هرچه خواهش ها مکرّر بوده است
غالباً از سوی نوکر بوده است
التماس و حاجت و درخواست ها
از کریمان لطف دیگر بوده است
من فدای آن امام حاضری
که کنارم پشت این در بوده است
هر زمان پرونده ام را باز کرد
حال او از قبل، بدتر بوده است
گریه کرد از آنهمه اعمال زشت
باز پای برگه ام این را نوشت ...
نوکر ما باش و آقای خودت
کور مردم باش و بینای خودت
بیشتر فکر قیامت را بکن
فکر کن حالا به فردای خودت
نفس، زندان است و تو زندانی اش
بسته ای زنجیر بر پای خودت
دست خالی گرفتاری بگیر
پشت کن گاهی به دنیای خودت
ای که در دالان دنیا مانده ای
فکر کردی که چرا جامانده ای؟
دین اگر اینست، این تحریف چیست
پس تعقل کن، ببین تکلیف چیست
ای که از دینداری ات برگشته ای
عیب ایمانت که شد تضعیف چیست
فکر کن گفتی بیا من آمدم
حال و روزت بعد آن تشریف چیست
لقمه ی نان حلالی داشتی
آن همه مالی که شد توقیف چیست
کوله ات از معصیت ها پُر شده
نان مردم دست تو آجر شده
بر خود آی و واقعاً یابنده باش
جای تعریف از مقامت، بنده باش
از کسی غیر از خدای خود نترس
کوه باش و نعره ی کوبنده باش
ای که در خط مقدم بوده ای
کو جهاد اکبرت! رزمنده باش
یک نماز صبح را بین حرم
از شهیدان حرم، شرمنده باش
پای راه حق بمان، اصرار کن
مثل زهرا انقلابی کار کن
فاطمه تا بود علی غمخوار داشت
یک نفر را داشت، اما یار داشت
مرتضی حبل المتین بود و فقط
با نخی از چادر او کار داشت
سایه ی زهرا که بین خانه بود
شاخه طوبی را روی دیوار داشت
دود شعله سر در آورد از فلک
میخ، بین سینه رفت آزار داشت
فاطمه تا پشت در، مردانه رفت
با لگد، خوشبختی از آن خانه رفت
قلب کوچه تا که شد مسدود سوخت
از غم مادر، دل موعود سوخت
پای چشم مادر محجوب ما
با هجوم دست خشم آلود سوخت
فاطمه تا ناله زد فضه بیا
هرکسی که بین خانه بود سوخت
ناجی جان خلیل الله، آه!...
آب شد جسم شریفش ... رود سوخت
او که شد زخمی بجای مرتضی
عاشقانه شد فدای مرتضی
#فاطمیه
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#رضا_دین_پرور
@hadithashk
دلم قرار ندارد برای دیدن تو
خدا کند برسد لحظه ی رسیدن تو
به شوق روی تو شبها دعا کنم با اشک
که با وصال ببینم به دل، تپیدن تو
هوای کوی تو در جان من تنیده شده
نسیم میوزد از هر نفس، دمیدن تو
بیا که دل خوشی ام روزگار وصل شماست
و جان گرفته امید از دمِ وزیدن تو
چقدر مانده دلم منتظر که برگردی
شکسته قلب من از غصه ها چشیدن تو
سحر به یاد تو با ناله میگشایم چشم
و شاید اینکه ببینم ز غم بریدن تو
کنار کعبه صدا می زنی انالمهدی
بیا نشستهام از شوق تا شنیدن تو
قسم به خون شهیدان کربلای حسین
که زندهایم هنوز از نفس کشیدن تو...
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#جابر_عابدی
@hadithashk
نشسته بود سر خاک و در بغل زانو
خجل ز چشم کبود و کبودیِ بازو
خودش به دست خودش گل به خاک می کرد و
درون خلوت خود سینه چاک می کرد و
علی که صبر جمیلش مثال عالم شد
ببین چه بود که دیگر تحملش کم شد
نه اینکه گریه کند..نه…ناله سر داده
کننده ی در خیبر به هق هق افتاده
به یاد کوچه و میخ و هجوم نامردان
به یاد غربت زهرا و گریه ی طفلان
به یاد بستر خانوم و درد پهلویش
به یاد سینه ی مجروح و زخم ابرویش
به یاد سیلی و چشم کبود زهرایش
برای اینکه شده شام تار دنیایش
کنار مضجع او داد از جگر می زد
گهی به صورت و گاهی به روی سر می زد
دلیل اینکه ندارد قرار در سینه
مقابل نگه او شکست آئینه
چه استعاره ی خوبی چه وجه تشبیهی
شکست آینه و دانه های تسبیحی
رسید روضه به اینجا…علی پراکنده
حسین آمده تا قتله گاه پر کنده
صدای هلهله آمد..بیا..بیا..کشتیم
زدیم اکبر اورا..حسین را کشتیم
چگونه جمع کند او علیِ اکبر را
که گم نموده به این دشت پاره پیکر را
علی اکبر ارباب اربااربا شد
خداست شاهد من سخت در عبا جا شد
همین که خورد زمین لشکری تبسم کرد
عقاب در وسط معرکه تلاطم کرد
حسین دید علی را و دست و پا گم کرد
رسید در بر او ناله زد..تکلم کرد
علیِ اکبر من شد علیِ اکبر ها
و بعد کشتن تو خاک بر سر دنیا…
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#آرمان_صائمی
@hadithashk
اگر هر لحظه آهی سرد دارد
به روی شانه کوه درد دارد
اگر تنها میان کوچه ها رفت
گمان می کرد شهرش مرد دارد
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اصغرچرمی
@hadithashk
شمع شب تار علی
روز من شب شده ای شمع شب تار علی
زیر گل خفتی و بنگر به دل زار علی
بین بستر تو طبیب دل حیدر بودی
رفتی از دست من ای حامی بیمار علی
بس که داغ غم تو بر دل من سنگین است
مدتی هست که زینب شده غمخوار علی
گره از کار همه خلق خودم وا کردم
بی تو افتاده عزیزم،گره در کار علی
همنفس نه به خدا که نفسم بودی تو
کاش جان با نفس آید ز تنم،یار علی
سپرم بودی و در کوچه شکستند تو را
بین دشمن تو شدی یار و طرفدار علی
موقع غسل تو دیدم بدنت له شده است
با تنت میخ چه کرده گل بی خار علی
روی تو سوخت و از سوختنت سوخت دلم
روی تو سوخته!نه_ سوخته رخسار علی
محمود اسدی
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_زهرا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بگیرد خانه را غم با غروب مادرِ خانه
مصیبت میچکد ای وای از چشمِ ترِ خانه
غبار غربتی سنگین نشیند بر سر خانه
مدینه شاهد است اینجا که خونین شد پَرِ خانه
چه خواهد کرد با این غم خدایا حیدر خانه
صدای شور و شوقی نیست دیگر اهل منزل را
فراگیرد هوای گریه پشت گریه هر دل را
سکوت آتش زند با سوز خود اندوه کامل را
تصور کن به رخ گیرند وقت گریه حایل را
چه حالی دارد این اوضاع در سرتاسر خانه
الهی خانهای خالی مباد از یاد مادرها
وگرنه غصه گردد قسمت جان برادرها
غمش هرگز نمیافتد به مولا دیگر از سرها
خبر دارم ولی سخت است حرف ناز خواهرها
دگر شانه نخواهد خورد موی دختر خانه
همیشه حسرتی از روزهایی تلخ میماند
به جا در سینه آوار بلایی تلخ میماند
به یاد خانواده ماجرایی تلخ میماند
طنینِ آخرین هُرم صدایی تلخ میماند
غمانگیز است گاهی شعرهای دفتر خانه
بدون عشق زهرا آبرو پیدا نخواهی کرد
به صحرای عدم آب وضو پیدا نخواهی کرد
چرا بیهوده میگردی؟ بگو پیدا نخواهی کرد
دو عالم را بگردی مثل او پیدا نخواهی کرد
نه فرزندان خانه، نه علی، نه همسر خانه
امان از خستگیهای مدام خانه بیمادر
رود گویا به غارت احترام خانه بیمادر
خرابآباد خواهد شد تمام خانه بیمادر
دگر کمتر شود حتی سلام خانه بیمادر
پریشانی میافتد روز و شب در پیکر خانه
خدایا کوثر بیت علی را باز گردان! آه
نگاهی کن شود زینب دوباره شاد و خندان آه
حسن زانو نگیرد در بغل با چشم گریان آه
حسین از در بیاید، میشود بیآب عطشان، آه
خدایا کاش جاری میشد از نو کوثر خانه
علی تنهاست بیزهرا چراغ خانه خاموش است
حسن مثل حسین و زینب و کلثوم مدهوش است
شب از داغ شهید کوچهی غربت، سیهپوش است
جهانِ هیاتیها پرچمی همواره بر دوش است
نسوزد بعد از این ای کاش دیگر یک در خانه
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#مصطفی_کارگر
@hadithashk
هوای شهر دلگیره ، حصاری دور دنیاشه
عجب بُغضی علی داره ، چه دردی بین چشماشه
خوشیِ اهل هر خونه ، به مادر بستگی داره
اگه مادر زمینگیر شه ، تموم خونه می پاشه
تصور کن که روی ماه ، ببینی ردّ ابری رو
سه ماهی می گذره امّا ، روی گونه هنوز جاشه
الهی بشکنه دستش ، زدش..، اون هم دو دستی زد
مگه میشه که یه نامرد ، اینقَد سنگدل باشه!
مسیر کوچه ی تنگو ، حسن هر روز می گرده
یکی از لنگهی گوشوارهها ای کاش پیدا شه
ستون خونهی حیدر ، سبکتر از پر قو شد
محاله این تن بی جون ، دوباره مثّه زهرا شه
تبر ، گلچینِ دنیا شد ، گل یاس از کمر تا شد
نباشه شونهی زینب ، بعیده فاطمه پاشه
حسودی کرد میخ در ، هجوم آوُرد به مادر...
نمی شد راز این هستی ، کمی آهسته افشا شه؟!
