٣.
🔹 من هیچ ندارم
اولین خبرنگاری که توانست از آیة اللّه خمینی عکس بگیرد، در حالی که او لبخندی بر لب داشته باشد، من بودم. لبخند آیة اللّه، به خاطر سؤالی بود که یک خبرنگار فرانسوی از او کرد.
او پرسید: شایع است که آیة اللّه خمینی خیلی پول دار هستند و حتی از شاه هم بیشتر پول دارند؛ آیا این درست است؟ وی لبخندی زد و اظهار داشت: من هیچ ندارم و آن چه را هم دارم، متعلق به مردم ایران است.
.
🔸 بهترین عطر را انتخاب میکرد
امام نمونه کامل ساده زیستی، قناعت و صرفه جویی در استفاده از امکانات زندگی بودند؛ ولی همیشه فضای محیط زندگی، اتاق کار و محل عبادت و خواب وی، از بوی دل انگیز عطرهای بسیار خوشبو، آکنده بود و در زمینه نظافت و پاکیزگی و استفاده از بهترین عطرها، در حد کمال مقید بود.
وقتی دوستان امام از دور و نزدیک، انواع عطرهای داخلی و خارجی را به محضر وی اهدا می کردند، امام تنها در این زمینه بود که با ذوق سرشار و زیباپسند خود، بهترین ها را انتخاب می کرد.
📔 برداشت هایی از سیره امام خمینی (ره)، ج٢، ص١۶٣؛ مهر و قهر، ص٢٢۴
#امام_خمینی #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
✨ آقای با برکت
کنار چاهی به نام أمّ عظام خربزه و خیار و کدو کاشته بودم. همین که نزدیک برداشت شد و محصول رسید، ملخ به مزرعه زد و تمام محصول را از بین برد.
من قیمت دو شتر به اضافه صد و بیست دینار خرج آن زراعت کرده بودم. یک روز که نشسته بودم، موسی بن جعفر بن محمد علیهم السّلام تشریف آوردند و سلام کردند و فرمودند: چرا به این حالی؟
گفتم: مانند بیچارگان شدهام؛ ملخ به مزرعهام زد و تمام محصولم را خورد. فرمودند: چقدر زیان کردی؟ عرض کردم: صد و بیست دینار به اضافه بهای دو شتر.
فرمودند: ای عرفه! به ابوالغیث صد و پنجاه دینار و دو شتر بده که سی دینارش سودت میباشد. عرض کردم: ای آقای بابرکت! دعا بفرمایید که خداوند به زراعتم برکت دهد.
داخل مزرعه شدند و دعا کردند، و از رسول الله صلی الله علیه و آله برایم نقل کردند که ایشان فرمودند: به باقی ماندن مصائب تمسک کنید.
آن دو شتر را در زمین به کار گرفتم و زراعت را آب دادم، خداوند چنان برکت داد و زراعت را زیاد کرد که محصول آن را به ده هزار فروختم.
📔 کشف الغمّة: ج۳، ص١٠
#امام_کاظم #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
♦️ گناه بزرگ
امام باقر علیه السّلام با فرزندش حضرت صادق علیه السّلام به مکه رفته بود، مردی خدمتش رسیده سلام کرد و نشست.
عرض کرد: سؤالی داشتم، فرمود: از پسرم جعفر سؤال کن. آن مرد به طرف امام صادق رفته عرض کرد سؤال کنم؟ فرمود: هر چه مایلی بپرس.
گفت: میخواهم از مردی سؤال کنم که گناه بزرگی کرده، فرمود: روزه ماه رمضان را عمداً خورده؟ گفت: از این بزرگتر،
فرمود: آدم کشی کرده؟ گفت از این بزرگتر، فرمود: اگر از شیعیان علی (علیه السلام) است پیاده رهسپار خانه خدا شود و سوگند یاد کند دیگر چنین کاری نکند، چنانچه از شیعیان علی (علیه السلام) نیست راهی ندارد.
آن مرد سه مرتبه گفت: خدا تو را رحمت کند ای فرزند فاطمه زهرا. همین جواب را از پیامبر اکرم شنیدم. آن مرد رفت،
حضرت باقر علیه السّلام فرمود: این شخص را شناختی؟ گفت: نه، فرمود: خضر (عليه السلام) بود خواستم او را معرفی کنم.
📔 بحار الأنوار: ج۴٧، ص٢١
#امام_باقر #امام_صادق #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🔸 نیزه در خواب
روایت شده که ابو عماره معروف به طیان گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: در خواب دیدم نیزه ای در دست دارم،
فرمود: سرنیزه داشت؟ گفتم: نه، فرمود: اگر آن نیزه سرنیزه داشت برایت پسری متولد میشد ولی دارای دختری خواهی شد.
مختصری صبر نموده فرمود: آن نیزه دارای چند بند بود؟ گفتم: دوازده بند داشت. فرمود: از آن دختر برای تو دوازده دختر متولد میشود.
محمّد بن یحیی گفت: این را برای عباس بن ولید نقل کردم گفت: من فرزند یکی از همان دخترها هستم که یازده خاله دارم و ابو عمارة جد من بوده است.
📔 بحار الأنوار: ج۴٧، ص٢٢
#امام_صادق #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🌸 احسان بی منت
روزی مردی بیابان نشین به خدمت امام حسن علیه السلام رسید. امام از سیمای او دریافت که نیازمند است و برای کمک گرفتن آمده است.
به خدمتگزاران فرمود: هر چقدر پول در خزانه هست به این مرد بدهید.
وقتی به سراغ خزانه رفتند دیدند بیست هزار درهم در آنجا هست. همه را برداشته و به سائل دادند.
او که سخت در تعجب فرو رفته بود عرض کرد: سرور من! شما به من فرصت ندادید تا شما را مدح گویم و تقاضای خود را بیان کنم.
امام در ضمن گفتاری فرمود: احسان ما اهل بیت بی درنگ صورت میگیرد.
📔 بحار الأنوار: ج۴٣، ص٣۴١
#امام_حسن #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
✨ دو مروارید غلتان
زهری میگوید: خدمت حضرت علی بن الحسین علیهما السلام بودم. یکی از اصحابش وارد شد، امام از او پرسید: چه خبر؟
عرض کرد: یا ابن رسول الله! فعلا گرفتار چهار صد دینار قرضی هستم که راهی برای پرداخت آن ندارم زیرا عیال وارم و مخارج ایشان را نمی توانم تامین کنم.
حضرت زین العابدین علیه السلام به شدت گریه نمود. عرض کردم: یا ابن رسول الله! چرا گریه میکنید؟! فرمود: مگر گریه برای مصائب و گرفتاریهای بزرگ نیست؟ عرض کردم: همین طور است.
فرمود: کدام مصیبت از این بزرگتر که مؤمن حرّ برادر خود را گرفتار ببیند و نتواند رفع گرفتاریش را بنماید یا او را مبتلا به فقر و تنگدستی بیابد ولی امکان رفع آن نباشد.
زهری گفت اطرافیان امام متفرق شدند. بعضی از مخالفین با یکدیگر میگفتند: تعجب است از این خانواده که ادعا میکنند هر چه در زمین و آسمان است مطیع آنها است و خداوند درخواست آنها را رد نمی کند و باز اعتراف میکنند که نمی توانند رفع گرفتاری از یک مؤمن خاص خود بنمایند.
این حرف به همان کسی که مقروض بود رسید؛ خدمت زین العابدین علیه السلام رسیده و عرض کرد: فلانی و فلانی چنین گفتهاند! سخن آنها بر من از فقرم ناگوارتر است.
امام علیه السلام فرمود: خداوند اجازه گشایش برای تو داد، بعد رو به کنیزی نموده و فرمود: افطار و سحری مرا بیاور، کنیز دو گرده نان آورد. فرمود: این دو گرده نان را بگیر که دیگر چیزی پیش ما نیست. خداوند به وسیله همین دو گرده، گشایش خوبی به تو خواهد داد.
آن مرد دو گرده را گرفت و وارد بازار شد و نمی دانست آنها را چه کند. در اندیشه قرض و خرج خانواده بود. گاهی شیطان او را وسوسه میکرد که این دو گرده نان چگونه میتواند رفع ناراحتی تو را بنماید،
در این موقع به ماهی فروشی برخورد که یک ماهی گندیده داشت، گفت: این ماهی پیش تو مانده و این گرده نان پیش من است. ممکن است یک گرده نان را بگیری و همان ماهی مانده را بدهی؟ ماهی فروشی قبول کرد. نان را گرفت و ماهی را داد.
در بین راه به مردی برخورد که نمک نامرغوبی داشت، به او گفت: مایلی این نان خشک را بگیری و همان نمک نامرغوب را بدهی؟ قبول کرد، آن مرد ماهی و نمک را به خانه آورده و گفت: این ماهی را با نمک درست میکنم.
همین که شکم ماهی را شکافت، دو مروارید غلتان درون او یافت و سپاس خدای را به جای آورد. در همین بین که شاد و خرم بود، ناگهان درب خانه به صدا آمد.
پشت درب رفت تا ببیند کیست، دید صاحب ماهی و صاحب نمک هر دو آمدهاند! گفتند: ما و خانوادهمان هر چه کوشش کردیم این نان را بخوریم دندان به آن کارگر نبود. فکر کردیم تو خیلی گرفتار و مبتلا هستی، نان را برای خودت آوردیم و آنچه در مقابلش از ما گرفتهای، به تو بخشیدیم!
دو نان را از آنها گرفت؛ پس از رفتن آنها درب را بست. در این موقع فرستاده حضرت زین العابدین علیه السلام رسیده و گفت: مولایت میفرماید: تو به آرزویت رسیدی! اینک نان ما را برگردان که کسی جز ما نمی تواند آن نان را بخورد!
دو مروارید را به قیمت گزافی فروخت و قرضش را پرداخت و وضع مالیاش بسیار خوب شد. برخی از مخالفین گفتند: عجب اختلافی بین این دو حالت است که علی بن الحسین علیهما السلام مدعی است نمی تواند رفع تنگدستی از دوستش بنماید ولی او را دارای ثروتی عظیم میکند!
حضرت زین العابدین علیه السلام فرمود: قریش نیز همین سخن را به پیغمبر صلی الله علیه و آله میگفتند که چگونه کسی که در موقع هجرت از مکه تا مدینه را به دوازده شبانه روز (نه کمتر) طی میکند، میتواند در یک شب به بیت المقدس برود و در آنجا آثار پیمبران را مشاهده کند.
سپس زین العابدین علیه السلام فرمود: اینها از کار خدا و دوستان خدا با او غافلند. به مقامهای بلند نمی توان رسید مگر با تسلیم در مقابل خدا و ترک اظهار نظر، و رضا به آنچه او صلاح میداند. دوستان خدا بر گرفتاریها و ناراحتیها صبر میکنند و دیگران چنین صبری ندارند و خداوند در مقابل این شکیبایی، آنها را به تمام آرزوهایشان میرساند. با وجود این، آنها جز خواست خدا را نمی خواهند.
📔 أمالي صدوق: ص۴۵۳
#امام_سجاد #داستان_بلند
🔰 @DastanShia