❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت43
#زسعدی
ساعتی بعد سفره شام پهن شد.
مرغ های بریان شده، خورشت بادمجان، دیس های پلو، ظرف های سالاد که با سلیقه فراوان تزئین شده بودند سفره اشرافی شان را زینت بخشید.
بودن در این خانه و سر این سفره اذیتم می کرد.
عادت به این تشریفات نداشتیم.
همه مان از این سفره و این همه بریز و بپاش ناراحت بودیم و می دانستم غذا از گلوی هیچ کدام مان به راحتی پایین نمی رود.
مادر احمد تعارف می کرد که برای خودمان غذا بکشیم و بخوریم اما دست مان به سمت سفره دراز نمی شد.
خانباجی چادرش را زیر بغلش جای داد و با کنایه گفت:
دست شما درد نکنه واقعا راضی به این همه زحمت و رنگ و لعاب نبودیم
مادر احمد انگار متوجه کنایه خانباجی نشد و با افتخار گفت که همه این غذاها و تزئینات کار دست زیور خانم است.
زیور خانم هم سن و سال خانباجی بود اما از خانباجی کمی تیز و زرنگ تر بود.
همه مان کنار سفره ماتم گرفته بودیم که مادر برای این که دلخوری پیش نیاید اشاره کرد بخوریم.
با بی میلی تمام چند قاشقی غذا خوردیم و تشکر کردیم.
مادر حین تشکر گفت:
حاج خانم با ما خودمونی باشید.
این جوری ما راحت تریم.
الان یه آبگوشتی یه غذای ساده ای میذاشتین ما راضی تر بودیم
نیاز به این همه زحمت و بریز و بپاش نبود.
مادر احمد هم گفت:
کاری نکردیم حاج خانم. قابل شما رو نداشت.
کلفت ها سفره را جمع کردند و ما فقط تماشای شان کردیم.
ما از جا برخاستیم که کمک کنیم اما مادر احمد منع مان کرد و گفت ما مهمان هستیم و خودمان را به زحمت نیندازیم.
خودشان هم نشستند و پا روی پا انداختند و زیور خانم و کلفت دیگرشان خم و راست می شدند و وسایل سفره را جمع می کردند.
بعد از شام برای مان هندوانه آوردند و کمی بعد زیور خانم اطلاع داد که آقاجان گفته آماده رفتن شویم.
از این که قرار است برویم به شدت خوشحال شدم.
تحمل تک تک لحظات بودن در این خانه و این ضیافت برایم سخت بود.
مادر احمد برای پاگشایم یک سرویس کامل 12 نفره کامل هدیه داد و مادر هم کت و شلوار و ساعتی را که هدیه آورده بود تقدیم کرد.
از مهمانخانه خارج شدیم.
مادر و خواهران احمد و سوگل هم چادر پوشیدند و برای بدرقه مان آمدند.
همه خداحافظی کردیم و خواستیم برویم که آقاجان صدایم زد و گفت:
بابا جان احمد آقا فردا راهی سفرن و حاج علی آقا اصرار کردند شما امشب این جا بمونی
از حرف آقاجان جا خوردم.
از ناراحتی وا رفتم.
با التماس به مادر نگاه کردم تا شاید او مخالفتی کند. اما مادر هیچ وقت در جمع روی حرف آقاجان حرفی نمی آورد.
دلم نمی خواست این جا بمانم.
آقاجان به شانه احمد زد و گفت:
این دفعه استثناءًا قبول کردم.
دیگه خیلی دارم سنت شکنی می کنم و روی رسم و رسوم پا می ذارم.
امشب رقیه بمونه ولی فردا آفتاب نزده باید خونه باشه.
قبوله پسرم؟
احمد سر به زیر انداخت و گفت:
به روی چشم آقا جان.
از این که مجبور بودم بمانم خیلی ناراحت شدم.
دلم می خواست گریه کنم
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت43
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
01) VG Dragon - The Choice.mp3
3.37M
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #باهم_بشنویم
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
حیات قلم
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ بسم الله الرحمن الرحیم #یکسالونیمباتو #پارت43 #زسعدی سا
هر سوالی انتقادی نظر در مورد رمان #یکسالونیمباتو داشتین
تو گروه نقد در خدمت تون هستم.
