سلام
یاسر عرفات، رئیس حکومت خودگردان فلسطین از هنگام تشکیل در ۱۹۹۶، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین از سال ۱۹۶۹ و رئیس و بنیانگذار جنبش فتح از سال ۱۹۵۹ تا هنگام مرگ بود.
عرفات در آغاز دهه ۱۹۹۰ میلادی، دولت رژیم صهیونسیتی را به رسمیت شناخت و به مذاکره با نخستوزیر وقت رژیم صهیونسیتی، اسحاق رابین پرداخت. مذاکراتی که به عقد پیمان اسلو میان رژیم صهیونسیتی و فلسطین منجر شد. یاسر عرفات، اسحاق رابین و شیمون پرز به خاطر این مذاکراتشان در راه صلح میان اسرائیل و فلسطین، جایزه صلح نوبل را دریافت کردند.(😏😒)
#پاسخگویی_فرات
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #بذر_خون 📘
✍️نویسنده: #محمد_فائزی_فرد
#نشر_کتابستان_معرفت
مردم اصفهان به محاصره داعش عادت کردهاند. عادت کردهاند هر روز خبر بشنوند که داعش یک گوشه دیگر را هم گرفته است و یک قدم دیگر به کامل کردن محاصره اصفهان نزدیک شده است.
اما آن حمله ناگهانی به بخش نظامی فرودگاه شهید بهشتی، فرید را از خواب سنگینش بیدار کرد. فرید قبلاً سیلی سختی به خودش زده بود که از خواب بلند شود اما باید یک چیزهایی را میدید. چیزهایی که باورش برای هیچکس قابل قبول نبود؛ حتی خودش!
حال او مانده است و شهری در محاصره و فرماندهی خائن. او کدام سمت میایستد؟
محمد فائزیفرد که پیش از این جایزه اول جشنواره افسانهها را کسب کرده بود، در جدیدترین اثر خود، به یک «اگر» مهم میپردازد. اگر داعش، ایران را اشغال میکرد، چه میشد؟
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 کتاب #بذر_خون 📘 ✍️نویسنده: #محمد_فائزی_فرد #نشر_کتابستان_معرفت مردم اصفهان به محاصره
#معرفی_کتاب 📚
کتاب #بذر_خون 📘
✍️نویسنده: #محمد_فائزی_فرد
#نشر_کتابستان_معرفت
چند صفحه اول را که خواندم، طاقتم تمام شد و گذاشتمش کنار. فکر نمیکردم انقدر تصور چنین اتفاقی سخت و سنگین باشد. تقریباً یک ماه بعد، دوباره رفتم سراغش؛ فقط به این دلیل که در موقعیتی بودم که کتاب دیگری دم دستم نبود و بعد هم جذب داستانش شدم و تا آخر خواندمش.
خط به خطش بر روحم سوهان میکشید و اعصاب و روانم را میریخت بهم.
ماجرا، ماجرایی فرضی از حمله داعش به ایران و اصفهان بود؛ آزادی اصفهان بعد از اشغالی طولانی و بعد، محاصرهای طولانیتر. تصور اتفاقات محالی چون ضعف دولت مرکزی، نابودی زیرساختهای تولید و حمل و نقل، خیانت و ناکارآمدی و بیانگیزگی نیروهای نظامی و امنیتی که مخصوصا خیانت و فسادشان، بدجور خون را به جوش میآورد. و از اینها بدتر، این که کلماتی مثل «اِشغال» و «داعش» و... در کنار نام شهرستانها و محلههای شهرت بنشیند؛ کنار شاهینشهر و قهجاورستان، یا کنار باغ هشتبهشت و کاخ چهلستون و دیگر محلههای آشنای اصفهانِ زیبا. اینها بود که روحم را میخراشید؛ این که مثلا زبانم لال، متروی اصفهان از کار افتاده باشد و تونل مترو پر باشد از آوارگان شهرستانهای دیگر، این که امامزادههای اطراف اصفهان، مثل امامزاده ابوالعباس که برایم مثل حرم امام رضاست یا حرم حضرت زینب بنت موسیبن جعفر، مورد جسارت قرار بگیرند؛ این که کنار خیابانهای زیبا و سرسبز و تمیزِ اصفهان، سرهای بریده چیده شود و این که نیروهای نظامی بیکفایت باشند و نیروهای امنیتی غیرقابل اعتماد.
