eitaa logo
حدیث اشک
15.5هزار دنبال‌کننده
165 عکس
255 ویدیو
20 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @hadithashk2 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمم شهادت می دهد چشم انتظارم گریه برای درد هجران گشته کارم صحرا نشینیِ تو آهم را در آورد دلگیرم از دنیا، کجایی ای نگارم آلوده ام ، امّا پر از شوق وصالم بهر تماشای جمالت بی قرارم افتاده در چاهم به تنهایی اسیرم بی تو سیاه و غرق غم شد روزگارم عمری تو را خواندم ، اگر مُردم در این غم یک شب گذر کن جان زهرا بر مزارم روز جزا پرونده ام را گر بخوانند غیر از ولای تو دگر چیزی ندارم آقای تنهای خودم ، جان رقیه بنشین در این روضه، دمی را در کنارم @hadithashk
اولای این سفر ، خاطره هاش تو ذهنمه روی شونه ی عمو بازی می کردم یادته؟ کنار محمل ما میومدی توی مسیر هی میگفتی دور دخترم بگردم یادته؟ چادرِ نمازی که خودت خریدی برا من پیرهن گلدارم و ، النگوهامو یادته موهای بلندمو اون روزا که نسوخته بود شونه میزدی برام، گل موهامو یادته حالا اومدی تو ویرونه ، اونم این دل شب باید این تلخی دوری رو برام عسل کنی جای این سکوتی که رقیه رو پیر میکنه خوبه که دستاتو وا کنی، منو بغل کنی من سرشکسته تو ، هزار تا بوسه میزنم به همه نشون میدم ، میگم که بابای منه بغل من بابایی ، از سر نیزه بهتره اینجا هیشکی تو رو با سنگ و عصا نمی زنه نفسم در نمیاد بخوام باهات حرف بزنم تو چشات زل میزنم ، تو درد و از چشام بخون میبینی چی مونده از دختر دردونه ی تو لکنت زبون و چند تا تیکه پوست رو استخون راستی بابا تو بگو، از اون شب تنور بگو دلم و آروم کن و، اسم منو صدا بزن دوباره رفتی رو نیزه به عمو بگو بیا یه سیلی تو صورت این زجر بی حیا بزن بابای قشنگ من ، قربون این زخم لبات نمیخوای به داد من ،تو این غریبی برسی نمیزارم دیگه از تو بغلم جایی بری تو فقط مال منی ،نمیدمت به هیچ کسی آخرای عمرمه برام دعا کن بابایی گفتم از لبات و یادم اومد از بزم شراب یکی گفت "اُسکتی یا جاریه" و دلم گرفت اونجا که دستای ما رو بسته بودن با طناب @hadithashk
وای از شام و از مصیبت هاش از رسوم بد و ز عادت هاش دخترِ حیدرِ پر آوازه زینب آمد به پشت دروازه ساعت آنجا نمی‌گذشت اصلا چه بلاها سرش نیاوردن در حیا اسوه بود و در عفت گیر افتاد بین جمعیت اسم زینب سر زبان افتاد بین مستان و دلقکان افتاد یک نفر گفت زینب کبری؟ دیگری گفت دختر زهرا؟ خواست پاسخ دهد سوالی را یک یهودی تکاند قالی را دست هایش حجاب زینب شد سبّ مولا جواب زینب شد کم کم از کوه صبر کم می شد زیر بار نگاه خم می شد و ان یکاد از لبش نمی اُفتاد از غم عمّه پیر شد سجّاد نان و خرما برایش آوردند اشک او را چنین درآورند با سر روی نیزه صحبت کرد گاه سوی نجف شکایت کرد وارد بزم می گساران شد تشت زر را که دید گریان شد شُست سر را یزید، جای گلاب ریخت روی سر حسین، شراب @hadithashk
عذاب شام بلا بی گله نمی گذرد زمان گذشته و این غائله نمی گذرد میان کوچه و بازار، چرخمان دادند کسی کنار سر از هلهله نمی گذرد صلاه ظهر گذشته اذان بگو اکبر بگو که عمه ات از نافله نمی گذرد ببین چه بر سر ناموس حیدر آوردند در ازدحامم و این قافله نمی گذرد هنوز مستی زجر از سرش نیفتاده که از کشیدن این سلسله نمی گذرد سر تو یک وجبیّ سر من است حسین سنان پست، از این فاصله نمی گذرد کنار نیزه ی اصغر، رباب سیلی خورد عروس مادرت از حرمله نمی گذرد برای چنگ کشیدن به روی خواهر تو بُکش بُکش شده این مرحله نمی گذرد میان برده فروشان رقیه خورده زمین ز کوچه پای پر از آبله نمی گذرد @hadithashk
