eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
173 عکس
262 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
در روایات آمده که نبی.. به تو فرمود بارها "بِاَبی" پدر بندگان رب کریم! تو چرا اینهمه شبیه ربی؟! اوجب واجبات عشاقی چه کسی گفته است‌ مستحبی؟! هم حسینی عزیز فاطمه ای.. و هم عیسی بن‌ مریم وهبی گاه اشکی و بین چشم منی گاه یک السلام‌ روی لبی از خودت داده ای به جوْن نسب بده از جوْن هم به ما نسبی بچه بودیم و بین کوچه مان.. یک حسینیه ساختیم شبی سقف آن‌ بود‌ چادر مادر آجرش چند قوطی حلبی.. بهترین روزهایم آنجا بود نه دروغی،نه کبر ،نه غضبی کام من شد به خاک تو شیرین تربت کربلا! مگر رطبی؟! بعد اسمم بگو غلامِ حسین بهتر از این لقب کجا لقبی؟! شاید این گریه های آخرم است بسته است عمر آدمی به تبی دل من لک‌ زده برای حرم یک زیارت مرا نمی‌طلبی؟! "تو"صدایت زدم حلالم کن رسم عشاق نیست بی ادبی بین گودال ماجرایی بود تو‌ پر از زخم و قاتلت عصبی رفت در شانه نیزه ی جلویی رفت در قلب نیزه ی عقبی شمر چون حرص بیشتر میخورد ضربه ها هی به پشت سر میخورد @hadithashk
آسمان بود و زمین تشنه‌ی بارانش بود قدرِ هجده نفَسش  فاطمه مهمانش بود به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش شصت و سه سال به این خاک امانت دادش او شرافت به رسالت به نبوت‌ها داد او شرف را به تمامیِ عبادت‌ها داد هرکجا بود بلا سینه‌ی او طالب بود خیمه‌اش گوشه‌ای از شعب ابی طالب بود جز خدا غیر علی دید که همسایه نداشت مرتضی سایه‌ی او بود  اگر سایه نداشت آسمان فتنه  زمین فتنه  ولی می‌خوابید چه غمی داشت بجایش که علی می‌خوابید شصت و سه سال فقط برکت از او می‌بارید هرکجا بود  فقط رحمت از او می‌بارید جای هر زخم که می‌خورد تبسم می‌کرد رحمتش را همه جا  قسمتِ مردم می‌کرد چهره‌اش وقتِ تبسم ملکوتِ محض است تا که او هست علی نیز سکوت محض است گرچه دنیا متوسل به عبایش می‌شد دل او شاد فقط با نوه‌هایش می‌شد کارش این بود در آغوش حسن را گیرد عادتش بود به یک دوش حسن را گیرد تا به مسجد برود نور در آغوشش بود عشق می‌کرد حسینش که قلم‌دوشش بود پشت او با حَسنین اُنس گُل‌افشانی داشت موقع بازیشان سجده‌ی طولانی داشت سر او بر روی دامان علی بود فقط مرکب بازی طفلان علی بود فقط سالها برکت باران مدینه او بود مرکب بازی طفلان مدینه او بود گرچه در خانه فقط عطرِ سلامش می‌ریخت دست ملعونه شب زهر به کامش می‌ریخت ناکسی شب زده  دشنامِ لَیَهجُر می‌گفت او نفَس داشت که از آتش و چادر می‌گفت روضه‌ها را همه می‌دید ولی لب می‌بست دور از فاطمه می‌گفت علی لب می‌بست آنقدر فتنه و غم دید که از پا اُفتاد بسترش را علی انداخت و زهرا اُفتاد تب و لرزی به بدن داشت خدا می‌داند با علی حرف کفن داشت خدا می‌داند غش که می‌کرد علی بر  جگر خود می‌زد او نفَس می‌زد و زهرا به سرِ خود می‌زد لحظه‌ی رفتن او بود ولی غمگین بود پیروهن هم به روی سینه او سنگین بود عاقبت بر جگرِ فاطمه آتش اُفتاد حسن اُفتاد بر آن سینه حسینش اُفتاد پیروهن هم به روی سینه او سنگین بود محتضر بود ولی بودنشان تسکین بود خواست برداردشان گفت که زهرا جان نه صبرکن صبر من و دوریِ این طفلان نه آه امروز بر این سینه حسین است ولی.‌‌.. وای از آنروز که تشنه است ولی باران نه وای از آن روز که بر سینه‌ی او می‌آید نانجیبی که حیا دارد از آن عطشان نه زینبت هست ولی ناله‌ی او کاری نیست که رهایش بکن ای شمر ولی عریان نه می‌بُرَد تیغ ولی زیر گلو را هرگز می‌بُرَد تیغ  ولی کُند شود آسان نه @hadithashk
