eitaa logo
شعر مذهبی رضیع الحسین
7.9هزار دنبال‌کننده
620 عکس
5 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چه جوری خاطره هام یادم بره سنگای به روی بام یادم بره سی سالِ دیگم اگر گریه کنم محاله  بازارِ  شام  یادم بره ...... خرابه برامون آشیونه بود ماجرای غربتِ زمونه بود حرفی از گرسنگی نمیزنم توی "شام" شامِ ما تازیونه بود ..... آتیشِ  قلبِ  کباب حرمله بود باعث رنج و عذاب حرمله بود توی راه رباب به آب لب نمیزد مأمورِ تقسیمِ آب حرمله بود ...... کسی میشه ببینه و جون نده؟ آه و ناله شُ به آسمون  نده؟ میدیدم رباب ُ گِریه م میگرفت دستاشو بسته بودن تکون نده .... سنگِ غم شکسته بال و پرم و تا دیدم  آتیش و اهلِ حرم و روزی صدبارمیمیرم زنده میشم که گذاشتم توی خاک خواهرم و @raziolhossein
به‌ما تنها اهانت می‌شد ای‌کاش و جسارت نه! شهادت بود ارث خاندان ما...، اسارت نه! «قَتَلْتُم عِترَتی او اِنْتَهَکْتُم حُرمَتی» یعنی که‌آیا روضه‌ای‌هم هست بیش ازاین‌عبارت؟ نه! نوامیس رسول‌الله در آن خیمه‌ها بودند به‌آتش می‌سپردم خیمه را...، اما به‌غارت نه! اگرچه آیه‌ی تطهیر بر روی زمین افتاد ولی ای‌کاش با دستان مشتی بی‌طهارت نه! به دیدار کریم‌بن‌کریمی رفت در گودال... نیامد شمر هم با دست خالی از زیارت، نه! به سمت شهر پیغمبر که آمد کاروان ما بشیر از ما خبر می‌برد، اما با بشارت نه...! حسین‌بن‌علی شمع همیشه روشن دل‌هاست به‌سعی دشمنان خاموش می‌شد این‌حرارت؟ نه! به لب آوای؛ "اَینَ‌المُنتقِم؟" دارد جهان بی‌تو که دارد اشتیاق دیدنت را...، انتظارت نه! @raziolhossein
مرهم به زخم های جگر می زنم به اشک هر دم به کربلای تو سر می زنم به اشک قوتم پس از تو لحظه به لحظه فقط غم است هر روز من خلاصه ی ماه محرم است با من همیشه شادی عالم غریب بود در قاب چشم من غم شیب الخضیب بود من داغدار پیکر در خون تپیده ام صاحب عزای یک پدر سر بریده ام از قتل صبر او چه بگویم برایتان از نیزه و گلو چه بگویم برایتان قصد ثواب کرده و شمشیر می زدند نزدیک آمدند و سپس تیر می زدند سرنیزه های هار پدر را زمین زدند آنها به افتخار پدر را زمین زدند هنگام دفن او کمک از روستا رسید جای کفن به زخم تنش بوریا رسید من ماندم و جسارت و هتک حریم ها در کوفه شعله شد صدقه بر یتیم ها از کوفه تا به شام که تکفیر می شدیم مثل اسیر روم به زنجیر می شدیم از کوچه های شام قساوت زبانه زد هر کس رسید بر سر ما تازیانه زد سرنیزه ها تو را به تماشا گذاشتند ما را به کوچه ها به تماشا گذاشتند @raziolhossein
روضه برپا بود هر جا آب بود روضه هایش ذکر بابا آب بود مقتل جانسوز آقا آب بود: تشنه لب بود آه اما آب بود روضه خوانش گاه ظرفی آب شد گاه گاهی روضه خوان قصاب شد ماجرای آب آبش کرده بود غصه ی ارباب آبش کرده بود مادری بی تاب آبش کرده بود دختری بی خواب آبش کرده بود یا خودش بارید دائم یا رباب روضه می خواندند هر دم با رباب پیکری را بر زمین پامال دید شمر را در گودی گودال دید عمه را بالای تل بی حال دید لشکری را در پی خلخال دید هجمه ی شمشیرها یادش نرفت سنگ ها و تیرها یادش نرفت هم به تن رخت اسارت دیده بود خیمه را در وقت غارت دیده بود از سنان خیلی جسارت دیده بود از حرامی ها شرارت دیده بود آتش بی داد دنیا را گرفت شمر آمد راه زن ها را گرفت عمه را با دست بسته می زدند با همان نیزه شکسته می زدند بچه ها را دسته دسته می زدند می شدند آنقدر خسته... می زدند تازیانه جای طفلان خورده بود زین جهت خیلی به زینب برده بود با تنش زنجیرها درگیر بود در غل و زنجیر امّا شیر بود از نگاه حرمله دلگیر بود اوجوان بود آه امّا پیر بود ماجرای شام پشتش را شکست غصه های شام پشتش را شکست کوچه های شام پیرش کرده بود شهر و بار عام پیرش کرده بود سنگ روی بام پیرش کرده بود طعنه و دشنام پیرش کرده بود بی هوا عمامه اش آتش گرفت مثل زهرا جامه اش آتش گرفت درد و رنج و غصه ی بسیار دید از زبان شامیان آزار دید خواهرانش را سر بازار دید عمه را در معرض انظار دید بزم مِی بود و سر و طشتی طلا خیزران بود و عزیز مصطفی نیزه بازی با سرش هم جای خود بوریا و پیکرش هم جای خود دست بی انگشترش هم جای خود ماجرای خواهرش هم جای خود خاک را همسایه ی افلاک کرد خواهرش را در خرابه خاک کرد @raziolhossein
شهر رفته به خواب کشت تو را گریه ی بی حساب کشت تو را بین خیمه عطش که جاری شد روضه ی آب آب کشت تو را گاه گهواره ی علی ، گاهی لای لای رباب کشت تو را در مسیری که داشتی تا شام محمل بی حجاب کشت تو را گاه بازار و کوچه گردی ها گاه بزم شراب کشت تو را آفتاب چهارم اسلام ! دیدن آفتاب کشت تو را موقع ذبح گوسفندان هم دیدن ظرف آب کشت تو را @raziolhossein
ناله یِ واعطشا بر جگرش می افتاد  آب میدید به یادِ قمرش می افتاد بی سبب نیست که از جمله یِ "بَکّائون" است دائما اشک ز چشمانِ ترش می افتاد شیرخواره بغل ِتازه عروسی میدید  یادِ الالیِ رباب و پسرش می افتاد با دلی خون شده میگفت که الشام الشام تا به بازار ِمدینه گذرش می افتاد روضه ی گم شدن و دفنِ رقیه میخواند تا به صحرا و خرابه نظرش می افتاد گوسفندی جلویش ذبح که میشد، یادِ  خنجر ِکُند و گلویِ پدرش می افتاد وای از آن لحظه که از الیِ حصیری کهنه قطعه هایِ پدرش دور و برش می افتاد جلوی پای سکینه دم دروازه ی شهر  از رویِ نیزه علمدار سرش می افتاد میشکست آینه ی صبر و غرورش را زجر تا به جان اسرا با کمرش می افتاد @raziolhossein
روي دستش نميه ي شب بود پيكر را گرفت در ميان بوريائي جسم بي سر را گرفت دشت سرتا سر پر از عطر گلاب و مشك بود عرش هم عطر گل ياس پيمبر را گرفت او فقط بود و هزار و نهصد و پنجاه زخم زخم هائي كه يكايك جان مادر را گرفت دست تنها نميه ي شب دفن جسم چاك چاك دست هائي در ميان قبر كوثر را گرفت جاي صورت حنجرش را ميگذارد روي خاك خاك صحرا در بغل رگ هاي حنجر را گرفت نوبت دفن تني كوچك ولي بی سر شده است تا قيامت شاه در آغوش اصغر را گرفت اربأ اربا را به زحمت با عبا در قبر برد در ميان دست خود دست برادر را گرفت گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد پلك ها زخمي شد و خون ديده ي تر را گرفت... @raziolhossein
در سكوت و حِيْرت قحط دين و غِيْرت ازدحامى ست ز مردان و زنان همگى دستْ افشان عده اى از شادى پاىْ بر روى زمين مى كوبند عده اى رقصْ كُنان اهلبيتِ نبى و آمدنِ شام چرا؟! بانوانِ علوى و ملأِ عام چرا؟! اهلبيتى كه همه سر به گريبان شده اند ديده گريان شده اند همگى موىْ پريشان شده اند پاىِ اين محمل ها بهرِ اين خونْ دل ها رقص و آواز و دَف و چنگ چرا؟ سرِ مردانِ خدا هدفِ سنگ چرا؟… پا به پاىِ اُسَرا رفتم از كوچه و پس كوچهء شهر اُف بر اين شومىِ دَهْر اُسرايى كه همه كربلا تا اينجا يكسر از دستِ عدو پيكرشان بود كبود باز افتاد مسيرِ آنان كوچهء قومِ يهود خشك گشته ز عطش ناىِ همه آخرِ كارْ به ويرانه بُوَد جاىِ همه دلْ پُر از درد و محن اين خرابه باشد نه ز سرما و ز گرما ايمن حال و روزِ اُسرا ديدم و از چشمم اشكِ غم جارى بود بينِ هشتاد و چهار زن و بچه ديدم مردِ تبدارى بود… از غم و غصه و درد عاقبت پُر شد جام تا رسيدم به درِ مسجدِ شام همهمه بود ميانِ مردُم پورِ آزاد شده دست و پا كرده گُم همه گفتند: بيا دِه اجازه به اسير تا رَوَد بر منبر بر نمى آيد از او كارْ آخر! روزِ روشن پيشِ چشم ها گشت غروب تا همان مرد كه ديدم به خرابه ناگاه رفت روىِ منبر نه بگو رفت به بالاىِ چوب… بانگْ زد اى مردم! اى شما بى خبر از رستاخيز حق عطا كرده به ماها شش چيز داده بر ما دانش داده حِلْم و بخشش حَدِّ أعلاىِ فصاحت وَ شجاعت داده در دلِ پيروِ ما نورِ محبّت داده گفت: آن نورِ اُميد حق به ما هفت فضيلت بخشيد كَز همه سَر باشيم ما بِدين هفت فضيلت ز همه خَلْق برتر باشيم بانگْ زد: اى مردُم كه نبى احمدِ مُختار از ماست اولين مؤمن و صِدّيق على حيدرِ كرّار از ماست باشد از ما جعفر باشد از ما حمزه ، شيرِ حقْ شيرِ رسول وَ دو سِبْطين پيمبر از ماست جمله اى گفت مرا بُرد فرو در حِيْرت گفت: اى مردمِ شام از ما هست مهدىِ اين اُمّت… هركه بِشْناخت مرا كه بِشْناخت هركه نَشْناخت بداند كه منم پورِ مكّه وَ مِنا پورِ زَمزم وَ صفا پورِ آنكس كه بياوَرْد حَجَر را به رَدا بانگْ زد اى مردم: كه أنا ابْنُ مَنْ دَنىٰ فَتَدَلّىٰ پس رسيده است به قٰابَ قَوْسَيْن أو أدْنىٰ پسرِ آنكه بر او وحْى فرستاد خدا پسرِ احمدِ مختارْ محمدْ مصطفى بينِ مردم برخاست شورى و همهمه اى شد به پا زمزمه اى ناگهان گفت: كه اى مردمِ شام من همان نورِ جَلى مى باشم بر همه خَلْق وَلى مى باشم من على ابن حسين ابن على مى باشم… گر بخواهيد بدانيد على كيست شما كه كُنيدَش همه دَم لَعْن به هر صبح و مَسا گوش بر من بدهيد مرتضى كيست؟ همان كَس كه به شمشير ِ خودش بينىِ خَصْم روىِ خاك كشيد با دو شمشير كنارِ احمد با غَضَب مى جَنگيد او دو هجرت كرده او دو بيعت كرده ريخت در جنگْ به پيشِ پايش از عَدو صدها سَر ولى اندازهء يك پِلْك زدن به خداوند نشد او كافر وارثِ هرچه پيمبر باشد قاتلِ جانِ همه مُلْحِد و كافر باشد نورْ در بينِ هرآنچه كه مُجاهِد باشد زينتِ هرچه كه عابِد باشد از قُريش است بزرگِ آن ها اوّلين كَس كه اِجابت بِنْمود دعوتِ حَقّ و رسولِ او را او زبانِ حِكمت گلْسِتانِ حِكمت حاملِ عِلمِ الهى باشد بر جوانمردىِ او تيغْ گواهى باشد او سَخِىّ است و بَهِىّ است و زَكى اَبْطَحِىّ است و رَضى پيشگام است به هر مِحنت و دَرْد جاىْ دارد كه بگويند: بُوَد او يكْ مَرْد روزها روزه و شبها بيدار نسلِ كُفّار كند قطع به وقتِ پيكار قَدّ و قامَت دارد بينِ هر عرصهء جنگ استقامت دارد أبْرُوانش ز غَضَب همه دَرْهَم باشد پيشِ دشمنْ مثلِ كوهْ مُحكم باشد… هر زمانى كه نَبَرْد بود در اوج و عدو در غوغا سرِ نيزه پيدا مى رسيدند چو بر يكديگر لشكر حقّ و سپاهِ كافر مُشت مى كرد دو دستانش را بر سرِ خَصْم فرو مى آوَرْد هم چو سنگى كه شود خُرْد عدو گشت هلاك پا نهاده بر خاك اوست هم چون يك باد خَصمْ چون برگْ كه پيشِ قدمِ او افتاد وَ به يك نعرهء او گشته خِيْلِ كُفّار همگى تار و مار همگى غرقِ فرار… كيست او؟ شيرِ حِجاز كيست او؟ مردِ عراق مكّى است و مَدَنى خيفى است و عَقَبى بَدْرى است و اُحُدى و شَجَرى شيرِ ميدانِ نَبَرْد اوست آقاى ِ عرب بهرِ مَشعر وَ مِنا وارث اوست پدرِ سِبْطِيْن است هم بُوَد بابِ حسن هم بُوَد بابِ حسين… ادامه⬇️ @raziolhossein
. مسجدِ شامْ همه غرقِ سكوت همه ديدند همين مرد كه جانش به لب است بدنش غرقِ تَب است كرد ويرانْ همهء حِيْثِيَت و كاخِ يزيد شامْ از هم پاشيد لرزه افتاد بر اندامِ همه گفت: اكنون بِشِناسيد او را اينكه گفتم به شما اين همه اوصافش را بر همه غالب بود نامِ زيباشْ علي ابن أبيطالب بود… بازْ فرمود: كه اى مردمِ شام پسرِ فاطمهء زهرايم پسرِ خديجهء كُبرايم اين منم فرزندِ آن غريبى كه يزيد كُشت او را با ظُلم بينِ دو نَهرِ آب تا كه او را زخمى بر روى خاكْ جماعت ديدند زود رفتند عِمامه ز سرش دُزديدند اين منم فرزندِ آنكه در عرشْ ملائك همه گِرْيَنْد بر او نوحه خوانَند بر او اين منم فرزندِ آنكه رأسش به سرِ نيزه زدند بين هر شهر وِرا گرداندند كوفيان نامَردند شاميان بى دَردند زن و فرزندش را به اِسارت بُردند… @raziolhossein
تمام عمر شد با گریه مأنوس تمام خاطراتش آه و افسوس چرا فرمود (امان از شام) مردم امان از شام یعنی داغ ناموس @raziolhossein
چون کنم یاد اسیران حسین آید از شام بلا یاد مرا مِحنتم کُشت چو در یاد آمد مِحنت سیّد سجّاد مرا چشم من تا سحر از غصّه نخفت من ندانم چه بدید و چه شنفت که به دروازۀ ساعات بگفت: مادرم کاش نمی‌زاد مرا مادرم کاش نمی‌زاد و نبود چشم من شاهد این چرخ کبود که بسی داغ سر داغ فزود خصم بد کینه ز بیداد مرا به اسارت من و هشتاد و چهار سلسله بسته سر ناقه سوار به سر نی سر هفتاد و دو یار خبر از فاجعه می‌داد مرا شامیان جمله به هم پیوستند از دو سو صف به تماشا بستند دل بشکستۀ ما را خستند هست از آن مرحله فریاد مرا یک‌طرف هَلهلَه‌گر خیل عدو کِل‌کشان خیل زنان دیگر سو هست از آن روز هنوزم به گلو بغض نشکفته و غمباد مرا چشمِ نامحرم هر پیر و جوان حرم آل عبا را نگران همچو شمعی دل من شعله زنان غیرتم سوخت ز بنیاد مرا عدّه‌ای بر دل ما چنگ زدند عدّه‌ای بر سر ما سنگ زدند عدّه‌ای از طرب آهنگ زدند شادیِ این دل ناشاد مرا عدّه‌ای نیز ترحّم کردند نان و خرما صدقه آوردند زان تصدّق دل ما آزردند کی رود این اَلم از یاد مرا؟ آن سر پاک که در ملک وجود مظهر حُسن خداوندی بود خرمن زلف چو بر نیزه گشود بند دل بود که بگشاد مرا تا از آن مرحله کردیم گذر دل ویرانه نمودیم مقر کس ندیده است از آن روز دگر دل ویران شده آباد مرا به چمن می‌گذرم، می‌گریم به قمر می‌نگرم، می‌گریم اختران می‌شمرم، می‌گریم کس بجز گریه مبیناد مرا ای «یتیم» آیت دلداده‌گی‌ام متبلور بود از ساده‌گی‌ام زآن چمن سرخط آزادگی‌ام داده آن سوسن آزاد مرا @raziolhossein
در تب و تاب تو آتش به دلم شعله‌ور است خیمه‌ی عمر من از داغ غمت پر شرر است. بگذارید بگویم، که نگفتیم چه‌قدر این جهان از غم بسیار شما بی‌خبر است تیغ‌ها سجده‌کنان نیت قربت کردند، چیست سجاده‌شان؟ مخمل زخم پدر است غم تو سوگ  «امام» است و تب غفلت قوم مثل شمعی شده‌ای از دو سر آتش به سر است* سنگ‌باران شدی ای کعبه و آتش‌باران آتش طعن به روی جگرت بیشتر است! ای کبوتر خبر صبح قریب آوردی گرچه دیدند که زنجیر بر این بال و پر است خطبه را تیغ گشودی، پی خیبرشکنی همه گفتند مگر چاره به جز  «الحذر» است؟ آن علی‌بن‌حسین‌بن‌علی تیغ به کف این علی‌بن‌حسین‌بن‌علیِ دگر است! راوی چند سفر عُسر و اسارت؟ هرگز! چشم تو راوی دعوت به سلام و سحر است. چشم‌هایت همه‌ی عمر شده لجّه‌ی خون راوی زخم عمیقی است که روی جگر است. * شمعی شدم که از دو سر آتش گرفته است (محمدسعیدمیرزایی) @raziolhossein