.
🔹 جندب
علی بن ابی حمزه نقل کرده، در محضر موسی بن جعفر علیه السّلام بودم که مردی از اهل ری به نام جندب وارد شد و سلام کرد و نشست،
ابا الحسن علیه السّلام به نیکی از او احوال پرسی کردند و سپس به او فرمودند: ای جندب! برادرت چه طور بود؟ عرض کرد: خوب بود، به شما سلام رساند.
فرمودند: ای جندب! خدا به تو در مصیبت برادرت اجر فراوان بدهد! عرض کرد: سیزده روز پیش نامه اش از کوفه رسید و سلامت بود.
فرمودند: به خدا قسم او دو روز بعد از نامه اش درگذشت و مقداری پول به زنش داد و به او گفت: این مال نزد تو باشد، وقتی برادرم آمد، آن را به او بده!
آن را در همان خانه ای که زندگی میکند، زیر زمین پنهان کرده است. وقتی برگشتی، با او به مهربانی رفتار کن، او امانت را به تو خواهد داد.
علی بن ابی حمزه نقل کرده، جندب مردی بزرگوار بود. بعد از وفات امام علیه السلام جندب را دیدم و در مورد آن چه امام گفته بود از او پرسیدم؛
گفت: به خدا آقایم درست گفت و نه در مورد نامه و نه در مورد مال چیزی زیادتر از واقع چیزی کمتر از آن نفرمودند.
📔 بحار الأنوار: ج۴۸، ص۶۱
#امام_کاظم #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
✨ مرد شامی و امام حسین (ع)
شخصی از اهل شام، به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردی که در کناری نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسید: این مرد کیست؟ گفته شد: حسین بن علی بن أبیطالب علیهم السلام است.
سوابق تبلیغاتی عجیبی که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة إلی الله آنچه میتواند سب و دشنام نثار حسین بن علی علیهما السلام بنماید.
همینکه هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسين علیه السلام بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتی کند، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد،
و پس از آنکه چند آیه از قرآن (مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض) قرائت کرد به او فرمود: ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آمادهایم.
آنگاه از او پرسید: آیا از اهل شامی؟ جواب داد: آری. فرمود: من با این خلق و خوی، سابقه دارم و سر چشمه آن را میدانم.
پس از آن فرمود: تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک دهیم، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم. حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم.
مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی برخورد کند، و هرگز گمان نمیکرد با همچین گذشت و اغماضی روبرو شود، چنان منقلب شد که گفت:
آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته میشد و من به زمین فرو میرفتم، و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمیکردم.
تا آن ساعت برای من، در همه روی زمین کسی از حسین و پدرش مبغوضتر نبود، و از آن ساعت بر عکس، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست.
📔 نفثة المصدور محدث قمی: صفحه۴
#امام_حسین #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
🔸 چرا امام زمان سهم امام را قبول نکرد؟!
عثمان بن سعید میگوید: مردی از اهالی عراق نزد من آمد، و سهم امام خود را آورد خدمت امام زمان فرستاده شود.
من آن را به امام عصر (علیه السلام) رساندم. حضرت آن را قبول نکرد رد نمود، و به آن مرد فرمود: حق پسر عمویت که چهار صد درهم است از میان آن بیرون کن!
آن مرد از این پیشامد مبهوت شد و سخت تعجب کرد (چون نمی دانست بدهکار است) به خانه که برگشت، به حساب اموال خود رسیدگی نمود معلوم شد، زمین زراعتی پسر عمویش در اختیار او بوده، که قسمتی از حق او را رد کرده، و قسمتی را تا آن وقت نپرداخته است.
به دقت حساب کرد معلوم شد، باقی مانده سهم پسر عمویش از همان زمین، چهار صد درهم است، همان طور که امام فرموده بود.
مرد عراقی آن مبلغ را به عمو زادهاش رد کرد، و بقیه را به امام زمان (علیه السلام) فرستاد، آنگاه مورد قبول واقع گردید.
📔 بحار الأنوار: ج۵١، ص٣٢۶
#امام_زمان #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
💠 تشرف در مسجد سهله
این حکایت را عالم عامل و عارف کامل آقا علی رضا نائینی، از عالم پرهیزکار مولی زین العابدین سلماسی شاگرد سید سند و سید بحرالعلوم نقل نموده و شیخ سلماسی از خواص سید بحرالعلوم بوده است.
وی میگوید: در نجف اشرف در محضر سید سند حاضر بودم که محقق میرزای قمّی، صاحب کتاب قوانین در سالی که از ایران به قصد زیارت قبور امامان علیهم السّلام و حج بیت الله الحرام به عراق برگشته بود، بر سید سند وارد شد.
وقتی مجلس از اغیار که بیش از صد نفر بودند خالی شد و تنها سه نفر از باتقوایان و اهل درستی که به درجه اجتهاد نیز رسیده بودند، باقی ماندند، میرزای قمی برای استفاده از محضر سید جلو آمد.
میرزای قمی به سید سند گفت: شما فائز هستید و فرزند روحانی و جسمانی ائمه علیهم السّلام میباشید و تقرب ظاهری و باطنی شما به حضرات معلوم است. پس از سفرههای این خوان پر نعمت چیزی بر ما تصدق کنید و میوه ای از میوههایی که از این بوستان آل محمد صلّی اللَّه علیه و آله چیده اید به ما مرحمت کنید تا سینه ما فراخ و دلمان به آن مستحکم شود.
سید بی درنگ پاسخ داد: من شب گذشته یا دو شب قبل از این (تردید از راوی است) برای ادای نماز شب به مسجد کوفه رفته بودم و میخواستم اول صبح به نجف برگردم تا درس و بحث علمیام تعطیل نشود، و دأب من در طول سالیان متمادی بر این امر بود.
وقتی از مسجد کوفه خارج شدم، در جانم شوقی به مسجد سهله پیدا کردم، ولی از ترس اینکه مبادا به درس اول صبحم نرسم، خیالم را از آن منصرف نمودم، ولی اشتیاقم لحظه به لحظه بیشتر میشد و دلم میل زیادی به آن مکان پیدا میکرد.
در همین حال که تردید در رفتن داشتم، بادی وزید که غبار فراوانی به همراه داشت و مرا به هیجان آورد و مسیرم را به سمت مسجد منحرف سهله کرد و گویی این توفیقی بود که بهترین همراه مؤمن است و ناگهان خود را مقابل درب مسجد دیدم.
داخل مسجد سهله شدم، ولی دیدم از عباد و زوار خالی است و فقط شخص بزرگواری مشغول مناجات با خدای جبار است؛ با عباراتی که دلهای قسیّ را نرم میکرد و چشمهای خشک را از سیلاب اشک تر مینمود.
دلم به پرواز آمد، حالم دگرگون شد، زانوانم لرزیدن گرفت و از شنیدن آن کلمات که تا آن موقع نشنیده بودم، اشک چشمم به آرامی جاری شد و چشمم تاکنون این دعا را در بین ادعیه مأثوره ندیده بود.
دانستم که آن شخص بزرگوار فی الحال آن دعا را انشا مینمود، نه اینکه محفوظات ذهنی اش را قرائت کند.
در جای خود مشغول استماع و لذت بردن میخکوب بودم، تا اینکه از مناجاتش فارغ شد. پس متوجه من شد و به زبان عجمی فرمود: مهدی بیا! من چند گام به جلو برداشتم و ایستادم. فرمود: جلوتر بیا! کمی جلوتر رفتم و ایستادم. امر فرمود: باز هم جلو بیا که ادب در امتثال امر است.
پس جلوتر رفتم، به حدی که دستم به او میرسید و دست مبارک او نیز به من میرسید. آنگاه کلامی فرمود.
مولی سلماسی ناقل حکایت میگوید: وقتی کلام سید سند به اینجا رسید، کلام را منحرف کرد و ادامه نداد و مشغول جواب به سؤال محقق قمی شد که از ایشان پرسیده بود: چرا شما با این قدرت علمی و وسعت اطلاع، کمتر اهل کتاب نوشتن هستید؟
سید سند وجوهی برای قلت تصانیفش ذکر کرد. وقتی محقق قمی دوباره پرسید که آن بزرگوار در مسجد سهله چه کلمه ای به شما فرمود؟ از روی انکار با دست اشاره ای کرد و گفت: این از اسرار ناگفتنی است.
📔 بحار الأنوار: ج۵۳، ص۲۳۶
#امام_زمان #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
♦️ جوانی با پدر و برادر جوان
امام صادق علیه السلام فرمود:
عربی بادیه نشین به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله که عبایی نازک پوشیده بود، نزد او آمد.
عرب بادیه نشین به او گفت: ای محمد! با ظاهری نزد من آمدی که گویی جوان هستی.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بلی ای اعرابی، من جوان، پسرِ جوان و برادرِ جوان هستم.
اعرابی گفت: ای محمد! جوان بودن شما را میپذیرم، ولی چگونه فرزند جوان و برادر جوان هستید؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آیا نشیندهای که خداوند عزیز میفرماید:
"قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ"
گروهی گفتند شنیدیم جوانی از مخالفت با بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگویند.
(انبیاء، ۶٠)
'من فرزند ابراهیم علیه السلام هستم؛'
ولی برادر جوان هستم؛ زیرا همانا در روز جنگ اُحُد ندا کنندهای آسمانی با صدای بلند فریاد زد:
"لا فَتی إلّا عـلـے لا سَیف إلّا ذوالفقار"
هیچ شمشیری جز ذوالفقار و هیچ جوانی جز علی علیه السلام نیست.
'از این رو، علی برادر من است و من برادر اویم.'
📔 بحار الأنوار، ج ۴۲، ص ۶۴
#پيامبر #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🖤
السَّلامُ عَلَی الْحُسَیْن وَ عَلی عَلَیِ بْن الْحُسَین وَ عَلی اَوْلادِ الْحْسَیْن وَ عَلی اَصحابِ الْحُسَین ...
.
.
.
شهادت مجاهد کبیر، پرچمدار مقاومت در منطقه، عالم بافضیلت دینی، و رهبر مدبر سیاسی، جناب سید حسن نصرالله رضوان الله علیه بر همه مسلمین جهان تسلیت باد.
🏴
#سید_حسن_نصرالله
#شهادت_سید_حسن_نصرالله
💢 @Hadis_Shia 💢