حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #قسمت_بیستویک مهسو باتعجب محوحرفهاش شده بودم... +من پنج ساله بودم که خب
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#بیست_دوم
یاسر
کنارپنجره ی اتاق رفتم و ادامه دادم
_روزای خوبی بود..همه اش خوشی...خوش بودیم تاوقتی که عفریته برگشت...
۱۴_۱۵سالم بود که به اصرارمادرم رفتم لندن...رفتم که فقط ببینمش...میگفت پشیمون شده...ولی دیگه نذاشت برگردم...بهش گفتم که از لندن متنفرم ...منو با دختر همسر سابق عموت ...یعنی دخترعموت آشنات کرد...اسمش آنابود..دوسه سالی ازخودم کوچیکتربود..
دخترزیبایی بود...ولی چون مادرش اروپایی بود چهره ی کاملا غربی داشت...
منم تنهابودم اونجا...آنا بی قید و بند بود و منم باخودش بی قید و بند کرد...
تا اتفاقی فهمیدم مادرم و شوهرش و حتی آنا توی کار قاچاق مواد مخدرن...
وحشت کرده بودم..سنی نداشتم...تنهاشانسی که آوردم،این بود که پدرت ازراه قانونی کمک کرد و منوازمادرم گرفت و به پدرم برگردوند...
+چراپدرمن؟
_میگفت خودش رومقصرمیدونه که جلوی برادرش رونگرفته..میخواست دین اش رو اداکنه...
_برگشتم ایران ...حالا دیگه هفده سالم بود..یک ماه بعداز برگشت من... یه ماشین توروزیرگرفت...و...حافظتو کاملا ازدست دادی...
+چچچچی؟
_آره...واون ماشین ازطرف مادرمن بود...
قصدکشتنتوداشت...ولی...
+و من نمردم...واون هنوز دنبال منه..آره؟
با شرمندگی سرم روپایین انداختم وگفتم
_من متاسفم
+پدرومادرم چی؟کار مادرته؟
با شرمندگی سرم رو پایین انداختم وحرفی نزدم...
#مگهمیگذرهآدمازونیکهزندگیشه
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #بیست_دوم یاسر کنارپنجره ی اتاق رفتم و ادامه دادم _روزای خوبی بود..همه
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#بیست_سوم
مهسو
امروز روز اول محرم بود...
دیروز از بیمارستان مرخص شدم...
حال و هوای خونه ی پدریاسر یاهمون میلاد که حالا دیگه میدونستم به دلیل نفرت ازاسمی که مادرش براش انتخاب کرده اسمشوعوض کرده...خیلی دلنشین بود...
پسرا و مرداازکوچیک تابزرگ همه توی حیاط خونه مشغول کارکردن بودند..و من توی اتاق یاسر مشغول دیدزدنش از پشت پنجره بودم...میدیدم که با چه جدیتی توی اون لباس مشکی و شال مشکی دورگردنش اینوراونورمیره...
صدای نوحه توی خونه پیچیده بود...
روحم آروم و قرارنداشت...دائم درحال پروازبود...
درب اتاق باز شد و یاسمن وارد شد..
+مهسوجان پایین نمیای؟
_چرا،بیابریم عزیزم...
+عه..چیزه...اینجورمیای؟
_چجور؟
+شرمنده آبجی ناراحت نشیا...
آخه حیاط پرازمرده...روضه ی امام حسینم هست...
با خجالت سرش رو پایین انداخت و لب گزید...
متوجه شدم...
خودم رو توی آینه براندازکردم...واقعا تیپم به این مجلس نمیخورد...
_یاسی؟
+جونم
_چادرداری؟
چشماش گردشد وگفت
+ابجی من نگفتم چادرا...
_میدونم..خودم میخوام
+آره آره یدونه اضافه هست...وایسامیارم الان...
یاسر
+آقایاسر
_جانم مهدی جان...
+خانمتون دم در باهاتون کارداره
_ممنون داداش...غمتونبینم برو کمک بچه ها
به طرف در ورودی خونه رفتم ...هرچی نگاه کردم مهسو رو ندیدم..خواستم برگردم که دیدم اومد کنارم و بالبخندایستاد...
همینجورمحوصورتش وچادرروی سرش شده بودم...
زمزمه کردم
_مهسو....!
+بهم میاد؟
_ازشب عروسیمونم خوشگلترشدی دختر...
گونه هاش به سرعت گل انداخت ...سرش روپایین انداخت
روی دوزانونشستم و پایین چادرش رو بوسیدم ...
بلندشدم و به چشماش خیره شدم...
_کاش همیشگی بشه...
+شایدبشه...
دیگه توی دلم قند آب میشد...
با شور و شعف وانرژی خاصی به جمع پسرا برگشتم و بلنددادزدم...
_کربلامیخوای صلوات بفررررست
#چادرتدلمیبردازمردپاکوباخدا
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #بیست_سوم مهسو امروز روز اول محرم بود... دیروز از بیمارستان مرخص شدم..
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#قسمت_بیست_چهارم
مهسو
توی این مدت عادت کرده بودم که هرلحظه این چادرسرم باشه...
وقتی روضه خون روضه میخوند و وقت نوحه یاسر نوحه خون مجلس میشد چادرموروی سرم میکشیدم و برای تمام بدبودنام اشک میریختم...عشق یاسر منوعوض کرده بود...انعکاس رفتارخوب یاسر باعث شد من به آیینش مومن بشم...
این حس اینقدرشیرین بود که دیگه هیچ کم و کاستی به چشمم نمیومد...حتی این مسأله که میدونستم آنا و مادر یاسر دست به دست هم دادن تا انتقام پدرم روازمن بگیرن...اینکه میدونستم جونم هرلحظه درخطره...برام مهم نبود...
فقط برام خدا مهم بود...
هرروز کتاب میخوندم و اگرسوالی داشتم از یاسر میپرسیدم...واون هم با عشق و انررژی عجیبی پاسخگومیشد...
یاسر
امروز روز دهم محرمه...عاشورا...
نذرداشتم سقامیشدم توی روز عاشوراوتاسوعا
لباس حضرت عباس به تن داشتم...
میون دسته به زنهاومرداوبچه ها آب میدادم...و ازدور گاهی شاهد لبخندهای ازسرعشق مهسو به خودم میشدم...
خوشحال بودم که منومقصرنمیدونه...
خوشحال بودم که دوستم داره...
واردخونه شدیم...چادرش روازسر درآورد و گفت
چقدخسته شدم...توام خسته شدی...
_آره...ولی خب می ارزه
بعله...برای اهل بیته...
باعشق نگاهش کردم...
_نگاکن پدرصلواتی ازمن بچه مومن ترشده...
خنده ی ریزی زد و گفت
_تف به ریا حاجی...تف...
میخواست ازکنارم ردبشه که گفتم
_وایساکارت دارم
سوالی نگاهم کرد
دستش رو گرفتم و گفتم...
_ هجده ساله که میخوام بگم...ولی نشده...امشب نگم خوابم نمیبره...
بگو
مکثی کردم و دستام رو دور صورتش قاب کردم...
_دوستت دارم...
#کهعشقآساننموداولولیافتادمشکلها
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #قسمت_بیست_چهارم مهسو توی این مدت عادت کرده بودم که هرلحظه این چادرسر
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#قسمت_بیست_پنجم
مهسو
شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد اینجور ابرازعلاقه کنه...
این مدت زندگیم روی دورتندافتاده بود...
کل اتفاقات خوب و بد باهم رخ میدادن...
بغض کرده بودم...
چی؟
_ناراحتت کردم؟ببخشید..مهسو نشنیده بگیر..من فکر کردم...فکرکردم توام ...
