eitaa logo
آن*(فرهنگ، هنر، ادبیات)
452 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
477 ویدیو
51 فایل
"آن": یُدرک و لا یوصف: به گفت در نیاید! 🌸لطیفه‌ای است نهانی، که عشق از او خیزد (صفحه‌ای برای اهالی فرهنگ، هنر و ادبیات) فاطمه شکردست دکترای زبان و ادبیات فارسی هیئت‌علمی دانشگاه پیام‌نور هنرجوی فوق‌ممتاز خوشنویسی ارتباط با من @fadak_shekardast
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 به داش‌مشتیِ ضرغام هم نظر دارد خدا فقط نه پیِ دکترای چمران است... @mehdi_jahandar "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
معلم گوئیا امروز درس عشق می‌گوید که در فریاد می‌بینیم طفلان را به مکتب‌ها "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مبارک است که از چنگ شب رها شده‌ای طلوع کرده و با صبح آشنا شده‌ای برای خالیِ دیوار ناامیدی‌ها شبیه پنجره رو به بهار وا شده‌‌ای آهای سرو بلندم! من از تو ممنونم که سر‌پناه حیای بنفشه‌ها شده‌ای فرشته آمده از آسمان به بدرقه‌ات سفر بخیر! بگو راهی کجا شده‌ای؟ به لحن خون و جنون گرم گفتگو با تیغ هزار حنجره جوشیده‌ای، صدا شده‌ای چطور شد که گذارت به قتلگاه افتاد؟ چگونه شد که سر کوچه کربلا شده‌ای؟ «شهید» راز بزرگی‌ست در دل تقدیر تو از قضا وسط شهر برملا شده‌ای @fatemeh_arefnejad "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔎 آشنایی با سایت پژوهشی و معتبر ایرانداک 🔍 نحوه ی جستجوی پیشرفته در سایت ایرانداک     @pajohesh_esfahan "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬 دو تا شلوار، دو داستانِ زندگی! شعر آقای رسول سنایی خوانش دکتر محمد نیرو "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎤 «أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ / ابراهیم ۱۰» قرآن که می‌گوید؛ نمیشود در خدا شک کرد! ✖️پس ریشه‌ی تمام شک‌های آدمیزاد در اثبات خالق عالَم، چیست؟ ➕چرا گاهی شک به سراغ ما می‌آید؟ ➖چگونه از آنها رها شویم؟ "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
خوش به حال شاعران، من که نبودم شاعرت کل اشعارم همین؛ من عاشقت هستم حسین... "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زندگی _ مرگ _ زندگی؛ حتما دیگر این جاده را بلد شده‌ای من و تو زنده‌ایم با این فرق که تو از مرزِ مرگ رد شده‌ای پیشِ ما زنده‌های دنیایی زندگی اصل و مرگ استثناست خنده‌دار است این که استثنا درصد سهمش اینقدر بالاست هرکه کم می‌شود از این دنیا به جهانِ شما می‌افزاید بی‌نهایت از این جهان رفته از شما هیچ کس نمی‌آید چه حساب و کتاب معقولی ما چه وارونه فکر می‌کردیم اصل در این معادله مرگ است همه باید به اصل برگردیم تو به اصلت چقدر مشتاقی که عجولانه بار می‌بندی ما پس از رفتنِ تو می‌گرییم تو به این گریه‌ها نمی‌خندی؟ ما از اینجا تو را نمی‌بینیم تو از آنجا به ما نظر داری؟ نکند باز قصه برعکس است نکند خوابم و تو بیداری! اینقدر گنگی و پریشانی بیشتر هم به خواب می‌آید! آه بیدار کن مرا از خواب تا از این غم رها شوم شاید... "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ / أعراف ۱۸۵ همه‌ی آسمان و زمین و هرچه خداوند آفریده؛ ماکِتی است از سرزمینِ درون ما ❗️ دقیقاً این جمله یعنی چه؟ یعنی جهان با همه‌ی عظمتش، از روی نقشه‌ی نَفْسِ انسان، ساخته شده؟ ✖️اصلاً این جمله، با عقلِ من، جور نیست ❗️ "آن" (فرهنگ، هنر، ادبیات) @shekardast
و اما قرار بداهه سرایی برای فردا:
بیت اردیبهشت بود که دنیا قشنگ‌ شد بوم سفید غرق هیاهوی رنگ شد
چند نمونه از بداهه های هفته ی گذشته دوستان:
اصلا قبول حرف شما من روانیم من رعد و برق و زلزله ام، ناگهانی ام بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد افسوس از عمر رفته ام، ازاین جوانی ام
بداهه با تصویر ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ کبوترِ حرمم، گرچه آسمان‌گردم زمین کرب‌وبلا را به غصه می‌گردم به یادِ تشنگی شاه کربلا هربار لبی به آب زدم، سوخت بالِ پُر دردم!
برای اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام من رعد و برق و زلزله‌ام، ناگهانی‌ام ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ دریایی از تلاطم و درد نهانی‌ام بر باد رفته گوهرِ نابِ جوانی‌ام تابوتِ معصیت شده سنگین به دوشِ من ای کشتی نجات مبادا برانی‌ام!😔
افتاده عکس حضرت ساقی به جام ما این است راز لذت شرب مدام ما
آقا کجاست؟ آقا کجاست؟! همین یک جمله ، سرمشق زبانم شده و به هر که میرسم تکرار می کنم! دنبال کسی میگردم که ، آوازه اش را فقط از دور شنیده ام. می گویند: دیوانه شدم، می گویند: نمی توانی برسی! اما حرف های مانند زهرشان ، چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ وقتی امید مانند جوانه ای کوچک ، از خاک قلبم، سر برآورده است... امید برای خوب شدنت، بهترین همراه. گذشته را به یاد می آورم. زمانی که خانواده ام، به خاطر کوتاهی پای چپم مرا جا گذاشتند، تو با آن سن کم طوری مرا در آغوشت جا دادی ،که انگارچیز با ارزشی را یافته ای... بزرگ شدم، بزرگ شدی. در میان رشد کردن هایمان، گاه زمین خوردنت، سیاهی دیدگانت مشکل بزرگی که نبود، بود؟! اما یک بار ، دیگر نتوانستی بلند شوی! انگار ، زمین تو را در آغوش کشیده بود. منتقل شدنت به مکان بی روحی چون بیمارستان، طولی نکشید. خواستار دیدنم بودی، آوردنم . وقتی با دستانت، مرا در آغوش گرفتی، قلب من هم مانند دستانت، به لرزش افتاده بود! دهانت را به گوشم چسباندی و زمزمه وار گفتی : تو برو ، برو پیش آقا همون که داستانشو برات خوندم، همون که ضامن یه آهو شده بود! تو برو بهش بگو ضامن منم بشه . با همان چند جمله ای که در گوشم نجوا کردی ، پرهایم چون عقاب جان گرفتند تا آقای داستان های شبانه یمان را پیدا کنند. نمیدانم چه مدت را در راه ، سپری کرده ام . چشمانم که از فرط خستگی ، نای باز ماندن ندارند ، با دیدن خورشیدی که بر زمین نشسته، کامل گشوده میشود. مسخ شده ام ! با جان و دل به سمتش پر میکشم . دیدگان ناچیزم، اسیر آن همه زیباییش می شود. عجیب است! چرا حرفی به زبانم نمی آید؟ دلم اما، زبان باز کرده و هرچه می خواهد ، می گوید. و می دانم که او با دلم همراه شده است . همچون پری که خود را به دست باد سپرده ،سبک می شوم . دل کندن ، برایم جان سوز است ، اما باید برگردم تا به او بگویم : آقایش ، ضامن سلامتی اش شده است...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا