eitaa logo
انارهای عاشق رمان
368 دنبال‌کننده
389 عکس
152 ویدیو
32 فایل
🌿🌿 اینجا محلی است برای نشر آثار داستانی اساتید و فارغ التحصیلان «انجمن هنری باغ انار» 🌹نشانی گروه: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 🔸نمایشگاه انجمن: @ANARSTORY 👤ادمین: @ANARSTORY_ADMIN http://www.6w9.ir/msg/8113423 :ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳|◇|بسم الله الرحمن الرحیم|◇|⌛️ 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮 🔮 بعد به آرامی آن را چرخاند و پایین آورد و شاخه را به همراه انار داخلش قرار داد. سپس لبخندی پیروزمندانه زد و پیش رویش دروازه دوم را باز کرد. شاخه ای که یکدفعه از دروازه و در چشمش فرو رفت تمام ذوق و شوقش را از بین برد! عقب رفت و دستهایش را روی چشمش فشار داد.در دل به خود بد و بیراه گفت و با اخم به شاخه بیرون زده خیره شد. به سختی می توانست چشم چپش را باز نگه دارد.انار قرمز را که به نظر می رسید از این اتفاق خنده اش گرفته است را در دست گرفت و سرنگ را با خشونت درون آن فرو کرد. وقتی کارش تمام شد، هر دو را محو کرد و به وسیله چاله دیگری خود را به تونل زمان فرستاد. ... -«با این کارت به من نشون دادی که چقدر می تونم روت حساب کنم! می دونی... حالا که فکرش رو می کنم می بینم اصلا نیاز نبود بری اینا رو بیاری. من خودتو از همون اول داشتم! می تونستم با خودت برم سراغ کلید زمان. ولی بازم بد نشد. حداقل اینجوری می تونم چند تا مثل تو داشته باشم...» محمد مهدی خیلی بی سر و صدا از طریق دروازه وارد قلعه شده بود و به حرف های دراکولا گوش می داد. ولی بالاخره حوصله اش سر رفت و با صدایی بلند گفت: «زیادم از این حرفت مطمئن نباش!» دراکولا با وحشت چرخید. مشخص بود که انتظارش را نداشته است. یاد ادامه داد: «به نظر نمیاد این دفعه کاری از دستت بر بیاد.» دراکولا کامل چرخید و شنلش را دور خود پیچید. با لحنی از خودراضی گفت: «با اینکه می دونی جون چه کسایی در خطره بازم اومدی که خودنمایی کنی؟» از جایش تکان نخورد. حالتش را حفظ کرد و پاسخ داد: «وظیفه من اینه که کسایی مثل تو رو از بُعد های مختلف زمان حذف کنم. حالا دست خودته. می تونی خودت از اینجا بری، می تونی زحمتش رو به من بدی!» حس قدرت داشت. حالا یک سری حرکت تازه بلد بود و لباسی داشت که اعتماد به نفسش را دو چندان می کرد. دراکولا با عصبانیت غرید: «پسرک گستاخ! دیدی که وقتی تنها بودی چه بلایی سرت آوردم!...» سر چرخاند و به یاد خون آشام نگاه کرد. محمد مهدی گردن کشید و خودش را دید. بدنش را که خاکستری شده بود و کنار خانواده اش به او نگاه می کرد. دراکولا نگاهش کرد و ادامه داد: «چی باعث شده احساس کنی می تونی تنهایی باهام مبارزه کنی؟» پارت اول رمان👇 https://eitaa.com/ANARASHEGH/874 🔮 💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳|◇|بسم الله الرحمن الرحیم|◇|⌛️ 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮 🔮 محمد مهدی پایین را نگاه کرد و لحظه ای ساکت شد. با اینکه می دانست زهرا و مادرش پیش دکتر سالم هستند، باز هم با دیدن آنها در این مکان برایشان نگران بود. باید کاری می کرد. صاف ایستاد و چشم هایش را بست. دست راسش را که انگشترش در ان بود بالا گرفت و انگشت هایش را جمع کرد. سپس اراده کرد و یک دروازه افقی درست زیر پای باقی انگشتر داران ساخت. نمی خواست جلویش را نگاه کند. از سر و صدایشان مشخص بود که انتظار این را نداشتند. صدای زهرا او را به خود آورد. -«محمد مهدی اینجا چه خبره؟!» یاد چشم هایش را باز کرد و انگشترداران حیرت زده را دید که سعی می کردند داخل چاله نیافتند. دراکولا خطاب به خود خون آشامش گفت: «زودباش جلوشو بگیر!...» یکدفعه خون آشام به سمتش جهید. سرعتش خیلی زیاد بود. محمد مهدی دستپاچه شد و سریع یک دروازه روی سقف جلویش باز کرد. بلافاصله هر چهار نفر پایین افتادند و یاد خون آشام مجبور شد توقف کند. محمد مهدی از دیدن دوباره دوستانش ذوق زده شده بود.