جلوه چشم تو را دیدم و با خود گفتم
این چه ماهیست که بر روی زمین آمده است
#مسعودمحمدپور
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺♥️༻๏◉ فاطمه صداقت کوچه پشتی #قس
چشمانش گشاد شد و دوباره بالا آمد. به دیوار تکیه زد و خداخدا کرد سعید زودتر برود. مهلا منتظر بود و سعید منتظر. مهلا منتظر رفتن سعید و سعید گوشی به دست و قدم زنان در راهروری پایین منتظر آمدن سونا بود و مرتب گوشی اش را میگرفت. بالاخره سونا جواب داد. سعید معمولی گفت:
-سلام. پایین پلهها ایستادم. بیا.
سونا که داشت روسریاش را مرتب میکرد جواب داد:
-دارم با مامان عطری میام.
آنها آهسته میآمدند و خبر از دل مهلا نداشتند. مهلایی که میدانست اگر الان از پلهها پایین برود و سعید او را ببیند حتما ممکن است هزار فکر و خیال در سرش به راه بیفتد. دلش بیتاب رفتن با مهسا و آخرین خداحافظی با مینا بود. خیلی دنبال ماشین عروس رفتن را دوست داشت. خصوصا با مهسا و سبحان که جوان بودند و اهل شادی و خنده. دلش میخواست برود ولی وجدانش نهیب میزد که این کار را نکند. بیتاب دوباره سمت پایین خم شد. هنوز سعید دقیقا همانجا ایستاده بود. در دلش گفت که چقدر عطری و سونا آهسته کار میکنند. آن پایین سعید هم منتظر بود و خسته. دلش میخواست هرچه زودتر از آن محیط فرار کند.
بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی، سونا و عطری پایین رفتند. مهلا از بالا نگاهشان میکرد. به سعید رسیدند. بعد هم آرام آرام سمت خروجی حرکت کردند. مهلا نفسش را محکم بیرون فرستاد و از پلههاپایین دوید. آنها خیلی دور شده بودند. مهلا هم با عجله بیرون رفت. چشم چرخاند. نه اثری از مهسا و سبحان بود نه ماشین عروس. همه رفته بودند. چشم چرخاند و کسی را ندید. حالش حسابی گرفته شد. با لبهایی از دو طرف آویزان و دمغ دوباره داخل تالار شد. روی اولین پله نشست. سرش را روی پایش گذاشت و قطره اشکی از چشمش چکید. همان لحظه مادرش از بالای پلهها صدایش زد. مهلا سرش را بلند کرد. مادرش پرسید:
-چی شد؟ پس چرا نرفتی؟
مهلا خندهی تلخی کرد:
-جاموندم. عیب نداره.
مادرش ای بابا گویان کنارش نشست:
-خب چرا؟ شما که زود اومدی بیرون.
مهلا همه چیز را تعریف کرد. مادرش هرلحظه تبسمش بیشتر میشد. مهلا که حرفش تمام شد مادر شروع کرد:
-مهلا تو بهترین کار رو کردی. پا رو دلت گذاشتی و خطا نکردی. مهلای عزیزم.
این را گفت و سر مهلا را به خودش چسباند.
کپی و نشر به هر شکل حرام
12.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗯 زن مگو، مردآفرین روزگار
🗯 رهبر معظم انقلاب: اگر مادران و همسران شهدا بیصبری نشان میدادند، شوق جهاد در راه خدا و شهادت در دل مردها میخشکید؛ اینگونه نمیجوشید.
📎 #شهدا
📎 #خانواده_شهدا
@banketolidat
💥💥💥💥💥😨😨😨
با دیدن #ماهان تو قاب آیفون چشمام سیاهی رفت.
نوشین محکم به پیشونیش کوبید و رو به من گفت:
-نسیم! میگی ماهانو پیچوندم بعد آدرسو گذاشتی کف دستش؟ اینجا رو چطوری پیدا کرده؟
قلبم داشت از دهنم بیرون میزد.
-بِ، به خدا، من که آدرس ندادم به این.
گوشی آیفونو به گوشم گذاشتم. فریادش تنمو لرزوند:
-نسیم کجایی؟ بهت گفتم حق نداری بری دورهمی! بیا پایین..
ترسیده پشت نوشین سنگر گرفتم. نوشین گفت:
-آخه یه پیچوندن هم بلد نیستی؟
نالیدم:
-چه میدونم از کجا پیداش شده؟!
https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
♨️♨️♨️♨️مرده #مخالف رفتن زنش به دورهمی با دوستاشه، ولی زنه لجباز این کار رومیکنه. #مرده مچش رومیگیره و میره دم خونه دوستش.بیا ببین با زنش چه کار کرد...😭😭😭
لطفا زیر ۱۸ سال نیاد🙏🙏 لطفا❗️
⬅️⬅️♨️♨️♨️ #فول_عاشقانه،#اجتماعی #خانوادگی
⛔️واقعی و دردناک⛔️
https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
💥💥💥💥💥😨😨😨 با دیدن #ماهان تو قاب آیفون چشمام سیاهی رفت. نوشین محکم به پیشونیش کوبید و رو به من گفت:
•
کتاب جذاب دورهمی
۵۰۰ تومان
همراه با امضای نویسنده
ارسال رایگان
نشانگر
جهت سفارش من اینجام
@HappyFlower
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
چشمانش گشاد شد و دوباره بالا آمد. به دیوار تکیه زد و خداخدا کرد سعید زودتر برود. مهلا منتظر بود و سع
🌾🍃﷽🍃🌾
◉๏༺♥️༻๏◉
فاطمه صداقت
کوچه پشتی
#قسمت_143
◉๏༺♥️༻๏◉
#143
نگاهی از بالا روی سر دخترش انداخت. کنار گوشش زمزمه کرد:
-میگم بابا ببرتمون. باشه؟
سرش را بلند کرد. به مادرش نگاه انداخت. تبسم مادر همیشه آرامش بخش بود.
-نه مامان بیخیال. حسم رفت دیگه. بریم خونه.
مادر بلند شد. مهلا هم یا علی گویان دنبالش رفت. ماشین پدر از دور نمایان بود. مهنا هم داخلش نشسته بود. سوار ماشین شدند. پدر با دیدن چهرهی دمغ مهلا پرسید:
-چیزی شده بابا؟
مهلا سرش را به بالا تکان داد.
-خوبم بابا.
سمت خانه راه افتادند. خانه همیشه محل آرامش بود. محل نیرو گرفتن. محل شاد شدن. برای سعید اما خیلی وقت بود که خانه معنایش را از دست داده بود. داخل ماشین وقتی به سمت خانه حرکت میکردند سونا پرسید:
-کاش میرفتیم دنبالشون. من خیلی دوست دارم بدرقهی عروس برم.
سعید نگاهی به سونا انداخت. کمی در چهرهاش کنکاش کرد. در دلش میگفت″ چه دل خوشی داریها! این عروسی رو هم بخاطر اینکه مینا خواهر محسنه اومدم. و الا نه حوصلشو داشتم نه ذوقشو!″ دوباره به جلو نگاه کرد. ذهنش رفت سمت شب عروسی خودش و سونا. شبی که دیده بود تاکسی دختر آرزوهایش را میبرد. آنشب از شدت غصه حتی نتوانسته بود گریه کند. نتوانسته بود حرف بزند.
کنار در آسانسور ایستاده بودند. دکمه را زد و خواست وارد شود. از پشت صدای مردی را شنید. وقتی برگشت دید همسایهشان آقای جمالیست. سلام و علیک کرد و با هم وارد آسانسور شدند. به طبقهی پنجم که رسیدند سونا پیاده شد. سعید خواست پیاده شود که آقای جمالی پرسید:
-چی شد؟ به پیشنهادم فکر کردی؟
سعید نفسش را محکم بیرون داد. به سونا اشاره کرد داخل خانه شود. بعد یادش اقتاد که چند هفته پیش وقتی با سر و وضعی پریشان و داغان به خانه برگشته، آقای جمالی او را سوال پیچ کرده یگبود و او هم سربسته از مشکلش گفته بود. جمالی هم گفته بود کمکش میکند.
-خب فکر کردم. میام یه روز منزل با هم حرف بزنیم.
جمالی دستی به ریش مرتبش کشید و بعد هم به سعید خندید:
-منتظرتم.
سعید باشهای گفت و سمت خانه رفت. در را که بست سونا سمتش آمد. پرسشگر نگاهش کرد:
-چی پرسید سعید؟ چه کارت داشت؟
سعید کتش را درآورد. درحالیکه سمت اتاق میرفت پاسخ داد:
-هیچی. میخواد نصیحتم کنه. که اول زندگی مرد خوبی باشم!
چند لحظهای به سکوت گذشت. سعید لباسهایش را عوض کرد. به سمت دستشویی میرفت که سونا دوباره پرسید:
-خب چه کاریه؟ ندیده و نشناخته میخواد نصیحتت کنه؟
سعید که خسته بود و حس کلافگی در همه جای تنش موج میزد بی حوصله گفت:
-چه میدونم خانوم. چقدر سوال میکنی!
این را گفت و داخل دستشویی رفت. سونا نگاه غمگینش را به سعید داد. بعد هم سمت آشپزخانه رفت. دلش یک لیوان اب خنک میخواست. در ان گرمای تابستان متوجه شده بود که گرمای عشقش به سعید رو به کمرنگی است. از اولین روزهای زندگی وقتی آن همه محبت را به پای شوهرش ریخته بود و جز پاسخهایی سرد و کوتاه چیزی نشنیده بود حالش حسابی خراب شده بود. مقابل سینک ایستاده بود و فکر میکرد. ″ نکنه از من خوشش نمیاد؟ نکنه تو این چند ماه زن خوبی براش نبودم؟ ولی خدایا من از هیچی براش کم نذاشتم، هیچی. از تیپ و قیافه، از ظاهر، از خلق و خو، از مهر و محبت و عشق، پس چرا سعید اینقدر بی احساس و سرده؟″ همانطور با خودش فکر و خیال میکرد. حواسش نبود که چندین لیوان آب خورده است. ناگهان متوجه شد سعید به اتاق رفته و خوابیده است. با حالی پر غصه پشت میز نشست. انگار تمام زنها وقتی ناراحت بودند پشت میز مینشستند و به نقطهای خیره میشدند. مثل مهلا و مادرش که آنها هم در آشپزخانه پشت میز نشسته بودند و به هم نگاه میکردند.
-ببین مهلا، مامانِ ریحانه چندین بار زنگ زده. گفته میخواد بیاد خونمون. من میخوام تو اول از حال و هوای ..
مادر نمیخواست اسم سعید را ببرد. مانده بود چه کلمهی بهتری میتواند استفاده کند.
-حال و هوای چند ماه قبلت بیای بیرون بعد.
مهلا انگار که ته دلش نقشی از یک حکاکی خیلی قدیمی مانده باشد به رد سعید روی دل و قلبش نگاه میکرد. ردی که هر روز غبار میگرفت و کمرنرگ تر میشد. اصلا از همان شب داخل تاکسی پاکش کرده بود.
-باشه مامان. بگو بیان. این همه طلا خانوم واسه شاهرخ خانش اومد خواستگاری، خب مامان ریحانه هم روش!
مادر و دختر هردو زیر خنده زدند. آذر ادامه داد:
-راستش یه خواستگار دیگه هم همین امشب پیدا شد. مونا خانوم دوست عطری و آتوسا میگفت برای امر خیر میخواد بیاد.
⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️
╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ
@JazreTanhaee
ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺♥️༻๏◉ فاطمه صداقت کوچه پشتی #قس
مهلا پقی زیر خنده زد. از دلش گذشت که چه حکمتی دارد که عطری دارد دانه دانه خواستگارهایش را میبیند. دوست داشت بداند چه حسی دارد؟ چه حالی دارد؟حس عطری اما کاملا قابل حدس بود. اینکه عطری در دلش مهلا را تحسین میکرد.
-بذار اول دایی ریحانه بیاد مامان بعدش.
این را گفت و به فکر فرو رفت. او خیلی وقت بود دیگر به سعید فکر نمیکرد. نمیخواست با او صبحها همقدم باشد. نمیخواست در ایستگاه مترو او را ببیند. او مدتها بود که راهش را کج میکرد تا با سعید برخورد نکند. مدتها بود که او را با سونا دیده بود و در دلش رشته رشته محبت به سعید را قیچی کرده بود. تقدیر بود یا هرچه، او هم باید سر و سامان میگرفت. نمیتوانست تا ابد تنها بماند!
🌻🌞
سلامی به قشنگی فردوس
به بی انتهایی هستی...
سلامی به زیبایی بهار به
جلوه برگهای پاییزی و
سفیدی و پاکی برف زمستان
سلامی به محکمی پیوند
قلبها که یاد آور خوبی هاست ...
سلام مهربونا