بس کُن عزیزِ تا سحر بیدار بس کُن کُشتی مرا از گریه‌ی بسیار بس کُن ای چند شب بیدار مانده آب رفتی ای چند شب گریانِ من اینبار بس کُن بس کُن کنارِ بسترم خیس است زهرا آتش نزن بر این تنِ تَب دار بس کُن رویت ندارد طاقتِ این اشکها را طاقت ندارد اینهمه آزار بس کُن   باید ببینی روزهایِ بعد از این را باید بمانی با غمی دشوار بس کُن باید بگویم روضه‌های بعد خود را باید بسوزی بعد از این دیدار بس کُن ای کاش بعد از من کسی جایت بگوید با هیزم و با آتش و دیوار بس کُن   ای کاش میگفتند خانوم بچه دارد ای کاش میگفتند با مسمار بس کُن در کوچه میاُفتی کَسی غیر از حسن نیست با گریه می‌گوید که در انظار بس کُن در کوچه میاُفتی و می‌گوید به قنفذ اُفتاد دستِ مادرم از کار بس کُن   دستت مغیره بشکند حالا که اُفتاد از چادرِ او پایِ خود بردار بس کُن بگذار یک جمله هم از گودال گویم خون گریه‌ات را کربلا بگذار بس کُن وقت هزار و نُهصد و پنجاه زخم است ای نیزه‌ی خونبار این اصرار بس کُن   این ناله‌هایِ دخترت پیشِ حرامی است با شمر می‌گوید نزن نشمار... بس کُن @hadithashk
کیستم ، سائل درگاه عطای حسنم غرق دریای کرم مست صفای حسنم سینه را رونق جان‌ حرز ولای حسن است شیعه ی آل علی محو ولای حسنم چشمهٔ جود و سخا از دم او می‌جوشد خاکم و خاک نشین رد پای حسنم او همان است که حاتم به درش هست گدا من همان خستهٔ درگاه رضای حسنم خلق عالم همه حیران، ز عنایات درش قطره ای منتظر بحرِ عطای حسنم می‌زنم دست تمنا به در خانهٔ او ناز بر شاه کنم چونکه گدای حسنم خاکِ ایوان او از تاج جهان بالاتر من غلام در و دیوار سرای حسنم جان من فانی و باقی همه در عشقش شد من مرید حسن و عبد خدای حسنم کاش با لطف حسن عاقبتم خیر شود دیده بر مرحمت ذکر و دعای حسنم دو شهیدان حسن قاسم و عبدالهند ذاکر و سینه زن آن شهدای حسنم فاطمه روضه بخواند به عزایش گوید که مدینه شده چون کرب و بلای حسنم همه گویند که جانها به فدای تو حسین فاطمه ناله زند جان به فدای حسنم کور فردا نشود وارد محشر واللّه هرکه امروز کند گریه برای حسنم @hadithashk
به نام نامی عشق و به احترام حسن تفالی زدم و شد غزل بنام حسن خوشا به حال دل من که بی هوا افتاد به یک نگاه کریمانه اش به دام حسن مرا به غیر حسن اصلا احتیاجی نیست که او امام من است و منم غلام حسن طلب نکرده تو را بی نیاز خواهد کرد کریم هست و جز این نیست در مرام حسن چه آرزوی قشنگیست جان دهی یک شب کنار صحن بقیعش به زیر گام حسن @hadithashk
فلک ریزه خور خوان جواد است مرید جود و احسان جواد است خدا را شکر اینجا بین حجره سرت بر روی دامان جواد است @hadithashk
در کلامش همه جا ، بین شیاطین حسود صحبت از حفظ حریم حرم زهرا بود گاه دلشوره می آمد به سراغش ، اینکه نشود کاش فراموش ، وصایایم زود @hadithashk