مثلا دوستان گفتن لهجه دار بودنش خوب نیست حذف کردم
منتظرتونم👇🏿👇🏿👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/190710003Cf2819797c6
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
در خاطر من هستی محبوب تماشایی
همچون نفسم حبسی در سینه به زیبایی
محبوب دلارامم، دل را به امید وصل
راضی ز خزان کردیم دادیم تسلایی
یادت که جوانتر شد، دل باز جوانه زد
اندیشه چه روشن شد، با مکتب رویایی
هر کار که فرمایی، هر امر که بنمایی
فرجام بیانجامد ای جملهی دارایی
آخر به چه گویم نیست با تو نظرم چون هست؟
حافظ به گمانم خود، در بند تو شد جائی🌻
شباهنگ 📖
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #به_روایت_قافیه
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
🔸امربهمعروف، بهمنزلۀ موجشکن طوفان فتنهها🔸
#طوفان خیلی شبیه به #بهمن است. در بهمن، یکچیز سنگین میآید روی این لایۀ یک متری برف. برف دورش را میگیرد و مثل یک کوهی میغلتد و میآید. طوفان هم اینگونه است؛ طوفان وقتی میآید، ابتدا یک موجی در هوا ایجاد کرده. در چرخش بعدی، هوای اطراف هم به مدد این موج میآید. بعد در تاب دوم و تاب سوم، هی مدد پیدا میکند.
حال وقتی بهمن یا طوفان میآید، هرچه فضا وسیعتر و موانع کمتر باشد، طوفان هم شدیدتر است؛ از این جهت، در اقیانوسها ارتفاع امواج غیر از خلیجفارس است. آنجاها به خاطر وسعت عظیمی که دارد، طوفانهایش هم وسیع است.
در #جامعه هم عین همین است. انسانهای تابع و #سطحی و پذیرا، مثل فضای بدون مانعاند. انسانهای #معتقد و پیگیر، مثل کوهها هستند، مثل موجشکنها در دریا هستند. ایستادن آنها در مقابل امواج، جلوی پیدایش طوفانها را میگیرد. اگر انسان را جوری تربیت کنیم که موجشکن شود، در جامعه امنیت ایجاد میکند. یعنی طوفانی که میخواهد به وسیلۀ برخی انسانها به وجود بیاید، این انسانهای مؤمن دست به دست هم میدهند و این را میشکنند و فضا را قطعهقطعه میکنند. وقتی موج به این افراد میخورد، موج برمیگردد نه اینکه او را همراهش ببرد.
برخورد شیء ثابت به طوفان و شیء غیر ثابت به طوفان همین است. شیء غیر ثابت، در طوفان تبدیل به #ابزار_طوفان میشود؛ تپۀ شن با همۀ سنگینی که دارد، ابزار دست طوفان است. طوفان با این شن، دیگران را سنگباران میکند. هرچه غیر ثابت تربیت کنیم، بازو میشود برای فتنهها و طوفانها.
برای ثابت بودن، «#اتصال » نیز نیاز است. حتی اگر ماسه هم درست بکنیم، اما چون به همدیگر اتصال ندارند فایده ندارد. ماسه، چگالی اش زیاد است، اما با یکدیگر اتصال ندارند. اگر مؤمنین به هم عشق و الفت و اعتماد نداشته باشند، مثل ماسههای پراکنده پخش میشوند و ابزار فتنه میشوند.
سوره عصر را ملاحظه کنید: از «انسانِ منفرد» حرف نمیزند. این «تواصوا بالحق» و «تواصوا بالصبر»، انسان را مثل سنگ میکند. دیگر مثل تودۀ شنی نیست. تودۀ شنی، «تواصوا بالحق» و «تواصوا بالصبر» ندارند. به همدیگر، #دندانه نمیشوند. با هم قفل نمیشوند. از این جهت در جای دیگر میگوید که: «یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین»: بین او و مؤمنین بدبینی نیست. بین او و مؤمنین، اعتماد است.
@haerishirazi
لطفا گوسفند نباشید: محمود نامنی
کتاب لطفا گوسفند نباشید از کتابهای بسیار پرفروش و پرطرفداری است که در زمینهی روانشناسی نوشته شده است. اصلیترین ویژگی این کتاب شیوهی تدوین آن براساس فرهنگ ایرانی است. در این کتاب علاوه بر مباحث روانشناسی میتوانید دریایی از جملات و شعرهای شخصیتهای معروف را مطالعه کنید.
کتابی در مورد خودشناسی وطرز زندگی انسانها و یاد گرفتن از تجربیات و افکار و کارهای دیگران که باعث خجالت و یا سرافرازی یک انسان واقعی میشود و پی بردن به نوع زندگی که آن را نبینیم و فکر میکنیم درسته ولی وقتی از بیرون نگاه میکنیم متوجه میشویم که راه را اشتباه رفتهایم.
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #معرفی_کتاب
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
اگه آدم کسی رو نداشته باشه دیوونه میشه. فرق نمیکنه طرف آدم کی باشه. هرکی میخواد باشه! اما پهلوت باشه!
📚 موشها و آدمها
╭─┈┈
│𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ #یه_قاچ_کتاب
│𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH
╰─────────────
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
بسم الله الرحمن الرحیم
#یکسالونیمباتو
#پارت44
#زسعدی
مادر مرا بغل کرد و بوسی و دوباره در گوشم توصیه های لازم را کرد.
همه خدا حافظی کردند و رفتند.
دلم داشت از ناراحتی می ترکید.
دلم نمی خواست این جا بمانم.
از این خانه خوشم نمی آمد.
از این زندگی تجملاتی و آدم هایش خوشم نمی آمد.
از این که راحت بنشینند و پا روی هم بیندازد و دو خانم مسن و سن بالا همه کار را بکنند و کسی دلش برایشان نسوزد و به کمک شان نرود خوشم نمی آید.
من با این نوع زندگی بیگانه یا بهتر بگویم از این نوع زندگی بیزار بودم.
در این خانه و در کنار این رفتارها حس خفگی داشتم.
حتی شاید اگر بگویم از احمد هم بدم آمده بود دروغ نگفته بودم.
او هم اهل این خانه بود و قطعا با این نوع زندگی خو گرفته بود.
به تعارف حاج علی همه در ایوان نشستیم و کلفت ها چای آوردند.
از گلویم پایین نمی رفت و چای برنداشتم.
صمٌّ بکم و حتی شاید عصبانی و یا غمگین در جمع شان نشستم.
احمد آهسته در گوشم پرسید:
خوبی عروسکم؟
جوابش را ندادم.
تظاهر کردم که اصلا صدایش را نشنیدم و رویم را به سمت دیگر گرفتم.
چرا پدرش خواست من بمانم؟
حتما احمد از او خواسته بود.
این مرد چقدر راحت و پر رو بود و این چیزها را بد نمی دانست.
احمد آهسته به بازویم ضربه زد و صدایم زد:
رقیه جان ...
دیگر نمی توانستم تظاهر کنم که متوجه نشدم.
به ناچار نگاه به او دوختم.
مگر می شد نگاه مهربانش را ببینم و دوباره دلم با او نرم نشود؟
مگر می شد نگاهش کنم و دلم برایش به تب و تاب نیفتد؟
ابروهای در هم گره خورده ام از هم باز شد و در کمتر از ثانیه ای لب هایم به لبخند کش آمد.
صورت او هم به لبخند شکفت.
پرسید:
خوبی؟
در جوابش سر تکان دادم و زیر لب بله گفتم.
_چرا چای برنداشتی؟ میخوای برم برات بیارم؟
خواستم بگویم بری بیاری یا دستور بدی؟ که لب فرو بستم.
مگر بلد بودی از جایت برخیزی و کاری را خودت انجام دهی.
خدا کند بعد عروسی قرار نباشد این جا زندگی کنم و مثل ارباب ها یک گوشه بنشینم و به بقیه دستور دهم.
_چای نمی خواستی؟
در جواب احمد گفتم:
نه دست شما درد نکنه
رویم را از احمد برگرداندم و به صحبت های پدرش با داماد بزرگ شان گوش سپردم.
سر در نمی آوردم چه می گویند و موضوع صحبت شان چیست فقط دلم نمی خواست در جمع با احمد پچ پچ کنم و بعدا همین برایم موجب حرف و حدیث شود.
استکان های چای که خالی شد احمد از جا برخاست و استکان ها را جمع کرد.
مادرش گفت:
بذار پسرم زیور خانم میاد خودش جمع می کنه.
احمد گفت:
میذارم جلوی مطبخ بر می گردم.
مادرش چیزی نگفت و احمد با سینی استکان ها رفت.
کم کم همه خداحافظی کردند و رفتند.
مادرش به احمد گفت که امشب را در یکی از اتاق های نزدیک مهمانخانه بمانیم اما احمد قبول نکرد و مرا به سمت اتاق خودش هدایت کرد.
اتاق احمد از سمت در ورودی عمارت شان اولین اتاق و کنار اتاق آقا حیدر و زیور خانم بود.
از پله های ایوان باریک شان بالا رفتیم.
احمد در فلزی و زنگ زده اتاقش را باز کرد و گفت:
بذار پنکه رو روشن کنم یکم خنک بشه هوای اتاق دم داره.
حوصله ایستادن نداشتم و روی پله های جلوی ایوان نشستم و به عمارت شان چشم دوختم.
احمد کنارم نشست و دستم را در دست گرفت.
نگاهش نکردم و هم چنان نگاهم به عمارت شان بود.
_حالت خوبه؟
نگاه کوتاهی به او کردم و لبخند زدم و دوباره به عمارت چشم دوختم.
_چیزی شده؟
جوابی ندادم.
_ناراحتی؟ کسی چیزی گفته یا کاری کرده رنجیدی؟
سرم را به بالا تکان دادم و گفتم:
نه
_پس چرا تو همی؟ سرحال نیستی
از این که موندی پیشم ناراحتی؟
نگاه به او دوختم.
ناراحت بودم اما نه از ماندن در کنار او از ماندن در این خانه که انگار داشت خفه ام می کرد ناراحت بودم.
دستش را فشردم و گفتم:
ناراحت نیستم
فقط یکم حیرت زده ام
فکرش نمی کردم شما این قدر ثروت داشته باشین و عروس هم چی خانواده ای شده باشم
❌کپی نکنید❌
#یکسالونیمباتو
#پارت44
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️