دوباره در دل غم ها نوید آوردند دوباره یار مرا رو سپید آوردند دوباره برسر دوش جماعتی گریان همان که از غم دنیا برید آوردند اگرچه دل یک جعبه مختصر شده است بلند سَرو مراهم رشید آوردند در این سیاهی شب نور میرسد دیگر مکن گلایه عزیزم امید آوردند همین که از غم دنیا بریدم از دل شهر صدازدند بیا که شهید آوردند @hadithashk
من کودکی ام یکسره با آه گذشت در پیچ و خم غربت جانکاه گذشت در سن کم از بار غمت پیر شدم از دیدن دنیای دنی سیر شدم دردانه ی بی مثال بابا بودم خوشبخت ترین دختر دنیا بودم هر روز سرم به روی دامان تو بود با عشق عمو داشته ام حس وجود من روشنی دیده ی مادر بودم پیوسته به روی دوش اکبر بودم دوشی که بسان عرش اعلا دیدم هم شانه ی با رسول طاها دیدم اما چه کنم که غم به من رو کرده با جسم ضعیف و خسته ام خو کرده بر روی سرم گرد یتیمی که نشست این قامت کوچکم غریبانه شکست آخر من و این گیسوی آشفته کجا؟ آخر من و این زجر بر آشفته کجا؟ آخر من و آن ضربه ی سیلی به کجا؟ آخر من و این صورت نیلی به کجا؟ دیدم ترک روی لبت آب شدم هی وا ابتا گفته و بی تاب شدم بی حنجره هم صوت رسایی داری! قرآن ِ به نی! عجب نوایی داری ! یک آیه به روی لب تلاوت کردی اعجاز نموده و قیامت کردی دیدم که نگاه خود به ما دوخته ای با دیدن موی ما تو هم سوخته ای در شام بلا چه شد چنین بشکستی چشمانِ تَرَت به روی خواهر بستی دیدی چه نگاه بد به ما می کردند؟ بیمار دلان مگر حیا می کردند؟!! دیدند چو یک قافله ای در بند است گفتند بهای این کنیزان چند است؟ در سینه من حبس شد آنجا نفسم گردیده دوباره عمه ام دادرسم من بی تو پدر در این سفر دلگیرم در گوشه ی این خرابه من می میرم یک لحظه تبسمی از این خَدّ تریب* ما را نرسد در این گذرگاه غریب ؟! اما گله ای نیست خودم می دانم از صورت ماهتان چنین می خوانم وضع لب و دندان شما غمبار است خندیندتان پدر کمی دشوار است آزرده مشو از اینهمه شکوه گری بگذار حساب حرف دختر پدری *گونه خاک آلود این عبارت در زیارت ناحیه مقدسه نیز آمده است: «السلام علی الخدّ التریب» (سالک زنجانی) @hadithashk
حوصله مو نبودنت سر آورد توی طبق سر منور آورد من نمیبخشم دختر یزید و ادای راه رفتنم و در آورد رو پیکرت برو بیا رو دیدم دور چشات کبودیا رو دیدم همین و کم داشتیم از این روزگار تمسخر یهودیارو دیدم زلف کمندی که دیگه ندارم بگو بخندی که دیگه ندارم دیگه نیازی ندارم به شونه موی بلندی که دیگه ندارم ما سفر اومدیم سفر دروغه ستاره های شام بی فروغه بازار شام آخر هفته رفتیم آخر هفته بازارا شلوغه حرمت عمه مو نگه نداشتن بی غیرتا خلاصه کم نزاشتن کنار نیزه ی علی اصغر رقاصه ها مسابقه گذاشتن @hadithashk
مقام نوکریِ تو چه عزتی دارد و پایبندِ تو بودن حلاوتی دارد به عالَمی ندهم خادمیِ مطبخ را به آشپز، خودِ زهرا عنایتی دارد سرآشپز، خودِ "خَیرالنساء" و ما "پادو" دقیق فاطمه اینجا نظارتی دارد غذای روضه چُنان تربتِ مزارِ حسین شفِاست بهرِ کسی که کسالتی دارد کنار دیگِ غذا خواندنِ دو خط روضه زمانِ پختنِ نذری چه برکتی دارد گرسنه بود سه ساله دَمی که جان می داد در این قضیه به بابا شباهتی دارد غذا نخواست رقیه ، بِبَر طَبَق را زود عزیزِ فاطمه والله حُرمتی دارد به سر، مقابل دختر چقدر اهانت کرد نگفت با خودش این سر قِداستی دارد @hadithashk
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببین گلفروشان چه ها میفروشند گل لاله را سر جدا میفروشند خداناشناسان عزیز خدا را برای رضای خدا میفروشند لباس تو هم صاحب معجزاتیست که کفار اینجا عبا میفروشند ببین سنگ گودال هم قیمتی شد ببین پیرها هم عصا میفروشند غلامان شمر لعین خنجری را که سر میبرد از قفا میفروشند دو روز است ما گوشواره نداریم چه فخری کنیزان به ما میفروشند تو که از سر نیزه بازار دیدی بگو معجرم را کجا میفروشند تو از بچه های رسول خدایی مگر بچه های تو را میفروشند؟ @hadithashk
