب روضه داره @hadithashk
ای از تنور آمده از حنجرت بگو از لحظه های سوخته، با خواهرت بگو با من که سر شکسته ام از دیدن سرت از لحظه های آخر بالا سرت بگو با این به بهت مانده عزادار کوچکت از گیسوان غرقه به خاکسترت بگو خیمه که سوخت امنیت ما خراب شد با من مگو که خواهرم از معجرت بگو من از غروب و غارت اطفال گفته ام تو از شروع غارت انگشترت بگو از خون زخم تازه ی بر گوشه ی لبت با چشمهای خون زده ی دخترت بگو @hadithashk
صبح و مساء از داغ بابا گریه کردم عصر و غروب و نیمه شب ها گریه کردم با ابر چشمانم وضو هر دم گرفتم با روضهء خشکی لب ها گریه کردم در آینه موی سپیدم را که دیدم یاد خضابِ خونِ موها گریه کردم روزی اگر چشمم به یک قربانی افتاد با یاد جسم اربا اربا گریه کردم در ازدحام و در شلوغی پیرمردی افتاد زیر دست و پاها گریه کردم تا مادری میگفت ذکر یا بُنَیَّ با گریهء ام ابیها گریه کردم هر جا سه ساله دیده ام از پا نشستم هر دختری میگفت بابا گریه کردم نوزاد خود را دیدم و بی تاب بودم مادر برایش خواند لالا گریه کردم این داغ را جز من کسی هرگز نفهمید تنها شدم تنهای تنها گریه کردم من روضه میخواندم ، مصلی گریه میکرد با ابر چشمان مصلی گریه کردم مردانه صبر و استقامت کردم اما در این مصیبت مثل زن ها گریه کردم @hadithashk
جز حسینِ من، گلی پرپر در این گلشن نداشت لاله‌ی پرپر شده که زیرو رو کردن نداشت عالمِ امکان کسی مانند زینب غم ندید مادری هم مثل من خونین جگر اصلاً نداشت آبرودار جهان عریان به روی خاک بود بر تنش غیر از سِنان و تیر، پیراهن نداشت یوسف من بی‌کفن نه بوریایش شد کفن پس کفن دارد حسین من ولیکن تن نداشت قسمتی از پیکرش چسبیده زیر سم اسب غیر چندین تکه زینب بر روی دامن نداشت از تنِ دَرهم شده هرچه بگویم کم بوَد اینکه رگ‌ها نامرتب شد دگر گفتن نداشت سر به روی دامنم بود و جدا می‌کرد شمر دخترم زینب در آنجا طاقت دیدن نداشت کس نداند گوشه‌ی گودال حکم ذبح را طاقت این ضربه‌های دشنه را گردن نداشت باز صد رحمت به وضع حنجرِ یحیی، که او برگلویش نقشی از آثار سر کندن نداشت زینبم با اکبر و عباس و قاسم آمده رفت اما محرمی هنگام برگشتن نداشت دختر من با چه دشواری سوار ناقه شد بی کمک باشد اگر زن اینکه خندیدن نداشت با که گویم که مهار ناقه دست شمر بود دلخوشی جز یک سر پر خون، عزیز من نداشت @hadithashk
مقابل تو نشستم هلال نيمه من به حال من نظرى ، نظرة رحيمه من ز بى قرارى خواهر ، سه روز ميگذرد از آن دو بوسه آخر سه روز ميگذرد دلم شكست ترا روى نيزه ها ديدم سه روز ميگذرد كه ترا نبوسيدم زمانه بر دل زينب چقدر تنگ گرفت محل بوسه من را چگونه سنگ گرفت ؟ همان دو آيه كه خواندى دل مرا خوش كرد ولى به روى دهان تو سنگ جا خوش كرد تو از بلندى نيزه كجا نيفتادى ؟!؟! به روى دامن زينب چرا نيفتادى چه داشت خانه خولى كه آشيان كردي ؟ چه داشت صندوق اخنس درآن مكان كردى؟ چه داشت گوشه خورجين كه بين آن رفتى؟ مگر عقيله ندارى كه با سنان رفتى؟ بيا دو جمله گلايه بگويمت اي سر به اشك ديده بيا تا بشويمت اي سر بيا دو آيه بخوان غم شود فراموشم به جاى خانه خولى بيا در آغوشم براى ديدن من آمدى؟ چرا اينجا؟ چرا ميانه بازار ؟ بين اين غوغا دلم شکست که دیدی مرا سربازار معذبم جلوی تو میان این اشرار به روی ناقه عریان عقیله را دیدی دلم شکست که با ساربان مرا دیدی دلم شکست که با نیزه تو رقصیدند دلم شکست سرت را به بام کوبیدند ميان كوفه ملاقات بى مصائب نيست ببخش وضعيت خواهرت مناسب نيست تبرکا‌ همه جا نعل تازه می بردند مرا به مجلسشان بی اجازه می بردند نفس بریده به اطفال تو نفس دادم به دلقکان حرامی جواب پس دادم زمانه بعد تو با ما چه کرده ، یا الله که ما مکالمه کردیم با عبیدالله @hadithashk
تو رفتی و من ماندم و این بی قراری با یاد تو در زیر باران بهاری تو رفتی و یک کاروان مجروح و بیمار همراه من ماندند در ناقه سواری یک کاروان از بانوان و دخترانی که بی صدا بودند گرم آه و زاری هر چند با زنجیر ما را بسته اما در ما عدو هرگز نخواهد دید خواری هر روز من بگذشت در حفظ نوامیس شبهای من بگذشت در بیمار داری بعد از هزار و نهصد و پنجاه زخمت من ماندم و یک کاروان پُر زخم کاری گاه از دو چشمم اشک می‌غلتد به سختی گاه از کنار معجرم خون است جاری شش تا برادر داشتم حالا ندارم دارایی ام تبدیل گشته به نداری گویا قرار است از ته نیزه بگیرم در این چهل منزل فراوان یادگاری روی سرم همراه نیزه سایه ات هست خیر فراوانی است در این همجواری وقتی که آهنگ خروج از دشت کردیم همراه با آن لشکر از مهر عاری..... ....تنها تمام دختران و بانوان را بگذاشتم بر اشتران بی عِماری.... ....من ماندم و دشمن نمی‌دانم چه میشد فضه اگر آنجا نمی‌آمد به یاری ای آیه تطهیر هر شب قوم ناپاک دور سرت هستند مست می گساری هر کس بپرسد از شکستم بشنود خیر اما تو می‌پرسی اگر می‌گویم آری @hadithashk
هم سینه زدند و همزمان باریدند. از هرچه که دم زندند همان را دیدند. بودند بدون ادّعا، اول صف. از اول مجلس شهدا را چیدند. @hadithashk
مشغول التماسیم بهر دعای زینب. در سجده نمازیم از ربنای زینب رفتیم در قیامت گفتند اسم و شهرت؟! گفتیم اسم نوکر! شهرت گدای زینب! تربت مگر چه بوده جز خاک چادر او؟! در کربلا نشستیم در کربلای زینب سر را که زد به محمل موسی به سجده افتاد آن چوب محملش بود چوب عصای زینب در کاخِ دشمنش هم فرمانرواست زینب کاخ یزید پس شد..دولتسرای زینب گفتند زن سکوتش شایسته است اما.. زد گردن ستم را تیغ صدای زینب آنجا اگر که صحراست اینجا دل حسین است آنجا نبود جایش اینجاست جای زینب این چند خط که گفتیم یک قطره آب دریاست این‌کارها نبوده چیزی برای زینب هشتاد و چهار اسیر و هجده سر بریده یا للعجب ز صبرش  وای از بلای زینب بانوی ما کتک خورد پیش سر برادر باید فقط بمیریم از ماجرای زینب @hadithashk