برخیز از بستر بیا پیغمبری کن برخیز و زهرا را بجایت بستری کن برخیز از بستر که غم با ما نماند برخیز باباجان علی تنها نماند در بسترت اُفتادی و فریاد کردم بابا مخواه امروز دشمن شاد گردم آهی کشیدم پیشِ تو جبریل اُفتاد نالیدم از حال تو میکائیل اُفتاد دستم به رویت خورد خیلی داغ بودی خیلی برای محسنم مشتقاق بودی کمتر تقلا کن نیافتم در کنارت این چشم را وا کن نیافتم در کنارت جان حُسینت باز هم مهمان ما باش پیشِ علی در شهر سنگربان ما باش کمتر بخوان روضه حسینِ بی کفن را نگذاشتی بردارم از سینه حسن را ما گِرد تو گریان و دلشادند جمعی جمعی دو رو و  در پِیِ بادند جمعی جمعی منافق رأیِ مردم جمع کردند در خانه هیزم روی هیزم جمع کردند بابا وصیت کن به منزل‌های این شهر بعد تو ای وای از ارازل‌های این شهر بابا وصیت کن سفارش کن برایم از کوچه‌های تنگ خواهش کن برایم خیلی سفارش کُن به در بر چوب ، مسمار بابا سفارش کن مرا بر سنگِ دیوار تا مادری در پیش طفلانش نیافتد آتش به جانِ بیت‌الاحزانش نیافتد در را سفارش کن به رویم در نکوبند مسمار را  بر بارِ نیلوفر نکوبند از خانه تا مسجد نگردانند ما را بابا وصیت کن نسوزانند ما را @hadithashk
هـر چند کـه نـوکـریّ ما نـا چیز است در سینه ی ما عشق رضا لبریز است ما هر چه کـه داریم از الطاف رضاست الحق کـه رضا شفیع رستاخیز است @hadithashk
تو نور مطلقی آن واپسین امید در طول زمان یعنی همان میراث در خط نبوت، نور پیشانی، نشان یعنی دلیل خلقتی باری برای جلوه ات بستر فراهم شد برایت خلق شد خورشید و ماه و روز و شب آری جهان یعنی ز انگشت تو اختر می‌چکد هر اختری منظومه‌ای شمسی سحابی ، آسمانی، نه فراتر از تصور کهکشان یعنی به قصد فتح بعثت یافتی اما نه با شمشیر با لبخند توقع غیر از این هم نیست از بس نرم خویی مهربان یعنی کلامت نور امرت رشد فعلت خیر رایت علم شانت حق تو حکم مطلقی فصل الخطابی هرچه میگویی همان یعنی منافق دشمنت، بد خواه تو مشرک ثناگویت مسلمانان دعاگویان تو آن زنده در گوران عالم دختران یعنی تو یا غار یا همراه کی می‌خواستی در زندگی وقتی برادر چون علی ابن ابیطالب کنارت هست جان یعنی خودت فرموده ای تو از حسینی و حسین از توست با این وصف سرت خشکیده لب در کربلا رفته‌ست بر روی سنان یعنی شهادت از تو شد میراث اولاد شریفت را کدامین مرگ شهید فتنه‌ای و زهر قربانی نیرنگ زنان یعنی فلک پرداخت بین شعله ها مزد رسالت را که بعد از تو قدم دشوار برمی‌داشت زهرا آه با قد کمان یعنی @hadithashk
آقای غریبم وقتی نفس به سرفه و خون لخته بند شد اشک زیاد چاره‌ی آن دردمند شد هر یک قدم براش برابر به چند شد پنجاه بار خورد زمین و بلند شد هر سرفه ای که زد به نفسهای خسته اش افتاد یاد مادر پهلو شکسته اش روی سرش عبای غریبی نشانده بود یعنی برای حرف زدن نا نمانده بود یعنی که زهر جان به لبانش رسانده بود خود را به زور تا در حجره کشانده بود آن زهر ، تکه تکه جگر را برید و رفت مانند تیغ کند که سر را برید و رفت از افعی حسادت مامون که خورد نیش افتاد بین حجره و پیچید دور خویش چون گیسوی حسین دلش بود ریش ریش اما نداشت خواهر گریان دلپریش تا بوسه گیرد از گلوی نامرتبش تا ضربه‌ی دوازدهم مرد زینبش وقتش که شد لباس شهادت کند به تن آمد پسر که جسم پدر را کند کفن اینجا زیاد سخت نشد غسل این بدن نیزه شکسته شد کفن شاه بی کفن قدر نگین نداشت تنش جای سالمی آخر حصیر شد کفن شاه هاشمی هنگام غسل دادن جان جهان رسید پس ناله‌ی جواد به افلاکیان رسید انگشتر رضا به جواد جوان رسید انگشتر حسین ... ولی ساربان رسید مانند شمر رفت و روی سینه اش نشست انگشت را برید و دل مادرش شکست وحید عظیم پور لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