.
🔹 امتحان هوش
تا آخر هیچ یک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچکدام مورد پسند واقع نشد.
سؤالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود: در میان دستگیرههای ایمان کدامیک از همه محکمتر است؟
یکی از اصحاب: نماز، رسول اکرم: نه.
دیگری: زکات، رسول اکرم: نه.
سومی: روزه، رسول اکرم: نه.
چهارمی: حج و عمره، رسول اکرم: نه.
پنجمی: جهاد، رسول اکرم: نه.
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد،
خود حضرت فرمود: تمام اینهایی که نام بردید کارهای بزرگ و با فضیلتی است، ولی هیچکدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست.
محکمترین دستگیرههای ایمان، دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.
📔 الکافي: ج٢، ص٢۵
#پيامبر #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🔸 در بین درندگان
روایت شده که امام عسکری علیه السلام را به نحریر نامی سپردند.
همسرش به او گفت: از خدا بترس! تو نمی دانی چه کسی در خانه توست؟ - و از عبادت و صلاح امام به او سخن میگفت - و گفت: من از او بر تو میترسم!
نحریر گفت: او را بین درندگان خواهم افکند! از خلیفه در این خصوص اذن گرفت و به او اذن داده شد.
حضرت را میان درندگان افکند و کسی تردید نداشت که درندگان حضرت را خواهند خورد؛
وقتی به محل درندگان نگاه کردند تا ببینند چه اتفاقی افتاده، دیدند حضرت به نماز ایستاده و درندگان گرد او حلقه زده اند. دستور داد حضرت را بیرون بیاورند.
📔 بحار الأنوار: ج۵۰، ص٢۶۸
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🤲 دعا برای فرزند
علی بن یزید معروف به ابن رمش گفت: پسرم احمد مریض شد. من به محله عسکر رفتم. در آن موقع پسرم در بغداد بود. نامه ای برای حضرت عسکری علیه السلام نوشته و تقاضای دعا کردم. در جواب من نوشتند: مگر نمی دانی هر چیزی مدتی دارد؟ پسرم از دنیا رفت.
.
ابو سلیمان محمودی میگوید: نامه ای خدمت حضرت عسکری علیه السلام نوشتم و تقاضای دعا کردم که خداوند به من فرزندی بدهد. در جواب نوشتند: خداوند تو را فرزندی عنایت خواهد کرد و در باره او به تو صبر میدهد! دارای پسری شدم ولی از دنیا رفت.
.
محمّد بن علی بن ابراهیم همدانی گفت: نامه ای خدمت حضرت عسکری علیه السلام نوشتم و تقاضا کردم از جهت تبرک دعا فرمایند، خداوند از همسرم که دختر عموی من بود فرزندی به من عنایت کند. در جواب نوشتند: خداوند پسرهایی به تو میدهد. چهار پسر برایم متولد شد.
📔 الخرائج و الجرائح: ج۱، ص۴۳۵
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🔹 اولاد ابوذر
حلبی میگوید: ما در محله عسکر اجتماع کرده منتظر تشریف آوردن امام حسن عسکری علیه السلام بودیم، چون روز بیرون آمدن امام بود.
دستور امام رسید که هیچ کدام به من سلام نکنید و با دست و سر به طرف من اشاره نکنید زیرا برای شما خطر دارد.
کنار من جوانی ایستاده بود؛ گفتم: از کجا هستی؟ گفت: اهل مدینه ام. گفتم: چرا اینجا آمده ای؟
گفت: در بین ما راجع به امامت حسن عسکری علیه السلام اختلاف به وجود آمده! آمدهام از نزدیک ایشان را ملاقات کنم و چیزی بشنوم تا برایم ثابت شود و قلبم تسکین یابد. من از اولاد ابی ذر غفاری هستم.
در همین بین حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام با خادم خود خارج شد.
همین که روبروی ما رسید، نگاهی به جوانک کرده و فرمود: تو از فرزندان ابی ذر غفاری هستی؟ جواب داد: آری! گفت: مادرت حمدویه چطور است؟ گفت: خوب است!!
امام رد شد. من به جوان گفتم: قبل از این ایشان را دیده بودی و میشناختی؟ گفت: نه! گفتم: پس همین دلیل برایت کافی است؛ گفت: کمتر از این هم مرا کافی بود.
