eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
553 ویدیو
76 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
17.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀 نام تو آمد، سخنم جان گرفت... 🏴 وفات حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) تسلیت باد. http://eitaa.com/istadegi
🔸 🔸 🌷 شهید معصومه زمانی 🌷 🔸تولد: هفتم خردادماه ۱۳۴۷، آباده، استان فارس 🔸شهادت: بیست و پنجم مرداد ۱۳۶۵، شهر مقدس قم، در جوار حرم حضرت معصومه(سلام‌الله‌علیها) https://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 شهید معصومه زمانی 🌷 🔸تولد: هفتم خردادماه ۱۳۴۷، آباده، استان فارس 🔸شهادت: بیست
🔸 🔸 🌷 شهید معصومه زمانی 🌷 🔸تولد: هفتم خردادماه ۱۳۴۷، آباده، استان فارس 🔸شهادت: بیست و پنجم مرداد ۱۳۶۵، شهر مقدس قم، در جوار حرم حضرت معصومه(سلام‌الله‌علیها) یکی از وظایف پدر و مادر، انتخاب نام نیکوست برای فرزند؛ شاید چون اسم‌ها رسم می‌سازند و رسم‌ها سرانجام را. انگار که نام، راهنمایی ست کوتاه و فشرده که به تو می‌گوید باید چطور زندگی کنی. مثلا شهید حججی در آن وصیتنامه صوتی، به پسرش گفته بود: "اسمت را علی گذاشتم که مولا و پیشوا و الگویت بشود علی(علیه‌السلام)". "نام" هویت‌بخش است، هدف‌آفرین است، سرنوشت‌ساز است. انقدر که گاه اگر نام کسی را از او بگیری، تمام او از خودش خالی می‌شود. بعضی نام‌ها انقدر مقدسند و انقدر پرمعنایند که اگر تمام زندگی‌ات را بگذاری تا شبیه نامت بشوی، ضرر نکرده‌ای. یک نامی مثل معصومه... فکر می‌کنم معصومه زمانی، انقدر شبیه نامش شده بود که لیاقت شهادت در جوار صاحبِ نامش را داشته باشد. معصومه به راهنمای فشرده‌ی زندگی‌اش عمل کرده بود. از زندگی‌اش چیز زیادی ننوشته‌اند. تنها چیزی که بعد از جستجو دستگیرم شد، این بود که در هفت سالگی به قم آمده، تا پایان دبستان درس خوانده و در هفده سالگی با یکی از طلاب قم ازدواج کرده است. چیزی که فهمیدم این است که دختری بوده اهل نماز جمعه، اهل دعای کمیل، مومن، اهل نماز شب حتی. دختری که حسرتِ شهدا را می‌خورده، حسرت جبهه نرفتن را. و یکی از آن هزاران دختری که امام خمینی را از جان دوست‌تر می‌داشت. بیست و پنجم مرداد، روز میلاد حضرت معصومه، با همسر و فرزند شش ماهه‌اش می‌روند حرم حضرت معصومه(سلام‌الله‌علیها). نمی‌دانم زیارت آخرش چطور بوده. نمی‌دانم چی به بانو گفته... شاید آرزوی همیشگی‌اش را؛ سکونت ابدی در حرم حضرت معصومه. شاید آن زیارت آخر، داشته با خودش فکر می‌کرده که چقدر شبیه نامش شده است؟ منافقین نزدیک حرم بمب گذاشته بودند؛ جایی نزدیک باب‌القبله، سه‌راه موزه. انفجار آن خودروی بمب‌گذاری شده، معصومه را به صاحبِ نامش رساند، همراه دوازده شهید دیگر. معصومه با معصومه(سلام‌الله‌علیها) محشور باد... http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از راه سوم
⌛️ بزودی ✅ برگزاری سومین دورهٔ روایت بانوی آینده توسط تیم "راه سوم" این‌بار در شهر "قزوین" ⬅️رویدادی بانوانه با حضور فعالان فرهنگی، هیئات و تشکل‌های بانوان، فرهنگیان، بسیجیان و دانشجویان قزوینی به میزبانی مجتمع امام حسن عسگری(ع) زمان: ۴ و ۵ آبان‌ماه 🔻پخش زنده نشست‌های دوره، از طریق کانال راه سوم ┈┈••✾••┈┈ 💠راه سوم (شبکهٔ تخصصی زنان مترقی) ⏩@rahesevvom
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
⌛️ بزودی ✅ برگزاری سومین دورهٔ روایت بانوی آینده توسط تیم "راه سوم" این‌بار در شهر "قزوین" ⬅️رویدا
تیم راه سوم، گروهی از بانوان اصفهانی هستند که چندین سال روی بیانات امام خامنه‌ای در موضوع بانوان به طور تخصصی مطالعه کردند. نتیجه این مطالعه رو سال گذشته در دوره "روایت بانوی آینده" برای جمعی از بانوان فعال اصفهانی تدریس کردند. بنده هم در این دوره شرکت کردم و بسیار برام راهگشا بود و خیلی از گره‌های ذهنیم باز شد. الان این دوره رو در شهر قزوین برگزار کردند و نشست‌ها به صورت زنده در کانال پخش میشه. دو نشست قبلی هم در کانالشون آرشیو شده. توصیه می‌کنم حتما استفاده کنید.
🌱 یک چنین روزی، چهارم آبان، وقتی کلاست در حوزه آیت‌الله مجتهدی(ره) تمام شد، با عجله کتاب و وسایلت را داخل کوله‌ات ریختی. شاید همین موقع‌ها، بعد از ظهر. انقدر عجله داشتی که برای همکلاسی‌ها سوال شد. -آرمان کجا میری؟ گفتی قرار است در شهرک اکباتان آماده‌باش باشید(آه... اکباتان...). دوستانت شوخی و جدی گفتند نرو، بنشین درست را بخوان. گفته بودی: آدم نباید سیب‌زمینی باشه! سر شوخی‌شان باز شد، گفتند: آرمان میری شهید میشی ها! خندیدی و گفتی: این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه...! (اتفاقا خوب چسبید، کلمه شهید پشت نام قشنگت) دوستانت گفتند: بیا باهم عکس بگیریم شهید شدی می‌ذاریم پروفایلمون! ولی عجله داشتی. هرطور شده از دستشان در رفتی. مثل رود که شوق دیدن دریا دارد، سرازیر شدی به سمت اکباتان. می‌خواستی یک شعبه کوچک از کربلا را به اکباتان بیاوری. ادامه دارد... ✍🏻 فاطمه شکیبا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱 یک چنین روزی، چهارم آبان، وقتی کلاست در حوزه آیت‌الله مجتهدی(ره) تمام شد، با عجله کتاب و وسایلت را
اذان مغرب به افق اکباتان... یک چنین عصری، دم اذان مغرب، به فرمانده بسیج‌تان گفته بودی گردان را ببرد مسجد و نمازتان را اول وقت بخوانید. فرمانده گفته بود نمی‌شود، سخت است. تو هم سخت نگرفتی. با اجازه‌ی فرمانده رفتی مسجد، نمازت را خواندی. می‌دانستی وسط اغتشاشات حلوا خیرات نمی‌کنند و ممکن است تا آخر شب دیگر وقت برای نماز خواندن پیدا نکنی. تازه اگر وقت هم پیدا می‌کردی، معلوم نبود آخر شب از خستگی نای ایستادن داری یا نه. شاید حتی به این فکر کرده بودی که اگر توی این شلوغی‌ها، خودت یا دوستانت زخمی بشوید، با لباس و تن خونین نمی‌توان نماز خواند. راستش را بگو، دعای بعد از نمازت شهادت بود؟ ادامه دارد... ✍🏻 فاطمه شکیبا
34.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب روزی ست چهارم آبان! یک سال پیش، همین موقع‌ها بود که خبر آوردند شاهچراغ به خونِ زائرانش نشسته است...💔 🎥فیلم کوتاه «محافظ» روایت مادرانه از حادثه تروریستی شاهچراغ http://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
اذان مغرب به افق اکباتان... یک چنین عصری، دم اذان مغرب، به فرمانده بسیج‌تان گفته بودی گردان را ببرد
🥀 یک چنین شبی، چهارم آبان، تو از دوستانت جدا افتادی. بدون سلاح، حتی بدون بیسیم و بدون هرچیزی که بتوانی با آن از خودت دفاع کنی. تنها چیزی که داشتی کوله‌پشتی‌ات بود و در کوله‌پشتی‌ات چیزی بیشتر از آنچه یک جوانِ طلبه‌ی بیست و یک ساله می‌تواند داشته باشد، وجود نداشت. داشتی قدم می‌زدی و دنبال دوستانت می‌گشتی که دیدی یکی از دل تاریکی داد کشید: اون بسیجیه! بگیریدش! و بعد با موج تعقیب‌کننده‌هایی مواجه شدی که زامبی‌وار می‌دویدند و تعدادشان زیاد می‌شد، و تویی که به فرمان غریزه بقا می‌دویدی. شاید انقدر همه‌چیز داشت سریع اتفاق می‌افتاد که خودت هم هنوز نمی‌دانستی چرا دنبالت می‌کنند!؟ یکی‌شان به تو رسید. با هم خوردید زمین. مهلت بلند شدن پیدا نکردی، خیلی زود بقیه‌شان هم رسیدند. کاش حداقل قبل از این که بزنند سوال می‌کردند؛ کاش یکی‌شان به بقیه می‌گفت: وایسید، شاید اشتباه گرفته باشیم! ولی گرگ درنده که این چیزها حالی‌اش نمی‌شود. بعد هم می‌توانستند سرشان را بالا بگیرند و با پررویی تمام، بگویند یک نیروی سرکوب که داشت با باتوم کتک‌مان می‌زد را کشتیم که از خودمان دفاع کرده باشیم! خوب شد فیلم دوربین‌های مداربسته هست که ثابت کند کی اول حمله کرد، خوب شد فیلم دوربین موبایل‌های خودشان هست که ثابت کند سلاح سرد دست کی بود و کی مسلح بود و کی قصد زدن داشت! بعضی‌ها اساس کارشان دروغ است. دروغی گفتند و بهانه‌اش کردند که خیابان‌ها را به آشوب بکشند. پشت سرش هم دروغ‌های دیگر ردیف شد و آرامش و امنیت مردم را گروگان گرفتند با دروغ‌هاشان. ولی خوب شد که تو دروغشان را برملا کردی، خوب شد که خودشان را، خود واقعی‌شان را بدون بزک رسانه‌ها نشان دادند موقع به شهادت رساندن تو. بقیه ماجرا را دوست ندارم تعریف کنم؛ یعنی اصلا چیزی نیست که بشود تعریفش کرد. فقط همین‌قدر بگویم که دوست داشتن همیشه هزینه دارد و هرچه انسانی که دوستش داری بزرگ‌تر و ارزشمندتر باشد، بهای دوست داشتنش هم سنگین‌تر است. تو یک چنین شبی، چهارم آبان، بهای محبت به امام خامنه‌ایِ عزیز را تمام و کمال پرداختی و رسیدش را هم گرفتی؛ شهادت را. راستی... خوب شد نمازت را عقب نینداختی؛ آخر نمی‌شود با تن سرتاپا زخمی و خونین به نماز ایستاد... ادامه دارد... ✍🏻 فاطمه شکیبا بیشتر بخوانید/داستان کوتاه انگشتر: https://eitaa.com/istadegi/7121
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 19 قهقهه می‌زند. -یه طوری تابوتت رو بغل کرده بودم و گریه می‌کردم که خودمم باورم شده بود زنم مُرده و وصیت کرده توی گرینلند خاکش کنم. بالاخره من هم می‌خندم و برایش دست می‌زنم. -تو مارمولک‌ترین مارمولک دنیایی. دانیال کامل روبه من برمی‌گردد و تمام‌قد تعظیم می‌کند. یک دستش را مثل بازیگران تئاتر می‌گشاید و می‌گوید: خواهش می‌کنم. من متعلق به شمام. بوی آویشن پاستا خانه را برداشته و معده‌ام به سروصدا افتاده است. به پنجره آشپزخانه خیره می‌شوم. از پشت یک لایه بخار نازک، می‌توان خیابان برف‌گرفته را دید و هوای گرگ و میش را. می‌پرسم: اینجا واقعا جامون امنه؟ دانیال پاستاها را در ظرف می‌کشد و بشقاب‌ها را مقابل خودم و خودش روی میز می‌گذارد. قبل از این که روی صندلی بنشیند، دو دستش را روی میز می‌گذارد و به سمت من خم می‌شود. -من جایی نمی‌خوابم که زیرم آب بره. اینجا مطمئن‌ترین جاییه که می‌تونستیم بیایم. تا وقتی احتیاط کنیم مشکلی پیش نمیاد. حواسم به همه‌چی هست. پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد و چند بار سرش را تکان می‌دهد. -بهم اعتماد کن. چاره‌ای ندارم و او این بیچارگی را از چشمانم می‌خواند. می‌نشیند و به غذا اشاره می‌کند. -سرد نشه...! *** گالیا آرام و پشت سر هم، با نوک خودکار به میزش ضربه می‌زد. دست دیگر را زیر چانه زده و به تصاویر روی نمایشگر لپ‌تاپ خیره بود. تصویر جنازه رونن و دو محافظش، در کنار تصویر جسد سوخته دانیال داخل ماشین. عکس دانیال و ماشین سوخته‌اش را یکی از عواملشان در آذربایجان برایش فرستاده و مرگ دانیال را تایید کرده بود. مطمئن بود با چشمان خودش دیده که خودروی دانیال ته دره سقوط کرده و منفجر شده است، و عامل طبق نقشه صبر کرده بود تا خودرو کاملا بسوزد و بعد به نیروهای امدادی زنگ بزند. طوری سوخته بود که پزشکی قانونی حتی نتوانسته بود هویت جسد را تشخیص دهد و هیچ مدرک هویتی‌ای باقی نمانده بود؛ همانطور که گالیا می‌خواست. دانیال باید می‌مُرد، همراه هرچه که همراهش داشت. باید وقتی عوامل ایران به دانیال می‌رسیدند که هیچ‌چیز جز خاکستری به درد نخور از او باقی نمانده باشد. این سزای هر ماموری بود که کدهای ژنتیکی‌اش لو برود. دانیال در آخرین ماموریتش زخمی شده بود و نمونه خونش در صحنه قتل مانده بود؛ پس باید از صفحه روزگار محو می‌شد. گالیا کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد. آن روز که خبر مرگ دانیال رسید، بعد از مدت‌ها توانسته بود یک نفس راحت از سر آسودگی بکشد و حالا همان نفس در سینه‌اش حبس شده بود. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا