eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرات شما درباره داستان دیشب که نشد زودتر منتشر کنم. ممنونم از لطف و همراهی شما🌿✨ درباره راوی که توضیح دادم... درباره سوزوندن رابط، منظور قطع کامل ارتباط هست.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۷۸
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۷۹ معلوم نیست این مردک پیش خودش چه فکری کرده که به این صراحت اتهام می‌زند. کلافه طول راه‌رو را طی می‌کنم. صدای در که می‌آید، می‌ایستم. حاج کاظم با آرامش به سمتم می‌آید. چطور می‌تواند خودش را آرام نگه دارد؟ می‌گوید: _باید بری اصفهان. چشمانم گرد می‌شوند. حاج کاظم از کنارم می‌گذرد. سریع خود را به او می‌رسانم و می‌گویم: _اصفهان دیگه چرا؟ سوار ماشین می‌شود و اشاره می‌کند من هم سوار شوم. در عقب را باز می‌کنم و می‌نشینم. هرچه منتظر می‌مانم هیچ چیز نمی‌گوید. کم طاقت می‌گویم: _حاجی نگفتی چی شده؟ دستش را پنجره ماشین تکیه می‌دهد و می‌گوید: _یه نامه‌ای توی یکی از مساجد اصفهان پخش شده. بچه‌ها همین الان خبر دادن. کس دیگه‌ای فعلا در دسترس نیست. برو یه سر گوشی آب بده. با این حرفایی که موسوی زد فک کنم اینم یه نقشه جدیده. دستی به ریش‌هایم می‌کشم و می‌گویم: _موسوی چی گفته؟؟ از گوشه چشم نیم‌نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: _این بار اعتراف کرد. چشم ریز می‌کنم. هرچه منتظر می‌شوم حرف بزند هیچ نمی‌گوید. اطلاعات قطره‌چکانی می‌دهد و ساکت می‌شود و این یعنی نمی‌خواهد جوابم را بدهد. ماشین روبه‌روی فرودگاه امام خمینی«ره» می‌ایستد. حاج کاظم کامل به سمتم می‌چرخد و می‌گوید: _رفتی تو به پذیرش بگو کاظمی، بلیتت رو می‌ده. به همین راحتی؟ می‌گویم: _حاجی هیچی دنبالم نیست دست خالی برم؟ جدی با ابرو اشاره‌ای به بیرون می‌کند و می‌گوید: _بیا برو حیدر. یه جوری حرف می‌زنی انگار ماموریتت اولته. خنده‌ام می‌گیرد. حاج کاظم کاغذی را کف دستم می‌گذارد و می‌گوید: _رسیدی به این شماره زنگ بزن. از بچه‌های اصفهانه. البته حاج حسینم برگشته اصفهان، زادگاهش. میاد پیشت. سری تکان می‌دهم و پیاده می‌شوم. سرم را از شیشه داخل می‌کنم و می‌گویم: _بابا زنگ زد، خودتون بگید کجام. چشمی می‌گوید. سریع به سمت گیت پرواز می‌روم. بعد از اعلام سوار هواپیما می‌شوم. پیر مردی هم کنارم می‌نشیند. ترجیح می‌دهم در طول راه چشمانم بسته باشد. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله، مسئولش دوست نزدیک خودم هستند.
سلام ممنونم از لطف شما🌿 جهاد تَبیین
سلام نقدتون رو بفرمایید اشکال نداره 🙂 اکثرشون که نمی‌شه گفت... خب بالاخره زشته زودتر افطار کنه، ادبش اینطور حکم کرد🙂
سلام سپاس از لطف شما 🌿
سلام تورم یعنی شیب افزایش قیمت‌ها؛ و قیمت‌ها همواره بیشتر می‌شن چون ارزش پول کم می‌شه و قدرت خریدش میاد پایین. البته این شیب می‌تونه ملایم باشه و در این صورت مردم اذیت نمی‌شن، ولی اگه تند و زیاد باشه مثل الان، به مردم فشار میاد. این شیب صفر نمی‌شه. ولی ممکنه منفی بشه که منفی شدن هم برخلاف تصور ما اتفاق خوبی نیست و ممکنه باعث رکود بشه. این که قیمت میوه بعد از ۵ سال، نیم دلار رفته بالا نشون میده تورم هست؛ ولی ملایم‌تر.
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توضیح جراحی اقتصادی دولت به زبان ساده🙂 ببینید و ببینانید! http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۷۹
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۸۰ *** گرداگرد آیه پر است از دختر و پسرهایی که درحال گوش دادن به حرف‌هایش هستند. فاصله‌ام آن‌قدر دور است که تنها تکان خوردن لبانش را می‌شنوم. دستی روی شانه‌ام می‌نشیند. مهدی است. دست به سینه به دیوار تکیه می‌دهد و به آیه نگاه می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: _آخر کار دست خودش می‌ده. سری تکان می‌دهم. آیه همیشه دنبال دردسر می‌گردد. حق را که بفهمد دیگر نمی‌تواند ناحقی را تحمل کند و فریاد سر می‌دهد. مهدی تکیه‌اش را بر می‌دارد و می‌گوید: _حیدر، هوای آیه را داشته باش. من سرم خیلی شلوغه نمی‌رسم. می‌خندم و می‌گویم: _قرار بود تو کمکم کنی، حالا وظایف خودتم رو دوش من می‌ندازی؟ چشمکی می‌زند و سوار موتورش می‌شود و می‌گوید: _من حواسم به همه چی هست. نمی‌خوام آیه کار دست خودش بده. حرفش که تمام می‌شود با موتور راه می‌افتد. از دور آیه به سمتم می‌آید. یک دفعه چند تا از پسرانی که تا چند دقیقه پیش دورش ایستاده بودند از پشت به سمتش می‌آیند به سمتش می‌دوم. *** با صدای پیرمرد کناری‌ام بیدار می‌شوم: _پسر پاشو، همه رفتن. منو تو موندیم. دستی به صورتم می‌کشم. هواپیما خالی شده است. لبخند کجی می‌زنم و با پیر مرد پیاده می‌شویم. از فرودگاه که بیرون می‌آیم به سمت یکی از تلفن‌های عمومی می‌روم. دلشوره گرفته‌ام. حتما برای آیه اتفاقی افتاده که مهدی او را به من سپرد. کلافه شماره تلفنی که حاج کاظم داده است را می‌گیرم. بعد از چند بوق جواب می‌دهد: _بفرمایید؟ از صدایش مشخص است که هم سن و سال خودم است. تا الان هم حسابی دیر شده است. اصلا لزومی ندارد که خودم را معرفی کنم وقتی خط اداره را تنها افراد مشخصی دارند. صدایی صاف می‌کنم و می‌گویم: _سلام. کجا باید بیام؟ _مسجد حسین‌آباد. منتظرتونم. تلفن را قطع می‌کنم. برمی‌گردم که با حاج حسین روبه‌رو می‌شوم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: _خوش‌حالم باز می‌بینمت. هرکار می‌کنم لبخند به صورتم نمی‌آید. دلم شور آیه را می‌زند. کلافه می‌گویم: _حاجی باید برم مسجد حسین آباد می‌دونین کجاست؟ به سمت ماشین رنویی می‌رود و اشاره می‌کند سوار شوم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi