خشتـــ بهشتـــ
#قاب_دلتنگے ♥️|•° #تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚 #قسمت_سوم 🌱 چهارده سال است که درب خانه، سیبل هدف مردم
#قاب_دلتنگے ♥️|•°
#تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚
#قسمتچهارم 🌱
" بیـ...ـب!!! "
صدای اِف اِف قدیمی خانه رشتهی کلامش را از هم میدَرَد.
یک دست به کمر دارد و با دستی دیگر گوشی آیفون را از دیوار قرض میگیرد...
+کیه؟
صدایی مردانه از پشت گوشی به گوش میرسد...
_منم!.. مجتبی!
گوشی از مشتش رها می شود ورنگ از رخش می پرد...
دستش روی سینه چنگ می شود، درست همانجایی که قلبش در حال تپیدن ...
در این لحظه حالِ قلبش چگونه است؟
لحظه ای ترس بر اندامش چیرهمیشود... نکند زبانم لال قلبش یاری نکند و او مجتبی ندیده چشم بر جهان ببندد؟!
با هر زحمتی که پیش رو دارد، چادرش را محکم می گیرد و با همان قلب ضعیف و پای دردناکش، به طرف حیاط...میدود!
پله را...نمیبیند!
اگر نرده نبود... قطعاً بر زمین میخورد!
چند جایی هم سکندری میخورد!
یک بارهم چادرش زیر پایش میماند و او به زور تعادلش را حفظ میکند...
مادر است!
می فهمی یعنی چه؟
بعد از چهارده سال، دیدار میفهمی یعنی چه؟
#ادامهدارد ✅
نویسنده: #دریایسرخ ✍ #هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
.
خشتـــ بهشتـــ
#قاب_دلتنگے ♥️|•° #تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚 #قسمتچهارم 🌱 " بیـ...ـب!!! " صدای اِف اِف قدیمی خان
#قاب_دلتنگے ♥️|•°
#تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚
#قسمتپنجم 🌱
نگران است!
نکند پسرش در لحظه ی اول او را نشناسد؟ مجتبی برگشته، درست زمانی که گرد پیری بر چهره ی مادر نشسته و حالا ظاهرش پیرتر از چیزی است که باید باشد.
ناراحتی فرزند برای مادر کم چیزی نیست، آن هم برای مادری که سالها چشم انتظار بوده.
توجهی به اطراف... ندارد!
توجهی به قطرات باران روی موزاییک های کرم رنگ حیاط... ندارد!
توجهی به سیبی که از شاخه ی درخت رها می شود و تا کنار حوض قل می خورد... ندارد!
توجهی به حالش... ندارد!
و نمیداند چگونه خود را به درب میرساند!
دستش به سمت قفل پشت درب کشیده میشود و زبانه رها...
توجهی به لحن پر شوقِ بیانش... ندارد!
و اشک هایی که با قطرات ریز باران آمیخته میشود، از کنترلش خارج است...
+مجتبی؟؟!
نگاهش در چشمان پسر رو به رو فرو میرود...
چادر در مشتش فشرده میشود...
و در یک آن تمام ذوقش بر سرش فرو میریزد...
قلبش؟! ... کند میزند!
کوچه در چشمان بی فروغش چرخ میخورد و چرخ میخورد چرخ میخورد...
و او جایی در کنار درب تکیه اش را به دیوار می دهد و تا زمین سر میخورد.
مجتبی بود، اما مجتبی ی او...نه!
پسر همسایه برایش کاسه ای آش آورده بود.
مجتبی، مجتبی نبود!
باید مادر باشی تا حالش را درک کنی..مادری منتظر.!
🌷" قطره ای از دریای دلتنگی های مادر شهید مجتبی کاویانی.🌹(بااندکی تغییر)
شادی روح شهید و مادرش صلوات. "🌷
#پایان ✅
نویسنده: #دریایسرخ ✍ #هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
.
📜 #داستان🌈
#غریبتریݩسردار✨
#قسمتاوݪ
_سلام برادر! ببخشید اینجا کدام پادگان است؟
_ سلام علیکم، اینجا #قریهمسکِن عراق.
_عراق!؟ وای خدا! اینجا چه خبر است؟!! اصلا من اینجا چکار می کنم؟! چه اتفاقی برای من افتاده!؟
خیلی عجیب است!! اصلا چرا اینها این تیپی هستند؟ چرا همه لباس عربی پوشیده اند؟ چرا با این همه تجهیزات پیشرفته جنگی، همه شمشیر به دست گرفته اند؟
ببخشید برادر عراقی!! فرمانده این لشکر عظیم کیست؟
_(با عطوفت پاسخ داد:) فرمانده دلاور این لشکر #عبیداللهبنعباس است.
_عبیدالله بن عباس!؟ از شدت تعجب، هاج و واج به اطراف نگاه می کردم که نوای دل انگیز اذان صبحگاهی فضای ذهنم را عوض کرد.
وضو گرفته، گوشه ای ایستاده و نظاره گر لشکری شدم که اینک برایم مسجل شده؛ لشکر #امامحسنمجتبی(ع) است.
شور و شوق عجیبی بین لشکریان برپا بود. گویا همه وضوی عشق می ساختند تا به فرمانده لشکرشان اقتدا کنند.
کم کم صفوف جماعت برپا شد...
#ادامهدارد✅
#رسانهشهدایےمعرفت 💠
#علمدارڪمیݪ ✍
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
╭━━━⊰🏴⊱━━━╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰━━━⊰🏴⊱━━━╯
خشتـــ بهشتـــ
📜 #داستان🌈 #غریبتریݩسردار✨ #قسمتاوݪ _سلام برادر! ببخشید اینجا کدام پادگان است؟ _ سلام علیکم، این
#داستاݩ🌈
#غریبتریݩسردار
#قسمتدۅم
ترنم دلنشین ذکرهای صبحگاهی، فضای پادگان را معطر کرده بود و همه چشم به راه فرماندهشان بودند که یکباره همهمهای ایجاد شد.
_از یکی دیگر از برادران پرسیدم؛ این همهمه برای چیست؟ خبری شده؟
_گفت:"خیلی عجیب است که؛ جانشین فرمانده آمده! حالتش عادی نیست! خیلی آشفته به نظر می رسد!
_فکری به ذهنم خطور کرد که؛ احتمالا فرمانده شان را نیمه شب ترور کردهاند.
به هر حال نماز به امامت نائب فرمانده جناب #قیسبنسعید برپاشد.
بعد از نماز نائب فرمانده بر روی چهارپایهای قرار گرفت. همهی نفس ها در سینه حبس شده بود.
با صدایی آکنده از بغض گفت:" فرمانده لشکر جناب #عبیداللهبنعباس، نیمه های شب در ازای #یکمیلیوندرهم خود را به معاویه فروخته و..."
غوغایی برپا شد...
#ادامهدارد✅
#رسانهشهدایےمعرفت 💠
#علمدارڪمیݪ ✍
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
╭━━━⊰🏴⊱━━━╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰━━━⊰🏴⊱━━━╯
خشتـــ بهشتـــ
#داستاݩ🌈 #غریبتریݩسردار #قسمتدۅم ترنم دلنشین ذکرهای صبحگاهی، فضای پادگان را معطر کرده بود و همه
#داستاݩ
#غریبتریݩسردار
#قسمتسوم
_یکی می گفت؛ چطور ممکن است؟ فرمانده به شدت از معاویه متنفر بود.
_دیگری می گفت؛ مگر بُسربن ارطاة به دستور معاویه سر دو فرزندش را نبریده، حال چگونه از خون آنها گذشته؟
_یکی از میان جمعیت فریاد زد:" بله می شود، وقتی صحبت از میلیون ها درهم و دینار باشد، وقتی اراده انسان قوی نباشد، همه چیز ممکن است. سیاست کثیف معاویه بالاخره کارساز شد."
_ذهن من هم به شدت درگیر شد؛ #خیانت به امام معصوم!؟
چگونه ممکن است!؟
پس دینش چه می شود!؟
فردای قیامت چه پاسخی دارد!؟
وای خدای من!! خیانت، خیانت!!چه واژه ی آشنايی است؟! بله یادم آمد؛ خائنین به کشورم، به انقلاب، به امام و شهدا. #اکبر_گنجی، #کدیور، #اشکوری و... روی لایه های ذهنم رژه می رفتند.
غم سراسر وجودم را فرا گرفت، به گوشه ای پناه برده، منتظر بودم که ببینم سرانجام این لشکر عظیم چه می شود؟😔
با کمال تأسف طولی نکشید که دو سوم لشکر هم به تبعیت از فرمانده به لشکر شام پیوست.😔
فریادهای نائب فرمانده جناب #قیس بن سعید هم کارساز نبود...
#ادامهدارد✅
#رسانهشهدایےمعرفت 💠
#علمدارڪمیݪ ✍
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
╭━━━⊰🏴⊱━━━╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰━━━⊰🏴⊱━━━╯
خشتـــ بهشتـــ
#داستاݩ #غریبتریݩسردار #قسمتسوم _یکی می گفت؛ چطور ممکن است؟ فرمانده به شدت از معاویه متنفر بود
#داستاݩ📜
#غریبتریݩسردار 🍃
#قسمتپایانی🌈
او مدام به آنان نهیب میزد و از آنها می خواست که؛ #بصیرت داشته باشند.
ندای بصیرت، بصیرتِ قیس بن سعد، عبارت #أینعمار!!... #أینعمار!! را در گوشم طنین انداز می کرد.
اردوگاه خلوت شده بود، باقیمانده لشکر هم به نظر سردرگم بودند.
در این جو نابسامان #بُسربنارطاة حمله را آغاز کرد اما با دفاع جانانه لشکریان خدا مجبور به عقب نشینی شد.
بار دوم این ملعون با جماعت بیشتری حمله ور شد که در این نبرد از هر دو جبهه حق و باطل تعدادی کشته و مجروح شدند.
بعد از این درگیری، پیکی از #ساباط مدائن رسید. کنجکاو شدم که بفهمم پیک حامل چه پیغامی است؟ فرمانده با خواندن متن نامه برآشفت. گویا خبرهای مهمی داخل نامه بود.
فرمانده فریاد زد؛ این دیگر چه سیاست کثیفی است؟
به مولایمان #حسنبنعلی گزارش داده اند که من هم به لشکر ابلیس پیوسته ام.
اما گویا خبر مهمتری هم در نامه بود، چون این همه غم و اندوه معنا نداشت.
کم کم خبر اصلی به بیرون از مقر فرماندهی هم نفوذ کرد. "امام در ساباط مدائن توسط یکی از خوارج مجروح و زخمی شده."😔
لشکریان همه ناراحت و مضطرب شدند و نمی دانستند که چه سرنوشتی در انتظار آنهاست؟
نائب فرمانده هم با شنیدن این خبر مصلحت را در این دید که اندکی تأمل و تعلل کند تا خبرهای قطعی از #ساباط به دستش برسد.
سرانجام پیک مخصوص هم از راه رسید و خبر نوشاندن #جامزهر به امام حسن(ع) کار جنگ را یکسره کرد.
_#جامزهر!؟ چه واژه ی آشنایی بود برایم.😔
#پایان✅
#رسانهشهدایےمعرفت 💠
#علمدارڪمیݪ ✍
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
╭━━━⊰🏴⊱━━━╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰━━━⊰🏴⊱━━━╯
خشتـــ بهشتـــ
#داستانڪ 📚 تقدیمبهمادرانسرزمینم 🌹 #پوستر شهید غلام حسین محمودے 🌹|•°
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•°
#تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚
#قسمت_اول🌱
همهی فرزندانش از دست میرفتند، یا دیده به جهان نگشوده راه آمده را باز میگشتند و یا در همان یکی_دو سال اول زندگی، بیماری بیرحمانه جانشان را به بازی میگرفت و خیلی زود تسلیمشان میکرد.
مریم کنج اتاق زانوی غم بغل گرفته و در غم پارهی تن چندماههاش که تنها چند روز از مرگش میگذشت، آستین به دهان گرفته و خون گریه میکرد.
مردهزایی و مرگ پارههای تنش ماجرایی بود که اغلب با آن دستو پنجه نرم میکرد.
عادی شده بود برای در و همسایه!
در گوش هم پچ پچ میکردند و گاهی حرفهایشان به گوش مریم هم میرسید..
_این بچشم مرده.
_چقدرم که قشنگ بود. خیلی شبیه به مادرش!
_چرا بچههای مریم نمیمونند؟
_طفلی. اگر بچه اولش زنده میموند الآن همسن و سال عباسِ من بود.
_باید دعا بگیره.
مریماما هیچگاه به این غصهها عادت نمیکرد. حتی اگر قلبی از جنس فولاد هم داشت مرگ فرزند ذوبش میکرد، چه رسد به قلب نازک و لطیف او...
#ادامهدارد ✅
نویسنده: #دریایسرخ ✍ #هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•° #تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚 #قسمت_اول🌱 همهی فرزندانش از دست میرفتند، یا دی
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•°
#تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚
#قسمت_دوم🌱
شنیده بود در شهر قزوین سید قافلهباشی نامی زندگی میکند که مستجابالدعوه است و شاید بتواند مشکل او را حل کند.
آخر هفته که محمدصادق همسرش، از سفر به خانه بازگشت مسئله را با او در میان گذاشت.
بقچه و بار و بندیلش را در خورجین نهاد و به کمک محمدصادق سوار چهارپا شد.
محمدصادق مرد خوشسفری بود که برای زیارت امامزادگان اهمیتی بسیار قائل بود. طوفانِ آشوبگرِ دل مریم هم با زیارت شاهزادهحسین تا حد زیادی فرو نشسته بود.
در نشیمن خانهای قدیمی به انتظار سید قافله باشی ثانیههارا میشمرد تا چشمش به مرد سنو سال دار نورانیای افتاد که وارد شد. به احترامش راست قامت شدند و او سر به زیر پرسید مشکلشان چیست!؟
محمدصادق تمام ماجرا را تعریف کرد و سیدِ عارف سری تکان داد...
#ادامهدارد ✅
نویسنده: #دریایسرخ ✍ #هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•° #تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚 #قسمت_دوم🌱 شنیده بود در شهر قزوین سید قافلهباشی
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•°
#تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚
#قسمت_سوم 🌱
_عریضه ای مینویسم که حتماً باید به ضریح امام حسین (علیه السلام) برسه.
محمدصادق نگاهی به مریم که با چشمانی به اشک نشسته در قاب چادر چون فرشتهای معصوم مینمود انداخت...
_ما که فعلاً نمیتونیم کربلا بریم.
سید قافله باشی محمدصادق را مخاطب قرار داد...
_من خودم با اولین قافلهای که راهی بشه، عازم کربلا هستم و نایب الزیارتون، نگران نباشید من عریضه رو به همراه خودم میبرم.
و این بار سر صحبتش با مریم بود...
_خدا به زودی به تو پسر سالمی عطا میکنه و تو باید اسمش رو غلامِ حسین بزاری.
لبخند شادی مریم مسئلهای نبود که با وجود پنهانبودنش زیر چادر، از چشمان ستارهبارانش هم خوانده نشود!
بعد از نه ماه بارشیشهاش را زمین نهاد و غلامحسینش در دههی اول محرم دیده بر جهان گشود.
پسری خوشرو و خوش رفتار که نه تنها نور چشم پدر مادر بود، بلکه بزرگ تا کوچک شهرشان اورا به نیکنامی و شوخ طبعی میخواندند.
مریم اما با وجود فرزندان بعدی، غلامحسین برایش عطر و بویی دیگر داشت... عطری شبیه به سیب سرخ!
#ادامهدارد ✅
نویسنده: #دریایسرخ ✍ #هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•° #تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚 #قسمت_سوم 🌱 _عریضه ای مینویسم که حتماً باید به ض
#غلامِ_حسین_بود ♥️|•°
#تقدیمبهمادرانسرزمینم 💚
#قسمت_چهارم🌱
غلامحسین آرام آرام در برابر نگاهِ پر اشتیاق مادر قد کشید و مردی شد که دیگر وقتش بود تکیهگاه شود و سنت پیامبر را بهجا آورد.
زمزمههای جنگ پررنگتر شده بود و حالا دیگر چون طبلی بزرگ در هر گوشه و
کنار نواخته میشد. مادر، همسر، فرزندان و زندگیِ گرمش، هیچ یک مانع از حضور او در دفاع از اسلام و میهنش نشد. حتی در جبهه هم تعریف رشادتهایش زبانزد بود و فخر برانگیز.
تا اینکه دیگر روح بلند و ملکوتیاش کالبد خاکی را متحمل نشد و او در سن سیوسه سالگی درست چون زمانی که پا بر دنیا نهاده بود، در دههی اول محرم رخت از دنیا بربست و رفت...
🌷"شادی روح شهید غلامحسین محمودی🌹 و مادر صلوات"🌷
پایان ✅
نویسنده: #دریایسرخ ✍ #هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
#فالوور ♥️|•°
یکی از پستهام خیلی لایک و کامنت خورده بود.. برو بچ میگفتند:( بازم از این پستای ویتامین پخش کن بزار)
تو این مدت فهمیده بودم فالوور هام از چه نوع فیلمهایی خوششون میاومد.. یه آهنگ توپ و یکم خلاقیت تو حرکات بدنم، حالا بعضی روز ها اگر تو دابسمشهام آتریسا هم همراهیم میکرد که دیگه اینستارو میترکوندیم!
یه نگاه به عدد چشم گیر فالوورهام انداختم و یه لبخندم کنج لبم نشوندم.
حس غرور تو اون لحظه حس وصف ناپذیری بود که بارها تجربش کرده بودم.
یه بار دیگه آخرین پستم رو پلی کردم و دو جسم متحرک روی صفحهی گوشی به نمایش درومدند...
_بوس بده به من عزیزکم.
+نیا نیا جلو من راحتم.
_چشاتو از کاسه در میارم.. دیگه نگی خوشگلتر از من...
کامنتها، بیپروا نشون دهندهی این بود که اکثراً از کار جدید خوششون اومده.. خب چی بهتر از این؟! اسم امین سر زبونها افتاده بود و کیلپهام هم پخش!
مهراد،سعید محمدی، جوجهی پاییز، نازنین اشرافی، پریسام، محمد ابراهیم همت، لیلیوم و شایدهزاران نفر دیگه...
چی!؟ محمدابراهیم همت؟
میشناختمش!
" Mohammad Ibrahim Hemmat:
از طرف من به جوانان بگويید چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته
شده است بپا خيزيد و اسلام خود را دريابيد."
نمیدونم چند ثانیه.. چند دقیقه و یا چند ساعت با نگاهی شرمنده و محو به صفحهی گوشی تو خلسه فرو رفته بودم!
چقدر پیجم برای این کامنت، محقر و خالی از بزرگی بود!
شیشهی دلم ترک خورد و صدای شکستهشدنش منو به خودم آورد...
دلقک بودن بس نبود!؟ شاید باید(!) مسیر زندگیمو عوض میکردم!!!
"فالوش کردم شهید همتی رو که دغدغهی روزای جوونیش از آسمون تا زمین با دغدغهی امروز من متفاوت بود..."
نویسنده: #دریایسرخ ✍
#هیثم
#رسانهشهداییمعرفت 💠
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
||•🏴 @marefat_ir
خشتـــ بهشتـــ
#خیالِمکرر♥️
من بودم و پدرم!
دست چپش را گرفته بودم و بوسه باران میکردم.
دست راستش هم روی سرم نوازشگر شده و لبخندش هم هدیهی چهرهی ملیحش به چشمان نمدارم بود.
_من دیگه باید برم!
+میشه یکم دیگه بمونی؟
بعد از هجده سال، هنوز هم حالت چهرهاش همان بود، مهربان و جدی!
یک تای ابرویش را بالا داد..
_ دیگه وقت رفتنه، به مامان و سارا سلام منو برسون.
+باشه ولی سارا نیست. رفته راهیان نور.
_میدونم. حواسم بهش هست.
+بابا هنوز که صبح نشده میخوای بری! یکم دیگه بمون. دلم برات تنگ میشه خب!
_ بازهم بهت سر میزنم عزیزِ بابا، حالا پاشو نمازتو بخون.
صدای موذن از مسجدی که در نزدیکی خانهمان بود، به گوش میرسید.
دستی به چشمانم کشیدم... خیس بود!
باز هم عطر پدر، فضای اتاقم را به آغوش کشیده بود...
بار چندم بود که این خواب را میدیدم؟
من در رویای همیشگیام دخترکی پنج ساله بودم... گویی زمان در خیالم متوقف شده بود و من دقیقا در همان سال مانده بودم... همان سالی که تولد پنج سالگیام مزین شد به خبر شهادت پدر!
کیک تولدم هم، دیس خرمایی شد در کنار قاب عکسِ مهربان ترینم!
باز جای شکرش باقی ست که دفتر خاطرات ذهن من به اندازهی روزهای آن پنج سال صفحهی پُر شده دارد، بیچاره سارا که هیچ خاطرهای از پدر به یاد ندارد... خب حق دارد! طفل سه ماهه چه باید به خاطر داشته باشد؟
صدای شُرشُر آب گوشم را به بازی گرفت، راهم را به همان سمت کج کردم و مادر را در تاریک و روشنای نوری که از کوچه متساعد میشد، یافتم. آستینهای بالا رفتهاش خبر از وضو گرفتنش میداد.
_بیدار شدی؟ میخواستم بیام صدات کنم.
+بابا سلام رسوند!
نویسنده: #دریایسرخ ✍
#هیثم
#ڪپیفقطباذڪرنامنویسنده❌
•🇮🇷 @marefat_ir
||•🌐 https://www.instagram.com/marefat_ir/