🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت نود و چهارم
قسمت قبل:https://eitaa.com/salonemotalee/691
فصل نهم
من، مهتاب، مین(۴)
سه نفرشان کشته و زخمی شدند
پشت تختهسنگ دیگری پریدم
۴ نفر سالم جنازهها را پشت تپه بردند
باز درمانده بودم که چرا به سمتم نمیآیند
سکوت همه جا را فرا گرفت
در آن تاریکی دهشتزا، جنون و ترس و شوق و همه چیز بر تمام سلولهای بدنم مستولی شد
از پشت سنگ فریاد زدم:
"گردان حمله کنید! گروهان حمله کنید! بچه ها از پشت سر بزنیدشان! امانشان ندهید!"
فریاد میزدم و زانوهایم از ترس میلرزید
شیخ حسن از بقیه به من نزدیکتر بود
صدای مرا شنیده بود
لذا اولین رگبار را به سمت گشتی، رزمیهای عراقی گرفت
بقیه بچه ها هم نزدیکتر شدند و به سمت آنها آتش گشودند
تیراندازی متقابل شد
در این گیر و دار فرصت پیدا کردم از معرکه فرار کنم و خودم را به جمع دوستانم برسانم
تیم گشتی رزمی عراقی از لحاظ تعداد با ما قابل قیاس نبودند ولی عقب کشیدند
ما هم در اوج ناباوری از معرکه ریختیم
وقتی به مقر واحد رسیدیم بچه ها دعای کمیل میخواندند
حاج حمید ملکی بعد از مداحی آماده شد که به گشت برود
نوبت تیم آنها بود که از مسیر دیگری روی سمت چپ ارتفاعات گیسکه کار کنند
ماجرا را برای آنها تعریف کردم و گفتم: "امشب عراقیها مثل مار زخمخوردهاند! هیچ کس نباید به گشت برود."
بعد از دعا به جایی رفتم و به حال خودم گریستم
روزهای بعد هرچه علیآقا میگفت، بی چون و چرا میپذیرفتم
گاهی خیلی جدی سر به سرم میگذاشت
ادایم را درمیآورد: "گردان! حمله کنید. گروهان! حمله کنید. بچهها! امانشان ندهید."
شبهای بعد سه گشت متوالی از همان مسیر رفتیم
هر بار که از کنار آن تختهسنگ رد میشدم تمام لحظات آن کمین جلوی چشمم میآمد
این بار مرحلهبهمرحله مادون میکشیدم
بدون برخورد با کمین عراقیها، از میدان مینشان هم رد شدیم
تا زیر سنگرهای گیسکه رفتیم
یک شب حسنترک، جانشین طرح و عملیات تیپ و مسئول محور، به واحد آمد و گفت:
"خودم باید مسیر حرکت گردان را برای شب عملیات از نزدیک ببینم و حد مانور گردانها را مشخص کنم."
بی هیچ بحث و مجادلهای جلو افتادم
از خط عبور کردیم و به میدان مین رسیدیم
بدون خنثی کردن مین یا ایجاد معبر از میانش رد شدیم
به انتهای میدان مین و زیر ارتفاع رسیدیم
چند سنگر تیربار مشخص بود
سر و صدای عراقیها هم به گوش میرسید
حسن خواست زیر گوش من چیزی بگوید که یک مین والمر از زمین بالا جهید و منفجر شد
من پشت حسن ترک بودم
یکباره حسن شل شد و روی دست من افتاد
آرام روی زمین خواباندمش
همان لحظه عراقیها با شنیدن صدای مین، منوری فرستادند
زیر نور منور پیکر غرق به خون حسن به خوبی نمایان شد
خون تمام صورتش را پوشانده بود
گلوی او شکافته و داشت خرخر میکرد
انگار نادر فتحی را بغل کرده باشم
او را در آستانه پرواز میدیدم
با التماس تکانش دادم و گفتم: "حسن جان! شفاعتم کن!"
در حالی که به پهلویش میزدم این جمله را چند بار تکرار کردم
ریههایش از خون پر شده بود و می جوشید و بالا میآمد و از گلوی پارهاش بیرون میریخت
فکر این بودم که پیکرش را چطور میان میدان مین رها کنم که با پشت دست ضربهای به سینه ام زد
آنقدر محکم که افکارم به هم ریخت
احساس کردم می گوید هنوز زنده ام
منور خاموش شد
بلافاصله کسی کمک کرد و او را از میدان مین خارج کردیم...
◀️ ادامه دارد ...
قسمت بعد؛ https://eitaa.com/salonemotalee/703
#مثل_یک_مرد
بر اساس واقعیت
قسمت هفتم
زینب و یک نفر از خواهرها زودتر رسیده بودند با دیدن ما به استقبالمان آمدند بعد از احوالپرسی نوبت تعویض لباس شد...
این بار اما برای من فرق می کرد زینب ماسک را به دستم داد با عشقی وصف نشدنی آن را به صورتم زدم...
یاد حرفهای مرضیه افتادم... یاد عملیات خیبر... یاد شهدای طلایئه... همه و همه انگیزه ای شده بود برای ادامه ی راهم...
از شهدا مدد خواستم کمک کنند...
و چه خوب امدادگرانی هستند شهدا...
در حال نجوا با خدا بودم که صدای آقایی از بیرون خلوتم را بهم زد...
خواهران کرونایی!
این اسمی بود که وقتی جنازه ی کرونایی می آوردند ما را صدا می زدند یکدفعه تنم لرزید اما نه مثل دیروز...
دوباره زینب و مرضیه جلو رفتند میت را تحویل گرفتن ...
جنازه کمی سنگین بود و تنهایی کار برایشان سخت بود ....
ما چهار نفر بودیم و مثل دیروز نیروی کمکی نداشتیم.
آن یکی خواهر هم گذاشته بودند برای کفن که نباید جلو می آمد که خیس شود... آرام آب دهنم را قورت دادم یک یا زهرا گفتم و رفتم سمت بچه ها... پیرزنی بود آرام با چهره ای نورانی ...
وقتی فهمیدم مادر شهید است قلبم آرامش عجیبی گرفت...
شروع کردم کمک کردن... بچه ها هم سخت مشغول بودند...
لحظه ای ذکر از زبانم و اشک از چشمانم متوقف نمی شد...
حس حضور شهدا و اینکه پسر آمده به استقبال مادرش حس آرامش بخشی بود در همان حال احساس کردم چقدر بعضی ها حتی مردنشان هم با هم فرق می کند!
بعد از اتمام غسل با آن لباسهای محافظ خیس عرق بودم اما نه از ترس!
از شدت فعالیت و گرمای لباسها!
تمام طول آن مدت فقط با خود می اندیشیدم آخر کار من چه می شود...
آیا خودم را آماده ی این جا به جایی کرده ام!؟
آیا دوست داشتنی هایی انتخاب کرده ام که فقط در این لحظات به من بدهند!؟
هنوز استراحت نکرده بودیم که دوباره با صدای آن مرد بلند شدیم...
دومین جنازه را که تحویل گرفتیم خانم میانسالی بود...
سعی کردم بر احساساتم غلبه کنم... مشغول شدیم ذکر و دعا لحظه ایی از زبان بچه ها متوقف نمی شد...
شاید هیچ وقت در طول عمرم اینطور برای خدا عرق نریخته بودم!
یاد حرف حاج قاسم افتادم فرصتی که در بحرانها هست در خود فرصت ها نیست!
هنوز کار این میت تمام نشده بود که جنازه ی بعدی را آوردند...
و ما بدون استراحت بعد از اتمام این جنازه کار بعدی را شروع کردیم...
و دوباره جنازه... و دوباره...
بیشتر از اینکه خسته باشم کلافه بودم... کلافه از اینکه چرا وقتی می توانیم با پیشگیری جلوی این ویروس منحوس را بگیریم با خودسری اینقدر راحت عزیزانمان را از دست می دهیم...
نکته ی عجیبی که حس میکردم حالت و حس من با هر جنازه متفاوت بود کنار بعضی ها احساس آرامش می کردم و کنار بعضی دیگر دلهره یی عجیب سراغم می آمد!
اول فکر می کردم فقط خودم دچار چنین حالتی شدم اما وقتی از بقیه بچه ها پرسیدم خیلی جالب بود که هر کدامشان این حالت را تجربه کرده اند!
برایم سوال شده بود براستی چه چیزی باعث می شود کنار جنازه ایی آرامش داشته باشی و کنار جنازه ی دیگری از ترس قالب تهی کنی؟!
و زینب انگار ذهن من را خوانده باشد گفت : بچه ها دقت کردید حس بودن کنار هر جنازه چقدر متفاوت بود! و بعد ادامه داد خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند و سکوت کرد...
زینب که بچه ها چشم رنگی صدایش می زدند با صورتی سفید و ابرو هایی کشیده و چشمانی عسلی روشن که به چهره اش زیبایی خاصی داده بود!دختری با روحیه ی آرام و تودار که کمتر حرف می زد و بیشتر پا به رکاب بود...
در این دو روز بیشتر ساکت بود و مشغول کار!
در دلم گفتم کاش حرفش را ادامه می داد...
دوست داشتم بیشتر بشناسمش!
قبل از اینجا یکی و دو بار بیشتر ندیده بودمش و آشناییمان در همین حد بود...
ولی نمی دانستم که...
ادامه دارد...
قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/700
🍃🌸🇮🇷🌸🍃
✳️ مشاوره و تربیت
🔶🔸#مدیریت_رفتار
♦️برخورد با مخاطب عصبانی♦️
قسمت قبل؛ https://eitaa.com/salonemotalee/693
◀️ قسمت پنجم؛
♦️تکنیکهای خلع سلاح منتقد♦️
💠 وقتی فردی به شما انتقادی میکند که هدفش چیزی غیر از اصلاح وضع موجود است، شما باید در عین حال که آرامش خود را حفظ می کنید، رفتاری را انجام دهید که او را خلع سلاح کند.
💥برای خلع سلاح منتقد چند تکنیک وجود دارد:
🔸تکنیک اول:
ترجیح جرأتمندانه
این تکنیک برای اینکه به شیوهی مؤدبانه به منتقدتان بگویید که دست از سر شما بردارد، مفید است.
ترجیح جرأتمندانه به این معنا است که شما صحبت او را تأیید می کنید و با حفظ آرامش، از رفتار خود نیز حمایت میکنید.
مثال؛
منتقد:
به این ترافیک نگاه کن! من که گفتم از این مسیر دیر به مقصد میرسیم.
شما:
میدانم که تو فکر میکنی که مسیر تو سریعتر است، امّا باز هم ترجیح میدهم از این مسیر برویم.
🔸تکنیک دوم:
به تأخیر انداختن جرأتمندانه
به تأخیر انداختن پاسخ، خواه برای چند ثانیه یا چند ساعت، به شما کمک میکند تا کاملاً آرام شوید، به دقّت دربارهی آنچه گفته شد، فکر کنید و بعد پاسخ خود را آماده کنید.
«کمی صبر کن، اجازه بده دربارهی آن فکر کنم.»
«کمی آهستهتر، من میخواهم همهی حرفهای شما را بفهمم.»
«من میخواهم جواب درست و مناسبی به تو بدهم، امّا برای این کار کمی زمان لازم دارم. سعی میکنم امشب به تو پاسخ دهم».
پرهیز از پاسخ دادن در شرایط حمله، میتواند از بیشتر شدن خشم جلوگیری کند.
نیازی به عذرخواهی یا توضیح دادن نیست، فقط پاسخ خود را به تعویق بیندازید.
🔗 ادامه دارد ...
👈 قسمت بعد؛ https://eitaa.com/salonemotalee/706
🔸🌺🔸--------------
📚"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
1_437198677.m4a
16.11M
#لالایی_فرشتهها
قسمت هفتاد و پنجم
🌷امام سجاد و مرد فقیر🌷
قسمت قبل:https://eitaa.com/salonemotalee/690
#مثل_یک_مرد
بر اساس واقعیت
قست هشتم
که چه جایگاهی دارد و اینجا اینقدر ساده و بی آلایش مشغول کار هست آن هم کاری که هر کسی زیر بار آن نمی رود!
تا وقتی که موقع تعویض لباس مرضیه رو به زینب گفت: حضرت استاد اینها را کجا بگذاریم!
زینب ابروهایش را توی هم کشید و با اشاره ی دستش گفت: مرضیه جان اینجا!
مرضیه که متوجه تغییر حالت چهره ی زینب شد ادامه داد: والا زینب جان شما از عجایبی! همه دوست دارند استاد صدایشان کنند آن وقت شما را درست صدا می کنیم ناراحت می شوی!
زینب با حرص و غرولند گفت: مرضیه جان شما که بهتر می دانی عزیزم! آدم را که به اینجا می آورند دیگر مهم نیست چکاره است جنازه اش را مثل همه ی جنازه ها می شورند! پس دیگر این بحث را ادامه ندهیم!
مرضیه با حالت شیطنت گفت: باشد من دیگر چیزی نمی گویم شما استاد دانشگاه و حوزه هستید و چند سال خارج از کشور چکار می کردید و الان ایران چکار می کنید؟!
زینب لبش را به دندان گرفت و چشم غره ای به مرضیه رفت که مرضیه فقط با حالت اشاره زیپ دهانش را کشید که واقعا صحنهی با مزه ای بود!
دوست داشتم بیشتر راجع به زینب بدانم اما باید در یک فرصت مناسب از خودش می پرسیدم...
حالتهای مرضیه من را یاد رزمنده های جنگ می انداخت که در اوج فشار روحی به دیگران روحیه می دادند! و ما دقیقا در چنین موقعیتی بودیم....
لباسهایمان را تعویض و بعد از ضد عفونی و استریل شدن با بچه ها خداحافظی کردیم و همراه مرضیه سمت ماشین راه افتادیم شیفت عصر قرار بود نیروی کمکی برسد...
خوشحال بودم امروز بر ترسم غلبه کرده بودم شاید خودم هم باورم نمی شد اما لطف خدا کمکم کرد تا کمکی کنم...
اما جدای از ترس که با آن کنار آمده بودم خیلی سخت است که از صبح تا ظهر مرده و جنازه دیده باشی از پیر و جوان گرفته بعد هم قرار باشد روال زندگیت را ادامه دهی!
طبیعتاً یک سری تغییرات در زندگی هر انسانی اتفاق می افتاد و یکی از مهمترین تغییرات زندگی من دقیقا همین اتفاق بود که تاثیر عجیبی در زندگیم داشت...
رسیدم خانه...
امیر رضا دوباره منتظرم بود در را که باز کرد از حالت چهره ام فهمید که سمیه ی دیروز نیستم! با همان وسواس لباسهایم را تعویض و ضد عفونی کردم.
امیر رضا با اینکه می خواست زود برود اما آمد و چند لحظه ای کنارم نشست گفت: چه خبر خانمی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: تو را بخدا بیرون می روی مواظب خودت باش!
یک ابرویش را داد بالا و با حالت تعجب گفت: عجب!
گفتم: آقای من! سوالی می پرسی خوب در غسالخانه چه خبری می تواند باشد! جز...
و بعد سکوت کردم...
امیر رضا اصلا به روی خودش نیاورد و ادامه داد: خوب وضعیت مسافرها چه جوری بود؟ بالاخره بی خبر هم نیستی از صبح شما آماده و راهیشان کردین؟
از نوع حرف زدنش می دانستم می خواهد بداند وضعیت روحی من در چه حال است! نگاهش کردم و گفتم: خدا را شکر بچه ها با کلی ذکر و دعا راهیشان کردند بعد با آه عمیق و حسرتی گفتم ولی شاید می توانستند با رعایت کردن فرصت بیشتری در این دنیا داشته باشند نمی دانم شاید!
گفت: سمیه شما فرقی هم می گذارید طرف ازچه تیپ خانواده و شکلی هست!
اخم هایم را کشیدم توی هم گفتم: اصلا! خدا می داند برای همه مثل هم کار می کنیم!
هر چند که تفاوت جنازه با جنازه ی دیگر خیلی زیاد هست خیلی! بعضی هایشان خیلی آرامش دارند بر عکس بعضی های دیگر!
لبخندی زد و گفت: چون به دوست داشتنی هایشان رسیدند!
و آنهایی که از دوست داشتنی هایشان جدا شدند روحشان ناراحت است....
نوع دوست داشتنی ها تفاوت حالت ها را بوجود می آورد...
این را گفت و همانطور که لبخند روی لبش بود دستهایش را بالا گرفت و به سمت در رفت گفت: بچه ها منتظرند من راهی بشوم تا شما راهیم نکردی!!!
ادامه دارد...
قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/705
1_591294452.mp3
7.31M
#لالایی_فرشتهها
قسمت هفتاد و ششم
🌷چرا گریه میکنی🌷
قرائت: سوره همزه
قسمت قبل:https://eitaa.com/salonemotalee/699
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷
✒قسمت نود و پنجم
قسمت قبل:https://eitaa.com/salonemotalee/695
فصل نهم
من، مهتاب، مین(۵)
آوردن او تا کیلومترها بدون برانکارد کار سادهای نبود
نوبتی او را حمل میکردیم
دو نفر دو نفر
نوبت علیمحمدی که میشد آهنگ حرکت کند میشد
نمیدانستیم که با انفجار همان مین، او هم از ناحیهی کمر ترکش خورده است
صدایش در نمیآمد
نمیتوانست زیر دست و پای حسن ترک را خوب بگیرد
داد دادم و گفتم: "یالا! بجنب!"
روی زمین افتاد و دیگر بلند نشد
آن وقت بود که متوجه شدم او هم مجروح است
بختیاری گفت: "برو عقب! مبادا گشتیهای عراقی دنبالمان کرده باشند. برو و نیروی کمکی بیاور!"
دویدم
آنقدر سریع که یک دونده دو استقامت میدود
وقتی به خط خودمان رسیدم تا دقایقی نفس نفس میزدم و نمیتوانستم چیزی بگویم
ارتشیها با بیسیم تقاضای آمبولانس کردند
یک برانکارد ازشان گرفتم و برگشتم
حسن را که آوردیم هنوز خبری از آمبولانس نبود
یکباره به سختی روی برانکارد نشست
تمام سینه، صورت و لباسهایش غرق خون بود
ما فقط به این فکر میکردیم که او زنده بماند
او به فکر نماز بود
دستانش را به حالت تیمم به خاک زد
به سمت قبله چرخید
ذکر نماز را که میگفت خون از گلویش بیشتر میجوشید و بالا می آمد
آمبولانس رسید
مسئول تپه داد زد: "بابا! نماز را بگویید بعدا بخواند! ببریدش توی آمبولانس."
آنها که حسن ترک را میشناختند، می دانستند که باید شاهد این نماز بیتکرار باشند
همه مبهوت بودیم
اصلاً یادمان رفته بود که خودمان نماز صبح را نخواندهایم
رکعت دوم بود که بعد از رکوع افتاد
سوارش کردیم
آمبولانس که رفت، نماز صبح را خواندیم
بعد از مجروحیت حسن ترک گره کار شناسایی سمت چپ کوه گیسکان بیشتر شد
برای علی آقا گزارش نوشتیم: "عملیات در این منطقه با دو مشکل روبروست؛ اول اینکه هیچ راهکاری تاکنون شناسایی نشده است و ما باید فقط از مقابل به گیسکه بزنیم. دوم انکه با لو رفتن شناسایی، حتما عراقیها کمینهایشان را جلوی خط بیشتر خواهند کرد و رسیدن حتی یک نفر هم تا حد نزدیکی کوه غیر ممکن خواهد بود.
علیآقا گزارش را خواند و گفت: "امشب به شناسایی میرویم! از همان مسیر قبلی! خودم هم میآیم."
علی آقا جلو افتاد
از میدان مین عبور کرد
تا جایی که ممکن بود جلو رفت
اما در همان تاریکی، یک آن، از تیم شناسایی جدا شد
به کناری رفت
نگران شدم
دیدم دارد خودش را میزند
علت این کار را پرسیدم
علیآقا گفت: "شیطان بدجوری سراغم آمده بود! وقتی جلو افتادم و از میدان مین عبور کردم غرور مرا گرفت. باید شیطان را از خود دور میکردم. کسی میتواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردار نفس، گیر نکرده باشد."
روز بعد وقتی در مورد امکان عبور دادن گردان از این مسیر پرسیدیم، گفت: "من هم به همان جمع بندی شما رسیدم."
◀️ ادامه دارد ...
قسمت بعد؛ https://eitaa.com/salonemotalee/708
هدایت شده از سالن مطالعه
10.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتگری امام انقلاب درباره شهید "علی چیتسازیان" که خاطرات آن شهید عزیز را از زبان شهید همرزمش "علی خوشلفظ" در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" دنبال میکنیم.
#مثل_یک_مرد
بر اساس واقعیت
قسمت نهم
آمدم جلوی در و رو به امیر رضا خیلی کشیده گفتم: امیییییر رضا مواظب خودت باش!(دقیقا با همین تاکید وکشش حروف)
با خودم فکر میکردم که اگر بدانیم فرصت زندگی کردنمان چقدر کم است حتما همیشه با عشق زندگی می کردیم
دیدن جنازه های پیر و جوان به من این را خوب فهمانده بود که زمان رفتن هیچ کس مشخص نیست پس تا فرصتی هست باید زندگی کرد...
کارهای سجاد و ساجده را با عشق بیشتری انجام دادم...
و حواسم بیشتر جمع شده بود دلی را نشکنم با دخترم بیشتر بازی کنم به پسرم بیشتر اقتدار ببخشم هوای همسرم را بیشتر داشته باشم و خلاصه ریز ریز زندگی ام را بکاوم تا اگر روزی مسافر شدم بارم پر باشد از خوبی...
تصمیم گرفتم دفترچه یادداشتی برای خودم بردارم و هرروز حساب و کتابم دستم باشد میان همین فکر های خوب بودم که گوشیم زنگ خورد...
مهناز بود یکی از دوستان و همکلاسی دوران دانشگاهم خیلی گرم با هم احوالپرسی کردیم خیلی نگران بود می گفت: با این کرونا چکار باید بکنیم؟ آخرش چه می شود؟
گفتم: توکل بر خدا همراه با رعایت بهداشت و شستشوی مداوم دستها و هرچه که می گویند دیگر! در تکمیل صحبت های من ادامه داد: از من می شنوی حتما مواد غذایی برای یکسال خرید کن! معلوم نیست که چه خبر شود آدم باید محتاط باشد!
کشورهای خارجی را نگاه کن آنجا که همه چیز هست و فرهنگشان بالاتر است چه به جان هم افتاده اند خدا بخیر کند برای ما با این مردم!
گفتم: البته اینطوری هم که می گویی نیست!
خدارا شکر اینجا همه چیز فروان است...
بدون توجه به حرفهایم یکدفعه گفت: راستی سمیه الان کجا هستی؟
گفتم: خانه چرا؟
نفس عمیقی کشید و گفت: خوب خدارا شکر با خودم گفتم تو دختر عاقلی هستی! بعضی از بچه ها می گفتند رفتی داخل غسالخانه کار می کنی؟!
خیلی جدی گفتم: تنها کاری که در این موقعیت از دستم بر می آمد همین بود البته من تازه به جمع بچه ها اضافه شدم راستی تو نمی خواهی...
نگذاشت حرفم تمام شود و شروع کرد به نصیحت کردن...
این چه کاری هست می کنی؟! مگر از جان خودت سیر شدی! تو بچه ی کوچک داری! آخر آدم هم اینقدر بی فکر! به فکر خودت نیستی به فکر شوهر و بچه هایت باش!
پای جان که می رسد شما بیچاره ها به صف می شوید، حقوقش را یکی دیگر می گیرد آن وقت تو می خواهی نه تنها جان خودت که خانواده ات را هم به خطر بیندازی! این چه منطقی هست شما دارید!
گفتم مهناز جان بحث اعتقاد است دوباره وسط صحبتم پرید و باز شروع کرد: خدا در کنار اعتقاد به انسان عقل داده است! اصلا به خطر انداختن جان حرام هست و... همینجور پشت سر هم بدون وقفه و لحظه ایی تنفس فقط می گفت!
همان لحظات یادم افتاد چند هفته قبل مادر بزرگش بخاطر این بیماری فوت کرده بود و من تلفنی تسلیت گفتم و خوب یادم هست مدام خدا را شکر می کرد بخاطر طلبه هایی که جهادی کار کفن و دفن را با احترام برایشان انجام دادند در حالی که هیچ کدامشان جلو نرفته بودند!
چقدر انسانها زود فراموش کار می شوند!
جبهه گرفتن در مقابلش بی فایده بود بعد از اتمام نصایحش که متوجه بی رغبتی من شد خداحافظی کرد!
ولی دیگر حال خوب مرا بهم ریخته بود
لحظاتی از شدت فشار روحی چشمانم را بستم! وااای کاش مردم می فهمیدند با هر کلامی چقدر می توانند حال یک نفر را خوب یا بد کنند! و چقدر باید مواظب حرف زدنمان باشیم حداقل اگر کاری نمی کنیم با زبانمان کار خوب را که می توانیم تحسین و ترغیب کنیم!
اما بعضی ها انگار با خودشان عهد بسته اند که کار خیری نکنند! سعی کردم برای شنیدن حرفهای ناامید کننده یک گوشم در باشد و یک گوشم دروازه...
ادامه دارد ...
قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/709
🍃🌸🇮🇷🌸🍃
✳️ مشاوره و تربیت
🔶🔸#مدیریت_رفتار
♦️برخورد با مخاطب عصبانی♦️
قسمت قبل؛ https://eitaa.com/salonemotalee/697
◀️ قسمت ششم؛
♦️پرهیز از ادامهی بحث♦️
💠 این راهبرد زمانی مورد استفاده قرار میگیرد که شما امید زیادی به خنثی کردن خشم طرف مقابل و پیدا کردن راههای ارتباطی مؤثرتر ندارید؛
بنابراین، فقط باید به فکر محدود کردن آسیب وارده بر عزتنفستان باشید.
🔸صرفنظر از کاری که انجام دادهاید و احساسی که دارید، شما مستحق مورد حمله واقع شدن نیستید.
هنگامی که با عصبانیت مواجه میشوید، یکی از راهها برای کم کردن آسیب، «پرهیز از ادامهی بحث و ترک موقعیت است تا هردو نفر آرام شوید».
🔸حتّی اگر بر این باورید که شما مقصرید، به خودتان بگویید آنچه میشنوید، عین حقیقت نیست، بلکه فقط نظر یک شخص دیگر است و شما میتوانید با آن مخالف باشید.
به خاطر داشته باشید که شما یک انسان هستید و هر انسانی ممکن است اشتباه کند.
✅ توجه داشته باشید که برآورده نشدن انتظارات شما یا فرد مقابل به این معنی نیست که آدم بدی (بیکفایت، خودخواه یا بیدستوپا) هستید.
♦️مرور بحث♦️
💠 در این بحث به صورت خلاصه به روش برخورد با انتقاد پرداختیم و گفتیم در برخورد با انتقاد، بهترین روش پاسخگویی،
پاسخ جرأتمندانه است.
🔹درصورتی که شما با انتقاد فرد مقابل موافق هستید از تکنیک تایید انتقاد استفاده نمایید.
🔸اما در صورتی که با انتقاد موافق نیستید میتوانید ازاین روشها استفاده نمایید:
ترجیح جرأتمندانه
به تاخیر انداختن جرأتمندانه
پرهیز از ادامه بحث
👈 نکته پایانی:
وقتی خشم به حدّی افزایش مییابد که به صورت خشونت و بدرفتاری درمیآید، فنون بیان شده در این اینجا کافی نخواهد بود و شما باید به بهبود مهارتهای ارتباطی خود بپردازید.
والحمدلله
🔸🌺🔸--------------
📚"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee
1_408888814.mp3
6.46M
#لالایی_فرشتهها
قسمت هفتاد و هفتم
🌷اسب از خود راضی🌷
قرائت: سوره یاسین(آیه ۴۱ تا ۴۵)
قسمت قبل:https://eitaa.com/salonemotalee/702