یا مهدی (عج)
مانند ابری که نمِ باران ندارد
مَن ؛ خشکسالیِ دلم پایان ندارد
دیروز خیلی گریهکردن را بلد بود
چشمم توانِ قبل را الآن ندارد
من با فراقَت دائماً سرگرم هستم
این بینوا کاری به این و آن ندارد
دست از سر من برنمی دارد غمِ تو
داغت رهایَم می کند؟!..، امکان ندارد!
بیماری عُشّاق ، زخمی لاعلاج است
دردی که هرگز نسخهی درمان ندارد
عُمر زلیخا پای یوسف رفت بر باد
عاشقشدن جز باختن تاوان ندارد
راهِ وصالِ یار دشوار است قطعاً
این مقصد اصلاً جاده ای آسان ندارد
من مطمئن هستم که نان شُبهه خورده
هرکس به برگشتِ تو اطمینان ندارد
هر بار بد کردیم..،تو گردن گرفتی
اما به لطف تو کسی اذعان ندارد
باید برای این همه اندوهِ تو مُرد
باید برایت مُرد..،دور از جان ندارد!
بی مصرفم..،امّا فقط بگذار باشم
ظرفِ شکسته ، جا در این دُکّان ندارد؟!
دارد اَجَل سر می رسد..،پس کِی میایی!
چشمانتظارت فرصتی چندان ندارد
محتاج آغوش تواَم..،من را بغل کن
فرزند ، بی بابا سر و سامان ندارد
جانِ همان پهلوشکسته..،زود برگرد
جانِ گلی که روح در گلدان ندارد
طوری لگد زد..،میخ در پهلو فرو رفت...
نامردِ بی غیرت مگر وجدان ندارد!
در اوج تنهایی ، صدف از دُر جدا شد
مادر به غیر از فِضّه پشتیبان ندارد
بردیا محمدی
#بردیا_محمدی #شعر_آیینی #شعر_فراق_امام_زمان #شعر_مذهبی #شعر_مناجات_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
May 11
وای وای
رسم است مردم! بین دعواهای مردانه..
بیرون نمی آید به هیچ عنوان زن از خانه
اما در اینجا در نبرد قوم بیگانه
زهرا به میدان میزند پیروزمندانه
گویا پیمبر به جدال بولهب رفته
بانو به جنگ قوم بی اصل و نسب رفته
مثل شراری که به یک گلزار می افتد
آتش به روی در روی دیوار می افتد
ضرب لگد بر مخزن الاسرار میوفتد
با ضربه ی مسمار دست از کار میوفتد
پای غریبه بر روی قرآن به شدت خورد
سادات میبخشند،در محکم به صورت خورد
دست علی بسته ست و دست همسرش زخمی
زهرا سرش زخمی،دلش زخمی پرش زخمی
شاخه شکست و گشت سیب نوبرش زخمی
با دیدن مادر غرور دخترش زخمی
با روضه های کوچه روز پنج تن شب بود
پایان کوچه روضه های شام زینب بود
راه حرم را کوچه پشت کوچه سد کردند
با آل عصمت مردمان شام بد کردند
بد مست ها توهین به الله الصمد کردند
هر سر که می افتاد از نیزه لگد کردند
تا دختران را با لباس پاره میدیدند
بر گریه های بچه ها مستانه خندیدند
دروازه غوغا کوچه و بازار غوغا بود
قوم یهود آماده صدجور بلوا بود
پیش اسیران بین آن اوباش دعوا بود
زینب میان حرف های بددهن ها بود
حال بزرگ قاقله خیلی مشوش بود
بر صورت سرخ اسیران جای آتش بود
سید پوریا هاشمی
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #سید_پوریا_هاشمی #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا زهرا(س)
پشت در عشق را اذان می داد
پرچم شیعه را تکان می داد
با تمام توان به مسلخ عشق
راه را بر همه نشان می داداو که با چشم روشنش هر روز
نور را هدیه بر جهان می داد
مثل باران دعای هر روزش
