📙 داستان و رمان 📗
💥 مسابقه جدید سین زنی 👌🏻 به مناسبت شب یلدا 👈 ویژه بچه ها و خانواده ها 🛍 جوایز : 🎁 نفر اول :
پایان مسابقه شب یلدا
برندگان در کانال زیر اعلام شدند .
✅ @seen_game
📚 داستان کوتاه اسب و مسابقه 🐎
🐎 در جوانی اسبی داشتم ،
🐎 وقتی سوار آن می شدم
🐎 و از کنار دیواری عبور می کـردم
🐎 سایه اسبم ، روی دیوار می افتاد
🐎 اسبم به سایه نگاه می کرد
🐎 و خیال میکرد یک اسب دیگر است
🐎 لذا خرناس می کشید
🐎 و سعی می کرد از آن جلو بزند
🐎 و چون هر چه تند میرفت ،
🐎 میدید هنوز از سایه اش جلو نیفتاده ،
🐎 باز هم به سرعتش اضافه می کرد
🐎 تا حدی که نزدیک بود ما را به کشتن دهد .
🐎 اما دیوار که تمام می شد
🐎 و سایه اش از بین می رفت ،
🐎 آرام می گرفت .
🐎 در دنیا نیز ،
🐎 وقتی به دیگران نگاه می کنی ،
🐎 بدنت که مَرکَب توست ،
🐎 می خواهد در جنبه های دنیوی ،
🐎 از آنها جلو بزند
🐎 و اگر از چشم و همچشمی با دیگران ،
🐎 خودت را بـاز نـداری ،
🐎 تـو را بـه نابودی می کشاند❗
📚 @dastan_o_roman
#داستان_کوتاه #چشم_و_همچشمی
📙 داستان کوتاه نیکی به کی
🌟 مردی به حضور رسول گرامی اسلام
🌟 صلی الله علیه و آله آمد
🌟 و عرضه داشت :
🌹 ای رسول خدا !
🌹 به کدامیک از بستگانم نیکی کنم؟
🕋 پیامبر فرمودند : به مادرت
🌹 مرد پرسید : بعد از آن ؟
🕋 پیامبر فرمودند : به مادرت
🌟 و برای بار سوم پرسید .
🕋 پیامبر فرمودند : به مادرت
🌟 در نوبت چهارم حضرت فرمودند :
🕋 به پدرت نیکی کن !
✍ امام صادق علیه السلام
📚 الکافی (ط – الإسلامیة) ، ج ۲، ص ۴۰۹
📚 @dastan_o_roman
#داستان_کوتاه #مادر #روز_مادر #احترام_به_والدین
هدایت شده از محتوای تربیت کودک
📙 داستان کوتاه خدمت به مادر
🌟 روزی شخصی به پیامبر گفت :
💎 ای رسول خدا ! مادرم پیر شده
💎 و پیش من زندگی می کند ،
💎 او را در پشت خود حمل کرده ،
💎 برای رفع حوائجش ،
💎 او را به این طرف و آن طرف می برم
💎 و از درآمد خویش ،
💎 نیازهای او را تامین می نمایم ،
💎 او را از آزار و اذیتها ،
💎 محافظت می کنم ،
💎 با کمال ادب و تعظیم و احترام
💎 با او رفتار می نمایم .
💎 آیا زحمات وی را ،
💎 تا حدودی جبران کرده ام ؟!
🌟 پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند :
🕋 نه ، زیرا شکم او جایگاه تو ،
🕋 پستانهایش منبع تغذیه تو ،
🕋 قدمهایش وسیله حرکت تو ،
🕋 دستهایش محافظ تو ،
🕋 و آغوش او گهواره ات بوده است .
🕋 او این همه خدمات را ،
🕋 با رضایت خاطر برای تو انجام می داد
🕋 و آرزو می کرد که تو زنده بمانی ؛
🕋 ولی تو
🕋 خدماتی را به وی ارائه می دهی ،
🕋 در حالی که انتظار مرگ او را داری .
📚 مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۱۸۰
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_کوتاه #حدیث #مادر #روز_مادر #احترام_به_والدین
هدایت شده از محتوای تربیت کودک
📙 داستان کوتاه توبه سریع
🌟 مردی خدمت پیامبر رسید و گفت :
🔮 ای رسول خدا !
🔮 من هیچ کار زشتی نمانده
🔮 که انجام نداده باشم
🔮 آیا می توانم توبه کنم ؟!
🌟 رسول خدا فرمودند :
🕋 آیا پدر و مادرت زنده هستند ؟!
🔮 گفت : بله ، پدرم .
🕋 حضرت فرمودند :
🕋 برو به او نیکی کن (تا آمرزیده شوی)
🌟 وقتی آن مرد رفت .
🌟 پیامبراکرم فرمودند :
🕋 کاش مادرش زنده بود .
🌟 یعنی اگر مادرش زنده بود
🌟 و به او نیکی می کرد ،
🌟 زودتر آمرزیده می شد .
📚 بحار الانوار ، ج ۷۴ ، ص ۸۲
🇮🇷 @amoomolla
#داستان_کوتاه #حدیث #مادر #روز_مادر #احترام_به_والدین #توبه
📔 داستان کوتاه درختان بهشتی
🌴 شخصی در حال کاشتن درختی بود .
🌴 که رسول خدا صلی الله علیه وآله
🌴 از آن محل عبور کردند .
🌴 و نگاهشان به آن شخص افتاد .
🌴 حضرت لبخندی زدند
🌴 و به طرف آن مرد رفتند .
🌴 به آن مرد سلام کردند
🌴 از درختکاری او ، خوششان آمد .
🌴 بعد از اینکه کمی با هم نشستند
🌴 پیامبر به او فرمودند :
🕌 دوست داری تو را با درختی آشنا کنم
🕌 که از درخت تو ،
🕌 محکم تر و بادوام تر است
🕌 و زودتر ثمر می دهد ؟!
🌴 مرد با خوشحالی گفت :
😍 بله ، معلومه که دوست دارم
🌴 پیامبر فرمودند :
🕌 ذکر « سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر » را بگو ،
🕌 خداوند تعالی ،
🕌 ده درخت در بهشت ،
🕌 برای تو خواهد کاشت .
📚 اخلاق و احکام در داستان های شهید دستغیب / ص ۳۰۵
📚 @dastan_o_roman
#داستان_کوتاه #ذکر #پیامبر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎧 قصه صوتی پسرک شجاع غزه
⏰ زمان : ۷ دقیقه
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla
#قصه_صوتی #قدس #شجاعت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎧 قصه صوتی سروناز مواظب رفتارت با قناریها باش
⏰ زمان : ۷ دقیقه
📚 @dastan_o_roman
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📲 کانال تربیت کودک
🇮🇷 @amoomolla
#قصه_صوتی
📙 داستان کوتاه عشق و نمک
💗 تازه عروس بود🧕
💗 شوهرش هم بیرون بود
💗 اولین باره می خواست غذا درست کند
💗 غذایش آش بود 🍵
💗 کلی استرس داشت
💗 که مبادا غذایش خوب نشود
💗 شوهرش از بیرون آمد
💗 با خوشحالی و ترس ،
💗 سفره را پهن کرد ،
💗 شوهرش ،
💗 اولین قاشق غذا را خورد
💗 اما غذا بی نمک بود .
💗 به همسرش نگاه می کند
💗 با لبخند به او گفت :
💚 یادم رفت پارچ آب را بیاورم
💚 بی زحمت برو برایم آب بیاور .
💗 خانم خانه ، رفت که آب بیاورد
💗 در این فاصله ،
💗 شوهرش سریع نمکدان را برداشت
💗 و در غذای همسرش نمک ریخت .
💗 که مبادا همسرش بفهمد
💗 غذایش بی نمک است
💗 می خواست
💗 به غذای خودش هم نمک بریزد
💗 که ناگهان ،
💗 همسرش با پارچ آب آمد
💗 او نیز ،
💗 سریع نمکدان را زمین گذاشت
💗 خانم ، غذا را می خورد
💗 و از اینکه غذایش خوشمزه است
💗 و هیچ ایرادی ندارد ،
💗 خیلی خوشحال است .
💗 آقا هم با لبخند و آرامش ،
💗 به همسرش نگاه می کرد ،
💗 و همان غذای بی نمکش را ،
💗 با عشق می خورد !
💗 این خانم خوشبخت کسی نبود 😍
💗 جز همسر امام خمینی (ره) 😍
📚 @dastan_o_roman
#داستان_کوتاه #امام_خمینی_ره #همسرداری
📙 داستان کوتاه دعای باران
☂ اهالی یک روستا ،
☂ به دليل بی آبی تصميم گرفتند
☂ برای نزول باران ، نماز باران بخوانند
☂ نزد روحانی روستا رفتند
☂ و از او خواستند
☂ تا نماز باران را ، با مردم بخواند .
☂ روحانی به آنها گفت :
😇 روزی با پای برهنه ،
😇 همه بيرون از آبادی حاضر شويد
😇 تا نماز باران بخوانيم .
☂ روزی كه تمام اهالی روستا ،
☂ برای دعا و نماز در محل مقرر ،
☂ جمع شدند ،
☂ روحانی به جمعيت نگاهی كرد
☂ و توجه او به یک پسربچه جلب شد
☂ كه با چتر آمده بود .
☂ روحانی روستا ، جمعيت را رها كرده
☂ و به طرف خانه بازگشت .
☂ مردم متعجب دور او حلقه زدند
☂ و به او گفتند :
🔰 پس چرا نماز باران نمی خوانی ؟!
☂ روحانی روستا ،
☂ اشارهای به پسربچهای كه
☂ با چتر آمده بود ، نمود و گفت :
😇 چون در ميان شما ،
😇 فقط اين پسر بچه ،
😇 اعتقاد واقعی به خدا دارد
😇 و با توكل به خدا ، به اينجا آمده
📚 @dastan_o_roman
#داستان_کوتاه #توکل
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت اول
🌹 در شبی زیبا و پر از ستاره ،
🌹 وقتی همه خواب بودند ؛
🌹 حضرت محمد صلی الله علیه وآله ،
🌹 مشغول عبادت و خواندن قرآن بودند
🌹 که ناگهان ،
🌹 نوری از آسمان به زمین فرود آمد .
🌹 خانه پیامبر ، پر از نور شده بود .
🌹 از دل همان نور ،
🌹 اسبی زیبا ، بَرّاق و نورانی ،
🌹 بیرون آمد .
🌹 فرشته ای روی آن نشسته بود .
🌹 که به احترام پیامبر ،
🌹 از اسب پیاده شد .
🌹 سپس به پیامبراکرم ، سلام نمود .
🌹 پیامبر ، آن فرشته را شناختند
🌹 لبخندی زدند و گفتند :
🌸 جبرئیل تویی ؟!
🌸 چقدر دلم برایت تنگ شده بود
🌹 جبرئیل گفت :
🌷 بله سرورم ، منم همینطور
🌷 لطفا آماده شوید
🌷 تا به یک سفر فضایی برویم .
🌹 پیامبر فرمودند :
🌸 الآن ؟؟! این وقت شب ؟!!
🌸 سفر در فضا ؟! آخه با چی ؟!
🌹 جبرئیل دستش را ،
🌹 روی سر اسب کشید و گفت :
🌷 با این بُراق میریم .
🌹 بُراق ، نام آن اسب زیبا و رخشان بود
🌹 پیامبرخدا و جبرئیل ،
🌹 سوار بُراق شدند .
🌹 و به سرعت نور ،
🌹 از مکه به فلسطین سفر کردند .
🌹 و از فلسطین ،
🌹 به طرف آسمان حرکت کردند .
🌹 بعدها مردم ، نام این سفر را ،
🌹 معراج گذاشتند .
✨ ادامه دارد ... ✨
📚 @dastan_o_roman
#داستان_نیمه_بلند #فضایی #حضرت_فاطمه #پیامبر
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت دوم
🌹 حضرت محمد ، در فضا و آسمانها ،
🌹 به دید و بازدید پرداختند .
🌹 با بچه فرشته ها نیز ،
🌹 خیلی مهربان بودند .
🌹 بعد از انجام ماموریتی که داشتند
🌹 و قبل از برگشتن به زمین ،
🌹 به سمت بچه فرشته ها آمدند .
🌹 هم با آنها صحبت کردند .
🌹 هم برایشان قصه گفتند
🌹 هم با آنها بازی کردند
🌹 و هم به آنها ، قرآن یاد دادند .
🌹 کار پیامبر در آسمان تمام شده بود
🌹 زمانش رسیده که به زمین برگردند
🌹 از همه فرشته ها خداحافظی کردند
🌹 و سوار بُراق شدند .
🌹 قبل از حرکت ،
🌹 یکی از بچه فرشته ها ،
🌹 سیب قرمز و خوشبو و خوشمزه
🌹 به پیامبر هدیه داد .
🌹 پیامبر نیز لبخندی زدند
🌹 و از آن فرشته کوچولو تشکر کردند .
🌹 و به سرعت به زمین برگشتند .
🌹 حضرت خدیجه ، همسر پیامبر ،
🌹 گوشه اتاق نشسته بود .
🌹 و منتظر آمدن شوهرش بود
🌹 که ناگهان نوری در آسمان پیدا شد
🌹 کمی ترسید
🌹 آن نور به زمین نشست
🌹 و از درون آن نور ، پیامبر بیرون آمدند
🌹 خدیجه بانو از دیدن پیامبر ،
🌹 خیلی خوشحال شد .
🌹 حضرت محمد ، با لبخند زیبایی ،
🌹 به خدیجه سلام کردند
🌹 احوالش را پرسیدند
🌹 و آن سیب را ، به خدیجه دادند .
✨ ادامه دارد ... ✨
📚 @dastan_o_roman
#داستان_نیمه_بلند #فضایی #حضرت_فاطمه #پیامبر
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت سوم
🌹 حضرت خدیجه ،
🌹 سیب را از پیامبر گرفتند و بو کردند
🌹 و با آرامش و خوشحالی گفتند :
🍎 یا رسول خدا !
🍎 این سیب چه بوی خوبی دارد
🍎 از کجا آوردید ؟!
🌹 پیامبر فرمودند :
🌸 این سیب را از بهشت برایت آوردم
🌹 حضرت خدیجه با شادی ،
🌹 سیب را خوردند
🌹 بعد از خوردن سیب احساس کرد
🌹 که شکمش دارد تکان می خورد
🌹 اولش کمی ترسید
🌹 بعد صدایی از شکمش بیرون آمد
🌹 و گفت :
💞 سلام مامان
💞 نترس من دختر شما هستم
🌹 حضرت خدیجه فهمید
🌹 که یک بچه در شکمش دارد
🌹 به خاطر همین ،
🌹 خیلی خیلی خوشحال شد .
🌹 حضرت زهرا ، تا روزی که به دنیا آمد
🌹 با مادرش حرف می زد .
🌹 شده بود مونس و همدم مادرش .
🌹 بعد از مدتی ،
🌹 حضرت زهرا به دنیا آمدند .
🌹 و صدای زیبایشان از خانه بلند شد .
🌹 حضرت محمد و بانو خدیجه ،
🌹 خیلی خوشحال شدند .
🌹 حضرت محمد ، به دستور خدا ،
🌹 نام دخترشان را ، فاطمه گذاشتند .
🌹 فاطمه یعنی : جدا شده از بدیها .
🌹 خداوند مهربان ،
🌹 تا آن روز و بعد از آن ،
🌹 چنین دختر پاک و درستکاری را ،
🌹 به هیچ کس نداده بود .
✨ ادامه دارد ... ✨
📚 @dastan_o_roman
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت چهارم
🌹 روزی که حضرت زهرا سلام الله علیها
🌹 به دنیا آمدند .
🌹 فرشته های آسمان نیز ،
🌹 برای دیدنش به زمین می آمدند .
🌹 و با او صحبت می کردند ؛
🌹 و از بازی کردن با او ، لذت می بردند .
🌹 اما دشمنان پیامبر ،
🌹 که دلشان سیاه و تیره بود .
🌹 و برای شیطان کار می کنند ،
🌹 با شنیدن خبر تولد حضرت فاطمه ،
🌹 شروع به مسخره کردن پیامبر کردند .
🌹 و با حرفای زشت ،
🌹 ایشان را آزار می دادند .
🌹 و مدام می گفتند :
🔥 تو ابتری
🔥 تو هیچ پسری نداری
🔥 که راهت را ادامه بدهد .
🔥 پسری نداری که جانشین تو بشود
🔥 هیچ کسی را نداری که بعد از تو ،
🔥 مردم را به دین اسلام دعوت کند .
🌹 دشمنان پیامبر با این حرفها ،
🌹 می خواستند پیامبر را برنجانند
🌹 اما خداوند یکتا ،
🌹 برای اینکه مقام حضرت فاطمه را
🌹 به مردم نشان بدهد ؛
🌹 و برای اینکه آدم های بدجنس را
🌹 ضایع و رسوا کند
🌹 سوره ی کوثر را ،
🌹 بر حضرت محمد (ص) ، نازل کرد .
🌹 و از حضرت خواست
🌹 که یک شتر برای خدا قربانی کند
🌹 و نماز بخواند و شاد باشد .
🌹 در این سوره مبارک ،
🌹 خدای بزرگ به رسولش فرمود :
🇮🇷 نسل تو ، از همین دختر پاک ،
🇮🇷 ادامه پیدا می کند .
✨ ادامه دارد ... ✨
📚 @dastan_o_roman
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت پنجم
🌹 پیامبراکرم صلی الله علیه وآله ،
🌹 دخترش را خیلی دوست داشت .
🌹 همیشه او را در آغوش می گرفت
🌹 همیشه او را می بوسید و می گفت :
🌸 فاطمه ، بوی بهشت می دهد .
🌹 حضرت زهرا سلام الله علیها ،
🌹 چهره ای نورانی داشت .
🌹 و برای پدر و مادرش ،
🌹 دختری خوب و مهربان بود .
🌹 او زندگی سختی داشت .
🌹 وقتی بچه بود
🌹 مادرش حضرت خدیجه فوت کرد .
🌹 حضرت خدیجه ،
🌹 زنی پاک و فداکار بود .
🌹 همه مالش را به پیامبر داد
🌹 تا پیامبر آن مال را ،
🌹 در راه اسلام خرج نماید .
🌹 در تمام زندگی اش با پیامبر ،
🌹 همیشه یار و غمخوار ایشان بود .
🌹 و هنگامی که مردم بت پرست ،
🌹 آن حضرت را اذیت می کردند ؛
🌹 با روی خوش ،
🌹 به پیامبر امیدواری می داد .
🌹 اما بعد از حضرت خدیجه ،
🌹 تنها یار و همراه پیامبر ،
🌹 حضرت فاطمه بود .
🌹 وقتی بت پرستان نادان ،
🌹 در کوچه و بازار ،
🌹 به سوی حضرت محمد (ص) ،
🌹 سنگ ، پرتاب می کردند ،
🌹 و به صورت مبارک ایشان ،
🌹 خاک می ریختند ؛
🌹 حضرت فاطمه با ناراحتی و گریه ،
🌹 سر و روی پدر را پاک می کرد .
🌹 و مانند یک مادری مهربان و دلسوز ،
🌹 از پیامبر ، مراقبت می کرد .
🌹 به خاطر همین ،
🌹 رسول اکرم به ایشان ،
🌹 لقب ام ابیها را دادند
👈 ام ابیها یعنی مادر پدر
✨ ادامه دارد ... ✨
📚 @dastan_o_roman
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت ششم
🌹 حضرت فاطمه ،
🌹 پاک ترین زن دنیا بود .
🌹 او در نوجوانی ، با بهترین مرد دنیا
🌹 یعنی امیرالمومنین علی علیه السلام
🌹 ازدواج کرد ؛
🌹 و زندگی ساده و زیبایی را ،
🌹 با هم آغاز کردند .
🌹 پیامبر اکرم ، همیشه از دیدن آنها ،
🌹 خیلی شاد و خوشحال می شد .
🌹 و خدا را شکر می کرد .
🌹 حضرت علی و فاطمه ،
🌹 همیشه یار و یاور پیامبر بودند .
🌹 و در همه سختی ها ،
🌹 در کنار ایشان می ایستادند .
🌹 و از پیامبر خدا حمایت می کردند .
🌹 خدای مهربان ،
🌹 به این زن و شوهر پاک و مبارک ،
🌹 چهار فرزند پاک و با ایمان داد :
🔰 امام حسن
🔰 امام حسین
🔰 حضرت زینب
🔰 و ام کلثوم
🌹 حضرت فاطمه و علی علیهم السلام
🌹 به همراه فرزندانشان ،
🌹 اهل بیت پیامبر هستند .
🌹 به همین علت ،
🌹 محبت آنها ، همیشه ،
🌹 در دل های مسلمانان وجود دارد .
🌹 رسول خدا ،
🌹 هنگام بازگشت از هر سفری ،
🌹 ابتدا به خانه ی دخترشان می رفتند
🌹 و از دیدار او بسیار شاد می شدند .
✨ ادامه دارد ... ✨
📚 @dastan_o_roman
📙 داستان سفر فضایی و سیب جادویی
📖 قسمت هفتم
🌹 حضرت فاطمه ،
🌹 هیچ وقت کسی را ناراحت نکردند
🌹 و با همه مردم ،
🌹 مهربان و خوش رفتار بودند .
🌹 پیامبر خدا نیز ، در مورد ایشان ،
🌹 همیشه می گفتند :
🔮 خدایا ! با دوستان فاطمه ، دوست
🔮 و با دشمنانش ، دشمن باش .
🌹 حضرت فاطمه بانویی بهشتی بود .
🌹 او در طول عمر کوتاهش ،
🌹 سختی های زیادی را تحمل کرد .
🌹 اما هیچ وقت ،
🌹 امید و ایمانش را از دست نداد .
🌹 ایشان همیشه با صبر و آرامش ،
🌹 از پروردگار بزرگ یاری می خواستند .
🌹 ایشان همیشه
🌹 مهربان و درستکار بودند .
🌹 محبت آن بانوی بزرگوار ،
🌹 در دلهای تمام مسلمانان است .
🌹 همه مسلمانان جهان ،
🌹 او را دوست دارند .
🌹 حضرت محمد نیز ،
🌹 همیشه و همه جا می فرمودند :
🔮 فاطمه پاره ی تن من است .
🌹 چند ماه پس از درگذشت پیامبر ،
🌹 به دلیل حوادث تلخ و ناگواری که ،
🌹 در جامعه اسلامی آن زمان
🌹 اتفاق افتاد ؛
🌹 اهل بیت پیامبر ،
🌹 تلخی های زیادی را تحمل کردند .
🌹 و این اتفاقات تلخ ،
🌹 موجب صدماتی سخت ،
🌹 بر دخترشان گردید .
🌹 ایشان بر اثر همان صدمات ،
🌹 به شهادت رسیدند .
✨ پایان ✨
📚 @dastan_o_roman
✍ داستان کوتاه فرشته تصدیق
🌟 روزی مردی خواب عجیبی دید
🌟 او دید که پیش فرشتههاست
🌟 و به کارهای آنها نگاه میکند.
🌟 هنگام ورود،
🌟 دسته بزرگی از فرشتگان را دید
🌟 که سخت مشغول کارند
🌟 و نامههایی که توسط پیکها
🌟 از زمین میرسند را ، باز می کنند
🌟 و آنها را داخل جعبه میگذارند.
🌟 مرد از فرشتهای پرسید،
🧔🏻♂ شما چه کار میکنید؟
🌟 فرشته ، در حالی که
🌟 داشت نامهای را باز میکرد، گفت:
👑 این جا بخش دریافت است
👑 و دعا و تقاضای مردم از خداوند را
👑 تحویل میگیریم.
🌟 مرد کمی جلوتر رفت
🌟 باز تعدادی از فرشتگان را دید
🌟 که کاغذهایی را ،
🌟 داخل پاکت میگذارند
🌟 و آنها را توسط پیکهایی
🌟 به زمین میفرستند .
🌟 مرد از آنها پرسید :
🧔🏻♂ شماها چکار میکنید ؟
🌟 یکی از فرشتگان با عجله گفت:
👑 اینجا بخش ارسال است،
👑 ما الطاف و رحمتهای خداوند را
👑 برای بندگان میفرستیم .
🌟 مرد کمی جلوتر رفت
🌟 و دید یک فرشته بیکار نشسته است
🌟 با تعجب از آن فرشته پرسید :
🧔🏻♂ شما چرا بیکارید ؟!
🌟 فرشته جواب داد :
👑 اینجا بخش تصدیق جواب است
👑 مردمی که
👑 دعاهایشان مستجاب شده ،
👑 باید جواب بفرستند
👑 ولی عده بسیار کمی جواب می دهند
🌟 مرد از فرشته پرسید :
🧔🏻♂ مگر مردم
🧔🏻♂ چگونه میتوانند جواب بفرستند ؟
🌟 فرشته پاسخ داد :
👑 بسیار ساده ،
👑 فقط کافی است بگویند :
👑 «خدایا شکر!»
📚 @dastan_o_roman
#داستان_کوتاه #شکر_نعمت #دعا
هدایت شده از تبلیغات ارزان
زهرا توکلی هستم🧕 متولد ۷۹
مربی توسعه فردی بانوان 😊
با ۵سال سابقه کار کردن در حوزه مهارت فردی🌱✨️
تو کانال ما یاد میگیری چطور بهترین خودت بشی 🥰
✨️نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ✨️
من و خدا شما همه (یا حفیظ)
https://eitaa.com/yahafiz98