فضای کتاب خیلی سیاه بود؛ مشابه ارتداد و شاید بدتر. میانش باید هربار سر بالا میآوردم، نفس عمیق میکشیدم و به خودم یادآوری میکردم که این ماجراها واقعی نیستند. همانطور که ارتداد باعث شد ارزش انقلاب را بیشتر از قبل بفهمم، بذر خون باعث شد قدر امنیت و آزادی کشورم را بیش از پیش بفهمم؛ قدر این که شبها با ترس و لرز نمیخوابم و صبح با صدای انفجار بیدار نمیشوم.
امنیت مثل آب است برای ماهی؛ مثل هوا برای انسان. انقدر در آن غرقیم که نمیبینیمش و وقتی گمش کنیم، به حال احتضار خواهیم افتاد. تازه اینجاست که میفهمیم مدافعان حرم چه خطری را از سر کشور دور کردهاند؛ تازه اینجا میفهمیم باید هزاران بار، بر دست و بازوی حاج قاسم بوسه بزنیم و مقابل درگاه خدا به سجده شکر بیفتیم.
نمیگویم مشکل در کشور نداریم یا هر مشکلی هست، در عوض امنیت داریم. نه. ولی بیایید بپذیریم مشکلاتی که در ایران با آن دست و پنجه نرم میکنیم، در مقابل مشکلاتِ یک کشورِ جنگزده و ناامن خیلی کوچکتر است. حداقلش این است که مشکل اقتصادی راه چاره دارد؛ هزینهی راه حلش هم درنهایت یک گرانی کوتاهمدت(مثل الان) است؛ اما اگر کشورت به دام ناامنی افتاده باشد، راه حلی برایت اگر بماند هم به قیمت ویرانی و تلفات نیروی انسانی تمام میشود که سالها زمان میخواهد برای جبران شدن...
روایتی از امام علی علیهالسلام هست که: مَنْ نَامَ عَنْ نُصْرَةِ وَلِيِّهِ انْتَبَهَ بِوَطْأَةِ عَدُوِّهِ.(کسی که به هنگام یاری ولیّ(رهبر) خود بخوابد، با لگد دشمن از خواب بیدار خواهد شد). من این روایت را به عینه در کتاب بذر خون لمس کردم. این که اگر شجاعانه و عزتمندانه به استقبال مرگ نروی، مرگ تو را در اوج ذلت اسیر خواهد کرد. ایرانیهای کتاب بذر خون، از جنگ در سوریه ترسیده بودند یا تنبلی کرده بودند یا هرچی... ولی شهید مدافع حرم نداده بودند. دشمنشان را در سوریه نابود نکرده بودند؛ برای همین خط دفاعی اولشان مقابل داعش، شده بود فرودگاه شهید بهشتی اصفهان. صدتا صدتا کشته غیرنظامی میدادند و نظامیهایشان هم در اوج خفت کشته میشدند؛ نه با رشادت و افتخار. رشادتی اگر به خرج میدادند هم راه به جایی نمیبرد. حتی شخصیت «زهیر سامانی» هم که مثلا قهرمان مقاومتشان بود، چندان شهیدوار جان نداد. ایرانیهای واقعی اما، مردانه در سوریه شهید شدند تا مجبور نشوند در همدان و کردستان و کرمانشاه با داعش بجنگند.
قلم متوسط بود و داستانپردازی هم. سیر داستانی کمی ناقص بود و مجهولاتی باقی میماند که گفتنش لازم بود. صحنهپردازی و شخصیتپردازی هم مطلوب بود؛ مخصوصا با توجه به این که نویسنده، با جسارت داشت یک فضای غیرواقعی را ترسیم میکرد و از تخیل بهره میگرفت؛ تخیلی بیرحمانه و دردناک. اگر روحیهتان حساس است و اگر خاطر ایران و اسلام خیلی برایتان عزیز است، بذر خون را نخوانید چون مثل من آزرده خواهید شد. اما از سویی، لازم است بخوانید و مثل من، یک شبانهروز سردرد بکشید تا قدر امنیت، بیشتر دستتان بیاید و بیش از پیش، مصمم شوید برای دفاع از این حرمِ پهناورِ اهلبیت علیهمالسلام؛ از جمهوری اسلامی.
#فاطمه_شکیبا
#فرات
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه هلاکت نگهبان شهرک صهیونیست نشین آریئل در شمال کرانه باختری. صهیونیستها هر چه جک و جانور داشتند (از پلیس و ارتش گرفته تا نیروهای احتیاط و ...) وارد عمل کردند شاید ردی از عاملان حمله پیدا کنند. در شهرکهای صهیونیستنشین تقریبا شبکه بزرگی از دوربینهای مداربسته و عوامل مسلح دارد تا امنیت را برقرار کند و باز هم نتوانست. عملیات امشب شکست تحقیرآمیز سنگینی برای سیستم امنیتی این رژیم بود چرا که در طول این چند سال این سطح از تدابیر امنیتی سابقه نداشت...
(نقل از کانال اخبار سوریه: @syriankhabar )
🌿🌿🌿
یکی از جوانها، از جیبش یک تبلت درمیآورد و نقشه آفلاینش را باز میکند. روی نقشه، یک شهرک دراز را نشانم میدهد به نام آریئل. دراز است؛ مثل کِرم و از بافت منظمش به راحتی میتوان فهمید صهیونیستنشین است. جوان روی یکی از ورودیهای شهرک زوم میکند و میگوید: يكفي أن نقتل حارسهم.(کافیه نگهبانشون رو بکشیم.)
و دیگری شانه بالا میاندازد و با شیطنت میخندد: او اکتر.(یا بیشتر.)
اخم میکنم و منتظر توضیح میمانم. جوان دومی ادامه میدهد: بعد قتل حارس، رح نضربهم بالسیاره.(بعد کشتن نگهبان، با ماشین زیرشون میگیریم.)
-یمت؟(کِی؟)
-بالیل. عندما يكون هناك جنود فقط.(شب. وقتی فقط سربازها هستن.)
دیگری اضافه میکند: تم اتخاذ تدابير أمنية مشددة. إنهم خائفون جدا.(تدابیر امنیتی زیادی به کار گرفتن. خیلی ترسیدن.)
لبخند کمرنگی روی لبانم مینشیند و دقیقتر، شروع میکنیم به تحلیل عملیاتشان...
بریدهای از داستان کوتاه #امتداد 🇮🇷
✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا
😎✌️
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان کوتاه #امتداد 🇮🇷
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت هفتم
-میخوام تحویلت بدم!
این را میگوید و لبش را با حالتی مسخره کج میکند. نفسم را بیرون میدهم و میگویم: مسخرهبازی در نیار.
-مسخرهبازی اون کاری بود که تو کردی...
دوباره لبانش را کج میکند و ادایم را در میآورد: ایولا!
خندهام میگیرد و عشق میکنم از یادآوری کاری که کردم. راستش اگر میدانستم انقدر فیلمش همهجا منتشر میشود، از همان تریبون یک سلام گرم به ملت ایران، مخصوصا مادرم میکردم و دست تکان میدادم برایش! میگویم: چه کنیم مرصاد؟
-همون که گفتم. پیاده شو برو، منم میام یه طوری.
-اسلحهها چی؟ اگه با دوتا اسلحه بگیرنت خیلی بدجور میشه!
مرصاد خیره میشود به روبهرو و ازدحام مردم، سربازان اسرائیلی و ماشینها: نمیگیرنم! اسلحهت دستت باشه، احتیاط. منم مال خودمو نگه میدارم.
شانه بالا میاندازم؛ اصلا من کی باشم که روی حرف سرتیم حرف بزنم؟! میپرسم: قرارمون کجا؟
-مسجدالاقصی.
-کجاش دقیقا؟
-اگه زنده موندم خودم پیدات میکنم.
لب برمیچینم و سر تکان میدهم؛ در کمال آرامش از ماشین پیاده میشوم و دست در جیب، راهم را میگیرم به سمت خلاف جهت خیابان. قاطی جمعیت مردم میشوم و مرصاد را میبینم که جلو میرود تا ایست بازرسی. دلم نمیآید نبینمش. این که اسلحه را پیدا نکنند، بیشتر مثل معجزه است؛ معجزهای که اتفاق نمیافتد. به دقیقه نکشیده، مرصاد با آن اسلحه پر کمرش میشود شکارِ درشت صهیونیستها. گفتم این اسلحه به دردمان نمیخورد... به خرجش نرفت. اسلحه را ازش میگیرند و آخرین چیزی که از او میبینم، نیمرخش است که چسبیده به دیواره ماشین و دستانش را روی سرش گذاشته تا سربازان اسرائیلی بازرسی بدنیاش کنند. طاقت نمیآورم بقیهاش را ببینم؛ این که دستبند به دستش بزنند و هلش بدهند داخل ماشینشان. دستانم مشت میشوند و به هم فشرده. هیچ کار نمیتوانم بکنم جز این که از خدا بخواهم به داد مرصاد برسد...
***
همیشه ماه رمضان، مخصوصا جمعهها و مخصوصا نزدیک روز قدس، هم صهیونیستها داستان دارند هم فلسطینیها. فلسطینیها خراب میشوند سر صهیونیستها، شهید میدهند و خواب را برای اسرائیلیها حرام میکنند و صهیونیستها به هول و ولا میافتند برای مهار کردن این خشمِ مهارناشدنیِ مردم فلسطین. آدم نباید برای چیزی که عرضهاش را ندارد الکی تقلا کند؛ صهیونیستها هم باید باختشان را بپذیرند و بیشتر از این انرژی خودشان و ما را هدر ندهند.
با وجعلنا و ذکر و صلوات، یکی دو ایست بازرسی را رد کردهام و چندتایی را هم در فشار جمعیت پیچاندهام. حالا در مسجدالاقصی دارم نماز صبحِ جمعه میخوانم؛ مرصاد را هم به خدا سپردهام. یقینا کله خیر.
-بالروح، بالدم، نفدیک یا اقصی...
با جان و خونمان از تو دفاع میکنیم ای مسجدالاقصی. این شعارِ مردم که در سرم طنین میاندازد، تازه یادم میافتد کجا هستم. مسجدالاقصی یک مسجد مثل بقیه مسجدهای دنیا نیست. اینجایی که من ایستادهام، شاید یک زمانی ابراهیم نبی(علیهالسلام) ایستاده بود، یا سلیمان نبی(علیهالسلام)، یا حضرت مریم و پسرش عیسی(علیهماالسلام)، و یا بهترین انسانی که خدا آفریده؛ محمد مصطفی صلوات الله علیه...
#ادامه_دارد ...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان کوتاه #امتداد 🇮🇷
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت هشتم
برای همین است که میگویم اینجا با بقیه نقاط زمین فرق دارد. اینجا سرزمینی میان آسمان و زمین است و نزدیکتر است به آسمان. محل اتصال زمین و آسمان. جایی که ابراهیم نبی خواست اسماعیل را که نه؛ هوای نفسش را قربانی کند همینجا بود. جایی که حکومت بیمانندِ سلیمان نبی را به خودش دید. اینجا سرزمینی ست که فساد بنیاسرائیل را تاب نیاورده و قهر خدا آوارهشان کرده. اینجا شاهد عبادات مریم مقدس بوده و خداوند مریم مقدس را در همینجا به سروری زنان برگزیده. یحیی را خدا اینجا به زکریا بخشید. مسیح اینجا، شاید همینجا که من ایستادهام، در گهواره لب به سخن باز کرده. در هوای این سرزمین نفس کشیده، زندگی کرده و از همینجا به آسمان رفته. و از همه اینها مهمتر، خداوند بندهاش محمد مصطفی(صلیاللهعلیهوآله) را از همینجا، از همین مسجد قبهالصخره به معراج برده... برای همین است که میگویم اینجا محل اتصال زمین و آسمان است و برای همین است که شیطان، هرچه داشته خرج کرده تا آن را در اشغال خودش نگه دارد؛ تا دست آخرین پیامبر و جانشینان و پیروانش به این سرزمین نرسد. فکر کرده راه رسیدن به خدا را میشود به این راحتی مسدود کرد... شیطان آن موقع که داشت برای تشکیل یک لکه ننگ مثل اسرائیل برنامه میریخت، نمیدانست خدا یک آسِدعلی خامنهای خلق کرده مثل ماه؛ که بیاید و کاسه کوزه اسرائیل و اعوان و انصارش را بریزد بهم؛ که اگر میدانست اصلا از اول خودش را خسته نمیکرد.
صدای الله اکبر که از ورودی مسجد بلند میشود، میفهمیم حمله کردهاند نامردها. من و هرکه دور و برم هست، میدویم به سمت ورودی غربی. انقدر همه چیز درهم است که نمیتوان فهمید کی خودی ست و کی بیخودی! صدای الله اکبر در سرم طنین انداخته است؛ خودم هم صدا کلفت میکنم و با تمام وجود و با لهجه عربی فریاد میزنم: الله اکبر!
صدای آه و ناله از جلوی جمعیت بلند میشود و فریادهای عربی و عبری در هم میپیچد. شهرکنشینها آمدهاند کمک سربازهای صهیونیست و با هرچه به دستشان میرسد، مردم را میزنند. یک نارنجک گاز اشکآور میافتد مقابل پایم و بوی تندش در بینیام میپیچد و در ثانیهای، چشم و حلقم را به سوزش میاندازد. با دست، صورتم را میپوشانم و با لگد، گاز اشکآور را شوت میکنم میان صف درهم تنیده سربازهای اسرائیلی. و گــــــــل! توی دروازه! صفشان مثل لانه عنکبوت از هم پاشیده میشود. تلوتلوخوران و پریشان، هریکی از ترس گاز اشکآور به سویی پناه میبرد. شرط میبندم با این عینکهای محافظی که دارند، یک مولکول از آن گاز لعنتی هم به صورتشان نرسیده و این ترس خندهدارشان فقط بخاطر غبار غلیظِ گاز است.
یکی از پشت سرم داد میزند: الله اکبر!
لهجهاش عربی نبود. فارسی بود؛ کاملا فارسی. میخواهم برگردم و دنبالش بگردم؛ اما چشمم بدجور اشک میریزد و میسوزد. ای خدا لعنت کند آن کسی که این گاز را ساخت. سرفه پشت سرفه، امانم را میبرد و لازم نیست سر بالا بیاورم تا بقیه را ببینم که حالی مثل من دارند. ناخودآگاه عقب میروم و تکیه میدهم به دیوار. چشمانم جایی را نمیبینند؛ اما ناگاه خنک میشوند. سعی میکنم بازشان کنم؛ نمیشود. جریان آب است که روی صورتم جاری شده. یکی دارد روی صورتم آب میریزد. باز هم به پلکهایم فشار میآورم برای باز شدن. تار میبینمش. خانم مسنی بطری آب معدنی را گرفته روی پیشانیام؛ اما نگاهش به سویی دیگر است. حالم بهتر میشود و با دست، چشمانم را ماساژ میدهم: شکرا.
زن بطری آب بزرگش را میبرد سراغ نفر بعدی؛ جوانی که نشسته روی زمین و دارد به خودش میپیچد. خون از پیشانی شکستهاش بر صورتش میریزد. نگاهم را ازشان میگیرم و سرتاپا چشم و گوش میشوم تا صاحب آن لهجه فارسی را پیدا کنم. صدای جیغ تیزی، روی مغزم خش میاندازد و سر میچرخانم به سمت صدا. دخترکی نوجوان دارد تقلا میکند تا خود را از بازوهای یک سرباز اسرائیلی برهاند. سرباز اما از پشت او را گرفته و تکان خوردن دخترک باعث نمیشود دستانش را شل کند. دخترک سرش را عقب میبرد و میکوبد به دهان سرباز؛ طوری که صدای شکستن دندانش را میشنوم! سرباز ناگاه از درد، دختر را رها میکند؛ اما تا دختر میخواهد دربرود، سرباز دیگری جلویش را میگیرد. میدوم به سمتش و از پشت سر، با پشت بازو میکوبم به گیجگاهش.
#ادامه_دارد ...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان کوتاه #امتداد 🇮🇷
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت نهم
میخورد روی زمین و من برای کامل کردن عریضه، یک لگد جانانه دیگر هم به سرِ نامبارکش میزنم. دختر که حالا رها شده، بدون تامل خودش را میان جمعیت گم میکند. سرباز دیگر که حالا خون از دهانش میچکد، خشمگینتر از پیش میخواهد واکنش نشان دهد که مشت من روی صورتش مینشیند. فکر کنم با این دوتا دندانی که ازش شکستیم، دیگر تا آخر عمر نتواند قشنگ بخندد.