پاییز بودن‌ ، بـرگ های زرد می خواهد باران سرودن ، اشک های سرد می خواهد از درد گفتن سینه ای پُر درد می خواهد از زینبِ کبری نوشتـن مَرد می خـواهد زینب فقط درد و فقط رنج و فقط غم نیست بانـوی ما بانـوی اشک و آه و ماتم نیست از جنسِ ایثار و شَـرف ، مَـهدِ شجاعت بود معنای صبر و استقامت ، کــوهِ غیــرت بود خطبه به خطبه پند و اندرز و نصیحت بود با دست های بسته هم در اوجِ قدرت بود تاریـخ را سرشار از شـورِ شهامـت کرد با خطبـه هایش زینبِ کبری قیامت کرد گفتند این زن کیست ؟ حیدروار می ماند در خطبه خوانی چون علی، قهّار می ماند وقتی غضب دارد قسیـم النّـار می ماند مـانـنـد تیـغِ حیـدرِ کــرّار می ماند گفتند این زن نیست ... قرآنِ کریم است او ناموسِ " بسم الله رحمانِ الرَّحیم " است او پایان کارش نیست ... اینجا تازه آغاز است از مرگ باکی نیست وقتی بـالِ پـرواز است یک شیر در زنجیر هم باشد سرافــراز است پرونــده ی کــرب و بلا امروز اگر بـاز است - از علم و آگاهـــی و بیداریِ زینـب هاست اسـلام مدیـونِ فـداکاریِ زینــب هاست زینـب قــرارش رفـت امّـا بـاورش هرگز دار و نـدارش رفـت امّـا معجـرش هرگـز یعنی نخواهد رفت مَعجر از سرش هرگـز آری بـرادر رفت امّـا خواهــرش هرگـز - ساکت نخواهد ماند و غیرت یاد خواهد داد کـاخِ ستم را خطبـه اش بر بــاد خواهد داد حالا بـه گِـردِ شـمعِ او پـروانـه می آیـند پروانـه هـا دارنـد مظلومانـه می آیـند کوچِ پرستوهاست ، سمتِ خانه می آیند با گوهـری جا مانده در ویرانـه می آیند از شام دارد واژه واژه نـور مـی آید زنـگِ صدایِ کاروان از دور مـی آیـد @hadithashk
آیه های غریب بودن را از غم چشم زخمی ات خواندم حق بده با زیارت لبهات مات و حیرت زده اگر ماندم عمه می گفت که سفر رفتی چه شد از نیزه سر در آوردی؟ خبرت را ز تشت زر دارم همه جا جز خرابه می گردی؟ من خبر داشتم تو را کشتند به روی عمه جان نیاوردم گرچه زخمم زیاد بود اما من برای تو گریه می کردم بعد یک مدتی که آمده ای چقدر ساکتی پدر جانم حرف های نگفتنی ات را از لب زخمیِ تو می خوانم بشکند دست خیزران ای کاش که لبت را ترک ترک کرده این لبِ لب پریده ی پر خون یاد مرثیه ی فدک کرده خبرت هست که چهل منزل سر بر نیزه ات چه با ما کرد؟ همسفر راستی خبر داری زجر با من چقدر، بد تا کرد؟ گرچه با ما تو همسفر بودی من ولی گم شدم تو فهمیدی؟ پیر شد دخترت در آن یک شب علتش را ز عمه پرسیدی؟ راستی از عموی من چه خبر زخم چشمش هنوز بهتر نیست؟ به عمویم خبر بده بابا گوشوار رقیه دیگر نیست @hadithashk
نشستی روبه‌رویم ، اشک شوق از دیده‌ی تر رفت غم طولانی دوری تو از یاد دختر رفت خلاصه آمدی..، با سر رسیدی..، دست هایت کو؟ بغل وا کن برای من که صبر دخترت سر رفت خیالت تخت باشد ! رختخوابم نرم و راحت بود چهل منزل سرم تنها به روی بالِش پر رفت تو بی حلقومی و انگشترت هم گم شده بابا! گمانم خاتمِ بی‌معرفت همراه حنجر رفت شبیه جدّه‌ام این روزها دنبال دیوارم ببین ! طرز قدم‌برداشتن‌هایم به مادر رفت شبی افتادم از بالای ناقه ، زجر کُفری شد کشید آنقدر دست کوچکم را ، شانه ام در رفت به خولی گفته بودم زیورآلات مرا بردار نمیدانم چه حرصی داشت ، دستش سمت معجر رفت! نبودی و سنان هم محض تفریحش مرا می زد گُل نیلوفرت در کوچه با این مستِ کافر رفت سر بازار رفتن بی علی اکبر مکافاتی‌ست نباید بین نامحرم پدرجان! بی برادر رفت میان آن شلوغی هدیه ات را دختری دزدید حواسم پرت شد یک ثانیه ، دیدم گُل‌سَر رفت در آن بزم حرام مِی سکینه داشت جان می داد... همین که صحبت از لفظ کنیز و کیسه‌ی زر رفت مرا با خود ببر..، ویرانه جای ماندن ما نیست به هر ترتیب از این دنیای تیره باید آخر رفت @hadithashk