پیتر اولین کسی بود که بعد از این مدت صدایش را شنید. -«بهت صدمه بزنیم یا کاریت نداشته باشیم؟» یاد در دلش خندید و گفت: «به من نه. خودم یه کاریم می کنم!» یکدفعه یک شاخه نور طلایی طرف چهار انگشتر دار آمد. اما هر چهار نفر به موقع جا خالی دادند و خود خون آشامش هم عقب پرید. باید می رفت سر وقتش. سریع دروازه ای زیر پایش باز کرد و با ترفندگی که خودش اختراع کرده بود از دل زمین و پشت سر دراکولا خارج شد. خون آشام داشت دنبال زهرا می دوید و بازویش را گرفت. زهرا جیغ کشید: «ولم کن!...» وقتی داشت او را طرف خود می کشید، محمد مهدی با یک جهش خود را به خود رساند و سوزن سرنگ را در بازوی او فرو کرد. فرصت نداشت رگش را پیدا کند اما دعا کرد که همین کار هم جوابگو باشد. بدن خاکستری از حال رفت و روی زمین پهن شد. زهرا نگاهش را از برادرش به برادرش چرخاند و گفت: «اینجا چه اتفاقی افتاده؟! تو الان از آینده اومدی؟!» -«بعدا خودت می فهمی. من الان باید برم...» -«صبر کن! من و مامان چی می شیم؟!» یاد به بدن ولو شده اش اشاره کرد و گفت: «من شما رو از اینجا می برم. فقط زمانی که از اینجا رفتین برام توضیح بده اینجا چه اتفاقی افتاد.» پارت اول رمان👇 https://eitaa.com/ANARASHEGH/874 🔮 💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
╔ 🍃🍎🍃 ╗ ❥با نام او صبحی دیگر را آغاز میکنم❥ امروز در👇 دو‌دی‌سال‌هزاروچهارصد. «‌‌‌‌۱‌‌‌۴‌‌‌۰‌‌‌۰/۱۰‌‌/۲» هجده‌ربیع‌الاولی‌ساله‌هزاروچهارصدوچهل‌وسه. «۱۴‌‌‌۴‌‌۳‌‌/‌‌۵‌/‌۱۸» بیست‌‌و‌سه‌دسامبر‌سال‌دوهزاروبیست‌‌ویک. «202‌‌1‌‌/12/‌‌‌23» { ☜هستیم.} ╚ 🍃🍎🍃 ╝ ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳|◇|بسم الله الرحمن الرحیم|◇|⌛️ 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮 🔮 زهرا با اینکه نگران و مضطرب به نظر می رسید سر تکان داد. یاد در پاسخش پلکی زد و به میدان مبارزه برگشت. احساس عجیبی داشت. انگار نیرویی در وجودش باعث می شد همه چیز آنطور که باید پیش برود. نه اینکه خودش اختیار نداشته باشد. اما انگار یادی که قبلا از حالت خون آشامی بیرونش آورده بود هم، مانند او در همان حالت و زمان داشت به همین موضوع فکر می کرد. و تصور اینکه چندین یاد قبل از این اتفاق وارد این بُعد شده و این کار را انجام داده بودند، مغزش را تا سر حد انفجار داغ می کرد. به بررسی وضعیت پرداخت. سقف سرداب خیلی بلند نبود. با این حال آن چهار قهرمان به راحتی از نور های طلایی ارباب فرار می کردند و هرازگاهی یک سیخونک به او می زدند. دراکولا هم برافروخته شده و بی احتیاط تر از قبل سعی بر به دام انداختن انگشتر داران داشت. هری منتظر شد تا حواسش از او پرت شود. بعد به آرامی دور دراکولا چرخید و با فاصله پنج قدمی از دراکولا خود را به یاد رساند. -«خیلی خوشحالم که اینجایی. الان باید چی کار کنیم؟» -«اگر بخوایم مهارش کنیم باید از اینجا ببریمش...» -«ولی انگشترامون دست اونه... نمی تونیم وارد تونل بشیم.» یاد نگاه تندی به ارباب شنل پوش انداخت و گفت: «وقتی ازتون گرفت چی کار شون کرد؟» هری خم شد و از جلوی رعد زئوس کنار رفت. -«بردشون بالا. نمی دونم کجا رفت.» محمد مهدی به عینک خاک گرفته و موهای به هم ریخته اش خیره شد. حالا باید چی کار می کرد؟ ذهنش واقعا توانایی فکر کردن نداشت. چند ثاینه بعد یکدفعه چشم های هری برق زد و گفت: «من فهمیدم باید چی کار کنیم! باید همون جوری که ما رو از زندانش بیرون آوردی اونو به یه بُعد دیگه ببری...» یاد اخم کرد و گفت: «اصلا فکرشم نکن! همین الانشم کلی بُعد هست که باید درست شون کنیم.» -«پس ببرش به تونل. اونجا نیازی به درست شدن نداره...» نقشه بدی نبود. در واقع این بهترین حالت به نظر می رسید. کمرش را صاف کرد و روی محلی که دراکولا ایستاده بود متمرکز شد. اراده کرد و یک دروازه زیر پایش ساخت. اما اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشت. دراکولا با سرعت خارق العاده ای که داشت، متوجه زیر پایش شد و پاهاش را از هم فاصله داد. در همان حالت چرخید و یکی از آن نور ها را به طرف یاد فرستاد. پارت اول رمان👇 https://eitaa.com/ANARASHEGH/874 🔮 💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
╔ 🍃🍎🍃 ╗ ❥با نام او صبحی دیگر را آغاز میکنم❥ امروز در👇 سه‌دی‌سال‌هزاروچهارصد. «‌‌‌‌۱‌‌‌۴‌‌‌۰‌‌‌۰/۱۰‌‌/۳» نوزدهم‌ربیع‌الاولی‌ساله‌هزاروچهارصدوچهل‌وسه. «۱۴‌‌‌۴‌‌۳‌‌/‌‌۵‌/‌۱۹» بیست‌‌و‌چهاردسامبر‌سال‌دوهزاروبیست‌‌ویک. «202‌‌1‌‌/12/‌‌‌24» { ☜هستیم.} ╚ 🍃🍎🍃 ╝ مناسبت ها🕰 ¹-روز ثبت احوال ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
___🐣✨__________ 🌙از این که چیزهای خوب زندگی رو برای رسیدن به چیزهای فوق‌العاده از دست بدید؛ نترسید. ╭─┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳|◇|بسم الله الرحمن الرحیم|◇|⌛️ 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮 🔮 انگشتر دار دستپاچه شد و سعی کرد از آن فاصله بگیرد. اما نور به او رسید و پایش را گرفت. خیلی فرصت نکرد زمین بخورد. چون با شتاب عقب کشیده شد و لحظه ای بعد خود را درون فضای مارپیچ و مواج تونل یافت. پسرک ترسیده بود. قدرت تازه اش توان مقابله با چنین ترفند هایی را نداشت. شاخه نور یک پایش را گرفت و تا کف تونل پایین کشید. حاصل این حرکت برخوردی شدید بود که منجر به بلند شدن صدای استخوان هایش شد. دراکولا به این ضربه بسنده نکرد و محمد مهدی دوباره به پرواز در آمد و حول یک نیم دایره چرخید. اینبار با کمر زمین خورد و صدای ناله اش در آمد. خوشبختانه لباسی که به تن داشت جلوی شدت ضربات را گرفت. ولی قدرت فعلی دراکولا از قدرت لباس فراتر رفته بود. -«تا به حال برات سوال نشده که چرا فقط دنبال تو بودم؟!...» وقتی کلمه "چرا" را گفت دوباره او را بالا برد و کارش را تکرار کرد. -«با اینکه می دونم چند نفر دیگه هم مثل تو وجود دارن؟...» ایندفعه کاری نکرد و منتظر پاسخش شد. یاد نفس نفس زد و سعی کرد به درد کمر و پاهایش توجه نکند. اما نبض سرش به او اجازه تمرکز نمی داد. بریده بریده گفت: «شاید... شاید چون... فکر کردی... من... فرمانده شون...» کُنت منتظر ادامه صحبتش نشد و پسر را به طرف دیگر تونل کوبید. یاد ناخودآگاه از درد جیغ کشید و چشم هایش را باز نکرد. دیگر نیرویی در دست هایش باقی نمانده بود. -«غلطه یاد عزیز من! خودتم می دونی که تو فرمانده اونا نیستی. خودشونم می دونن! فقط تظاهر می کنن که زیر دستتن وگرنه خودتم قبول داری که لیاقت تک تک اونا از تو خیلی بیشتره.» نمی خواست حرف هایش را بپذیرد. اما این همان چیزی بود که به آن باور داشت. هنوزم با اینکه قدرت هایش آشکار شده بود، بازهم خود را پایین تر از باقی انگشتر داران می دانست. -«می بینی؟ اونا به قدری سریع بودن که از دست قدرت من فرار کردن. اما تو چی؟ تو با اولین حرکت گرفتارم شدی! پس هرگز احساس نکن که نسبت به بقیه اونا برتری داری...» چرا او داشت همچین حرف هایی می زد؟ غرور و تکبر چه ارتباطی با دشمنی بین آنها داشت؟ -«حالا ازت می خوام به من جواب درست و واضح بدی! تو چرا اینجایی؟!» سوالش مانند همان سوال های خودشناسی بود. چرا انسان خلق شده است و از این صحبت ها. اما شنیدنش از زبان چنین موجودی می توانست معنی دیگری داشته باشد. او دنبال چه بود؟ پارت اول رمان👇 https://eitaa.com/ANARASHEGH/874 🔮 💕🔮 🔮💕🔮 💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮💕🔮 ╭─┈┈ │𝗛𝗮𝘀𝗵𝘁𝗮𝗴 ➺ │𝗝𝗼𝗶𝗻 ➺ @ANARASHEGH ╰─────────────