eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۰ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ اعزام به خط مقدم بعدازظهر روز نهم بهمن‌ماه، یکی از فرماندهان لشکر با گردهم‌آوردن نیروها، سخنرانی مهمی ایراد کرد. او ضمن یادآوری نکات امنیتی، اعلام کرد که امشب گردان‌های ۹۰۱۶ و ۹۰۱۷ عازم خط مقدم خواهند شد. همه مصمم و آماده بودند. شب‌هنگام، با همان خودروهای همیشگی—کمپرسی‌ها—حرکت کردیم. مقصد: خط مقدم. حدود ساعت ۱۱ شب به مقر تاکتیکی نزدیک خط رسیدیم. باقی‌مانده مسیر، حدود دو کیلومتر، را باید پیاده طی می‌کردیم. کوله‌پشتی، اسلحه و تجهیزات را بر دوش گرفتیم و به‌صورت ستون یک، راه نیمه‌کوهستانی را پیمودیم تا به محل استقرارمان رسیدیم: اینجا چیلات است. در یک سنگر، همراه با حمزه عبدی، نادر زارع، قاسم گودل، اسدالله روشن و شکرالله مرادی مستقر شدیم. سنگر ما به خط مقدم بسیار نزدیک بود. هر از گاهی صدای مهیب انفجار گلوله‌های تانک و خمپاره به گوش می‌رسید، اما خستگی چنان بر ما غلبه کرده بود که گوش‌مان دیگر بدهکار این صداها نبود و خواب‌مان برد. چیلات؛ منطقه‌ای راهبردی چیلات، منطقه‌ای کوهستانی در مقابل شهر علی غربی، از نظر جغرافیایی اهمیت بالایی دارد. این منطقه در حاشیه رودخانه فصلی چیلات واقع شده و به رودخانه‌های سه‌گلال و نیزار نیز دسترسی دارد. به‌دلیل اشراف بر مرزها و ترددات مرزی، چیلات برای دو کشور ایران و عراق بسیار مهم بوده است. با آغاز زمینه‌سازی جنگ تحمیلی توسط رژیم صدام، ارتش بعثی چند ماه پیش از شروع رسمی جنگ، بارها به سمت این پاسگاه تیراندازی کرد و قصد اشغال آن را داشت. اما با مقاومت مدافعان اسلام و نیروهای مردمی، تجاوز دشمن دفع شد. اکنون، در بهمن‌ماه سال ۱۳۶۱، فرصتی فراهم آمده تا با بهره‌گیری از اصل غافلگیری، ضربه‌ای کاری به ارتش بعثی وارد شود. اولین روز در خط مقدم منطقه کوهستانی است و خبری از خاکریز مشخص میان ایران و عراق نیست. تنها تپه‌ها و قله‌های کوه‌ها هستند که لشکر اسلام را از دشمن جدا می‌کنند. لشکر ۲۱ حمزه ارتش جمهوری اسلامی سال‌هاست که در این منطقه خط را نگه داشته است. عصر همان روز، منطقه چندین بار هدف حملات توپخانه‌ای دشمن قرار گرفت. در همین حین، با جناب سروان رستمی، یکی از افسران ارتش، برخورد کردم. او گفت: «اکنون فقط ۲۰۰۰ متر با نیروهای عراقی فاصله داریم. دشمن از ترس، گاهی منطقه را به‌شدت زیر آتش توپخانه و خمپاره می‌گیرد. حالا که تعداد نیروهای رزمنده بیشتر شده، وحشت‌شان نیز افزون شده و احتمالاً آتشبارهای بیشتری را به‌کار خواهند گرفت. مراقب باشید.» هدف از عملیات سه چهار روز پس از استقرار، اعلام شد که گردان‌ها در قرارگاه تاکتیکی تجمع کنند تا با جغرافیای منطقه بیشتر آشنا شوند. در آنجا اعلام شد که عملیات آینده با مشارکت نیروهای بسیجی، سپاهی و لشکر ۲۱ حمزه به‌صورت تلفیقی انجام خواهد شد. جغرافیای منطقه تشریح شد: نیروهای ایرانی در