به همه اهل شهر نان می داد
امتحان بود و حال غیرت را
ارث سرخی به شیعیان می داد
مثل روز ازل برای خدا
فاطمه، باز امتحان می داد
زن، ولی مثل ذولفقار علی
به حماسه، به غم، زبان می داد
حجت اللهِ اهل بیت اینجا
درس سختی به مشرکان می داد
دشمن او را به جرم عشق علی
بین دیوار و در مکان می داد
در که بر روی پهلویش وا شد
عرش را ناله اش تکان می داد
دشمن از عرش چادرش رد شد
مرتضی دید و داشت جان می داد
دست هایش سپر شدند اما
تازیانه مگر امان می داد
دست شیطان قلاف را پر کرد
نوبتی دست این و آن می داد
محسنش روزگار را می دید
اگر آتش کمی زمان می داد
پای مسمار در حرم وا شد
فضه آمد اگر نه جان می داد
خط خون در مسیر آن کوچه
خبر از زخم خون فشان می داد
حسن کردی
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #حسن_کردی #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
قَد قامَتِ الصَلوة
کَرَم” ، فقیرِ سرِ سفرههای احسانت وابر” ، تشنهی در جستجوی بارانت
قیام” حاصلقَد قامَتِ الصَلوة” تو بود نشسته
دین خدا” در مسیر ایمانت اطاعت از تو همان طاعت خداوند استبهشت” شاخه گلِ کوچکی ز گلدانت قنوت نیمه شبت کهکشان حاجت هاست به آسمان برود نوری از شبستانت به چادر تو ملائک دخیل میبندند عجیب نیست یهودی شود مسلمانت همیشه
چرخِ فلک” در طواف دستاس ات همیشهحور و ملک” در طواف دستانت همه فقیر و یتیم و اسیر آمدهایم نشستهایم به امید لقمهی نانت اگر حسین و حسن میوهی دلت هستند نبی چو روح تو میگردد و علی، جانت اگرچه چادر گلدار تو در آتش سوخت دوباره لاله دمیده به دشت دامانت همین شکوفهی پیراهن تو شاهد ماست چنان خلیلی و آتش، شده گلستانت بهار خانهی حیدر خزان نمی گردی قسم به برف سر گیسوی زمستانت به شانههای تو قوّت نبود و شانه زدی که زینبت نشود بیش از این پریشانت به پهلوی تو و بازو و سینهات سوگند خودت شکستی و نشکستهاست پیمانت ز بیهوا زدنت، طعنه میزند به علی که باخبر شود از روضههای پنهانت... علی برای تو نهج البلاغه میخواند مگر بلند شود از تو صوت قرآنت علیست آینهی روی تو، `بَکَتْ وَ بَکَی” تو گریه کردی و حیدر شدهست گریانت دوباره پیرهنی را به دجله اندازش مگر خدای دهد باز در بیابانت حسین پیرهنی داشت، پس چرا گفتی؟ فدای پیکر غرق به خون و عریانت... احمد ایرانی نسب #احمد_ایرانی_نسب #ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
یا فاطمه الزهرا (س)
در سِلک ما،معراج رفتن، پر نمی خواهد
مومن پری بهتر ز چشم تر نمی خواهد
با اشک وقتی حاجت ما را روا کردند
گریه کنات مشکلگُشا دیگر نمی خواهد
خاک حسینیه برای شاعران کافی است
از تو نوشتن جوهر و دفتر نمی خواهد
جاروی دستم را نگیر از دست من خانم
این روضه خانه ها مگر نوکر نمی خواهد!؟
ذات تو را تمثال
أَعْطَیْنا” بیان کردند تفسیر دیگر،سوره ی کوثر نمی خواهد با دیدن روی تو با خود روبه رو می شد آئینه ای بعد از تو پیغمبر نمی خواهد تو مستقیماً حامل وحی خداوندی دیگر خدا جبریلِ نامهبر نمی خواهد نور وجودت راعلی” از قبل خِلقَت دید این مُدَّعا شاهد از این بهتر نمی خواهد وقتی دعای تو نگهدار علی باشد دیگر سپر را فاتح خیبر نمی خواهد نان تو خادمپرورِ بیتِ یدالله است نانی به جز این سفره را قنبر نمی خواهد ذرات روی چادرت حُکم طلا دارد تا گرد و خاکش هست،فضّه،زر نمی خواهد چادر نمازت سایه سارِ مُلک سلمان است جز سایه ی امن تو این کشور نمی خواهد این نسل سِوُّم،خوب در پیکار ثابت کرد حرف دفاع از دین که باشد،سر نمی خواهد تمّار اگر باشی به روی دار خواهی گفت: حرف ولایت را زدن منبر نمی خواهد این انقلاب فاطمی چل سال ثابت کرد جز نسل زهرا و علی ،سرور نمی خواهد چل سال جنگیدیم پای پرچم زهرا فرزند جز خونخواهیِ مادر نمی خواهد نجّار کاش از ابتدا بی میخ،در می ساخت هرگز کسی اینگونه دردسر،نمی خواهد مادر تقلا می کند قدری رها گردد دیوار پیله کرده،میخ در نمی خواهد... بردیا محمدی #ام_ابیها #ام_الائمه #بردیا_محمدی #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
اشهد ان علی ولی الله
با اذان تصدیق کن من را دوباره ای بلال
چون شده پشت در این خانه حقم پایمال
اشهد ان علی گفتم ولی خوردم زمین
هیزم آوردند اینجا با فتاوای رجال
این جماعت را که می بینی علیه حیدرند
آن صف طولانی مسجد ندارد اتصال
بار خود را بستی و رفتی، حلالت کرده ام
بارخود را بسته ام، دیگر مرا هم کن حلال
روبه قبله می نشینم غالباً وقت نماز
فکر کن خوبم! اذانت را بگو طبق روال
تو اذانت را بگو...حی علی خیرالعمل!
خسته ام از حرف پنهان همه، ازقیل و قال
بعد پیغمبر نبودی، حرمت زهرا شکست
بین هجده سالگی شد قامت زهرا هلال
دور هم بودیم در زیر کسا، یادش بخیر!
بین بستر، دورهم بودن شده امری محال
یک نفر بودم که سیلی خوردم از دست همه
یک نفر سیلی اگر می زد، نمی رفتم ز حال
با علی اصلاً نگفتم میخ در با من چه کرد
خون برایم گریه کرده نیمه شب، آب زلال
من که بودم میوهء باغ بهشتی رسول
میوه ام افتاد، اما نارسیده ماند و کال
من علی را می کشیدم، او علی را میکشید
لعنتی اصلاً نداد آنجا به بازویم مجال
مرتضی تابوت را آماده کرده نیمه شب
راحتم کن زود از همسایه های بی خیال
رضا دین پرور
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #رضا_دین_پرور #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بانوى خوبم,
یک چشم تو خواب و یکى بیدار مانده
بانوى خوبم, تا سحر بیدار مانده
زانو بغل کردم, شدم خیره به بستر
مثل کسى که بر سرش آوار مانده
قرآن بخوانم؟ هم تو هم من جان بگیریم؟
از فرصت دیدار یک مقدار مانده
با دستها دنبال مهر و جانمازى
سیلى که خوردى, چشمهایت تار مانده
انگار بدجور استخوانت جوش خورده
بعد از دو ماه, این دردِ بدکردار مانده
در شعله چادر سوخت, زهرا سوخت, در سوخت
امّا صحیح و سالم این مسمار مانده
از خانه تا مسجد, میان کوچه دیدم
خون تو روى کاگلِ دیوار مانده
قبل از نماز مغرب از بس سرفه کردى
دیگر از آن سجاده یک گلزار مانده
امشب که غسلت مى دهم, مى فهمم آخر
که زیر این چادر چقدر اسرار مانده !
نصف شبى دیدم حسن رفته به کوچه
دارد خودش را مى زند, غمبار مانده
یک کم بجاى نان به فکر بچه ها باش
در این مصیبت خانه, خیلى کار مانده
گفتى خودم باید حسینم را بشویم
چه حکمتى در پشت این اصرار مانده
موهاى زینب شانه خورد و شانه افتاد
شانه به موهاى حسین انگار مانده
یک روز برمى گردى و مى بینى آن روز
موهاى او در دست نیزه دار مانده
این قوم زن را مى زنند, آن هم چه راحت
در بین شان این رسمِ ناهنجار مانده
دو مرتبه ناموس من را مى زنند, واى
کوچه گذشت, اما سر بازار مانده
چادر نمازت را بده زینب که فردا
بى پوشیه در بین آن تالار مانده
حسین قربانچه
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #حسین_قربانچه #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
فاطمه جانم
روزِ مرا سیاه کرد روز و شبِ پُر آهِ تو
وای از این تبسمت آه از این نگاهِ تو
قاتلِ تدریجیِ من از چپ و راست میشوند
سرفهی خونین تو و نالهی گاه گاهِ تو
خندهی تلخ میکند آنکه شکست پشت من
راهِ نفَس گرفتهاست آنکه گرفت راهِ تو
باورِ کس نمیشود خاصه دلیرانِ عرب
خانهی مرتضی شده گوشهی قتلگاهِ تو
ضربه به در نشست و در خورد به تو ...دوباره خورد
خورد به دیوار دوبار شانهی بی پناهِ تو
آه شده جوابِ من آه شده جوابِ تو
خورد شده غرورِ من خورد شده سپاهِ تو
قسمت بچهها نشد بازی مادرانهات
قسمت گهواره نشد بچهی بی گناهِ تو
حسن لطفی
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #حسن_لطفی #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بانیِ خندهی خدا
روحِ جاریِ رودها ! زهرا
بانیِ خندهی خدا ! زهرا
آینه دار هَل اَتیٰ! زهرا
نقطه ی عَطف ماجرا! زهرا
قصّهی عشق را مقدمه ای
علت خلقتی تو؛ فاطمه ای!
ابر از جلوه ی قمر به تو گفت
راز شب را دمِ سحر به تو گفت
هر که رنجید، زودتر به تو گفت
ضَعف خود را فقط پدر به تو گفت*
حس آرامشِ تو مطلوب است
حالِ بابا کنار تو خوب است
اُف به بالی که جلد بام تو نیست
تشنه ای که فقیر جام تو نیست
وای از آن دل که وقف نام تو نیست
احدی در حدِ مقام تو نیست
در خورِ والیِ خدا..،ولی است
لایق فاطمه فقط علی است
قبل از آنکه سر و صدا برسد
از سر کوچه ها گدا برسد
می نشینیم تا غذا برسد
نانِ گرمَت مگر به ما برسد
دور هُرم تنورِ تو جمعیم
همه پروانه های این شمعیم
نورِ لبخندهات جای خودش...
اثرِ پندهات جای خودش...
حُبِّ دلبندهات جای خودش...
تو وُ فرزندهات جای خودش...
هر کنیز تو باب حاجات است
فضّه ات صاحب کرامات است
تو کجایی و ما کجا هستیم
دردمندیم..،بی دوا هستیم
از خواصیم..،با شما هستیم
ما گدایانِ مجتبی هستیم
سرور نوکران تو حسن است
پسر ارشد تو عشق من است
خادم کوی تو برادر ماست
نوکری کردنِ تو باور ماست
دامن تو دخیل آخر ماست
چادرت سرپناه کشور ماست
تو خودت سایه ی سر مایی
به اَبَالفَضل مادر مایی!
فرصت نَقلِ اصلِ مطلب شد
وقت خونگریهی مُرَکَّب شد
گُذر از جمعیت لبالب شد
ناگهان بین کوچه ها شب شد
شیشه با ضربِ سنگِ خاره شکست
آنچنان زد که گوشواره شکست
دست با صورت تو بد تا کرد
خون به قلب تمام دنیا کرد
این زمین خوردنت چه با ما کرد
حسن از بخت بد تماشا کرد...
آینه روی خاکها افتاد
چادرت زیر دست و پا افتاد
*اِنّی اَجِدُ فی بَدَنی ضُعْفا
بردیا محمدی
#ام_ابیها #ام_الائمه #بردیا_محمدی #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
علی مظلوم...
کمتر سخن می گفت از در تا همیشه
دیوار را می دید کمتر تا همیشه
وقت عبور از کوچه ها هر بار هر بار
بغض عجیبی داشت حیدر تا همیشه
سی سال با یک چاه خلوت کرد اما
تنها رفیقش بود کوثر تا همیشه
یعنی چرا زهرا جلوی چشم حیدر
دائم جلو آورد معجر تا همیشه؟!
با این که حق فاطمه شد غصب، زینب
برده است ارثش را ز مادر تا همیشه!
آن جامه ای را که برای محسنش دوخت
حالا شده تن پوش اصغر تا همیشه
فربد افشاری
#ام_ابیها #ام_الائمه #بقیع #شعر_شهادت_اهل_بیت #شعر_شهادت_حضرت_زهرا
لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