دستمو آروم روی دهنش گذاشتم...
_فکرنمیکردم توام دوسم داشته باشی...
یعنی توام؟
سرم رو تکون دادم...
مهسو...دیگه نمیزارم ازم بگیرنت...هرچی کشیدم بسم بوده...دیگه نمیزارم....
یاسر
خودم رو توی آینه برانداز کردم...
هیچ شباهتی به یاسر یک ماه پیش نداشتم...
هیچ شباهتی...
یک ماه بدون مهسو گذشت...
ولی من پیرشدم...
شکستم...
خونه نشین شدم...
همه ی اینا درعرض یک ماه...
اتفاقات آخرین شبی که داشتمش یادم اومد...
شبی که بهش ابرازعلاقه کردم ..وبرای اولین بار تا صبح کنارخودم داشتمش...
یادم افتاد به فرداش...فرداش که واردخونه شدم و دیدم مهسونیست...
شماره اش روگرفتم ولی خاموش بود...
چقدر ازدستش عصبانی بودم...
ولی وقتی تاشب خبری ازش نشد مطمئن شدم آنا ومادرم کارشونوکردن...چون خبرش رسید که ازکشور خارج شدن..
و ضربه ی بعدی دوروز بعدواردشد...وقتی جسد سوخته ی مهسو روتحویلم دادن...
وتنها چیزی که یادگاری موندبرام...حلقه ی توی دستش بود...
#پیرشدم...
#پیرتوایجوونی
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #قسمت_بیست_پنجم مهسو شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد ای
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#قسمت_بیست_پنجم
مهسو
شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد اینجور ابرازعلاقه کنه...
این مدت زندگیم روی دورتندافتاده بود...
کل اتفاقات خوب و بد باهم رخ میدادن...
بغض کرده بودم...
چی؟
_ناراحتت کردم؟ببخشید..مهسو نشنیده بگیر..من فکر کردم...فکرکردم توام ...
دستمو آروم روی دهنش گذاشتم...
_فکرنمیکردم توام دوسم داشته باشی...
یعنی توام؟
سرم رو تکون دادم...
مهسو...دیگه نمیزارم ازم بگیرنت...هرچی کشیدم بسم بوده...دیگه نمیزارم....
یاسر
خودم رو توی آینه برانداز کردم...
هیچ شباهتی به یاسر یک ماه پیش نداشتم...
هیچ شباهتی...
یک ماه بدون مهسو گذشت...
ولی من پیرشدم...
شکستم...
خونه نشین شدم...
همه ی اینا درعرض یک ماه...
اتفاقات آخرین شبی که داشتمش یادم اومد...
شبی که بهش ابرازعلاقه کردم ..وبرای اولین بار تا صبح کنارخودم داشتمش...
یادم افتاد به فرداش...فرداش که واردخونه شدم و دیدم مهسونیست...
شماره اش روگرفتم ولی خاموش بود...
چقدر ازدستش عصبانی بودم...
ولی وقتی تاشب خبری ازش نشد مطمئن شدم آنا ومادرم کارشونوکردن...چون خبرش رسید که ازکشور خارج شدن..
و ضربه ی بعدی دوروز بعدواردشد...وقتی جسد سوخته ی مهسو روتحویلم دادن...
وتنها چیزی که یادگاری موندبرام...حلقه ی توی دستش بود...
#پیرشدم...
#پیرتوایجوونی
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #قسمت_بیست_پنجم مهسو شوکه شده بودم...هیچوقت تصور نمیکردم یاسر بخواد ای
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#قسمت_بیستُ_ششم
یاسر
تلفنم زنگ خورد...
ازاداره بود
_بله
یاسر پاشوبیااداره...راجع به مهسوئه
_چیییی؟الان میام.
سریعاگوشی روقطع کردم و بی توجه به وضع لباسام ازخونه بیرون زدم....
و باسرعت وحشتناکی به سمت اداره روندم...
_مهسو آماده شدی؟
باشه عزیزم...وایسا چادرموسر کنم...اومدم...
بالاخره بعد از نیم ساعت خانم رضایت دادن و ازاتاق خارج شدن...
_به به..تشریف آوردن والاحضرت...
بجنب وگرنه سردوشی از دستت میپره سرهنگ بعدازین...
لپش رو کشیدم و به سمت ماشین راه افتادیم...توی ماشین نشسته بودیم که گفت
یاسر
_جون دلم؟
قول دادی امروز بگی...
_چیو
عههه اذیت نکن دیگه...بگو
_چشم خاتون...
اون روز وقتی رسیدم اداره گفتن که چندنفرازاعضای باندآنا رو دستگیرکردن...درحین بازجویی اشاره داشتن که یه دختری با مشخصات تورو ازمرز ردکردن...تاریخی که اونا میگفتن یک هفته بعداز تاریخ روزی بود که جسدقلابی رو به ما دادن...متوجه شدیم که زنده ای...
باپیگیری هایی که انجام شد متوجه شدم که آنا به مادرمم رودست زده...وبه اون گفته که توروکشته...وتورودزدیده تا قاچاقت کنه...ظاهرااون به جز قاچاق مواد دستی توی قاچاق انسان هم داشته...
آره،اینووقتی اونجابودم فهمیدم...خیلی آدمای پست و بیشرفی اونجا بود...
خب ادامه بده...
لبخندی زدم و ادامه دادم...
#منجداگریهکنان
#ابرجدا
#یارجدا
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #قسمت_بیستُ_ششم یاسر تلفنم زنگ خورد... ازاداره بود _بله یاسر پاشوبیا
ج* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#قسمت_بیستُ_هفتم
مهسو
خلاصه منم اومدم ترکیه و ازطریق اون خدمتکارخائن مقر اصلی آناروپیداکردم...گفته بودم که آناباهوش نیست...منو دست کم گرفته بود...
باکمک پلیس ترکیه واینترپل مادرم وآنا رو دستگیرکردیم و تورو آزاد...
بمیرم برات...هنوزم یادم نرفته چقدر ضعیف شده بودی....
_منم یادم نرفته چقد شکسته وداغون بودی...
لبخندی زد و گفت
ماتاابد داغونتیم عیااال...😂
_جلوتونگاه کن شهیدمون نکنی...
راستی،هنوزم یادم نرفته که طناز جریان شرکت پدرش دروغکی بود...
خب عزیزم برای عادی سازی بود...تازه اون دو نوگل نوشکفته هم سروسامون گرفتن....
_بعله...شما راس میگی...
جلوتونگاه کن اینقد به من زل نزن...
پنج سال بعد
مهسوجون بگودیگه...بی سانسورهم بگولطفا...
_محیاجان برو ازیاسر بپرس...اون برات همه ارو تعریف میکنه...
نخیرم...اون سانسورمیکنه...هی دروغکی میگه.امیرحسین و طنازم که کلا رو سایلنتن فقط میخندن...
کی دروغ میگه؟
شمادروغ میگی...کمک کنیدرمانموتموم کنم دیگه...
_خیلی خب بیا بهت بگم...ولی پس فردا بچم بهدنیا اومد نشونش ندیا....آبرومونومیبری
حالا تا شیش ماه دیگه که بچتون به دنیابیادفکرامومیکنم....
#سخن آخر:
روزم همه سیاهی، جز این نمانده راهی
دیوانه تر تو خواهی، من عاشق جنونم
.
غم را خودت زدودی، دل را خودت ربودی
با من طرف نبودی ، با کودک درونم
.
بیهوده بر تو پیچم ، من پوچ پوچ پوچم
گفتم که بی تو هیچم، نون، قبلِ یرملونم
.
جنگت که تن به تن شد، چشمت حریف من شد
افسانه ای کهن شد ، بر هم زدی قشونم
.