ارتفاع قرار دارند و از نظر استراتژیکی بر منطقه تسلط خوبی دارند. هدف عملیات، درهم شکستن استحکامات عراق، تصرف شهر علی غربی و قطع راه‌های تدارکاتی و مواصلاتی شرق به غرب در منطقه عملیاتی عنوان شد. نماز زیر بمباران رزمندگانی که برای رضای خدا قدم به جبهه گذاشته بودند، هیچ‌گاه از یاد او غافل نمی‌شدند. هنگام نماز، همه برای اقامه جماعت آماده شدند. نماز ظهر برگزار شد و همین‌که تکبیره‌الاحرام نماز عصر را گفتیم، صدای غرش هواپیماهای عراقی منطقه را فرا گرفت و بمباران آغاز شد. صدای انفجار بمب‌های خوشه‌ای بخش‌هایی از منطقه را دربر گرفت. با وجود این، نماز به‌سلامت پایان یافت. بعداً فهمیدیم که برخی نقاط محل استقرار نیروها هدف قرار گرفته بود، اما خوشبختانه آن مناطق خالی از نیرو بودند و همه به سلامت به سنگرها و محل استقرار خود بازگشتند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تصاویری کمیاب از لحظه اسارت رزمندگان اسلام به دست دژخیمان بعثی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 « زندانبان دبس ۵» خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ در یکی از روزها، هنگامی که در چشمه‌ای نزدیک محل استقرار گروهان مشغول شست‌وشوی لباس بودم، چند گلوله خمپاره در اطراف چشمه فرود آمد. به‌شدت دستپاچه شدم و نمی‌دانستم چه کنم. با عجله زیر سنگ بزرگی در نزدیکی چشمه پناه گرفتم. پس از پایان گلوله‌باران، سراسیمه به سنگر برگشتم و ماجرا را برای دوستانم تعریف کردم. چند روز بعد، هنگام صرف غذا، دوباره خمپاره‌ای در نزدیکی سنگر فرود آمد و ترکش‌های آن اطراف را درنوردید. با شتاب خود را به داخل سنگر رساندیم و تا پایان آتش‌بار، از آن بیرون نیامدیم. مدتی گذشت و مرخصی گرفتم. به دیدار خانواده رفتم و آن‌ها را از وضعیت خطرناک منطقه مطلع ساختم. برادرم پیشنهاد کرد که فرار کنم یا به جمهوری اسلامی پناهنده شوم. پاسخ دادم که چنین کاری ممکن است برای شما خطرآفرین باشد. گفت: «سعی کن در فرصت مناسب به خاک جمهوری اسلامی فرار کنی.» پس از پایان مرخصی، پنج روز دیگر در منطقه ماندم. ساعت ۱۱ شب، در یکی از شب‌های ماه ژوئن، همراه سرباز وظیفه «ستار» و چند نفر دیگر در سنگر نشسته بودیم. رو به ستار گفتم: «یا تو بخواب یا من.» گفت: «اول تو بخواب.» گفتم: «پس مرا ساعت ۲ یا هنگام شروع حمله بیدار کن.» از این حرف خنده‌اش گرفت. آن شب، فرماندهان رسته گفته بودند که مورد مشکوکی در منطقه دیده نشده و دستگاه رازیت نیز طی روزهای گذشته هیچ تحرکی را ثبت نکرده است. دقایقی از خوابم نگذشته بود که ستار با صدای بلند مرا بیدار کرد. بلافاصله برخاستم. توپخانه ایرانی‌ها به‌شدت در حال اجرای آتش بود. پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «حمله آغاز شده است.» حدود یک ربع ساعت بعد، تیراندازی متقابل میان خطوط اول و دوم از یک سو و نیروهای ایرانی از سوی دیگر آغاز شد. یک ساعت گذشت، اما آتش به سمت مواضع ما ادامه داشت. سرانجام، اهداف به تصرف نیروهای ایرانی درآمدند و مواضع هر دو هنگ سقوط کرد. لحظاتی بعد، فریاد «الله‌اکبر» در منطقه طنین انداخت و دره‌ها و ارتفاعات را لرزاند. درگیری به نزدیکی مواضع گروهان ما رسید. لحظه‌ای بعد، از شدت درگیری کاسته شد، اما صدای تکبیر همچنان شنیده می‌شد. بالاخره گروهان یکم نیز سقوط کرد. وقتی از افسران وضعیت را جویا شدیم، گفتند: «بر اعصابتان مسلط باشید، وضعیت کاملاً عادی است. هنگام طلوع فجر، نیروهای مهاجم عقب‌نشینی خواهند کرد. تعدادشان اندک است و به هیچ هدفی نرسیده‌اند.» اما گلوله‌باران شدید ادامه داشت. افسران تهدید کردند که اگر کسی موضع خود را ترک کند، هدف تیراندازی قرار خواهد گرفت. تا روشن شدن هوا در همان وضعیت باقی ماندیم. سربازان ارتش اسلام که به مواضع گروهان یکم رفت‌وآمد می‌کردند، دیده می‌شدند. از دیدن پیشروی بی‌پروا و جسورانه‌شان، دچار ترس و اضطراب شدیدی شدیم. برخی از سربازان به سمت آن‌ها تیراندازی کردند. ناگهان موشکی در محل دیده‌بانی گروهان فرود آمد و دیده‌بان را در جا کشت. بلافاصله گلوله‌ای آرپی‌جی به سمت سنگری که در آن جمع شده بودیم شلیک شد. جسارت رزمنده‌ای که این موشک را پرتاب کرد، چهره همه را از وحشت پر کرد. تصمیم به فرار گرفتیم. ابتدا من و سپس دیگران از سنگر خارج شدیم. یکی از سربازان از ناحیه پا مجروح شد. با هر زحمتی بود، خود را به سنگرهای قرارگاه گروهان رساندیم. معلوم شد که قرارگاه تیپ و گروهان در نیمه‌شب گذشته سقوط کرده و همه پرسنل گروهان در آنجا تجمع کرده‌اند. پس از مشورت با فرمانده گروهان و فرماندهان رسته‌ها، به ما گفتند: «از این لحظه، هر تصمیمی بگیرید، خودتان مسئول آن خواهید بود. می‌توانید عقب‌نشینی کنید، بمانید یا خود را تسلیم ارتش مهاجم کنید.» از شنیدن این حرف، نگران شدم؛ یعنی فروپاشی کامل نیروهایمان. ساعت هفت صبح، نیروهای عراقی با توپخانه سنگین اجرای آتش کردند و با استفاده از غلظت دود، عقب‌نشینی به سمت دره‌ای میان تیپ ما و تیپ ۳۹ را آغاز کردند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در همان گیرودار، علی عباس، همان لبنانی که به موتورسوارها آرپی‌جی زدن و شکار تانک یاد می‌داد، شهید شد. پیکرش را به تهران فرستادند و دکتر نیز به تهران رفت تا در تشییع جنازه‌اش شرکت کند. در غیاب دکتر، یک درگیری در دهلاویه رخ داد و سرگرد ایرج رستمی، یار شجاع دکتر، شهید شد. وقتی به دکتر خبر شهادت سرگرد رستمی را دادند، با هواپیما به اهواز برگشت. من در محور طراح بودم که ناگهان دیدم دکتر با راننده‌اش، حدادی، و آقا مهدی چمران و دو یا سه نفر دیگر، پریشان و سراسیمه به سمت ما آمدند. مسئول محور طراح، سیدمهدی مقدم‌پور بود. آنجا جلسه‌ای برگزار کردند و تصمیم گرفتند مقدم‌پور را به جای سرگرد رستمی در محور دهلاویه بگذارند. دکتر حاج قاسم را مسئول محور طراح کرد و چون حاج قاسم دستش مجروح بود، عملاً من مسئول محور شدم؛ اما به دکتر گفتم: «می‌خواهم با شما باشم.» بعد از ظهر در گرمای نفس‌گیر خرداد، جمعی سوار ماشین شدیم و به سمت دهلاویه راه افتادیم. دم غروب، نزدیک سوسنگرد توقف کردیم تا آبی به سر و صورتمان بزنیم و استراحت کنیم. همه‌مان پیاده شدیم و کمی از آب قمقمه‌هایمان نوشیدیم. دکتر خیلی برای سرگرد رستمی ناراحت بود و مدام در فکر بود و اصلاً حرف نمی‌زد. در همین حین، دکتر به سمت یک تویوتا سوخته که حدود صد متر دورتر از ما بود، رفت. ماشین به شدت آسیب دیده بود و فقط اسکلتش باقی مانده بود. کاپوت جلو کاملاً جمع و خرد شده و تمام دل و روده‌اش نمایان بود. دکتر قدم‌زنان به سمت ماشین رفت و خم شد روی کاپوتش. ما هم کنجکاو شدیم تا بدانیم دکتر با آن ماشین سوخته چه کار دارد. وقتی به او نزدیک شدیم، دکتر آستینش را بالا زده بود و با رادیات ماشین ور می‌رفت. ناگهان متوجه صدای ناله و جیک‌جیک یک پرنده شدم. دکتر مرا فرستاد تا آچار بیاورم و وقتی آچار را گرفت، به جان رادیات افتاد. صدای جیک‌جیک پرنده قطع نمی‌شد. چند دقیقه بعد، دیدیم یک گنجشک کوچولو در دست دکتر است. حیوان بیچاره در آن گرما تشنه‌اش شده بود و از رادیات ماشین آب می‌خورد که بالش به پره‌های رادیات گیر کرده بود. دکتر گنجشک را به سمت آسمان گرفت و با حالتی غمگین گفت: «من تو را آزاد می‌کنم؛ برو. خدایا به آزادی این مرغ قسم‌ات می‌دهم که جان مرا هم آزاد کن. دیگر خسته شده‌ام.» حالت عرفانی دکتر در آن غروب دلگیر حال همه‌مان را خراب کرد. بغض گلویم را گرفت. من جوان بودم و نمی‌دانستم دکتر از چه چیزی رنج می‌برد. او که با پای خود و بدون اصرار و اجبار آمده بود، از چه چیزی خسته بود؟ آیا از آن همه سفرهای جنگی خسته و بریده بود؟ همیشه سلاح به دست، با لباس رزم و پشت سنگر، بدون ذره‌ای خواب و آسایش. لبنان و جنگ با اسرائیل، کردستان و ضدانقلاب و بعد هم جنگ ایران و عراق. دکتر برای ما سمبل مقاومت و استقامت بود؛ اما انگار به تنگ آمده بود. هیچ‌وقت او را آنقدر افسرده و خسته و ناراحت ندیده بودم. او ما را محرم خودش می‌دانست و با ما حرف می‌زد و درد دل می‌کرد. ما هم هر وقت دل‌خسته بودیم از او قوت قلب می‌گرفتیم. آن روز اما دکتر جور دیگری در حال خودش بود. وقتی هم می‌رفت تو عرفان، گاهی خطاطی می‌کرد، گاهی هم شعر می‌گفت یا نیایش‌های خیلی قشنگ می‌کرد. آن روز غروب در آن دشت سوت و کور، دکتر رو به خورشید سرخ رنگ غروب ایستاد و گفت: «خدایا، پیرم و دل شکسته‌ام. خسته‌ام. هیچ آرزویی ندارم. دنیا برام تنگه. فقط می‌خواهم با خودت تنها باشم...» یک ساعتی همه‌مان حیران مناجات دکتر را تماشا و گوش کردیم. بعد سوار ماشین‌ها شدیم و راه افتادیم. تقریباً هوا تاریک بود که به دهلاویه رسیدیم. دکتر برای سرگرد رستمی خیلی گریه کرد و گفت: «رستمی برای این جنگ خیلی زحمت کشید.» سپس مهدی مقدم‌پور را بغل کرد و هر دو گریه کردند. دکتر با همه نیروها عشق و حال و با سرگرد رستمی وداع جانانه کرد. بعد همه دور هم نشستیم و یک نفر کمپوت آلبالو باز کرد و تعارف‌مان کرد. دکتر رو به من گفت: «سید، دیوان پیشت هست؟» من دیوان جیبی‌ام را باز کردم و این بیت آمد: «من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد» آن شب، دکتر مهدی مقدم‌پور را به جای سرگرد رستمی معرفی کرد و چون ایشان با جبهه‌ی دهلاویه آشنا نبود، دکتر در نظر داشت همان شب او را به منطقه توجیه کند. نیمه شب دکتر بلند شد و گفت: «بچه‌ها منتظرند. من باید زودتر بروم. قاسم جان، ما را حلال کن. اگر همدیگر را ندیدیم، ان شاء الله دیدار به قیامت.» بعد رو به من گفت: «سیدجان، التماس دعا. شاید دیگر همدیگر را ندیدیم.» گفتم: «این حرف‌ها چیه؟ خدا شما را حفظ کند.»
دکتر برای معارفه و جایگزینی سیدمهدی مقدم‌پور رفت. من و حاج قاسم هم سوار ماشین شدیم و به طراح برگشتیم. در راه، حاج قاسم گفت: «سید، یک چیزی بگویم. نمی‌خواهم نفوس بد بزنم؛ اما دکتر مسافره. دیگر برنمی‌گرده.» با این حرف، غم عالم به دلم افتاد و گفتم: «تو اینطور فکر می‌کنی؟» گفت: «میشناسمش، قواره‌اش قواره‌ی رفتنه.» صبح به طراح رسیدیم و تا عصر در خط گشت زدم. دلهره‌ی عجیبی داشتم و نمی‌توانستم یک جا بمانم. قرار شد من به محور کرخه کور و قاسم به طراح برود؛ اما هیچ‌کدام به هیچ جا نرفتیم. فردا، عصر سی و یکم خرداد روی بی‌سیم اعلام کردند که دکتر آسمانی شد. انگار همان موقع که دکتر بچه‌ها را در اطراف دهلاویه توجیه می‌کرد، سه تا خمپاره از همان‌ها که بی‌صدا و بی‌هیچ سوت و زوزه‌ای می‌خورد، به او و سیدمهدی مقدم‌پور و حدادی اصابت کرد و درجا شهید شدند. با شنیدن این خبر، سخت به هم ریختیم و شوکه شدیم. ده بیست نفری سوار تویوتا شدیم و راه افتادیم طرف دهلاویه. در راه به بچه‌هایی برخوردیم که پیکر دکتر را به دهلاویه می‌بردند. همه پریشان و گریان جمع شدیم دور دکتر و با معلم عشق‌مان وداع کردیم. صبح، پیکر دکتر را به تهران منتقل کردند. حاج قاسم هم به تهران رفت و من به محور طراح برگشتم. نمی‌توانستیم همه‌مان خط را خالی کنیم. بعد از قصه‌ی شهادت دکتر، ناخودآگاه یأس و جدایی در بچه‌ها افتاد. نمی‌دانم؛ شاید طبیعت آدمیزاد اینطور باشد که همیشه و همه‌جا به یک تکیه‌گاه نیاز دارد. ما دل‌بسته‌ی دکتر بودیم. او هم فرمانده جنگ بود و هم فرمانده دل‌های ما. بدون دکتر، هیچ کاری انگار از ما ساخته نبود. مثل بچه‌ی بی‌پدر، پریشان بودیم. در آن مدت فقط یک بار به تهران برگشتم و بیست نفر از بچه‌های محل را جمع کردم و به طراح آوردم تا خط خالی نماند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی مسئولیتی را پذیرفتی دیگر خودت مطرح نیستی آنچه مهم است، وظیفه ای است‌که بر دوش گرفته ای شهید دکتر مصطفی چمران🥀 @defae_moghadas
🍂 سلام و صد درود به حسرت کشیدگان دشت عاشقی می‌گف: در منطقه طلاییه مستقر بودیم . خورشید در حال غروب بود و دلم بد جور هوای بچه ها رو کرده بود. تعدادی از اونها در عملیات قبلی به شهادت رسیده بودند و بیشترشون مجروح و زخمی در بیمارستانها بستری 🤕 بودن. از قدیمی ها من مونده بودم و چندتا از بچه های مسجد.  با یه فیگور خاص دستم 🤲 رو  به طرف آسمان گرفتم و گفتم : "خدایا ! از من چه گناهی سر زده که دو سه ساله توی جبهه هستم ولی تا حالا یه آخ هم نگفتیم و هیچ خبری نشده " 😜 هنوز حرفم تموم نشده بود که نه‌برداشت، نه‌گذاشت، ترکشی سرگردون درست آمد و خورد به مچ دستم و برای مدتی کنار بچه های زخمی🤒 جا خوش کردم.😅 ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۰ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ انفجار انبار مهمات – چیلات، پانزدهم بهمن ۱۳۶۱ بعدازظهر روز پانزدهم بهمن‌ماه، منطقه عملیاتی چیلات زیر آتش سنگین توپخانه دشمن قرار گرفته بود. بیش از همه، محل استقرار گردان ۹۰۱۶ در معرض آسیب مستقیم بود. حدود ساعت چهار بعدازظهر، تعدادی از رزمندگان در نقاط مختلف منطقه پراکنده بودند. برخی بی‌توجه به صدای خمپاره‌ها، در میدان مسطح کنار تپه‌ای مشغول بازی فوتبال بودند. من برای استراحت به سنگر ارکان گردان برگشتم. صدایم کردند: چای آماده بود. جلوی سنگر نشستم تا چای بنوشم که ناگهان صدای انفجار مهیبی سراسر منطقه را لرزاند. نفهمیدم چه شد—موج انفجار مرا از جا کند و به کف سنگر کوبید. دود غلیظی همه‌جا را فرا گرفته بود و صدای همهمه و فریاد رزمندگان از اطراف به گوش می‌رسید. با زحمت از جا بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم. اولین کسانی که دیدم حاج آقا عبدی و حاج آقا پورغلام بودند. با نگرانی پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» گفتند گلوله توپ دشمن دقیقاً وسط سنگر مهمات، که میان تپه‌ها قرار داشت، اصابت کرده. یکی از گلوله‌های توپ ۱۰۶ حتی تا کنار سنگر ارکان گردان پرتاب شده بود. خدا را شکر که گلوله‌ها منفجر نشدند—وگرنه با توجه به پراکندگی نیروها، فاجعه بزرگی رخ می‌داد. دیدار در خط – شانزدهم بهمن ۱۳۶۱ صبح روز بعد، حدود ساعت ۸، برای دیدار با هم‌رزمان در گردان‌های ۹۰۱۷ راهی خط دوم پدافندی شدیم. هوشنگ قربان، که پیش‌تر همراه شهید خورشید گودل و چند تن از بچه‌های محله‌مان به منطقه اهواز اعزام شده بودند، برای دیدار آمده بود. همچنین مرحوم شیخ عبدالجلیل محمدی و جمع زیادی از بچه‌های دهرم حضور داشتند. دیدار آن روز، با همه سختی‌ها، مایه دلگرمی و خوشحالی‌مان شد. در حین گفتگوهای صمیمانه، بار دیگر هواپیماهای دشمن بعثی منطقه را بمباران کردند. اما آن روز هم، به لطف خدا، بی‌خطر گذشت... خبرهای مهمی در راه است این روزها، منطقه چیلات محل رفت‌وآمد مکرر گروه‌های شناسایی، اطلاعات و عملیات لشکر شده است. جلسات مهم و محرمانه‌ای به‌طور دائم در حال برگزاری است. رفت‌وآمدهای فرماندهان و نشانه‌های موجود، همه حکایت از آن دارند که خبرهای مهمی در راه است... ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