علی می سوخت مادر هم ، صدف افتاد گوهر هم ...
نذاشتن این در و دیوار ، حیدر باز بابا شه
مُغیره کم که می آوُرد ، قنفذ می رسید از راه
دوتایی می زدن باهم ، که مُشت فاطمه وا شه
شبیه ابر می باره ، امیر بدر ، بی یاره
برای غُسل یه زخمی ، چطور باید مُهَیّا شه؟!...
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#بردیا_محمدی
@hadithashk
داغ، بیچاره از نجابت اوست
درد، درمانده از اجابت اوست
"من که سر بر نیاورم ز دوکون
گردنم زیر بار منت اوست"
باورِ کیست پهلوان عرب
خانهاش قتلگاه حُرمت اوست
قدر نُه سال زحمتش دارم
شاهدم اینهمه جراحت اوست
بعد هفتاد شب که خوابیده
اشک در چشم بی شکایت اوست
هرچه او داشت پای من بگذاشت
هرچه دارم فقط رفاقت اوست
عرق خیسِ روی پیشانیام
در شب غسل از خجالت اوست
روضه در روضه است روضهی او
همهی روضهها مصیبت اوست
وای بر من بهار را کُشتند
مادری باردار را کُشتند
آب میریخت ، آب را میشست
آب را نه گلاب را میشست
کینهها تسویه شد و حالا
او حساب و کتاب را میشست
او نمیشست همسر خود را
فاطمه بوتراب را میشست
گوش بی گوشواره میدید و
پُرسشی بی جواب را میشست
خط میخی نوشته است این را
جای زخمی مذاب را میشست
قبل از آنیکه کربلا بشود
نذرهای رُباب را میشست
راهبی بعدِ کربلا در دِیر
گیسویی در شراب را میشست
خسته را بی پناه را کُشتند
مادری پا به ماه را کُشتند
وای ولگرد لعنتی میزد
به گمانم دوساعتی میزد
کینهها از من است، جان حسن
با چه بغضی چه شدتی میزد
پشت قنفذ مغیره آمده بود
دیدم او را که نوبتی میزد
یک نفر یاورِ علی بود و
یک نفر را جماعتی میزد
یک سهساله شبیه زهرا بود
زجر او را مسافتی میزد
سر عباس روی نیزه و اَخنس
سنگ بر جنس قیمتی میزد
عمه بر روی دختران اُفتاد
عمه را بیشرافتی میزد
پشت در قد خمیده را کُشتند
مادری داغدیده را کُشتند
مُرد در شامِ غسلِ بانویش
داد از روضهی فرارویش
آنکه امر سکوت میفرمود
صیحه میزد کنار بازویش
سر به دیوار میزد ای مسمار
داد میزد برای پهلویش
شد محاسن سفید آقامان
خاک عالم نشست بر مویش
مثل این صیحه هم حسینش زد
خاک میریخت روی گیسویش
سر اکبر رسید اما پیر
خویش را میکشد به زانویش
جای صد تیغ بر تن پسرش
جای یک نعل بین ابرویش
یک جوان مُرده راه گم کرده
چهکند با دو چشمِ کم سویش
از سر دوش خود عبا انداخت
پسرش را که ریخت بر رویش
دید زینب رسیده، هو کردند
گفت با گریه در هیاهویش
"ریز ریزی ولی عزیزی تو
چه کنم از عبا نریزی تو"
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#حسن_لطفی
@hadithashk
خیال میکنم انگار "دَر" وجود نداشت
چهل حرامی نامرد و شر... وجود نداشت
خیال میکنم اصلا "پدر" امیر شد و
غلاف و میخ دَرِ شعله ور وجود نداشت
و در روایت محزون "مقتلش"... ای کاش ؛
به " بَطنِ فاطمه...ضَربَ عمر..." وجود نداشت
چه خوب بود که میشد خیال بود همه
چه خوب بود اگر "زخم سَر" وجود نداشت
یا نامه ای که دوّمی در متن آن نوشت؛
"رَفَستُها و صَفَقتُ..." اگر وجود نداشت
چه خوب بود اگر در روایت از مادر
صدای خُرد شدن در کمر وجود نداشت...
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#نیما_نجاری
#فاطمیه
@hadithashk
إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها.
شهرستانی، الملل و النحل، ج ۱ ص ۵۷
صفدی، الوافی بالوفيات، ج ۶ ص ۷۶
قال الصادق(ع):
[فَرَفَسَها بِرِجلِهِ وَ کانَت حامِلَةَ بابن اسمُهُ المُحَسِّنَ، فَاَسقَطَتِ المُحسِنُ مِن بَطنِها،ثُمَّ لَطَمَها فَکَاَنّی اَنظُرُ اِلی قُرط فی اُذُنِها حین نَقَفَت].
اختصاص،ص۱۸۵
بحارالانوار،ج۲۹،ص۱۹۲
فصفقت صفقة علی خدیها من ظاهر الخمار فانقطع قرطها و تناثرت الی الارض ...
مجلسی، بحار ج ۳۰ ص ۲۹۴
بحرانی، عوالم العلوم ج ۱۱ ص ۴۰۹