eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
819 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سپاس از لطف شما 🌿
سلام تورم یعنی شیب افزایش قیمت‌ها؛ و قیمت‌ها همواره بیشتر می‌شن چون ارزش پول کم می‌شه و قدرت خریدش میاد پایین. البته این شیب می‌تونه ملایم باشه و در این صورت مردم اذیت نمی‌شن، ولی اگه تند و زیاد باشه مثل الان، به مردم فشار میاد. این شیب صفر نمی‌شه. ولی ممکنه منفی بشه که منفی شدن هم برخلاف تصور ما اتفاق خوبی نیست و ممکنه باعث رکود بشه. این که قیمت میوه بعد از ۵ سال، نیم دلار رفته بالا نشون میده تورم هست؛ ولی ملایم‌تر.
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توضیح جراحی اقتصادی دولت به زبان ساده🙂 ببینید و ببینانید! http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۷۹
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۸۰ *** گرداگرد آیه پر است از دختر و پسرهایی که درحال گوش دادن به حرف‌هایش هستند. فاصله‌ام آن‌قدر دور است که تنها تکان خوردن لبانش را می‌شنوم. دستی روی شانه‌ام می‌نشیند. مهدی است. دست به سینه به دیوار تکیه می‌دهد و به آیه نگاه می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: _آخر کار دست خودش می‌ده. سری تکان می‌دهم. آیه همیشه دنبال دردسر می‌گردد. حق را که بفهمد دیگر نمی‌تواند ناحقی را تحمل کند و فریاد سر می‌دهد. مهدی تکیه‌اش را بر می‌دارد و می‌گوید: _حیدر، هوای آیه را داشته باش. من سرم خیلی شلوغه نمی‌رسم. می‌خندم و می‌گویم: _قرار بود تو کمکم کنی، حالا وظایف خودتم رو دوش من می‌ندازی؟ چشمکی می‌زند و سوار موتورش می‌شود و می‌گوید: _من حواسم به همه چی هست. نمی‌خوام آیه کار دست خودش بده. حرفش که تمام می‌شود با موتور راه می‌افتد. از دور آیه به سمتم می‌آید. یک دفعه چند تا از پسرانی که تا چند دقیقه پیش دورش ایستاده بودند از پشت به سمتش می‌آیند به سمتش می‌دوم. *** با صدای پیرمرد کناری‌ام بیدار می‌شوم: _پسر پاشو، همه رفتن. منو تو موندیم. دستی به صورتم می‌کشم. هواپیما خالی شده است. لبخند کجی می‌زنم و با پیر مرد پیاده می‌شویم. از فرودگاه که بیرون می‌آیم به سمت یکی از تلفن‌های عمومی می‌روم. دلشوره گرفته‌ام. حتما برای آیه اتفاقی افتاده که مهدی او را به من سپرد. کلافه شماره تلفنی که حاج کاظم داده است را می‌گیرم. بعد از چند بوق جواب می‌دهد: _بفرمایید؟ از صدایش مشخص است که هم سن و سال خودم است. تا الان هم حسابی دیر شده است. اصلا لزومی ندارد که خودم را معرفی کنم وقتی خط اداره را تنها افراد مشخصی دارند. صدایی صاف می‌کنم و می‌گویم: _سلام. کجا باید بیام؟ _مسجد حسین‌آباد. منتظرتونم. تلفن را قطع می‌کنم. برمی‌گردم که با حاج حسین روبه‌رو می‌شوم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: _خوش‌حالم باز می‌بینمت. هرکار می‌کنم لبخند به صورتم نمی‌آید. دلم شور آیه را می‌زند. کلافه می‌گویم: _حاجی باید برم مسجد حسین آباد می‌دونین کجاست؟ به سمت ماشین رنویی می‌رود و اشاره می‌کند سوار شوم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 💭ارتباط با نویسنده👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16467617947882 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام اشاره شد که سعی داشت جواب شبهات رو بده.
سلام سر بنده واقعاً شلوغه؛ اما در حد توان در خدمتم.
سلام یاسر عرفات، رئیس حکومت خودگردان فلسطین از هنگام تشکیل در ۱۹۹۶، رئیس سازمان آزادی‌بخش فلسطین از سال ۱۹۶۹ و رئیس و بنیان‌گذار جنبش فتح از سال ۱۹۵۹ تا هنگام مرگ بود. عرفات در آغاز دهه ۱۹۹۰ میلادی، دولت رژیم صهیونسیتی را به رسمیت شناخت و به مذاکره با نخست‌وزیر وقت رژیم صهیونسیتی، اسحاق رابین پرداخت. مذاکراتی که به عقد پیمان اسلو میان رژیم صهیونسیتی و فلسطین منجر شد. یاسر عرفات، اسحاق رابین و شیمون پرز به خاطر این مذاکراتشان در راه صلح میان اسرائیل و فلسطین، جایزه صلح نوبل را دریافت کردند.(😏😒)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 کتاب 📘 ✍️نویسنده: مردم اصفهان به محاصره داعش عادت‌ کرده‌اند. عادت کرده‌اند هر روز خبر بشنوند که داعش یک گوشه دیگر را هم گرفته است و یک قدم دیگر به کامل کردن محاصره اصفهان نزدیک شده ‌است. اما آن حمله ناگهانی به بخش نظامی فرودگاه شهید بهشتی، فرید را از خواب سنگینش بیدار کرد. فرید قبلاً سیلی سختی به خودش زده بود که از خواب بلند شود اما باید یک چیزهایی را می‌دید. چیزهایی که باورش برای هیچ‌کس قابل قبول نبود؛ حتی خودش! حال او مانده است و شهری در محاصره و فرماندهی خائن. او کدام سمت می‌ایستد؟ محمد فائزی‌فرد که پیش از این جایزه اول جشنواره افسانه‌ها را کسب کرده بود، در جدیدترین اثر خود، به یک «اگر» مهم می‌پردازد. اگر داعش، ایران را اشغال می‌کرد، چه می‌شد؟ http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 کتاب #بذر_خون 📘 ✍️نویسنده: #محمد_فائزی_فرد #نشر_کتابستان_معرفت مردم اصفهان به محاصره
📚 کتاب 📘 ✍️نویسنده: چند صفحه اول را که خواندم، طاقتم تمام شد و گذاشتمش کنار. فکر نمی‌کردم انقدر تصور چنین اتفاقی سخت و سنگین باشد. تقریباً یک ماه بعد، دوباره رفتم سراغش؛ فقط به این دلیل که در موقعیتی بودم که کتاب دیگری دم دستم نبود و بعد هم جذب داستانش شدم و تا آخر خواندمش. خط به خطش بر روحم سوهان می‌کشید و اعصاب و روانم را می‌ریخت بهم. ماجرا، ماجرایی فرضی از حمله داعش به ایران و اصفهان بود؛ آزادی اصفهان بعد از اشغالی طولانی و بعد، محاصره‌ای طولانی‌تر. تصور اتفاقات محالی چون ضعف دولت مرکزی، نابودی زیرساخت‌های تولید و حمل و نقل، خیانت و ناکارآمدی و بی‌انگیزگی نیروهای نظامی و امنیتی که مخصوصا خیانت و فسادشان، بدجور خون را به جوش می‌آورد. و از این‌ها بدتر، این که کلماتی مثل «اِشغال» و «داعش» و... در کنار نام شهرستان‌ها و محله‌های شهرت بنشیند؛ کنار شاهین‌شهر و قهجاورستان، یا کنار باغ هشت‌بهشت و کاخ چهلستون و دیگر محله‌های آشنای اصفهانِ زیبا. این‌ها بود که روحم را می‌خراشید؛ این که مثلا زبانم لال، متروی اصفهان از کار افتاده باشد و تونل مترو پر باشد از آوارگان شهرستان‌های دیگر، این که امام‌زاده‌های اطراف اصفهان، مثل امام‌زاده ابوالعباس که برایم مثل حرم امام رضاست یا حرم حضرت زینب بنت موسی‌بن جعفر، مورد جسارت قرار بگیرند؛ این که کنار خیابان‌های زیبا و سرسبز و تمیزِ اصفهان، سرهای بریده چیده شود و این که نیروهای نظامی بی‌کفایت باشند و نیروهای امنیتی غیرقابل اعتماد. فضای کتاب خیلی سیاه بود؛ مشابه ارتداد و شاید بدتر. میانش باید هربار سر بالا می‌آوردم، نفس عمیق می‌کشیدم و به خودم یادآوری می‌کردم که این ماجراها واقعی نیستند. همان‌طور که ارتداد باعث شد ارزش انقلاب را بیشتر از قبل بفهمم، بذر خون باعث شد قدر امنیت و آزادی کشورم را بیش از پیش بفهمم؛ قدر این که شب‌ها با ترس و لرز نمی‌خوابم و صبح با صدای انفجار بیدار نمی‌شوم. امنیت مثل آب است برای ماهی؛ مثل هوا برای انسان. انقدر در آن غرقیم که نمی‌بینیمش و وقتی گمش کنیم، به حال احتضار خواهیم افتاد. تازه این‌جاست که می‌فهمیم مدافعان حرم چه خطری را از سر کشور دور کرده‌اند؛ تازه این‌جا می‌فهمیم باید هزاران بار، بر دست و بازوی حاج قاسم بوسه بزنیم و مقابل درگاه خدا به سجده شکر بیفتیم. نمی‌گویم مشکل در کشور نداریم یا هر مشکلی هست، در