کسی بازویم را میگیرد و میکشد. حتما یک سرباز دیگر آمده کمک این دوتا پهلوان پنبه...! آماده میشوم برای شکستن صاحب آن دستی که بازویم را گرفته؛ اما محکم میخورم روی زمین. همان دست، از دور بازویم باز میشود و گردنم را میگیرد. سرم میخورد به دیوار سنگی و گرمای قطرهای خون را حس میکنم که از پیشانی آغاز میشود، از شقیقهام میگذرد و تا چانهام پایین میآید. صاحب آن دست، اینبار دو دستی تلاش میکند من را بیشتر بکشد عقب؛ در پناه همان دیوار سنگی. میخواهم برگردم که در گوشم میگوید: ایولا!
چشمانم دوبرابر حد معمول باز میشوند. دستش را رها میکند و برمیگردم: مرصاد تویی؟
تکیه میزند به دیوار و چشم میبندد. چفیه فلسطینی را از روی صورتش برمیدارد. از شدت نفس زدن، شکم و سینهاش بالا و پایین میروند. سرش را تکان میدهد. رد یکی دوتا خراش و زخم را روی صورتش میبینم و میگویم: میبینم گل منگلی شدی!
-ماشینه چپ کرد.
-علتش خوابآلودگی راننده بود؟
-نه، بیهوشی راننده.
-باریکلا. هنرای جدید پیدا کردی. بقیهشون چی؟
شانه بالا میاندازد و نفس عمیقی میکشد: کشتمشون.
-آفرین داداش. بازگشت همه به سوی اوست، فدای سرت اصلا.
-البته یکیشونو مطمئن نیستم.
-گفتم که فدای سرت! اصلا هرچی صهیونیسته، فدای یه تار موی سیبیلت.
از پشت کمرش، یک اسلحه میکرویوزی بیرون میکشد و نشانم میدهد: اینم به عنوان جایزه بهم دادن.
چشمانم برق میزند از دیدن اسلحه و میگویم: بابا ایولا، تا باشه از این چپ کردنا!
چشمانش را باز میکند و تکیه از دیوار برمیدارد: مزه ریختن بسه. کاری که قرار بود بکنیم رو کردی؟ نمیتونیم خیلی بمونیم. جفتمون تحت تعقیبیم؛ مخصوصا با این شاهکار جدیدت!
-هنوز نشده.
-زود انجامش بده پس.
دست میگذارم روی سینهام؛ روی آن محموله مهم که قرار است اینجا پردهبرداری شود. مرصاد اشاره میکند به خبرنگاری که کنار قبهالصخره ایستاده و لنز دوربینش میان جمعیت میچرخد: میخوام یه عکس خوشگل ازت بندازه.
-چشم داداش، یه عکسی بگیرم، از عکس دامادی خوشگلتر.
چفیه را از دور گردنش باز میکند و میدهد به من: اینو ببند به صورتت، کار دستمون ندی آقا داماد!
چفیه را دور صورتم میبندم و دوباره دست میگذارم روی پیراهنم. درگیری کمتر شده است و حالا مردمِ زخمی و خسته، گوشه کنار حیاط مسجدالاقصی نشستهاند و آنها که سرحالترند، دارند برای نماز ظهر صف جماعت میبندند. بیتوجه به سربازهای اسرائیلی که پایین پلهها و مقابل ورودیها، مثل گرگِ آماده به حمله ایستادهاند و زوزه میکشند، وسط حیاط میایستم؛ جایی دقیقا وسط کادر آن خبرنگار و خبرنگارهای دیگر. بیرون کشیدن آن محموله از زیر پیراهنم، فقط به اندازه فرستادن یک صلوات وقت میبرد. باد میوزد و پرچم ایران در دستم میرقصد؛ عکسِ حاج قاسم که به پرچم سنجاق شده هم تکان میخورد؛ اما آرامتر. دو سوی پرچم را، گوشههای سبزرنگش را در مشتم میگیرم و بالا میبرم. اجازه میدهم همراه حرکت باد تکان بخورد و دلبری کند...
#پایان
#فاطمه_شکیبا ، اردیبهشت 1401
پینوشت: این داستان صرفا بر پایه فرضیات نویسنده و برخی اخبار منتشر شده در فضای مجازی ست و صحت آن تایید یا رد نمیشود.
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi