eitaa logo
اشعار استاد امیر حسین هدایتی
191 دنبال‌کننده
148 عکس
15 ویدیو
1 فایل
در خون زد و بر پوستم با استخوانم وا داشت بنویسم که ننویسم...بخوانم ادمین👇 شعری از استاد دارید یا نکته‌ای هست بفرمایید @Benvic
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 من کی‌ام یک عالم خوش‌نقش ِ بر منبر نشین یا همین جاهل‌مآب ِ در صف آخر نشین مرده ریگ کیسه‌ی صحرا و سهم الارث ِ باد یا شن ِ رزمنده‌ی در گونی سنگرنشین بچه‌ی پیغمبر ِ مغروق و بر موج فنا یا که با کشتی‌نشینان جفت پیغمبر‌نشین آتش خوش‌سوز ِ گرماساز ِ پَرطاووسی‌ام یا فقط هیزم‌کش ِ هر بولهیب ِ پرنشین یک تبر بر دوش ِ آتش‌پوش ِبا زم‌زم بجوش یا که یک خود را خداپندار ِ خاکستر‌نشین کهکشان را طاق ِ نصرت‌بند و دیوان‌دار ِ شمس یا همین خط‌خورده در خط‌خورده‌ی دفتر نشین جفت بدحالان و خوش‌حالان شده نالان شده خوانده یا خواهان بر این دیوان ِ بی‌داور نشین شبه فکری روشن و خاموش و پرت افتاده‌ام یا دلیل ِ راسخ ِ هم سینه‌ی باورنشین لغوه‌ی بیگانه در اوهام یک دیگر‌نویس یا لغات عشق‌باز ِ جفت یکدیگرنشین کیسه ماهی زاده‌ای هستم که دریایم تهی‌ست یا نهنگی معبد ِ یک مرسل ِ محضرنشین آخرین ته‌مانده‌ی هرزابه‌ی گندابه خواب یا نخستین جرعه‌ی مستانه‌ی ساغرنشین مرغی از سیمرغ جولان داده بر بام فلک یا در این دالان پروازی فقط یک سرنشین من کی‌ام یک شاعر برچسب‌دار بی‌نشان یا دم ِ آواز خارج‌خوان ِ لوح ِ زر‌نشین من «حسین‌»ام تکیه‌دار روضه بر پشت ِ پدر تا قیامت طفل ِ شیر ِ دامن مادر‌نشین @ashareamirhosienhedayati
🌹 یک شانه به سر خورده‌ به طوفان غبار است یا سبزه قبای سر دیوار بهار است یک شهپرِ تنبل شده‌ی خورده به دیوار یا قوشِ به خویش آمده از شوق شکار است یکپارچه آتش زده بر دامنه از دم یکدست درآورده اگر مار و دمار است از عصر حجر ناخن نشکسته درآورد این قصه‌ی انگشت ظریف تو نگار است رویِ سر پر همهمه‌ی باد بینداز تا روسری‌ات غرق گل و برگ و بهار است دورِ سر هم گشتن مرغان مصاحب تمرین فرار از قفسِ قول و قرار است سودابه‌ی آتش‌زده را هر که گرفته تقویم قرون در کف او لحظه شمار است من بیشتر از یک نفر آماده‌ی مرگم در پیکر من مملکتی زیر فشار است یک پنجره در پشت سرت بستم و گفتم حرف دهن عابر این کوچه غبار است ای خانه‌ی تو میکده‌ی حیّ و مماتم بستی سر زلف است گشودی سرِ دار است با یک لب تر کرده و یک بشکن ساده مست است که صف بسته و مجنون که قطار است اسب فلجی بسته به یک تیر شکسته این مَرکب من نیست اگر وقت فرار است روزی که سرِ سنگ بکوبی به سر سنگ آوار فرو ریختن‌ام فاجعه بار است بر گونه به اشکت بنویسم که دو چشمت دریاچه و آتش‌زنه و بوته‌ی خار است آن قاره‌ی تیره و آن حوضچه‌ی خواب ویرانه‌‌ی ما خشت زنانِ شب تار است از صافیِ زهر و عسل چشمِ تو نگذشت خیام سرافکنده‌ی مستی که خمار است بر سینه‌ی این جنگل پر شیر کشیده بار آمده چنگِ هوس و فصل شکار است اینقدر دهان‌دره نکن بر تن‌ام ای زخم! بر دامنه‌ی ریزش من کوه غبار است @ashareamirhosienhedayati
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 ای خشت خیس سر درِ میخانه‌ی دل ای کاسه‌ی زانو زده در چشمه‌ی گِل روزی غباری بوده‌ای سلّانه برخیز دیوانه دارد می‌دود دنبال محمل ای دور هم چرخیده با صغری و کبری برهان نظم عده‌ای بی‌نظم عاطل این سو کناری دارم و این سو کناری در بی‌جهت خصمانه ننشین در مقابل گردن کلفت جاهلی دیدم بر این در یک سایه‌ی افتاده بر کهف‌الاوایل چشمش دو تا یونانی برگشته از جنگ گفتم چه غاری کنده افلاطون در این گل از کاسه‌های چشم خود مستم کن ای مست! بشکن بزن لولی وشِ با عشق عاقل ویرانه‌‌ی ظلمانی قلبت چراغانی ای قفل زر بر چفت کج بندنده‌ی دل وقتی یکی از ما تو باشی دیگری کیست جز جن و انس و دیو و دام و این قبایل شاخ توحّش را اگر کندیم ای سر! خشت تمدن را چرا پختیم ای دل! فرشی برای گردگیری بافت انگشت از تار و پود طرح و نقش حق و باطل در ما به بند افتادگان دامن تر کم خون به پا کن قلدر قصاب قاتل کِی امتحانم کردی ای چشم مراقب کِی پنجه بردم لایِ این حل‌المسائل موسوعه‌الآیات لب‌های گشوده کشف‌المراد صورت و زلف و شمایل ای دختر دیوانه‌‌ی هاتف بر آن کوه ای شعر! ای آسان به من پیچیده مشکل @ashareamirhosienhedayati
🌹 به دوش کیست در این داستانِ کوتاهی گناه رهزن و رهیاب و رهبر و راهی گناه این‌همه رهوار و راهوار که نتاخت مگر به مقصد موهومیِ هر ازگاهی چه تند می‌رود این کاروان اشتر مست که بار کج برساند به منزل واهی سوار چابک و یکرانِ بی‌سوار کدام نهیب می‌زند و می‌خورد علی‌اللهی بر آن جهنم پر گرد و خاک هول و هلاک کدام رفتگری می‌رود به ملّاحی نه شیرِ سینه‌ی آلوده می‌مکد آهو نه تورِ برکه‌ی خونابه می‌رود ماهی اگر به کیسه‌ی سوراخ باد ریخته‌ای بکش به دوش و بیاور به راه‌ِ گمراهی کلاغ کور و رسیدن به بام بی‌خبری شغال پیر و کشیدن به پای کوتاهی در این کجاوه‌ی بی‌خون و استخوان و تنها عجوزِ نیمه نفس مانده‌ای‌ست واللهی تو را به یک نخ آن لیفه‌ی دریده کشید به اسم جمع و مضاف‌الیهِ همراهی دو سوی پاره خطی بین این دو قطره‌ی خون نشسته کبک دری رو به کفتر چاهی ورق ورق شوی ای مرتعِ روایت باد که بر جنون نشانی غبارِ آگاهی @ashareamirhosienhedayati
🌹 ای دست از آستین به درآورده پیش از این محکم بگیر زیر سرت را به آستین وقتی به قلب من بزنی تندتر بزن بشکن بکوب مطرب موزون نازنین بردار ابرِ زیر دو ابروی ماه را مانند شیشه برق بینداز بر جبین یک لحظه با توقف عالم نفس بگیر بنشان غبارِ باد و بلندم کن از زمین ای دستبردِ رهزن زلف تو پُر طلا ای حلقه گشته پنجه به موی تو بی‌نگین دروازه در سکوت گشودند و الفرار! مژگان مگر به هم زدی ای فتنه آفرین این سر سرِ من است مهیای اشتباه آن لب لبِ تو بود سنابرق آتشین بر نکته‌های ریز خودش خط کشید لب روی سر از صدای خودش پا گذاشت مین امید من به آبِ رخ هفت رنگ کیست این کیست این که نیست امیدم به غیر از این دلواپس غنایمِ ناقابل‌ات نباش بنگر به دشمن‌ام که چه زیباست روی زین این از یسار تاخته وقتی زدم به چپ این راست پنجه تا بدرد لشکر از یمین دود از نفس برآورد امروز این کَهَر آتش گشوده روی دو میدان به منخرین ما پوزه‌های خونی و ناکام و تشنه را خشکانده مثل جوهرِ کفران مسلمین بنگر به آن سواره‌ی زیبای بی‌نقاب اما خدانکرده نه با چشم آن و این دنبال جایِ پایِ که افتاده آفتاب او را هدف گرفته کماندارم از کمین کویی اگر به باد نپیمودم آن چنان رویی هم از غبار نمی‌پوشم این چنین با نقشِ پرده‌های جهان می‌کشم کنار یک برگِ فاتح دل اگر خورده بر زمین @ashareamirhosienhedayati