عوض امنیت داریم. نه. ولی بیایید بپذیریم مشکلاتی که در ایران با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم، در مقابل مشکلاتِ یک کشورِ جنگ‌زده و ناامن خیلی کوچک‌تر است. حداقلش این است که مشکل اقتصادی راه چاره دارد؛ هزینه‌ی راه حلش هم درنهایت یک گرانی کوتاه‌مدت(مثل الان) است؛ اما اگر کشورت به دام ناامنی افتاده باشد، راه حلی برایت اگر بماند هم به قیمت ویرانی و تلفات نیروی انسانی تمام می‌شود که سال‌ها زمان می‌خواهد برای جبران شدن... روایتی از امام علی علیه‌السلام هست که: مَنْ نَامَ عَنْ نُصْرَةِ وَلِيِّهِ انْتَبَهَ بِوَطْأَةِ عَدُوِّهِ.(کسی که به هنگام یاری ولیّ(رهبر) خود بخوابد، با لگد دشمن از خواب بیدار خواهد شد). من این روایت را به عینه در کتاب بذر خون لمس کردم. این که اگر شجاعانه و عزتمندانه به استقبال مرگ نروی، مرگ تو را در اوج ذلت اسیر خواهد کرد. ایرانی‌های کتاب بذر خون، از جنگ در سوریه ترسیده بودند یا تنبلی کرده بودند یا هرچی... ولی شهید مدافع حرم نداده بودند. دشمن‌شان را در سوریه نابود نکرده بودند؛ برای همین خط دفاعی اولشان مقابل داعش، شده بود فرودگاه شهید بهشتی اصفهان. صدتا صدتا کشته غیرنظامی می‌دادند و نظامی‌هایشان هم در اوج خفت کشته می‌شدند؛ نه با رشادت و افتخار. رشادتی اگر به خرج می‌دادند هم راه به جایی نمی‌برد. حتی شخصیت «زهیر سامانی» هم که مثلا قهرمان مقاومت‌شان بود، چندان شهیدوار جان نداد. ایرانی‌های واقعی اما، مردانه در سوریه شهید شدند تا مجبور نشوند در همدان و کردستان و کرمانشاه با داعش بجنگند. قلم متوسط بود و داستان‌پردازی هم. سیر داستانی کمی ناقص بود و مجهولاتی باقی می‌ماند که گفتنش لازم بود. صحنه‌پردازی و شخصیت‌پردازی هم مطلوب بود؛ مخصوصا با توجه به این که نویسنده، با جسارت داشت یک فضای غیرواقعی را ترسیم می‌کرد و از تخیل بهره می‌گرفت؛ تخیلی بی‌رحمانه و دردناک. اگر روحیه‌تان حساس است و اگر خاطر ایران و اسلام خیلی برایتان عزیز است، بذر خون را نخوانید چون مثل من آزرده خواهید شد. اما از سویی، لازم است بخوانید و مثل من، یک شبانه‌روز سردرد بکشید تا قدر امنیت، بیشتر دستتان بیاید و بیش از پیش، مصمم شوید برای دفاع از این حرمِ پهناورِ اهل‌بیت علیهم‌السلام؛ از جمهوری اسلامی. http://eitaa.com/istadegi
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه هلاکت نگهبان شهرک صهیونیست نشین آریئل در شمال کرانه باختری. صهیونیست‌ها هر چه جک و جانور داشتند (از پلیس و ارتش گرفته تا نیروهای احتیاط و ...) وارد عمل کردند شاید ردی از عاملان حمله پیدا کنند. در شهرک‌های صهیونیست‌نشین تقریبا شبکه بزرگی از دوربین‌های مداربسته و عوامل مسلح دارد تا امنیت را برقرار کند و باز هم نتوانست. عملیات امشب شکست تحقیرآمیز سنگینی برای سیستم امنیتی این رژیم بود چرا که در طول این چند سال این سطح از تدابیر امنیتی سابقه نداشت... (نقل از کانال اخبار سوریه: @syriankhabar ) 🌿🌿🌿 یکی از جوان‌ها، از جیبش یک تبلت درمی‌آورد و نقشه آفلاینش را باز می‌کند. روی نقشه، یک شهرک دراز را نشانم می‌دهد به نام آریئل. دراز است؛ مثل کِرم و از بافت منظمش به راحتی می‌توان فهمید صهیونیست‌نشین است. جوان روی یکی از ورودی‌های شهرک زوم می‌کند و می‌گوید: يكفي أن نقتل حارسهم.(کافیه نگهبانشون رو بکشیم.) و دیگری شانه بالا می‌اندازد و با شیطنت می‌خندد: او اکتر.(یا بیشتر.) اخم می‌کنم و منتظر توضیح می‌مانم. جوان دومی ادامه می‌دهد: بعد قتل حارس، رح نضربهم بالسیاره.(بعد کشتن نگهبان، با ماشین زیرشون می‌گیریم.) -یمت؟(کِی؟) -بالیل. عندما يكون هناك جنود فقط.(شب. وقتی فقط سربازها هستن.) دیگری اضافه می‌کند: تم اتخاذ تدابير أمنية مشددة. إنهم خائفون جدا.(تدابیر امنیتی زیادی به کار گرفتن. خیلی ترسیدن.) لبخند کمرنگی روی لبانم می‌نشیند و دقیق‌تر، شروع می‌کنیم به تحلیل عملیاتشان... بریده‌ای از داستان کوتاه 🇮🇷 ✍️به قلم: 😎✌️ http://eitaa.com/istadegi