📔 بحار الأنوار: ج۵۰، ص٢۷۰
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
♦️ اجلت نزدیک شده!
ابن الفرات میگوید: من از پسر عمویم ده هزار درهم طلبکار بودم و نامه ای برای حضرت عسکری علیه السّلام نوشتم و در آن نامه تقاضا کردم در این مورد دعا بفرمایند.
حضرت علیه السلام در جواب نوشتند: اول پول تو را خواهد داد و پس از روز جمعه میمیرد.
پسر عمویم طلب مرا پرداخت نمود. از او پرسیدم چطور شد که طلب مرا دادی با اینکه مدتها بود نمی دادی؟
گفت: حضرت عسکری علیه السلام را در خواب دیدم که به من فرمود: اجلت نزدیک شده! بدهکاری خود را به پسر عمویت بپرداز.
📔 الخرائج و الجرائح: ج۱، ص۴۴۱
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
⭕️ دو سکه طلا
ابو القاسم حبشی نقل کرد که هر سال اول شعبان برای زیارت امام عسکری علیه السّلام وارد سامرا میشدم. سپس در نیمه شعبان حضرت حسین علیه السّلام را زیارت میکردم.
یک سال قبل از شعبان وارد سامرا شدم و با خود گفتم، دیگر در ماه شعبان برای زیارت نخواهم آمد.
ماه شعبان که شد تصمیم من عوض شد و گفتم: زیارتی را که هر سال انجام میدادم ترک نخواهم کرد.
به جانب سامرا رهسپار شدم. هر وقت وارد محله عسکر میشدم، به وسیله نامه یا پیغام به امام عسکری علیه السّلام اطلاعی میدادم.
اما این مرتبه گفتم: زیارت خود را مشوب و مخلوط به اغراض دنیوی نکنم. به صاحب منزل خود گفتم: به کسی اطلاع نده که من آمده ام.
یک شب در آنجا اقامت کردم و دیدم صاحب منزل دو سکه طلا برایم آورده و لبخند میزند.
با حال تعجب گفت: این دو دینار را امام برای من فرستاده است و فرموده است به حبشی بگو: هر که در راه فرمان برداری خدا باشد، خدا نیاز او را برطرف میکند.
📔 الخرائج و الجرائح: ج۱، ص۴۴۱
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
💠 خبر از درون
علی بن زید گفت: خدمت حضرت ابو محمّد امام عسکری علیه السّلام رسیدم. نشسته بودم که ناگهان یادم آمد پنجاه دینار داخل شال خود پنهان کرده بودم و حالا نیست!
خیلی ناراحت شدم اما چیزی نگفتم و جریان را اظهار نکردم. حضرت امام عسکری علیه السلام رو به من نموده و فرمود: ان شاء اللَّه محفوظ است؛ به خانه آمدم، برادرم پولها را به من داد.
.
محمّد بن قاسم هاشمی میگوید: وقتی خدمت امام حسن عسکری علیه السّلام میرفتم، تشنه که میشدم، از جلالت و مقام آن جناب خجالت میکشیدم آب بخواهم!
میفرمود: غلام! برای او آب بیاور! گاهی که در دل خیال حرکت کردن داشتم، میدیدم امام علیه السّلام به غلام میفرمود: مرکب او را حاضر کن.
📔 الخرائج و الجرائح: ج۱، ص۴۴۵
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
✨ دختر پنج ساله از علی میگوید
یکی از بانوان مسلمان بنام لیلی عفاریه که مجروحین جنگی را معالجه میکرد میگوید:
همراه پیامبر خدا به جبههٔ جنگ میرفتم و به مداوای مجروحین میپرداختم،
و در جنگ جمل نیز همراه حضرت علی به جبههٔ بصره رفتم تا زخمهای مجروحان را پانسمان نمایم.
پس از جنگ جمل مهمان حضرت زینب (علیه السلام) دختر علی (علیه السلام) شدم فرصت را غنیمت شمرده و به او عرض کردم: اگر حدیثی از پیامبر شنیدهای برایم بگو. (١)
زینب (سلام الله علیها) در جواب من فرمود: روزی در خدمت پيامبر (صلي الله عليه وآله) بودم، در این وقت پدرم علی (علیه السلام) به محضر پيامبر آمد، رسول خدا اشاره به علی کرد و فرمود:
ان هذا اول الناس ایمان و اول الناس لقاء لی یوم القیامة وآخر الناس لی عهدأ عند الموت:
این شخص (علی) نخستین کسی است که قبول اسلام کرد، و اولین فردی است که در قیامت با من ملاقات میکند، و آخرین فردی است که هنگام وفات من، با من وداع میکند.
----------------------
(۱): با توجه به اینکه حضرت زینب در زمان رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله پنج یا شش ساله بوده است.
📔 بحار الأنوار: ج٣٨، ص٢۴۰
#حضرت_زینب #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
♦️ معجزهای در قم
سید جلیل و فاضل جناب آقای سید حسن برقعی واعظ، ساکن قم چنین مرقوم نقل کردهاند:
آقای قاسم عبدالحسینی پلیس موزه آستانه مقدسه حضرت معصومه سلام اللّه علیها برای این جانب حکایت کرد که در زمانی که متفقین محمولات خود را از راه جنوب به شوروی میبردند و در ایران بودند من در راه آهن خدمت میکردم.
در اثر تصادف با کامیون سنگ کشی یک پای من زیر چرخ کامیون رفت و مرا به بیمارستان فاطمی شهرستان قم بردند و زیر نظر دکتر مدرسی و دکتر سیفی معالجه مینمودم،
پایم ورم کرده بود به اندازه یک متکا بزرگ شده بود و مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتی یک لحظه خواب به چشمم نرفت و دائما از شدت درد ناله و فریاد میکردم،
امکان نداشت کسی دست به پایم بگذارد ؛ زیرا آنچنان درد میگرفت که بی اختیار میشدم و تمام اطاق و سالن را صدای فریادم فرا میگرفت و در خلال این مدت به حضرت زهرا و حضرت زینب و حضرت معصومه متوسل بودم و مادرم بسیاری از اوقات در حرم حضرت معصومه میرفت و توسل پیدا میکرد.
یک بچه که در حدود سیزده الی چهارده سال داشت و پدرش کارگری بود در تهران در اثر اصابت گلولهای مثل من روی تختخواب پهلوی من در طرف راست بستری بود و فاصله او با من در حدود یک متر بود،
و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله، زخم تبدیل به خوره و جذام شده بود و دکترها از او مأیوس بودند و چند روز در حال احتضار بود و گاهی صدای خیلی ضعیفی از او شنیده میشد و هر وقت پرستارها میآمدند میپرسیدند تمام نکرده است؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود مقداری مواد سمّی برای خودکشی تهیه کردم و زیر متکای خود گذاشتم و تصمیم گرفتم که اگر امشب بهبود نیافتم خودکشی کنم؛ چون طاقتم تمام شده بود.
مادرم برای دیدن من آمد به او گفتم اگر امشب شفای مرا از حضرت معصومه گرفتی که هیچ و الا صبح جنازه مرا روی تختخواب خواهی دید و این جمله را جدی گفتم، تصمیم قطعی بود.
مادرم غروب به طرف حرم مطهر رفت همان شب مختصری چشمانم را خواب گرفت، در عالم رؤ یا دیدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن) وارد اطاق من که همان بچه هم پهلوی من روی تخت خوابیده بود آمدند،
یکی از زنها پیدا بود شخصیت او بیشتر است و چنین فهمیدم اولی حضرت زهرا و دومی حضرت زینب و سومی حضرت معصومه سلام اللّه علیهم اجمعین هستند، حضرت زهرا جلو، حضرت زینب پشت سر و حضرت معصومه ردیف سوم میآمدند،
مستقیم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوی هم جلو تخت ایستادند، حضرت زهرا علیهاالسّلام به آن بچه فرمودند بلند شو.
گفت نمی توانم. فرمودند بلند شو، گفت نمی توانم فرمودند تو خوب شدی،
در عالم خواب دیدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهی بفرمایند ولی برخلاف انتظار حتی به سوی تخت من توجهی نفرمودند،
در این اثناء از خواب پریدم و با خود فکر کردم معلوم میشود آن بانوان مجلله به من عنایتی نداشتند.
دست کردم زیر متکا و سمّی که تهیه کرده بودم بردارم و بخورم، با خود فکر کردم ممکن است چون در اطاق ما قدم نهادهاند از برکت قدوم آنها من هم شفا یافتهام،
دستم را روی پایم نهادم دیدم درد نمیکند، آهسته پایم را حرکت دادم دیدم حرکت میکند، فهمیدم من هم مورد توجه قرار گرفتهام،
صبح شد پرستارها آمدند و گفتند بچه در چه حال است به این خیال که مرده است، گفتم بچه خوب شد، گفتند چه میگویی؟!
گفتم حتما خوب شده، بچه خواب بود، گفتم بیدارش نکنید تا اینکه بیدار شد، دکترها آمدند هیچ اثری از زخم در پایش نبود، گویا ابدا زخمی نداشته اما هنوز از جریان کار من خبر ندارند.
پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روی پای من بردارد و تجدید پانسمان کند چون ورم پایم تمام شده بود، فاصلهای بین پنبهها و پایم بود گویا اصلاً زخمی و جراحتی نداشته.
مادرم از حرم آمد چشمانش از زیادی گریه ورم کرده بود، پرسید حالت چطور است؟ نخواستم به او بگویم شفا یافتم ؛
زیرا از فرح زیاد ممکن بود سکته کند، گفتم بهتر هستم، برو عصایی بیاور برویم منزل. با عصا به طرف منزل رفتم و بعدا جریان را نقل کردم.
و اما در بیمارستان پس از شفا یافتن من و بچه، غوغایی از جمعیت و پرستارها و دکترها بود، زبان از شرح آن عاجز است، صدای گریه و صلوات، تمام فضای اطاق و سالن را پر کرده بود.
📔 داستانهای شگفت (شهید دستغیب)، ص٢١۵
#داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
🌱 نامگذارى حضرت زینب (س)
هنگام ولادت جبرئيل از جانب خداوند متعال بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله نازل شد و عرض كرد: «يا رسول اللَّه، اسم اين دختر را زينب بگذار».
آنگاه جبرئيل گريست.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله پرسيد: سبب اين گريه چيست؟
عرض كرد: همانا اين دختر از آغاز زندگانى تا پايان روزگار در اين سراى ناپايدار با رنج و درد و بلا خواهد زيست. گاهى به درد مصيبت شما يا رسول اللَّه مبتلا مىشود، و گاهى در ماتم مادرش و گاهى در مصيبت پدر و گاهى به درد فراق برادرش حسن مجتبى عليه السّلام دچار خواهد شد.
از همه بالاتر به مصائب كربلا و نوائب دشت نينوا گرفتار مىشود چنانكه مويش سفيد و قامتش خميده خواهد گرديد.
اين خبر را اهل بيت عليهم السّلام شنيدند و اندوهناك و گريان شدند.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله صورت بر صورت حضرت زينب سلام اللَّه عليها نهاد و گريست.
حضرت صديقه طاهره سلام اللَّه عليها فرمود: يا ابتا، اين گريه براى چيست؟ خداوند ديدههاى تو را نگرياند.
فرمود: اى فاطمه، بعد از من و تو اين دختر دچار بلاها و مصائبى مى شود.
حضرت صديقه سلام اللَّه عليها فرمود: چه ثواب دارد آن كسى كه بر دخترم زينب سلام اللَّه عليها گريه كند؟
آن حضرت فرمود: «اى پاره تنم و اى نور چشمم، ثواب كسى كه بر بر او و بر مصائب او گريه كند مانند ثواب كسى است كه بر برادرش حسين گريه كند».
سپس نام آن حضرت را «زينب» نهاد.
📔 رياحين الشريعة: ج۳، ص ٣٨-٣٩
#حضرت_زینب #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
💠 نذر مقبول
مرد مورد وثوق و صالحی از سادات شولستان، از مرد ثقه ای نقل کرد که گفت: جماعتی از اهل بحرین تصمیم گرفتند که به طور منظم، جمعی از مؤمنان و شیعیان را اطعام کنند.
تا اینکه نوبت به مرد فقیری از آنها رسید که جمع را اطعام کند. به سبب فقری که این مرد داشت، حزن و اندوهش زیاد شد.
شبی سر به بیابان گذاشت و مردی مقابلش آمد و گفت: به نزد فلان تاجر برو و به او بگو: محمد بن الحسن به تو میگوید: دوازده دیناری را که نذر ما کردی به من بده! آن پولها را از او بگیر و خرج مهمانی ات کن.
مرد فقیر به سمت فرد تاجر رفت و پیام آن مرد را به تاجر داد. تاجر پرسید: خودش فرمود من محمد بن الحسن هستم؟ مرد بحرینی گفت: بله!
پرسید: او را شناختی؟ گفت: نه. گفت: او صاحب الزمان علیه السّلام بوده و این دینارها را من نذر او نموده بودم!
تاجر مرد فقیر بحرینی را اکرام کرد و دینارها را به او داد و از او التماس دعا کرد و گفت: حال که نذر من قبول شده، از تو میخواهم نیم دینار از این دوازده دینار را به من بدهی تا من عوض آن را به تو بدهم!
بحرینی آمد و مبلغ را در آن مهمانی خرج نمود.
📔 بحار الأنوار: ج۵۳، ص٢۶۳
#امام_زمان #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🌱 تبسّم امام
ابوبکر فهفکی میگوید: تصمیم گرفتم برای کاری که داشتم به سامرا بروم. مدتی در آنجا بودم.
روزی که امام عسکری علیه السّلام از منزل خارج میشد؛ من در کوچه ابی قطیعه بن داود نشستم.
ناگهان آن جناب آمد. حضرت میخواست به دار العماره برود!
چشم من که به ایشان افتاد با خود گفتم: به ایشان عرض میکنم، اگر خارج شدن من از سامرا برایم خوب است، به رویم تبسمی بفرمایید.
همین که به من رسید لبخندی عالی به صورتم زد. همان روز خارج شدم.
دوستان برایم نقل کردند که طلبکاری از پی من آمده بود که از من طلبی داشت و اگر مرا پیدا میکرد آبرویم را میبرد زیرا در آن موقع مالی نداشتم.
📔 الخرائج و الجرائح: ج۱، ص۴۴۵
#امام_عسکری #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
۱.
✨ معجزات حضرت رضا (ع)
محمّد بن فضل هاشمی میگوید: بعد از درگذشت موسی بن جعفر علیهما السّلام، وارد مدینه شدم و خدمت حضرت رضا علیه السّلام رسیدم و به امامت بر آن جناب سلام نمودم، ودایعی که به همراه من بود به حضرتش تقدیم کردم و عرض کردم:
من عازم بصره هستم. میدانم که مردم در مورد امامت اختلاف دارند. خبر شهادت موسی بن جعفر علیهما السّلام به آنها رسیده و قطعا آنها از من سؤالهایی راجع به امامت مینمایند. چنان چه صلاح بدانید، از دلائل امامت مقداری برایم اظهار فرمایید تا به وسیله آنها جواب بگویم.
فرمود: این امر بر من مخفی نیست. پس به دوستان ما در بصره بگو که من به قدرت و نیروی پروردگار، آنجا خواهم آمد.
در این هنگام ودایع امامت و آنچه در نزد امام وقت باید باشد، از برد و چوبدستی و سلاح پیغمبر و سایر ودایع را به من نشان داد.
عرض کردم: چه وقت به بصره تشریف میآورید؟ فرمود: سه روز بعد از رسیدن تو به آنجا، خواهم آمد.
وقتی وارد بصره شدم، مردم از من از اوضاع و احوال امامت جویا شدند. گفتم: من یک روز قبل از شهادت موسی بن جعفر علیهما السّلام خدمت آن جناب رسیدم فرمود:
من از دنیا خواهم رفت. وقتی مرا به خاک سپردید، اینجا نمان. به مدینه برو و این امانتها را برسان به فرزندم علی بن موسی الرضا علیهما السّلام. او جانشین و امام بعد از من است.
آنچه دستور داد انجام دادم، ودایع را رسانیدم و گفتم که آن جناب، تا سه روز دیگر وارد بصره خواهد شد. هر سؤالی که داشتید از خودشان بپرسید.
در این موقع عمرو بن هدّاب که مردی ناصبی بود و تمایل به زیدیه و معتزله داشت، گفت: حسن بن محمّد یکی از شخصیتهای برجسته خاندان بنی هاشم از نظر عقل و پرهیزکاری و علم و سن است. او مانند جوانی چون علی بن موسی الرضا علیهما السّلام کم تجربه نیست. ممکن است علی بن موسی الرضا اگر سؤالهای مشکل دینی از او شود، سرگردان بماند.
حسن بن محمّد که در مجلس حضور داشت، رو به عمرو بن هداب کرد و گفت: این سخن را نگو! علی بن موسی الرضا علیهما السّلام همان طوری که محمّد بن فضل میگوید، دارای مقامی بس شامخ و جلالت قدر است و به طوری که او میگوید، تا سه روز دیگر خواهد آمد و تو با خودش گفتگو خواهی کرد و دلایل کافی را خواهی شنید. مردم پس از این سخنان متفرق شدند.
⭕️ این داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج۴۹، ص۸۱
#امام_رضا #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
۲.
✨ معجزات حضرت رضا (ع)
روز سوم پس از ورود من به بصره که فرا رسید، حضرت رضا علیه السّلام وارد منزل حسن بن محمّد شد.
حسن بن محمّد با احترام تمام مقدم حضرتش را گرامی داشت و خودش در مقابل آن جناب به پای ایستاد و دستوراتش را اجرا میکرد.
علی بن موسی الرضا علیهما السّلام فرمود: همه آن اشخاصی که پیش محمّد بن فضل سه روز قبل جمع شده بودند و سایر دوستان ما را جمع کن. جاثلیق نصارا و رأس الجالوت یهود را نیز احضار نما و به مردم امر کن که هر چه میخواهند، سؤال کنند.
حسن بن محمّد همه را احضار نمود و زیدی مذهبان و معتزلیان نیز حضور یافتند. کسی نمی دانست علت احضار آنها چیست. وقتی که جمع شدند، برای حضرت رضا علیه السّلام جایگاه مخصوصی با پشتی ترتیب داد.
آن جناب بر روی تشک نشست و بر آنها سلام کرد و فرمود: میدانید چرا من ابتدا به شما سلام کردم؟ عرض کردند: نه. فرمود: تا دلهای شما مطمئن گردد. پرسیدند: شما کیستید؟
فرمود: «من علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام و پسر پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله و سلم هستم.
نماز صبح را در مدینه در مسجد پیغمبر و با فرماندار مدینه خواندم. نامه ای که از دوستش رسیده بود برایم خواند و درباره مسائل زیادی با من مشورت نمود.
پس من آنچه صلاحش بود راهنمایی کردم و به او وعده دادم که پس از نماز عصر همین امروز به منزل ما بیاید تا جواب نامه دوستش را در آنجا بنویسد. من هم به این وعده وفا خواهم کرد و حول و قوه ای جز به سبب خدا نیست.»
مردم عرض کردند: یا ابن رسول اللَّه! با این دلیل دیگر ما را احتیاج به برهانی نیست. تو در نزد ما راستگو هستی. سپس از جای حرکت کردند تا بروند.
آن جناب فرمود: متفرق نشوید! من شما را جمع کردم تا هر سؤالی که از آثار نبوت و علامتهای امامت و آن چیزهایی که جز نزد ما پیدا نخواهید کرد دارید بنمایید. اینک سؤال کنید!
⭕️ این داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج۴۹، ص۸۱
#امام_رضا #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
۳.
✨ معجزات حضرت رضا (ع)
باز عمرو بن هداب شروع به صحبت کرد و گفت: محمّد بن فضل هاشمی از شما چیزهایی نقل کرد که انسان نمی تواند بپذیرد.
حضرت رضا علیه السّلام فرمود: چه حرف هایی؟
عمرو جواب داد: میگفت: شما به هر چه خدا نازل نموده عالم هستی و تمام زبانها و لغات را میدانی!
فرمود: درست گفته. من حاضرم، هر چه میخواهی بپرس.
عمرو گفت: ما پیش از هر چیز شما را با زبانها و لغات آزمایش میکنیم؛ این شخص رومی است، آن دیگری هندی و این شخص ترک زبان است و قبلا آنها را آوردهام. شما با آنها به زبانشان صحبت کنید!
فرمود: هر چه مایلند به زبان خود بپرسند تا ان شاء الله جواب بدهم.
هر کدام سؤالی به زبان خود کردند و حضرت رضا علیه السّلام به زبان خودشان جواب آنها را داد، به طوری که در شگفت شدند و تعجب کردند و اعتراف کردند که آن جناب، از خودشان به زبان آنها گویاتر و واردتر است.
⭕️ این داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج۴۹، ص۸۱
#امام_رضا #داستان_بلند
🔰 @DastanShia