#نقد_کتاب 📚
کتاب #عزرائیل (جلد اول، کهنهسرباز) 📔
✍️نویسنده: #نیما_اکبرخانی
#نشر_کتابستان_معرفت
یک مشکل بزرگی در بازار کتابهای جنایی و مخصوصاً امنیتی ایرانی وجود دارد؛ و آن هم عدم توازن عرضه و تقاضاست. چندسال اخیر، تقاضا در این رابطه زیاد شده؛ اما عرضه هنوز کم است و کم داریم رمان امنیتیای که واقعا خوب باشد و ارزش خواندن داشته باشد.
این میشود که هرکس از راه برسد و یک رمان با درونمایه امنیتی و جاسوسی بنویسد، فارغ از توجه به محتوا و لایههای پنهانش، میان بچه مذهبیهای تشنهی این سبک، محبوب میشود و تبلیغش همهجا را برمیدارد.
ولی عزیزان! باور کنید هر رمانی که پشت اسمش، یک پسوند امنیتی و جاسوسی باشد، مستند نیست و ارزش خواندن ندارد؛ مثل همین رمان عزرائیل.
از نیما اکبرخانی، قبلا کتاب «اثریا» را خوانده بودم. یک رمان کوتاه درباره مدافعان حرم؛ رمانی که از یک جایی به بعد مشمئزم کرد، بس که پر از کلمات زشت و بیادبانه بود، بس که فرمانده نیروهای ایرانی، وسط عملیات پشت بیسیم به نیروهایش توهین کرد و بس که این گزاره را در رمان تکرار کرد که: مدافعان حرم خودشان هم نمیدانند چرا در سوریه میجنگند!
باید اعتراف کنم رمان عزرائیل، داستان خوب و شخصیتهایی باورپذیر داشت. داستان در نگاه اول چندان جذاب نیست؛ یعنی خود داستان به خودیِ خود گرهِ چندان بزرگی ندارد. آنچه جذابش کرده بود، شخصیتها بودند.
راستش را بخواهید، آنچه انگیزه من شد برای ادامه داستان، جاهطلبی و نبوغ جنونآمیز شخصیت حمیدرضا و هوش و بیرحمیِ خونسرد علیزاده بود. هردوی این شخصیتها در نگاه اول نفرتانگیزند؛ یک نفرشان یک بازجوی سرد و جاهطلب است و دیگری یک قاتلِ وحشی و خونسرد؛ اما وقتی وارد عمق شخصیتهایشان بشوی، مجذوبت میکنند.
اصولا یک شخصیت داستانی، برای باورپذیر شدن و جذاب شدن، نیاز به نقص دارد. نقص شخصیت است که او را به مخاطب نزدیک میکند و نقص میتواند تبدیل به یک ضدقهرمان شود برای جذابیت بیشتر داستان؛ و آقای اکبرخانی این را به خوبی فهمیده و از این ترفند در داستانش استفاده کرده است. اما حواسش نبوده که نباید در این زمینه هم زیادهروی کند.
شخصیتهای مهم داستان، افراد نظامیاند: بازجوی حفاظت کل نیروهای مسلح(حمیدرضا)، سرهنگ پلیس مبارزه با مواد مخدر(صادقی)، یکی از فرماندهان نیروی قدس سپاه(رضایی)، یکی از رؤسای حفاظت کل نیروهای مسلح(حاج صادق)، عضو تیم عملیات ویژه نیروی قدس سپاه(رضا)، عضو سابق سپاه پاسداران و همرزم حاج احمد متوسلیان و شهید کاوه(علیزاده).
همه این شخصیتها، با نقصهای بزرگ دست و پنجه نرم میکردند؛ با جاهطلبی، غرور، تقدم منافع شخصی بر ملی، وحشیگری و حماقت. همه خاکستری بودند؛ خاکستری مایل به سیاه. هیچکدام حتی یکبار حرفی از وظیفه ملی و شرعی نزدند و در نیتشان هم تنها چیزی که دیده نمیشد، همین وظیفه شرعی بود. تنها هدف و انگیزهشان، حفظ و ارتقای جایگاه سازمانی بود و اثبات خودشان؛ یا انتقام از دشمنانشان. البته این شدت و ضعف داشت؛ مثلا در صادقی کمرنگتر بود و در حمیدرضا پررنگتر.
حتی بعضی اصلا تقید به امور ساده دینی نداشتند؛ چه در روشهای حرفهای و چه در زندگی شخصی. طوری که هرکس این کتاب را بخواند، اولین چیزی که به ذهنش میرسد، این است که: یعنی در کل ساختار نیروهای نظامی ایران، یک نفر آدم مخلص پیدا نمیشود و همه فقط دنبال منافع سازمانیاند؟
قبول دارم؛ خوب و بد در هر ساختاری هست. هیچ نهادی را نمیتوان پیدا کرد که تمام اعضای آن انسانهای صالحی باشند. نویسنده هم باید به حقیقت وفادار بماند و خوب و بد را همانطور که هست نشان دهد؛ اما آقای اکبرخانی، فقط سیاهیها را نشان داده بود. یک شخصیت اینجا پیدا نمیشد که بتواند نماینده نیروهای مخلص نظامی باشد.
با فانتزیهایی که این چند سال اخیر، از نیروهای نظامی ساخته شده مخالفم. کسی که در یک نهاد نظامی کار میکند هم یک انسان عادی ست مثل ما؛ با همه نقاط قوت و ضعفش. اشتباه میکند، گاه به لحاظ اخلاقی و اعتقادی دچار بحران میشود و از وسوسه شیطان در امان نیست. قرار نیست حتما یک عابد عارف سالک الیالله و شهید زنده باشد. اما، مسئله تعادل در روایت است و توجه به این نکته مهم که: اینجا ایرانِ اسلامی ست و نیروهای مسلحش باید یک تفاوتی با نیروهای نظامی سایر کشورها داشته باشند!
مهشکن🇵🇸🇮🇷
#نقد_کتاب 📚 کتاب #عزرائیل (جلد اول، کهنهسرباز) 📔 ✍️نویسنده: #نیما_اکبرخانی #نشر_کتابستان_معرفت یک
بعضی شخصیتها را به راحتی میتوانستی با یک سرباز امریکایی اشتباه بگیری؛ مثلا شخصیت رضا که بجز اسمش(و یکی دو کنش خیلی کمرنگ دینی)، نشانی از یک مسلمان معمولی نداشت. فقط بخاطر نیروی بدنی و مهارت عملیاتی بالایش، عضو تیم عملیات ویژه نیروی قدس بود؛ درحالی که عقلش به اندازه یک پسر دبیرستانی میرسید. اگر فرماندهاش به او دستور نمیداد، اصلا نمیتوانست درست و غلط را تشخیص دهد و برای من سوال است که چنین کسی، چرا باید برای ماموریتهای بسیار حساس برونمرزی انتخاب شود؟ آن هم در ماموریتهایی که دسترسی به فرمانده بسیار کم است یا گاهی قطع میشود و نیرو باید با عقل و منطق خودش تصمیم بگیرد؟
یک ایراد بزرگ در رمان عزرائیل، خشونت افسارگسیخته و بیمارگونه آن بود. من شخصاً مشکل چندانی با خشونت ندارم و اتفاقا طرفدار ژانر وحشت و جناییام؛ اما معتقدم هم مخاطب و هم نویسنده، باید برای خودشان چارچوب داشته باشند. خشونت بالا و مکرر، روح را بیمار میکند.
بله؛ انسان میتواند بسیار درنده باشد. بسیاری از خشونتهایی که آقای اکبرخانی به آن اشاره کردهاند، قطعا اتفاق افتادهاند. نمیگویم حقایق نباید روایت شوند؛ اما فرق است میان روایت تمیز و روایت آشفته و آلوده.
چیزی که در عزرائیل اتفاق افتاد، عادیسازی این خشونت بود که از اصل خشونت بدتر است. حتی از آن بدتر، شما کمکم با مطالعه رمان به این نتیجه میرسید که عامل خشونت، انسان بدی نیست و اصلا حق دارد که انقدر خشن و وحشیانه آدم بکشد!
(یک نفر بعد از مطالعه خط قرمز، به من میگفت نیاز به روانپزشک دارم بخاطر خشونت بالای داستان. اگر رمان عزرائیل را بخواند چه میگوید؟!)
ایراد دیگر داستان، عادیسازی کلمات زشت و ناسزا بود. تقریباً تمام شخصیتها، از فرمانده و سرهنگ بگیر تا بازجو و نیروی ویژه، دهانشان پر بود از این کلمات؛ ناسزاهایی کیلومترها دورتر از خطوط قرمز یک فرد عادی! گیرم که واقعا فضای محیطهای مردانه، چندان مودبانه نیستند؛ ولی نویسنده باید باحیا باشد!
به هرحال امیدوارم آقای اکبرخانی، رمانهای بعدیشان را تمیزتر، واقعگرایانهتر و قویتر بنویسند.
#فرات
#کتاب_خوب_بخوانیم
https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت وفات بانو امالبنین سلاماللهعلیها؛
داستانهای کوتاه شما...
#دیدار_در_بهشت ✨
#معرفی_کتاب 📚
#میر_و_علمدار
✍️نویسنده: #نرجس_شکوریان_فرد
#نشر_عهدمانا
ظاهرش این است که این کتاب، درباره زندگی حضرت عباس علیهالسلام است؛ اما نه...
این کتاب داستان زندگی کسی ست که اگر نبود، عباس، عباس نمیشد.
ماجرای دلاوری و مردانگی قمر بنیهاشم را زیاد شنیدهایم...
اما تابحال فکر کردهاید چه کسی پشت پرده این شکوه و عظمت حضرت عباس است؟
باور کنید حضرت ابالفضل العباس هرچه آبرو و عظمت دارد، مدیون مادرش امالبنین است...
اصلا بیراه نیست اگر بگویم این امالبنین بود که در کنار فرات جنگید و شهید شد؛ اما در کالبد عباسش.
به قول آقای زرویی نصرآباد(نویسنده کتاب ماه به روایت آه): اولین شهید کربلا، امالبنین بود.
مادرها میفهمند درجهای بالاتر از ایثار جان هم میتواند باشد... مادرها میفهمند فرزند همه هستی مادر است...
عباس برای حسین علیهالسلام جان داد و امالبنین، همه هستیاش را...
باور کنید اولین شهید کربلا امالبنین بود...
کتاب میر و علمدار، داستان مادرانههای بانو امالبنین برای فرزند رشیدش ابالفضل العباس است.
#ام_البنین #وفات_حضرت_ام_البنین #فرات
http://eitaa.com/istadegi
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
#دیدار_در_بهشت ✨
«برای مادر ناهید»
✍🏻زینب نصرتی
قاب عکس امام را از روی طاقچه برداشت و با دستمال پاک کرد.
- قربان جدتان بشم.
عکس کوچک و سیاه و سفید ناهید که گوشه قاب عکس امام محکم شده بود را در دست گرفت و بوسید، عمیق، دلتنگ: آی رولَه گیانِم(بچه جانم).
عکس ناهید را سر جای خودش قرار داد؛ درست پایین قاب عکس امام. قاب را سر جای خودش برگرداند. خواست دست دراز کند برای قاب بعدی؛ اما درد قلبی که این روزها بیشتر از همیشه شده بود به سراغش آمد.
دستش پیراهنش را چنگ زد به امید آزاد کردن نفسی که تا نیمه بالا آمده بود. زانوهایش خم شد؛ اما قبل از این که با صورت به زمین بخورد، دستی زیر آرنجش را گرفت. به سختی صورتش را بالا گرفت تا صاحب دستی که کمکش کرده بود را ببیند.
از دیدن چهره کسی که مقابلش بود غرق سرور شد و توان نداشت تا هلهله کند و کِل بکشد؛ فقط توانست اشکهایش را که همدم جداییناپذیر هفده سالش بودند، روانه کویر سفید صورتش کند. چشمهایش از دلتنگی پر بود؛ اما از شادی برق میزد. تمام توانش را جمع کرد تا فقط بتواند بگوید: ناهید!
ناهید هم اشک می ریخت؛ دلتنگ مادر بود: گیان، گیان ناهید! دایَه(مادر).
دستش محکمتر از قبل به پیراهنش گره خورد و صدایش همراه ناله از دهانش خارج شد: آ...آخ.
ناهید کمک کرد تا مادرش بنشیند. دستش را گذاشت روی دست مشت شده مادر و آرام باز کرد و به نشان ارادت روی سینه مادر گذاشت.
صورت مادر از درد جمع شده بود و دانه های عرق روی پیشانیاش پیدا بود. ناهید با مادرش حرف میزد. باید کمکش میکرد تا از این مرحله هم بگذرد.
- دایَه گیان، یادتَه همیشَه بهم میگفتی موقع سختیها اول از خدا کمک بخوام بعد از حضرت زهرا(سلام الله علیها).
مادر به سختی سرش را بالا و پایین کرد و قطره اشک دیگری روی گونهاش غلطید.
- حالا خودت بگو، کمک بخواه. صداش بزن. اسمشِه(اسمشو)صدا بزن دایه. از مادرت کمک بخواه دایَه گیان.
شدت اشکهای مادر بیشتر شده بود، دستش را محکم به سینهاش فشار داد و با تهمانده نفسش صدا زد: یا بیبی فاطمه(سلام الله علیها).
برق نور سفیدی از روبهرو میتابید؛ اما چشمهایش را اذیت نمیکرد. دست گذاشت روی قلبش اما درد نداشت. امتحان کرد؛ راحت نفس میکشید. یادش افتاد ناهید کنارش بود. به اطرافش چشم چرخاند؛ ناهید در سمت راستش بود، زیباتر و شیرینتر از همیشه؛ با لباسی سفید که انگار از نور بود. لبخند به لب داشت و دستانش را باز کرده بود برای در آغوش کشیدن مادر.
مادر دیگر تحمل نداشت. هفده سال کم نبود برای ندیدن جگر گوشهاش؛ برای در آغوش نکشیدن ثمره عمرش. ناهید را در آغوش کشید، تنگ و دلتنگ. عطر وجودش را بویید؛ خوشبوترین عطری بود که تا به حال اشتمام کرده بود.
ناهید را از خودش جدا کرد و جزء به جزء صورتش را کاویید؛ چشمهایش برق میزدند، شفاف و زلال. صورتش سفید بود بدون کوچکترین لکهای، لبخند میزد و شاد بود.
- ناهیدم، عزیزکم، آخرین باری که دیدمت صورتت کبود بود و خونی، الان، الان خوب شدی؟ ها؟ دیگَه درد نداری؟
ناهید فقط لبخند میزد و به چشمان زیبا و روشن مادرش نگاه میکرد. مادرش دستانش را گرفت: آبادی به آبادی دنبالت آمدم ولی تو نبودی، مَه(من) دیر میرسیدم تو رِ(را) برده بودن. خیلی هوا سرد بود؛ وقتی پیدات کردم و دستاتِه گرفتم دیگه گرم نبودن، دستات یخِ یخ بودن، هر چقدر خواستم با نفسِم گرمشان کنم نشد، شکر خدا الان گرمن، نگرانت بودم.
ناهید دستهایش را دو طرف صورت مادرش گذاشت و به چشمهایش خیره شد: دا(مادر)، نگا کو(نگاه کن)، ببین، مَه(من) خوبم، تو هم خوبی، دیگه هیچ وقت درد نداری، تا همیشه کنار همیم، دور و برتو نگا کو! اینجا همش نورَه، دیگَه هیشکی من و تو رِ از هم جدا نُمُکُنَه.
مادر به اطرافش نگاه کرد. ناهید درست میگفت. نور بود و نور بود و نور؛ متعجب به ناهید نگاه کرد: اینجا کجاس ناهید؟
ناهید با هیجان گفت: اینجا بهشت خداس، ببین چقدر قشنگَه، چقدر امنَه.
مادر به تایید حرف ناهید سرش را تکان داد و گفت: تو ای(این) همه وقت اینجا بودی؟ عجب جای خوبیَه. اینجا تنها بودی رولَه؟ نترسیدی؟
ناهید لبخند زد؛ گرم و مهربان: ترس؟ اینجا؟ آدم مگَه کنار خدا میترسَه؟ دایه گیان اینجا کنار آدمای خوبی دارم زندگی مُکُنم، اون خانومَه رِ ببین.
مادر به جهت اشاره دست ناهید نگاه کرد.
- او سمیه اس دایَه؛ اونم مثل مَه بود، شکنجهش کردن به جرم حبی که تو دلش بود، از خدا از رسولش، تا رسید پیش خدا. اینجا مَه لبخند او کسی که همیشه برام عزیز بودو دیدم؛ اینجا امام و از نزدیک دیدم چیزی که همیشَه آرزوشِه داشتم. حالا تو هم کنار مایی. دیگَه همیشَه کنار همیم...
🌷تقدیم به شهید ناهید فاتحی و مادرش؛
و تقدیم به مادرانی که دختران دردانهشان را فدای انقلاب و اسلام کردند...
#وفات_حضرت_ام_البنین #جان_فدا
http://eitaa.com/istadegi