بر قلب من امیدی، با هر طپش رسیدی
خنجر اگر کشیدی... ، من از تبار خونم
.
صد چله بر کمانت، افتاده ام به جانت
با تاب گیسوانت ..، لرزانده ای ستونم
.
هم بازدم تو هم دم، عشق است #عشقنمنم
در هر نفس فقط غم ، جوشیده از درونم
#امین_شاهسواری
پایان....
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *
هدایت شده از حرم
🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹
❣ ﷽❣
🌷 #اعمال_شب_جمعه
💚 شب جمعه بسیار شب با فضیلتی می باشد که ان شاء الله با دعا و نیایش و عبادت به بهترین نحو سپری کنیم 💚
💚 برخی از اعمال شب جمعه عبارتست از :
( یک یا چند یا همه آن ها را برحسب وقت و توانمان انجام بدهیم ان شاءالله )
1⃣ #دعای_کمیل
2⃣ #بسیار_تسبیحات_اربعه_گفتن
( سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر )
3⃣ #صلوات
4⃣ #قرائت_این_سوره_ها_درشب_جمعه سفارش شده :
اسراء، کهف، ص، سجده، یس، واقعه، دخان، احقاف، جمعه، شعرا، نمل، قصص، زخرف، طور و . ..
5⃣ #طلب_آمرزش_و_دعا در حق مومنان
6⃣ #قرائت_سوره_جمعه در رکعت اول نماز مغرب و عشاء و قرائت سوره توحید در رکعت دوم نماز مغرب و سوره اعلی در رکعت دوم نماز عشاء.
7⃣ #نماز_والدین:
دو رکعت است. در رکعت اول بعد از حمد 10 مرتبه آِیه ی زیر تلاوت شود:
🔹 رَبَّنَا اغفِرلِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِلمُؤمِنیِنَ یَومَ یَقُومُ الحِسَاب
در رکعت دوم بعد از حمد آیه ی زیر 10 مرتبه تلاوت شود:
🔹رَبِّ اغفِرلِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِمَن دَخَلَ بَیتِی مُؤمِناً وَ لِلمُؤمِنِینَ وَالمُؤمِناَتِ
بعد از سلام نماز 10 مرتبه گفته شود:
🔹رَبِّ ارحَمهٌما کَما رَبَّیانی صَغیراِّ
8⃣ #نماز_امام_زمان_عج
(دو رکعت است. در هر رکعت حمد که خوانده میشود، آیه ی شریفه ی {ایَّاکَ نَعبُدُ وَ اِ یَّاکَ نَستَعِینُ} 100 مرتبه تکرار می شود و بعد از 100 مرتبه حمد تمام می شود و سوره ی توحید خوانده خواهد شد. اذکار رکوع و سجود هر کدام 7 مرتبه تکرار می شوند. در قنوت و بعد از نماز نیز برای ظهور حضرت بسیار دعا باید شود. ( 👈 در این نماز و سایر نماز ها کمک خواستن از غیر خدا نماز را باطل می کند؛ پس نماز را برای خداوند بجای بیاورید و دعاهایی مثل {الهی عظم البلاء} که از امام زمان عج و پدران ایشان کمک خواسته می شود نه تنها در این نماز بلکه در تمامی نماز ها خودداری کنید.)
🌹 التماس دعای فرج
〰〰〰〰〰〰〰〰
📿 #زیباترین_نماز_زندگیت_رو_بخون!
✨اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم✨
@haram110
❤️کانال حرم ❤️
🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹
هدایت شده از حرم
4_5848295673761367635.mp3
16.9M
🔊 #کلیپ_صوتی
✅ دعای کمیل امیرالمؤمنین علیهالسلام
🎤 عباسی - #حاج_محسن_فرهمند_آزاد
#ادعیه #دعای_کمیل #شب_جمعه
🥀بسم رب الحیدر کرار علیه السلام🥀
#قصه
#قسمتششم
✍اکنون که ابوبکر لعنة الله علیه فتنه را خاموش کرده است آیا مردم را به سوی حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام دعوت خواهد کرد ؟ به فرض که ما اصلاً کار به روز غدیر خُمّ نداشته باشیم ، اکنون با سخنان ابوبکر لعنة الله علیه ، خلافت و حقانیّت حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام ثابت شده است
امّا وقتی من نگاه به چهره ابوبکر لعنة الله علیه میکنم ، میفهمم او برنامه دیگری در سر دارد . شاید بگویی چه برنامهای ؟ با من همراه باش .
آنجا را نگاه کن ! یکی از بزرگان قبیله خزرج جلو میآید و با صدای بلند میگوید: «به این سخنان ابوبکر لعنة الله علیه گوش نکنید و فریب او را نخورید . ما بودیم که وقتی مردم مکّه ، پیامبر صلی الله علیه و آله را از آن شهر راندند به آن حضرت پناه دادیم و ما با تمام وجود ، او را یاری کردیم ، برای همین ، امروز ، خلافت ، حقّ ما میباشد . اگر مهاجران سخن شما را قبول نکنند آنها را از این شهر بیرون میکنیم »
آنگاه ، نگاهی به ابوبکر لعنة الله علیه ، عُمَر لعنة الله علیه و دیگر مهاجرانی میکند که در اینجا هستند و میگوید: «به خدا قسم ، هر کس با ما مخالفت کند با شمشیرهای ما روبرو خواهد بود» .
بار دیگر ، هیاهو به پا میشود ، همه سخن این گوینده را با فریاد خود تأیید میکنند . نگاه کن ! مهاجران ، همه ترسیدهاند
مردم مدینه (انصار) و مهاجران که تا دیروز با هم برادر بودند ، اکنون برای ریاست دنیا در مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند و تشنه خون همدیگر شدهاند
تعداد مهاجران اندک است ، و دیگر امیدی برای آنها نیست ، کار به جای حسّاسی رسیده است ، سخن از شمشیر است و خونریزی !
همه چیز آماده است برای اینکه مردم با سعد بیعت کنند ، آری ، سعد ، بزرگِ طایفه خزرج میرود که بر تختِ خلافت بنشیند
در این میان نگاه من به بَشیر میافتد ، نمیدانم او را میشناسی یا نه ؟
او اهل مدینه است ، امّا همیشه به سعد حسادت میورزیده است. درست است که سعد ، رئیس قبیله اوست، ولی او نمیتواند ببیند که سعد خلیفه مسلمانان بشود
حسد در وجود او ، آتشی روشن نموده است ، اکنون او برمیخیزد و شروع به سخن میکند :
«ای مردم ، درست است که ما پیامبر صلی الله علیه و آله را به شهر خود دعوت کردیم و او را تا پای جان یاری کردیم ، ولی همه شما میدانید که ما برای خدا این کار را انجام دادیم ، نه برای رسیدن به دنیا . آری ، هدف ما رضایت خدا بود ، ما میخواستیم دین خدا را یاری کنیم . امروز نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله ، بیش از ما شایستگیِ خلافت را دارند ، من از شما میخواهم تا حرف آنها را قبول کنید »
سخن بشیر ، بار دیگر همه را به فکر میاندازد . آری ، خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله بیش از همه ، شایستگی خلافت را دارند
اکنون باید خلافت را به نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله سپرد ، امّا چه کسی از حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیکتر ؟ مگر پیامبر صلی الله علیه و آله او را برادر خود خطاب نمیکرد ؟ مگر در روز غدیر ، پیامبر صلی الله علیه و آله او را به عنوان جانشین خود معرّفی نکرد ؟ کاش یک نفر اینجا بود و مردم را به یاد سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله میانداخت
در این میان ، یکی از انصار از جای خود بر میخیزد و این چنین میگوید: «ای مردم مدینه ، پیامبر صلی الله علیه و آله از مهاجران بود و همه ما ، انصار و یاوران او بودیم ! امروز هم ما یاوران و انصارِ کسی خواهیم بود که جانشین او باشد »
همه با سخن او به فکر فرو میروند ، انصار باید یار و یاورِ پیامبر صلی الله علیه و آله و خلیفه او باقی بمانند و خودشان نباید خلیفه بشوند .
ابوبکر لعنة الله علیه برمیخیزد و در حقّ گوینده این سخن دعا میکند و به او میگوید: «خدا به تو جزای خیر دهد ! تو چقدر زیبا سخن گفتی»
در این میان عُمَر لعنة الله علیه برمیخیزد ، گویا او میخواهد برای مردم سخن بگوید .
همه مردم ساکت میشوند و او شروع به سخن میکند ، سخن او کوتاه و مختصر است: «ای مردم ، بیایید با کسی که از همه ما پیرتر است بیعت کنیم »
به راستی منظور عُمَر لعنة الله علیه کیست ؟ آیا سنّ زیاد ، میتواند ملاک انتخاب خلیفه باشد ؟ آخر چرا باید به دنبال سنّتهای غلط روزگار جاهلیّت باشیم ؟
( ادامه دارد ان شاء الله...)
#گزارشتحلیلیهجوم به بیت وحی🥀
🌟ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌟
الهی بِحَقِ السّیدة زِینَب ْسَلٰام ُاَللّهْ عَلَیْها َّعَجّل لِوَلیکَ الغَریبِ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻
‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️
ید الله فـــــوق ایدیهم
#علـــــی یــــــد الله است..
بمیرد دشمن حیــــــدر
#علــــــی ولــــــی الله است..
🔆☘️ هرگاه احتياجی داشتی از حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعین خجالت نکش🔆...
🔺قـَالَ أَبـُو هـَاشـِمٍ الْجـَعـْفـَرِيُّ كُنْتُ مُضَيَّقاً فَأَرَدْتُ أَنْ أَطْلُبَ مِنْهُ دَنـَانـِيـرَ فـِی الْكـِتـَابِ فَاسْتَحْيَيْتُ فَلَمَّا صِرْتُ إِلَی مَنْزِلِی وَجَّهَ إِلَيَّ بِمِائَةِ دِينَارٍ وَ كـَتـَبَ إِلَيَّ
*إِذَا كـَانـَتْ لَكَ حـَاجـَةٌ فـَلَا تـَسـْتَحْيِ وَ لَا تَحْتَشِمْ وَ اطْلُبْهَا فَإِنَّكَ تَرَی مَا تُحِبُّ إِنْ شَاءَ اللَّهُ*
✅ ابوهاشم جعفری گويد: .... در تنگی زندگی بودم و میخواستم در نامه ای از حضرت امام حسن بن علی العسکری تقاضای پول کنم، خجالت کشيدم، چون به منزلم رسيدم، صد دينار برايم فرستاد و در نامه نوشته بود:
*هرگاه احتياج داشتی از امامت خجالت نکش، بخواه که طبق ميلت خواهی ديد ان شاء اللّه*
🌺 یا ابالحجّه
امروز میخواهیم به فرمودهی خودتان، شرمِ بار گناهانمان را به دوش نکشیم و تنها از شما طلب نماییم گشایش گره غیبت را و آرام دل مولای غریبمان را 🤲🏻....
📚كتاب الارشاد، شيخ المفيد رحمه الله
🌟ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌟
الهی بِحَقِ السّیدة زِینَب ْسَلٰام ُاَللّهْ عَلَیْها َّعَجّل لِوَلیکَ الغَریبِ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻
‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️
ید الله فـــــوق ایدیهم
#علـــــی یــــــد الله است..
بمیرد دشمن حیــــــدر
#علــــــی ولــــــی الله است..