eitaa logo
اشعار اهل‌بیت علیهم‌السلام
283 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
0 فایل
🔰اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکُمْ یٰا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ 💠 اگر شعر خوبی روزیتون شد و ازش خوشتون اومد بفرستید: @abes80
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیه اين اشك ها براى تو مرهم نمى شود چيزى ز غصه هاى دلت كم نمى شود با من بگو عزيز دلم راز كوچه را یعنی به راز تو محرم نمى شود؟ جارو نزن به خانه، براى تو خوب نيست پهلو شكسته اين همه كه خم نمى شود زهرا بيا و غصه ى مارا تمام كن زينب حريفِ اين همه ماتم نمى شود ظهر دهم حسين تنش زير دست و پاست لب تشنه مانده است كفن هم نمى شود @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها چه روضه ایست که هرکس روایتش می کرد بنای گریه به وضع مصیبتش می کرد چه می شد از دل آن کوچه برنمی گشتند قضا به لطف قَدَر خرق عادتش می کرد برای جمله ی کوتاه هم مجال نداد وگرنه فاطمه او را نصیحتش می کرد "زکیّه" هیچ زمان حرف تُند نشنیده و کاش راهزن این را رعایتش می کرد حرام لقمه به مادر دو دست سیلی زد... گلی که لمسِ نسیمی اذیتش می کرد آهای گریه‌کنان! فاطمه زمین افتاد هجوم چکمه‌ جسارت به ساحتش می کرد یکی ز تکّه‌ی آن گوشواره‌ها گم شد حسن وگرنه همان شب مرمتش می کرد عذاب روحی فرزند، داغ ناموس است مغیره هم چه جفایی به غیرتش می کرد دعای مادرم این روزها فقط مرگ است اجل ز طعنه ی همسایه راحتش می کرد @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها این چند وقت زهرا مشغول دوختن بود دلواپسِ علی و  در فکرِ پیرهن بود   در خانه کار کردم اما به دل نچسبید از بسکه دستم از صبح  بر شانه‌ی حسن بود با جبرئیل گفتم جانِ تو و علی‌جان من را زِ پا در آورد زخمی که در بدن بود روزیِ خویش را صبح از دست من گرفته‌است شهری که هیزمِ آن پشت حیاط من بود شهری که آتش آورد جای عیادت و دید زهرا بجای آن در مشغول سوختن بود آنکه دلیلِ ایجادِ عالم است مردم بر دستْ ریسمان و بر گردنش رسن بود ماندم علی نیاُفتد بین مدینه‌ای که مردی نداشت غیر از یک زن که شیرزن بود گفتم گواه دارم گفتم که ارث دارم گفتم علی است شاهد اما جواب "لَن" بود می‌گفت بین مسجد با من: دروغگویی آنکه میانِ کوچه بدجور بد دهن بود اصلا جدا نمی‌شد دستم, ولی  شکستش از خانه تا به مسجد  یک جنگِ تن به تن بود قنفذ که خسته می‌شد جایش مغیره می‌زد این پشتِ هم زدن‌ها پیشِ ابالحسن  بود در گوشِ گاهواره دیشب به گریه گفتم ای کاش قدِ محسن در خانه‌ام کفن بود... @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیه عجز اگر آید به دیدارم جوابش می‌کنم کاخ اگر کوه احد باشد خرابش می‌کنم پرده های قصر افتاد از طنین ناله ام کفر اگر در پرده باشد بی‌نقابش می‌کنم مدح باب علم طاها گر چه اینجا باب نیست در میان شامیان امروز بابش می‌کنم یک رساله از کراماتم اگر در دست نیست می نویسم بعدها صدها کتابش می‌کنم دارم از بابا بزرگ خویش ارث روشنی در شعاعم ذره باشد، آفتابش می‌کنم از خدایم اذن دارم زیر سقف کبود هر دعایی را بخواهم مستجابش می‌کنم آنکه حتی یک النگو در ضریح انداخته با خدا در روز محشر بی‌حسابش می‌کنم سفره دار روضه‌ی بابا منم، با دست خویش گندمی گر نذر گردد آسیابش می‌کنم زنده باشم بعد از این ای عمه جان گهواره‌ای... عاقبت می‌سازم و نذر ربابش می‌کنم آستین پاره ای دارم خدا را شاکرم بر سرم در پیش نامحرم حجابش می‌کنم @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها سلام‌الله‌علیها آفتاب شرفم مظهر توحیدم من با همین‌سن کمم مرجع تقلیدم من بخدا لحظه ای از کفر نترسیدم من لحظه ای جا نزدم هرچه بلا دیدم من در ره عشق چه بی ترسم‌ و بی واهمه ام آیت الله جلیله نوه ی فاطمه ام گریه ام‌حکمت‌ محض است که گشته سپرم خم شده قامت لشگر به مصاف جگرم مثل عمه چه قشنگ است بلا در نظرم نکند فکر کنی بی کسم و در به درم من کس و کار حسینم!به لبم این سخن‌ است سرو سامان همه از سر و سامان‌ من‌ است هرچه را غیر حسین بن علی خط زده ام رگ‌ هر مفسده را با رگ‌ غیرت زده ام روی لبهای ستم چوب صلابت زده ام به رخ زجر لعین سیلی عفت زده ام حال که چشم تو از وصف مقامات تر است روضه ام‌ را ز خودم بشنو که دلسوز تر است روز ها چون شب تار است خدا رحم کند جنگ‌ من یک‌ به هزار است خدا رحم کند قاتلم اسب سوار است خدا رحم کند کف پایم پر خار است خدا رحم کند تازیانه به تن من گذر انداخته است ناقه ی لنگ مرا از کمر انداخته است فاطمه بودم و قنفذ به سراغم آمد آنقدر تند دویدم که نفس کم آمد زجر کم بود که یکدفعه سنان هم آمد به تو تا خیره شدم سیلی محکم‌ آمد دست سنگین کسی بر رخ من رد انداخت آنکه انداخت مرا روی شتر! بد انداخت سپرش تا به سرم خورد سرم درد گرفت زد به بازوی من و بال و پرم درد گرفت به پدر حرف بدی زد جگرم درد گرفت بشکند پاش الهی کمرم درد گرفت یاعلی گفتم‌ و با کینه به من سنگ زدند پیرزن ها همه بر پیرهنم چنگ زدند سر در طشت دلم‌ را گل آتش میکرد عمه از پشت ستون داشت نگاهش میکرد خیزران حال مرا سخت مشوش میکرد و رباب از غم این منظره هی غش میکرد حق بده خواهرم اینقدر حزین و زار است مست ها صحبتشان صحبت خدمتکار است @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیها مردک پست که عمری نمک حیدر خورد نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد سیلی محکم او چشم مرا تار نمود مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد مادر اما لگدی محکم و سنگین تر خورد حسن از غصه سرش را به زمین زد، غش کرد باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد قصه ی کوچه عجیب است «مهاجر» اما وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه بي تو شد حجره ي من كلبه ي احـزان چه كنم روز و شب بـا غم سـوزنده ي هجـران چه كنم گـاه در حجـره و گـه مسجـد و گـه شهـر و ديـار بـه رهت در بـه در و بـي سـر و سـامان چه كنم از وجـود حـسد و مكـر زليخـاي زمـان گـاه در چـاهم و گـه گـوشه ي زنـدان چه كنم دل سيـلـوي بـشـر خـاليِ از گنـدم عشـق فصلِ قحطي است بگو يوسف كنعـان چه كنم و در ايـن قحـطـي دوران فـراموشـي عشـق آدمی جـيـره خـور مـعبـد شيـطان چه كنم كـاهنـان در دل معـبد همگـي جـمع شـدنـد بـاز هـم در سـرشـان فتنـه و طـوفان چه كنم ذره ذره دل مـردان شـده بـي غـيرت و سـرد زلف غیـرت ز حیـا گشته پـريشـان چه كنم تـيـغ گـيسـوي زنــان، حـلـق حـيـا مـی بُـرّد مـن از اين نـنگ زمـان، خفتِ دوران چه كنم مصـريــان دست نـيـاز فُـقـرا رد كردند بـي تـو بــا آه فـقيـران و يتيمـان چه كنم در دل شهـر به ما سوته دلان طـعنه زننـد گـو كـه بـا طعنه ي بـي مـوردِ خصمـان چه كنم خون پاک شـهـدا را بــه تـمسخـر بُــردنـد بـا دل سـوخته و ايـن غـم سـوزان چه كنم رهـبـر مصـر زمـان اشك بـريـزد شب و روز آه بــا یوسف دلخـستـه ي نــالان چه كنم دیگر از غصه و غم کاسه ی دل لبریز است خستـه ام خستـه ز خـودخـواهي انسـان چه كنم كاش مـي شـد كـه رهـا گـردم از ايـن نيل فـراق بـرسم سـاحـل وصـل رخ جـانـان چه كنم گـرچـه در مصرِ دل و جـان مهاجر هستی بـي تـو امـا شده دل كلبه ي احـزان چه كنم @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه از غم دلدار عشق، منجی و غمخوار عشق دل همه شب می زند، پنجه به گیتار عشق از عطش دیدنش، تا دم بوسیدنش خون چکد از گوشه ی، چشم علمدار عشق در اُحد روزگار، وز پس این انتظار سینه ی ما را درید، هند جگر خوار عشق عاقبت از ماتمش، بر سر دار غمش ما به یقین می شویم، میثم تمّار عشق قصه ی اصحاب کهف، می رود از ما به وصف حبس ابد خورده ایم، گوشه ای از غار عشق کرده کمین تکسوار، ماهر و آرش تبار مرکز دل را نشان، تیر کماندار عشق لشکر تیمور غم، دم زده شیپور غم کشور جان را گرفت، غصه ی سردار عشق هاتف رندان بگو، نای نیستان بگو کی زند آن شهسوار، تکیه به دیوار عشق مستم و ویران شده، ماتم و حیران زده این همه آوارگی، نیست بجز کار عشق بر لب طوفان دل، موج قلم شد خجل گفت «مهاجر» تویی، شاعر اشعار عشق @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه مریض کوی جنونم، دوای من وصل است جواب کرده ی عشقم، شفای من وصل است نصیب من غم هجران شد از هزاران جرم گناه جان و دل و دیده های من وصل است شکایتی ننمودم ز فتنه های فراق سکوت و صبر دل و ماجرای من وصل است دل شکـسته و غـمدیـده را کجـا ببرم..؟ سـوار مـوج جنـون، نـاخدای من وصل است چگونه کعبه روم، بـا چه رو طواف کنم طواف کعبه و سعی و صفای من وصل است ز خاک کوی تو ای دوست، بر ندارم چشم که نور چشم من و توتیای من وصل است اگر که نیکم اگر بد، نوشته پایِ توأم درون برزخ هجرت، جزای من وصل است به زیر تیغ غمت، سر نهاده ام عمری شهید عشق توأم، خون بهای من وصل است به روی خواهش نفسش نهد «مهاجر» پای شکسته نفس من آری، هوای من وصل است @poem_ahl
سلام‌الله‌علیها با اینکه نا ندارد و قامت کمان شده چون کوه پشت حیدر کرار مانده است هر شب برای غربت و مظلومی علی تا صبح گریه کرده و بیدار مانده است از نحوه قدم زدنش حدس میزنم چشمان ضرب دیده او تار مانده است کمتر شده تورّم پلکش ولی هنوز بر پیکرش جراحت بسیار مانده است حتی نفس که میکشد آزار میکشد بدجور بین آن در و دیوار مانده است از پارگی پیرهنش چند رشته نخ با رنگ سرخ بر نوک مسمار مانده است زیر لگد که دنده پهلو شکست، دید.. محسن بروی خاک چه خونبار مانده است زخمش عمیق مانده با خونریزی شدید زینب برای بستن آن زار مانده است ای فضه لا اقل تو جواب مرا بده این جای پای کیست به دیوار مانده است؟ @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیها هر نفس شعله ای از سوختنت می آید آه چون آتش سرخ از دهنت می آید وای اگر زخمِ زبان‌بسته دهن باز کند… بوی خون است که از پیرهنت می آید این صدا خش خشِ یک آینه‌ی خُرد شده است… زینبت گفته صدا از بدنت می آید حرف همسایه دروغ است..،نه..،لاغر نشدی این لباسی که خریدم به تنت می آید گوشواری که گرفتیم بیانداز به گوش دارد از کوچه ی خلوت..،حسنَت می آید دُوُّمی خواسته از من..،به عیادت برسد پاشو کدبانویِ من، راهزنت می آید دست من بسته که شد بین شلوغی..،قُنفذ طعنه زد: فاطمه ، خیبرشکنت می آید با من از میخ کج و محسن شش ماهه نگو فضه اینجاست..،بگو، هم‌سخنت می آید شب شد و تشنه‌لبت خیره به در..،داد کشید ناله ی کُشته ی دور از وطنت می آید وقت غسل تو علی دست ز دنیایش شُست… این چه خونی است که روی کفنت می آید @poem_ahl
سلام‌الله‌علیه سلام‌الله‌علیها شِکسته قامَتی اِی یارِ نیمه جانِ علی چه بی فُروغ شُدی، ماهِ آسمانِ علی مَرا به خاک نشانده، قَدِ هِلالیِ تو گِرِفته سوسوی چَشمانِ تو، تَوانِ علی نَفَس نَفَس زَنی و ذَرّه ذَرّه آب شَوی چه زود پیر شُدی، هَمسَرِ جَوانِ علی سه ماه شد، که سُخَن با عَلی نِمی گویی سه ماه شد، که نَدادی رُخَت نِشانِ علی هَمیشه بَستَرَت اَز بَرگهای لاله پُر اَست گُلِ خَزان زده ی سُرخِ بوستانِ علی کَسی سُراغِ تو را اَز عَلی نِمی گیرَد مَدینه، مَرگ کُند آرزو، به "جانِ علی" گِرِفته اَم زِ غریبی، دو زانویَم به بَغَل که تاب آوَرَد این داغِ بی کَرانِ علی؟ اَگَر چه بِینِ خُسوفی، هَنوز ماهِ مَنی بِتاب بَر مَن و بَر این سِتارگانِ علی بیا و این دَم آخَر، بَرای دِلخوشی ام بَخند تا که نَمُردَم، بِخَند جانِ علی @poem_ahl