🌹سلام صبحبخیر امروز براتون
🌹عاقبت بخیری و خوشبختی آرزومندم
🌼امروز را آغازی تازه بدان...
🌺زندگی رودخانه ایست که
🌼مدام به سمت آینده در جریان است.
🌺هیچ قطره ای از آن
🌼دو بار از زیر یک پل رد نمی شود.
🌺برخیز و به سمت پیروزی حرکت کن
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
همیشه یه تیکه امید تو جیبتون باشه...
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
پنجشنیه دلنشین.... - @mer30tv.mp3
4.34M
صبح 24 آبان
#رادیو_مرسی
کلی حال خوب و انرژی تقدیم لحظاتتون😍❤️
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_هفتادوهشت خواهر پیاده شد و گفت مادر نمیاین توی خونه یک نفسی ت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_هفتادونه
همه ی پل ها خراب شد و راه برگشتی نیست ولی هر دومون باید با روزگار بسازیم چاره ای هم نداریم باور کن نمیخوام نصیحتت کنم اینا رو گفتم که بدونی تو تنها نیستی به نظرم برو بخواب تا فردا بتونی بازم برای ثریا عزا داری کنی گفت حال شو داری یک چیزی برات تعریف کنم ؟ گفتم آره بگو گفت از همون اولی که تو رو آوردم اینجا با ثریا در مورد تو حرف زدم از رنگ چشم هات بهش گفتم و از کارایی که می کردی همش می گفت خیلی دلم می خواد پریماه رو ببینم ولی نشد امشب بهش گفتم دوبار پریماه اومد به دیدن تو ولی یکبار چشمت بسته بود و این بار زیر خاکی تو نمی دونی چقدر این دختر پاک و مظلوم بود تازه دیشب فهمیدم که تمام بچگی خودشو توی بیمارستان ها گذرونده و خانواده اش به خاطر پول نتونستن عملش کنن حالا خیلی چیزا به فکرم می رسه که داره دیوونه ام می کنه می فهمی چی میگم ؟ امشب نزدیک بود با مادرش دعوام بشه بهش گفتم چرا رک و راست بهم نگفتین وگرنه من همون اول قبل از اینکه اینطور حالش بد بشه بستریش می کردم عملش کنن می دونی بهم چی گفت ؟باور کن از این حرفش آتیش گرفتم خانم میگه خجالت کشیدم همین اول کاری شما رو توی خرج بندازم منم که حال خوشی نداشتم عصبانی شدم می خواستم بگم خجالت نکشیدن اون همه اُرد و فرمون دادین خب من به جای این کارا جونشو نجات می دادم ولی دیدم الان نمک به زخم پاشیدنه باشه بعدا حرفم رو می زنم ولی از درون دارم داغون میشم نریمان نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد و گفت آره دیگه همینو می خواستم بهت بگم برو بخواب سرت درد می کنه منم میرم بالا صبح به شالیزار بگو صدام نکنه تا خودم بیدار بشم می ببینمت.یک مسکن برداشتم و خوردم و رفتم به اتاقم اما صبح که بیدار شدم شالیزار گفت که آقا نریمان براتون یک یادداشت گذاشت و رفت پرسیدم یاداشت برای من؟کجاست ؟ گفت دست خانم رفتم به اتاق خانم گفت اومدی ؟ کمک کن می خوام برم حمام باید برم خونه ی ثریا این بچه نریمان جز من کسی رو نداره تو با من میای ؟ گفتم اگر اجازه بدین من نیام گفت نه لزومی هم نداره من با سهیلا میرم و تا غروب بر می گردم شایدم زودتر ببینم حال خودم چطوره گفتم آقا نریمان برای من یاداشت گذاشتن ؟ گفت آهان یادم نبود اونجاست روی میز روی یک کاغذ کوچک نوشته بود پریماه مراقب مامان بزرگ باش لطفا این روزا من حال خودم نیستم خیلی ازت ممنونم
یاداشت باز بود و حتما خانم هم خونده بود گفتم آقا نریمان سفارش کرده می خواین باهاتون بیام ؟ گفت نه اینجا باشی بهتره من که نیستم اینا هر غلطی دلشون می خواد می کنن تو مراقب همه چیز باش شاید من با نریمان برگشتم اونجا نمونه بهتره خونه شون هم صلاح نیست بره جلوی چشم خودم باشه خیالم راحت تره.خانم رو تا دم ماشین بدرقه کردم و برگشتم رفتم به گلخونه تا شاید یکم حال و هوام عوض بشه هوا ابری و سرد بود درست مثل دل من یک ژاکت گرم پوشیدم وطبق دستور خانم قربان رو صدا زدم تا گلدون ها رو ببره توی گلخونه تعدادشون زیاد بود و باید یکی یکی اونا رو جابجا می کردیم تا همه ی گلدون های جلوی ایوون و نزدیک استخر جا بشن و این تا ظهر طول کشید بعد سری به آشپزخونه زدم در قابلمه رو که باز کردم دیدم به اندازه ده نفر گوشت بار گذاشته شده با یک دیگ بزرگ برنج پرسیدم شالیزار این همه غذا برای کیه ؟ مهمون داریم ؟ گفت نه خانم اینقدری نیست گفتم عزیزم این گوشت برای ما سه نفر خیلی زیاده؟ احمدی هم که رفته گفت خب خانم بچه های منم هستن گفتم باشه ولی تو نباید این همه مواد غذایی رو حروم کنی ما مدیون خانم میشیم من همیشه فکر می کردم چرا به تو اعتماد نداره خب همین کارا رو ازت دیده دیگه نکن عزیزم دلم شما ها که همیشه غذای اندازه دارین برای چی حرص می زنی ؟ خندید و زد به مسخره بازی که قصدی نداشته و یک بسته گوشت بزرگ بوده اونم عجله کرده و همونو ریخته مقدار زیادی به از درخت ها گنده بودن و توی سبد های بزرگ گذاشته بودن توی آشپزخونه گفتم بیا اینا رو مربا درست کنیم یکم هم سرخ کنیم بزاریم برای خورش و تاس کباب گفت خانم ولش کنین یک مدت می مونه اگرم خراب شد میریزیم دور گفتم نگو تو رو خدا حیفه من تا حالا از این کارا نکردم ولی دیدم که مامانم و خانجونم این کارو می کنن بیا شروع کنیم راستی تو چند تا بچه داری ؟ گفت سه تا ولی خانم اجازه نمیده از در اتاق بیرون بیان گفته اگر توی باغ اونا رو ببینه بیرونمون می کنه البته یک شش ماهه دارم که هنوز کوچیکه ولی اون دوتا حق بیرون اومدن ندارن گفتم واقعا؟هیچوقت بیرون نمیان ؟ گفت چرا یک در به اون طرف باغ داره وقتی که خانم حواسش نیست میرن بازی می کنن ولی جلوی چشم نیستن کلا خانم با ما صاف نیست چون قبلا برای شوهرش کار می کردیم سالارزاده ی بزرگ آقا کمال اون ما رو آورد اینجا
ادامه ساعت ۱۶ عصر
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
21.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#آشپزی_روستایی
#کیک
قشنگی ابرهای آسمونو دیدید؟انگار خدا ساعت ها نشسته با دقت وحوصله نقاشی کشیده ☁️☁️
.عاشق آفتاب بعد بارونم یه روز قبل این کلیپ بارون شدیدی داشتیم به خاطر همین همه ی درختا و سبزه ها از تمیزی برق میزنن انگار یه خونهتکونی اساسی کردن برا اومدن پاییز🍂🍂
.
امیدوارم از دیدن این کلیپ کوتاه حسابی لذت ببرید خیلی دوستتون دارم 💖
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
454_56051071135419.mp3
3.73M
🎶 نام آهنگ: بیقرار
🗣 نام خواننده: ویگن
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
این پنجره های خوشکل وشیشه های رنگی
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
نوستالژی
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #پری #قسمت_هفتادونه همه ی پل ها خراب شد و راه برگشتی نیست ولی هر دومون ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_هشتاد
خانم موافق نبود با ما خیلی بد رفتاری می کرد حالا بهتر شده نبودین اون اوایل که اومده بودیم چطوری به ما حرف می زد کسی پیدا نشد بیاد اینجا بمونه وگرنه بیرونمون می کرد الان زیاد مطمئن نیستیم اون زن آقا خیلی مهربون بود گفتم چی گفتی ؟ اون زن آقا ؟ یعنی چی ؟ گفت آره دیگه آقا یک زن دیگه داشت یک مرتبه نفهمیدیم چی شد که غیبش زد آقا همه جا رو گشت و پیداش نکرد گویا فراری شده بود فکر می کنم از دست کارای آقا ذله شد یا زیر سرش بلند شده بود ما نفهمیدیم بعد از اینکه آقا اون خونه رو توی قمار باخت ما رو آورد اینجا خانم هم نمی خواست و قبول نمی کرد هنوزم نسبت به من کینه داره و هر روز می خواد ما رو بیرون کنه از شنیدن این حرفا مو به تنم راست شد عجب زندگی بلبشویی دارن حالا کم کم دلیل کارای خانم برام روشن می شد اون زنی زجر کشیده بود که با همه توانش سعی داشت نشون بده که اوضاع زندگی دست خودشه ولی ظاهرا اینطور نبود هم دلم براش سوخت و هم بهش حق می دادم که با اطرافیانش این رفتار رو داشته باشه در غیر این صورت نمی تونست ماه منیر خانم سالارزاده باشه در حالیکه خودمو آماده کرده بودم وقتی نریمان با خانم اومد باهاش حرف بزنم تا شاید یکم از بار غمش سبک بشه اونشب اون نیومد برای سوم هم خانم رفت ولی از من نپرسید که می خوام برم یا نه تا صبح روزی که هفتم ثریا بود خانم داشت بین لباس هاش دنبال یک چیز مناسب می گشت که بپوشه و بره همینطور که کمکش می کردم پرسیدم خانم منم باهاتون بیام ؟نگاهی به من کرد و گفت نه تو برای چی می خوای بیای ؟ نه سر پیازی نه ته پیاز آخه نسبتی با ما نداری که ازت توقع داشته باشن لازم نیست به کارت برس و مراقب کارای زیر زیرکی شالیزار باش یک سرم به گلخونه بزن به قربان بگو در و پنجره های اونجا خوب جفت کنه گلا رو سرما نزنه هوا خیلی سرد شده شام هم بگو برای من مرغ درست کنه سرخ کرده اینقدر به حرف سهیلا گوش نکنین من مرغ آبپز دوست ندارم.انگار یکی با پتک زد توی سرم ضربه ای که باید می زدن تا به خودم بیام اونقدر دلم از دنیا گرفته بود که حتی گریه هم دردم رو دوا نمی کرد حس بدی بهم دست داده بود که به فکرم رسید شاید حق با یحیی بوده که نمی خواسته من توی خونه ی مردم کار کنم یاد حرف آقای احمدی افتادم که می گفت عمر خودت رو به پای اینا تلف نکن واقعا من اینجا چیکار دارم می کنم دارم کم کم تبدیل میشم به یک کارگر خونه که اصلا این قرارمون نبود من از روی مهربونی بعضی از کارای خونه رو انجام میدادم و انگار حالا داشت می شد یک وظیفه یک مرتبه یادم اومد که وقت آزمون بانک هم گذشته به خودم اومدم و فکر کردم نه من نباید عمرم رو اینجا تلف کنم این ماه که تموم بشه و یک پولی دستم بیاد میرم و یک کار دیگه پیدا می کنم هر چقدر هم حقوقش کم باشه بهتر از اینکه این نسبت رو بهم بدن که کارگر یک خونه بودم ظاهرا حق با یحیی بود ولی در اون زمان من چاره ای نداشتم احساس می کردم یکی گلومو گرفته و داره خفه ام می کنه لباس پوشیدم و از در عمارت رفتم بیرون تا نزدیک استخر کمی کنارش ایستادم و نگاه کردم دوباره آبش سبزه بسته بود و برگهای خشک شده تمام سطح آب رو پوشنده بودن اونقدر آشفته و بی قرار بودم که همینطور با قدم های تند رفتم به طرف باغ و ازلابلای درخت هایی که برگ هاش زرد شده بودم رد می شدم نه سرما رو احساس می کردم و نه دلم می خواست به چیزی فکر کنم تا انتهای باغ رفتم موقع برگشتن بارون گرفت وبا خوردن قطرات بارون روی صورتم تازه سرما رو حس کردم و می لرزیدم ولی انگار اصلا برام مهم نبود یک حس لجبازی و بیزاری بهم دست داده بود که دلم می خواست هیچوقت دیگه چشمم به هیچ آدمی نیفته با کسی جر و بحثی نداشته باشم دلم تنهایی مطلق می خواست .برای همین زیر اون بارون با قدم های کوتاه و مردد برگشتم به عمارت طوری که همه ی لباس هام خیس بودن و از موهام آب می چکید .اما تصمیم خودم رو گرفته بودم با وجود اینکه خونه ی خودمون رو هم نمی خواستم دیگه حاضر نبودم به عنوان کارگر اینجا کار کنم با این حال لباسم رو عوض کردم و شام خانم رو آماده کردم به اتاقش رسیدم اما بدنم گرم نمی شد و همینطور می لرزیدم.بالاخره رفتم به اتاقم زیر لحاف تا گرم بشم و خوابم برد داشتم خواب می دیدم که خانم داره صدام می کنه پریماه کجایی ولی قدرت جواب دادن نداشتم وبا سردی دست یک نفر رو روی پیشونیم هوشیارشدم چشمم رو باز کردم خانم دستشو گذاشته بود روی پیشونی من و گفت تب داره برای همین چشمش رو باز نمی کنه گفتم نه خانم بیدار شدم شما صدام کردین ؟گفت آره تو چیکار کردی با خودت ؟ چرا رفته بودی توی بارون ؟ مگه از جونت سیر شدی نریمان چیکار کنیم حالا ؟
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#پری
#قسمت_هشتادویک
خیلی تبش بالاست امانت مردمه یک طوریش نشه نریمان توی چهار چوب در ایستاده بود گفت نمی دونم می خواین برم دکتر رو بیارم.خانم گفت بزار خودم بهش دوا بدم اگر تا فردا بهتر نشد میگم احمدی بره بیارش تو بگو شالیزار یک لگن آب بیاره یک دستمال هم بیار بزارم روی سرش تبش بیاد پایین باید چوشنده براش دم کنیم نیم خیز شدم و گفتم نه خانم خوبم بلند میشم نگران نباشین دستشو گذاشت روی سینه منو فشار داد و گفت بخواب دخترِ لجباز تنت آتیش گرفته آخه من نمی فهمم تو با چه عقلی رفتی توی بارون شالیزار می گفت از سر و کله ات آب میریخته این چه عقلیه شما ها دارین ؟ احساس کردم سرم مثل کوه سنگین شده و درد می کنه نریمان با یک لگن آب اومد و گفت چیکار کنم بیام توی اتاقش خانم گفت بیا دیگه من که دست تنها نمی تونم خودمم نمی تونم نگه دارم چیکار کنم؟ دختری بی عقل آخه این چه کاری بود کردی ؟ نریمان گفت پریماه ؟ می تونی بشینی روی تخت ؟ پاهاتو بزار توی آب الان شالیزار رو صدا می کنم مامان بزرگ شما کاری نداشته باش من به شالیزار میگم چیکار کنه خانم روی یکی از صندلی های اتاقم نشست با ناله گفت کمرم یاری نمیده نریمان گفت پاتو بزار توی آب گذاشتم و بی رمق چشمم رو بستم نریمان پرسید اجازه میدی این دستمال رو بزارم روی پیشونیت ؟ صبر کن اینطوری خودت نگه دار می تونی ؟ گفتم آره می تونم پرسید تو چرا رفته بودی توی باغ اونم توی اون بارون؟ گفتم وقتی میرفتم بارون نمی اومد موقع برگشتن گرفت و تا رسیدم به عمارت خیس شدم همینطور که پام توی آب بود و دستمال رو روی پیشونیم نگه داشته بودم نریمان رفت و دوتا قرص آورد و با یک لیوان آب بهم داد و گفت خب اینم سزای کسی که نخواسته بود بیاد هفتم ثریا اصلا بگو ببینم چرا نیومدی خانم گفت من که بهت گفتم آخه پریماه بیاد چیکار ؟اون خودش به اندازه ی کافی داره هر وقت از خونه شون میاد چشمهاش از گریه ورم کرده نخواستم بیشتر از این گریه کنه ولش کن بچه رو الان حالش خوب نیست اونقدر حالم بد بود که نفهمیدم کی و چطور خوابیدم خوابی همراه با هذیان اما لحظاتی بود که می فهمیدم هم نریمان کنارمه و هم خانم شالیزار هم که سوپ به زور بهم می داد رو یادمه ولی بعد دیگه چیزی نفهمیدم و وقتی چشمم رو باز کردم دکتر داشت معاینه ام می کرد و شنیدم که خانم می گفت نریمان نسخه رو بده به احمدی زود بگیر و بیاره یکم بهتر شد پریماه رو ببر خونه ی مادرش اینطوری خیالم راحت تره یک وقت یک طوریش نشه نریمان گفت مگه نشنیدین دکتر گفت که سرما خورده خوب میشه بی خودی خانواده اش رو نگران نکنیم بهتره. اونوقت فکر می کنن ما عرضه نداشتیم دو روز از پریماه مراقبت کنیم خانم گفت من می ترسم تبش خیلی بالاست فردا معترض ما نشن که چرا بهمون خبر ندادین نریمان گفت باشه اگر دیدیم حالش بهتر نشد من میرم مادرشو میارم اینطوری خوبه ؟ خانم گفت من خیلی این دختر رو دوست دارم براش نقشه ها کشیدم به مادرش قول دادم ازش یک خانم بسازم و این کارو می کنم پریماه لیاقت داره خانمه با شخصیت و با وقاره نریمان گفت چه نقشه ای می خواین چیکار کنین ؟ گفت صبر کن می ببینی حالا الان وقتش نیست به موقعش بهت میگم بین حرفای اونا که خیلی دلم می خواست گوش کنم خوابم برد نمی دونم چه ساعتی از شب بود که از شدت سرفه بیدار شدم چشمم رو باز کردم کسی توی اتاقم نبود سرفه هام پیاپی شد و روی تخت نشستم یک مرتبه در اتاق باز شد و نریمان رو توی نور دیدم که صدا می زد شالیزار شالیزار بیا ببین پریماه چش شده خودمو جمع و جور کردم و لحاف رو کشیدم تا روی سینه ام و گفتم نترسین فقط سرفه می کنم گفت می خوای برات آب بیارم ؟ گفتم اینجا هست ممنونم می خورم شما رو ها رو به زحمت انداختم.
گفت مامان بزرگ می گفت تبت کم شده بهتری ؟ گفتم بله احساس می کنم که بهترم فقط سینه ام می سوزه و سرفه می کنم درد می گیره گفت اجازه میدی میام توی اتاقت ؟ شالیزارکه وارد شد نریمان هم اومد و روی صندلی نشست و گفت ترسیدم وقتی اونطور سرفه کردی تو رو خدا پریماه مراقب خودت باش من دیگه هر کس سرفه می کنه از ترس می خوام سکته کنم مریضی ثریا رو هم اینطوری فهمیدم مدام سرفه می کرد البته دور از جون تو شالیزار با همون خنده ی همیشگی گفت پریماه خیلی ما رو ترسوندی من برم به خانم بگم که بهتر شدی چیزی نمی خوای گرسنه نیستی ؟ برات آش مریضی درست کردم حاضر بشه میارم نریمان گفت الان براش یک لیوان شیر گرم بیار شالیزار که رفت پرسیدم تو چطوری ؟ حالت بهتره گفت ای دیگه حال من که بهتر نمیشه مگه می تونم فراموش کنم راستی می خواستم باهات حرف بزنم اومدم دیدم مریض شدی گفتم بگو الان حالم بهتره گوش می کنم گفت با مادر ثریا حرف زدم ولی اون به جای جواب یک نامه از ثریا بهم داد
ادامه ساعت ۲۱ شب
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f
دلم بچگیامو میخواد
خنده های از ته دل
و ذوق و شوق اون زمانها🍀
#نوستالژی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
https://eitaa.com/joinchat/2634219768C9798f0ca3f